هیهات
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

پنجاه و چهار

-امروز هوا سرد بود. راستش ترسیدم که بیرون نرم. از صبح تا عصر بیرون بودم. میترسیدم. میترسیدم مبادا امروز که بیرون نرفتم، سرما جمع کنه بره دوباره؛ فردا بشه تابستون!

-چیزی که این مدت خیلی درگیرشم مثل پیامِ "آدمی که می‌ره انگار یهو تصویر و حضورش از خاطراتی که باهاش داشتی محو می‌شه. درست عین اینه که فیلم لحظات مختلفو نگاه کنی و یهو تصویر اون آدم ازش غیب بشه. اون خاطره دیگه مثل قبل نیست، آدمای داخلشم همینطور… هرکاریش کنی هم مثل روز اول نمی‌شه."عه. اینکه وقتی یه آدم یا یه رُکن مهم تغییر میکنه انگار پس‌زمینه و کل زمینه‌است که تغییر میکنه. از آدم‌ها گرفته تا خودت. به خودت میای میبینی که با همه غریبه‌ای. شاید هم بودی. میبینی هیچکس بهت نزدیک نیست. میبینی به هیچکس نزدیک نیستی. با همه حرف میزنی ولی انگار خودِ واقعیت سوم‌شخصِ ماجراست. خودت، خودت رو میبینی اما هیچی حس نمی‌کنی.

-گاهی یه بیخیالی عظیمی تو سینه‌مه. نیست؟ خب نباشه. خراب شد؟ شد دیگه. مریض شدی؟ عاخی. رفت؟ به سلامت.

-به یه حدی از درکِ روابط انسانی دارم میرسم که به‌خاطر کوچکترین حرف‌ها و اتفاقات گریه میکنم.

-گریه خوبه ولی نه کل شب!

-بعد مدت‌ها امروز به خاطر یه کاسِت صدام از ذوق لرزید! اما فقط یه ساعت دووم آورد.

-بهترین و بدترین‌ها نزدیکمونن. ما نزدیکمونو نمی‌بینیم.

-این کتاب پنجاه و چهار صفحه‌است که جلو رفته و من هنوز نمیفهمم چه اتفاقی داره میوفته...

-من احمق بودم. بودم!

-امروز همه چی رو واضح‌تر میدیدم. درختِ کاجِ سنگینی که پشتش به حجم عظیمِ ابری که بخاطر نورِ ماه رنگی شده. دیدمش. واضح. شبیه یه پازل قابل جدا شدن بود.

-جدا شدم. تیکه‌تیکه شدم؛ بخدا قسم سخت‌ترین بود. ولی نمیفهمی.

-کاش میشد برم. نمیدونم چی دست و پامو بسته.

-چقدر زشتِ که این به اصطلاح اشرف مخلوقات گاهی به مُردن خویش رضایت می‌دهد!

-سردرد و چشم درد: زینت آرا!

-گُمَم. اینسری خودم، خودمو پیدا نمیکنم‌‌... نمی‌تونم.

-به واژه‌ها نگاه میکنم. چقدر غریب. چقدر بیگانه. هر چی فکر میکنم نمیدونم معنیشون چیه! در حالی که خودم نوشتمشون.

Dirk Maassen - Ethereal •AVkamma :Telegram•
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید