دلم میخواهد فقط مشتی بر دهان همه آدم های پیرامونم بزنم..شاید مشکل از من است که با همه مشکل دارم .دیگر مهم نیست.حتی دیگر نمیخواهم فکر کنم که آنها مقصرند یا من ! دیگر اهمیتی ندارد که چگونه رفتار میکنم مگر آنها تا کنون به این فکر کرده اند که ممکن است من هم ناراحت شوم؟ دیگر شنیدن اراجیف و پشت هم در آمدنشان که هیچ دلیل منطقی محض رضای خدا پشت آنها پنهان نشده فایده ای برایم ندارد . آنها از یکدیگر دفاع میکنند ؛ چون باید این کار را کنند. حتی اهمیتی نمیدهند که درست است یا غلط . همانند بچه اردک های تازه متولد شده به دنبال مادر خود میدود؛ به دنبال حرف هم تیمی خود میروند . حتی سد بزرگ و محکمی را که برای احترامشان نگه داشته بودم با بی رحمی شکستم .اما دیگر توانی برای اثبات حرفم ندارم زیرا گوش هایم از مضخرفاتتان پر است ؛ از غر زدن های وقتِ بی وقتِ شما که هیچ سودی برایم ندارد گوشهایم پر است. اما جالب است که وقتی نوبت بنده از راه میرسد انگار که بهانه هایتان مانند کرم خاکی از زمین بیرون میریزند که" ای دختر این که چیزی نیست من بدترش را هم دیدم !" بس کن! آقا بس کن! هنگام مشکلات و حاشیه های کودکانه خود طوری رفتار میکنی که گویی بزرگترین شانس زندگی ات را از دست داده ای، در قمار تمام خانه و زندگی ات را از دست داده ای ، و در حالی که توسط شریک عاطفی ات رها شده ای ، از شرکت و کارت هم طرد شده ای . این را نمیگویم صرف اینکه با من حرف نزنید چون من درکی از مشکلاتتان ندارم، صادقانه هیچکس درک کاملی از شرایط فرد دیگری ندارد و صرفا اغلب اوقات کنجکاویست و کنجکاوی. بلکه این را از این جهت میگویم که شما چرا مشکلات بنده را در مقابل خودتان مثل سنگ در مقابل صخره میکنید؟ چرا من را بچه ای لوس و بدرد نخور خطاب میکنید که درکی از شرایط زندگی ندارم؟ اگر اینگونه فکر میکنید چرا به حال خود چاره ای نمی اندیشید؟ چرا من را گناهکار خطاب میکنید؟ دیگر چگونه به شما بگویم که شما بدبخت ترین انسانی نیستید که وجود دارد و قرار نیست تنها آدمی روی این کره خاکی باشید که داستانی تلخ برای ارائه دارد؟ از نصیحت های بیخودی که دارید چرا در زندگی خودتان استفاده نمیکنید؟ این نگاه از بالا به پایینی دارید را بس کنید . دست از آزار بنده بر دارید.. آه گفتم نگاه از بالا به پایین ..درست است؟ بله! این نگاه هر دفعه طوری مرا آزار میدهد که قسم میخورم تا مدت ها افکار بنده در طول روزمره دچار فلجی میشود..ویرگول ؛ دوست عزیزم تو تنها پناه من شدی جایی که مینویسم بدون آنکه قضاوت شوم ..شاید هم در ناخودآگاهم راهی جدید برای تخلیه خشم و ابراز گله های شخصی ام پیدا شده..! اما چه میشود کرد ؟ این ها افکار من هستند.در تک تک کلمات مانند سیم تلفنی پیچ خورده تا به نقطه پایان میرسند. شاید نکند آنقدر تنها شدم که اینگونه فکر میکنم؟
