ویرگول
ورودثبت نام
هیهات
هیهاتDirk Maassen - Ethereal •AVkamma :Telegram•
هیهات
هیهات
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

می‌خواهم بهشان عشق بِوَرزم.

بنا به نوشتن از فراموشی بود اما به هر چه که فکر کردم تا بنویسمش فراموشش کردم. مابین این افکار گاهی فهمیدم که خودم را زندگی‌ام را و هر چیزی که روزی مهم بوده یا قابلیت اهمیت دادن داشته را نیز فراموش کردم. گاهی دوست ندارم دیگر چیزی را حل یا تحمل کنم. دوست دارم فرار کنم با "ر" های فراوان. دهانم خشک شده و لب‌ها ترک برداشته. صورتم را روبه‌روی آسمان میگیرم تا قطره‌های باران با صورتم برخورد کنند. لعنت. دیگر حتی این معجزه هم حس خوبی نمیدهد. فراموش کردم. تعلق داشتن به تمامی احساسات را فراموش کردم. پذیرفته شدن در جمعیت را فراموش کردم. اینجا چکار میکنم؟ حالم از آدم‌ها و آدم‌ها و آدم‌ها و هر آنچه که به آنها مربوط باشد بهم میخورد.

فراموش میکنم که حالم بهم میخورد و باز میخواهم دوستشان بدارم. میخواهم در قلبم نگهشان دارم و میخواهم تنشان را در آغوشم بفشارم و بهشان عشق بورزم! آخ که چقدر احمقم و ساده. این انسان‌های مسخره که هیچ چیز جز حرف خودشان برایشان مهم نیست و مغزشان را بسته‌اند و هی تکرار مکررات میکنند... وای خدای من! حال مرا بهم میزنند. متنفرم متنفرم از خودم که چنین حسی به من میدهند. بیزارم میکنند. نقطه اتصال من را با زندگی قطع میکنند. گم میشوم گم میشوم و حالا اینجام. فراموش کردم چقدر خوابم می‌آید. فراموش کردم برای چه اینجا هستم...

برای چه اینجا هستم؟

دلم میخواهد معده‌ام را بالا بیاوردم و چشم‌های خیره را از حدقه جدا کنم و عصب‌هایشان را دور گردنشان بپیچم. میخواهم خفه‌شان کنم.

یادم رفت. چه میخواستم؟

۶۰
۱۱
هیهات
هیهات
Dirk Maassen - Ethereal •AVkamma :Telegram•
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید