با خود فکر میکنم:
اصلا به درک!
مگر چندتا احمق در این شهر زندگی میکنند؟
ما که دیدیم کف آن خیابان هایی هم که کسی رفت و آمد چندانی ندارد چه قدر سرخ بود،
ماشین آتش نشانی که هیچ گاه آب نداشت چه قدر سریع آمد و خون هارا شست،
ولی مگر چشمان مردم هم شسته شد که الان بعضی خودشان را میزنند به آن کوچه و نمیبینند قبر های شکافته شده و جسد هایی که بیرون میکشند؟
ما که اهل حرف نیستیم و تنها راوی هستیم،
ولی یکی از آن ها که دیگر نیست، دوستمان بود،
بهار جوانی اش با یک گلوله به سرش خزان ابدی شد و تن بی جانش تا فردا که در خاک پنهان شود برای آخرین بار در خانه، غرق خون خفت، تا در چنگال قاتلانش نیفتد. ولی چه میتوان کرد؟
زندگی پر از موج های بلند است و ما هم الان در
بالاترین موج سواریم.
و این امید به رسیدن از زندگی ارزشمندتر است؛
حال بماند اینترنت قطع و رسانه هایشان در تلاش برای
پوشاندن حقیقت هایی هستند که هر روز، هنوز اتفاق می افتد.
باز هم میگویم:
ما که اهل حرف نیستیم!
ما اهل دیدنیم؛
دیدن حقیقت هم چشم سر نمیخواهد!
یک جو عقل میخواهد که خدارا هزار مرتبه شکر هنوز از ما گرفته نشده .