
از فکر کردن بهت متنفرم.
یجوری گذشته رو مهر و موم کردم که میترسم بگردم تا خودم رو بردارم. خودم رو جا گذاشتم. من رو.
اونجا یه -تو- بزرگ هست. یه سیاهچاله...
هر وقت که فکر میکنم تموم شدی؛ کافیه یه موزیک از اعماق ذهنم پخش بشه تا یادم بیاد هنوز همونقدر بزرگی. تو نه. تویی که من ساختمت.
حتی یادم نمیاد از کِی شروع شد.
یه چیزی مثل بختک هنوز روی تن من سنگینی میکنه حتی وقتی بیدارم.
حرفای تو،
حتی یک کلمه هم ازشون یادم نیست.
صدات،
هیچ خاطرهای ازش ندارم.
چشمهات،
شبیه بقیه.
پس چی انقدر خاص و کشندهست؟
چرا جونِ من تو دستهای تو جا مونده؟
رویاهات یادمه. به رویاهای خودم فکر نمیکنم چون حتی اونجا هم هستی.
یه بخشهایی از خودم رو هم فراموش کردم چون گره خورده بود به تنِ تو.
چرا هنوزم اگر عطر تن یکی شبیهت باشه باز تمام دنیا رو سر من آوار میشه؟
به بودنت فکر میکنم که دیگه نیست، نه برای من.
به آرزوهای جدیدت
به لبخند واقعیت که هیچوقت به من نشونش ندادی
به اشکهات
به ذوقت از اولین بوسه
به زیاد حرف زدنات
تو زندگی میکنی ولی من نه.
انگار که من و مغزم دو نفر جداییم
اون درگیر تو و من درگیر نجات خودم
اونی که میبازه این تقلا رو منم
یه تنِ کبود و زخمی با قلب پوسیدهی من، چشمهای پر از ترسم
در حالی که تو داری زندگی میکنی ولی من نه.