این روزها به شعر که فکر میکنم اولین چیزی که به ذهنم میرسه و به جانم میشینه این شعر از هوشنگ ابتهاج٬ شاعر محبوبمه:
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است وافسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه می خواهم بگویم

راستش وقتی به این فکر میکنم که این روزا چی میتونم بنویسم که درد و رنج و غمم رو نشون بده چیزی به ذهنم نمیرسه که بهتر از این شعر بتونه احساسم رو بیان کنه.
نمیدونم باید با زندگیم چیکار کنم. نمیدونم چجوری باید ادامه بدم.نمیدونم به چه امیدی باید به زندگی ادامه بدم. نهایی دارم.کنکور دارم.امتحان دارم و عجیبه که برای هیچ کدومشون نمیتونم کاری کنم. نمیتونم دروغه. درواقع انگار نمیخوام. برام بی معنی شده. تلاش کردن نه ها. کلا زندگی برام بی معنی شده.میدونم دارم اشتباه میکنم و فرصتهام رو میسوزونم اما خب انگار کاری از دستم بر نمیاد.انگار یک نفر روبهروم آب پریده تو گلوم و داره خفه میشه و من به جای اینکه کمکش کنم دارم به این فکر میکنم که«چقدر زندگی مضحک و بیمعنیه و به طرز احمقانهای میتونه پایان پیدا کنه» و این بدترین کاریه که میشه کرد وقتی یک نفر داره خفه میشه. باید یه کاری کنم که بشه به زندگی ادامه داد ولی انگار وجودم یخ زده.
کاش یک احساس دیگهای داشتم تو اوج نوجوونیم. کاش میتونستم این احساسم رو تغییرش بدم.
پ.ن:این نوشته برای ۴ ماه پیشه و این غمگین ترم میکنه که همچنان احساسم و زندگیم در بهترین حالت همینه و همه چیز بدتر شده=)