خواستم برای ماهِ داغِ مرداد کتاب جدیدی رو شروع کنم اما انگار نمیشد؛ به دلایل بسیاری!
بعد فهمیدم شاید به اندازه کافی به کتابی که تازه تموم کردم، نپرداختم! سو، الان بنده اینجا هستم.

🔹اسم کتاب چی بود؟
شهر و دیوارهای نامطمئنش اثر هاروکی موراکامی از انتشارات نیماژ

🔹کتاب راجعبه چی هست؟
متاسفانه هیچ مقدمهی درخوری برای کتابهایی که موراکامی اونها رو نوشته نیست!
شرح یه مقدمه یعنی نابود کردن طلسم نابِ کتابهاش.
پس بذارید در همین حد بگم که شما قراره دچار یک گمشدگی دیگه بشید!
کتاب راجعبه کرکتر پسری جوان هست که ما تا میانسالی شاهد زندگیش هستیم؛ پسری که با دختر موردعلاقهاش راجعبه شهری خیالی حرف میزدن؛ شهری که پسر سالها بعد، در اونجا گیر میوفته.

البته اگر قبلا کتابی از موراکامی رو خونده باشید متوجه میشید این بار تجربهها خیلی واضح و پختهتره! چون همونطور که خودش گفته: این کتاب یه بازنویسیِ متن اولیه، بعد از چهل ساله. تقریبا دو برابر سنی که تو تاحالا زندگی کردی... هه!
و اگر تا به حال کتابی از موراکامی نخوندید! هیچ ایرادی نداره. البته این نظر منه! این کتاب خیلی قانونمندتر از کافکا در کرانه یا مردی که میخواست پرترهی نیستی را بکشد، هست.
البته برای شروعِ بهتر، سوکورو تازاکی رو هم پیشنهاد میکنم. اون خیلی کم حجمتر و مطمئنتره تا شما رو تویِ دامِ قلم این بزرگوار بندازه!
🔹چرا این کتاب رو بخونیم؟
نه فقط این کتاب، بنظر من شانس دادن به موراکامی واقعا میصرفه. دلیلش؟ اون حس خاص و کرکترهایی که واقعین چون اغلب هیچوقت قهرمان نیستن.

قابل لمس بودن کرکترها! و سکوت به موقع و آهنگهایی که تو کتابش میگه -کتابهای موراکامی صرفا یک کتاب نیستن شما شاهد یک پلیلیستِ تک از یک سلیقهی دوست داشتنی هستید- اینکه شخصیتها بیشتر با الهامات درونی و ندای قلبیشون، با خوابهاشون تصمیم به کاری میگیرن؛ کاری که الان چیزی جز یه ریسک محسوب نمیشه! این آزادی عمل رو مطلقا در هیچ جای دیگری خصوصا در زندگی به عنوان یک ایرانی پیدا نخواهید کرد! پس چرا این نوع آزادی از جنس کتابدار بودن و فراری بودن و پناهنده بودن در دل طبیعت رو از خودتون بگیرید؟

🔹در کل اگر بخوام بگم...
کتابهای نسبتا حجیم رو باید وقتی بخونید که خیلی درگیرید!
براش وقت بذارید چون اونا رسما دارن از زندگی نجاتتون میدن؛
البته که به همون مقدار هزینهای که برای خریدشون پرداختید، آزارتون هم میدن...
این کتاب رو باید در بهار شروع و در نزدیکی پاییز تمومش کنید.
به پلیلیستش گوش بدید.
چایی بنوشید! هرچند قهوه بُلدتره در کتاب...
اگر تصمیم گرفتید یک روز همه چیز رو رها کنید؛ تو این تصمیم تردید نکنید.
به این فکر کنید که «آنچه شما میبینید را همه میبینند؟»
یک اسپویل ریز: منتظر آدمها نمانید. مافین بلوبری را هم برای هیهات نگه دارید. ممنون!