تقریبا تمام روز و نیمی از شب روی صندلی ام مینشینم و الان روزی است که من خسته م و درمانده .باران نم نم میگرید گویی فقط آسمان حال مرا میداند.پنجره را باز میکنم و اتاقم بوی بهار را میگیرد. دوستش دارم.امروز بازهم او مرا زخمی کرد. اما فکر میکنم دیگر نباید خود را آزار دهم شاید اگر خودخواه باشم همه چیز راحت تر شود.کسی که برای ماندن من تلاشی نکند نوعی احترام است یا بی آنکه تقصیری را گردن بگیرد فقط میخواهد او را ترک کنم؟راستش را بگویم حتی اگر هم تلاش کنند فقط تلاشی سطحی است و فایده ای چندان ندارد هر زمان که به رفتن فکر میکنم یعنی من از خودم ناراحت است . به زبان راحت تر فقط خودم را گول میزنم و آزار میدهم..خسته شدم از آدما از شخصیت های مضخرفشان که دائما سعی دارند که خود را خوب جلوه بدهند و ادعای روشنفکری میکنند درحالی کافیست در ماشین جدید و کارواش رفته خود بشینند تا بهانه ای شود که تمام زباله های خود را در کف شهر رها کنند.آنها ادعای رعایت حقوق کپی رایت میشوند اما فیلم هارا در ماهواره غیرقانونی میبینند.آنها به ظاهر خود را حامی حقوق کودکان مینامند در حالی که کودکان فامیل را کتک میزنند.آنها خود را دوستدار حیوانات مینامند اما هر بار از کلمه "حیوان" به عنوان لفظ رکیک استفاده میکنند . آنها خود را زن ستیز نمینامد اما در فضای مجازی به دنبال حاشیه های زن ستیزی میروند.آنها میگویند به باران علاقه دارند اما کافیست آسمان کمی ببارد تا به دنبال پناهگاه بگردند. ..آری از آدم ها متنفرم آنها که پشت سر همه میگویند و به من میگویند که دوستم دارند و مثل بقیه نیستم اما در نبود من همین کار را تکرار میکنند.بله ؛ من از همکلاسی ای که تقلب نمیدهد بیزارم اما از آنکه به عمد تقلب اشتباه میدهد بیزار ترم . از کسی که از من متنفر است متنفرم اما از آنکه به ظاهر دوست من است بیشتر. من از نهنگ میترسم اما از دلفین مهربان قاتل وحشت بیشتری دارم .من از شیطان فرار میکنم اما از شیطانی که خود را به ظاهر فرشته میداند فرار نمیکنم ؛ طوری میدوم که سایه مرا نبیند. من از همه آدم های بد خسته ام اما از آنها که هنوز در نقاب خوبی خود مانده اند در حالی که بوی فاسد شدن شخصیت پنهانشان همه جا را برداشته خسته ترم . از همه ی این حرامزاده ها متنفرم.دیگر اتاقم دارد سرد میشود بروم که پنجره را ببندم.
