بعضی از تلنگرها عجیب سنگینن. کاش میتونستم مثل قبل راحت بنویسم. وقتی بهش فکر میکنم به مرور زمان نوشتن هِی سختتر میشه واسم. حیف.

من زیاد گم میشم تو خودم. ننوشتن فقط همه چیز رو بدتر میکنه. یه مسابقه برای صفات.

فهمیدنها تازگیا گرونن. سوختها زیاد شدن. مدام در حال سوخت دادنیم. آدمها رو میبازیم؛ با درد. دردِ واقعی نبودن آدمها چیز عجیبیه. زیاد بهش فکر میکنم. به بغضی که پشت تلفن نتونست نگه داره و تلفن رو قطع کرد تا بیشتر از چیزی که باید نترسم. به اینکه قبل از خودش به فکر ما بود. به اون شب. به شبهای پیشِ رو. به ترس. به این خاک. به قلبم که مدام برای کوچکترین صدایی میلرزه. به چشمهام که اندازه این نوزده سال اشک ریخت این مدت. به تمام آدمهای تویِ قلبم. کمن اما محکم. به صدای خندهش که گریه قاطیش بود. به لرزش دستها. به نگاههای پریشون. به نترسها گفتن و شنیدن.

پر از نمیدونمهام. پر از تهی بودنهام... اما خب، بعضی چیزها رو نباید گفت.

زندهها یا میمیرن یا بزرگ میشن؛ ما پیر میشیم ولی.
آدمها رو بغل کنید وقتی ترسیدن! هیچی اندازهی گرمایِ تن، آدم رو آروم نمیکنه.
