آهنگی بیکلام گذاشته ام . نوشتن را دوست دارم. امروز یک سوم فصل بهار به پایان میرسد. پخش کننده ای نیمه خراب دارم آهنگ هارا به خوبی پخش نمیکند اما به همین هم راضی ام . مدادم مثل همیشه در دستم است آنقدر در دستم گرفتمش که دیگر وجودش را حس نمیکنم.این روز ها سعی دارم امیدواری را به خود تحمیل کنم . گویی به شدت در این کار شکست خورده ام . اما کاری به جز باختن از یک بازنده بر نمی آید . به تازگی چیزی ذهنم را درگیر کرده.آیا کارهای ما سرنوشتمان را تعیین میکند یا سرنوشت کارهایمان را ؟ آیا نتایج تصمیمات من قرار است در آینده یقه من را در کوچه ای بن بست بگیرد و آنقدر کتکم بزند که نایی برای درخواست کمک نداشته باشم ؟ قرار است همه چیز از قبل برای من فراهم شده باشد؟ آیا از هر مسیری بروم به همین بن بست میرسم؟ پس اگر اینطور است که همه چیز را رها کنم و فقط بروم ! اما لحظه ای مکث کن ! اگر این کار را کنم یعنی تسلیم سرنوشت شدم و اوست که مرا کنترل میکند. خدای من هرگز! و باز مثل کودکی که بازی مارپله نیش خورده به خانه اول بازمیگردم. پس این منم که باید خود برای سرنوشتم کاری کنم مگر میشود آن را به خودش سپرد اینگونه که سنگ روی سنگ بند نمیشود ! پس جوری که گویی محکوم باشم بازهم تاس را می اندازم . ناچار شدم به امیدواری برای عدد شش . اما سوال این است که آیا خود تاس سرنوشت است یا من !