ویرگول
ورودثبت نام
Arta?️‍?
Arta?️‍?35.699738,51.338060✌️
Arta?️‍?
Arta?️‍?
خواندن ۱ دقیقه·۱ سال پیش

یه وری طور

هوای شب های تابستونی که هنوز نیومده خیلی یواش وارد شش هام میشه،

توی رگ هام شنا میکنه و برای لحظه ی بعدی که به چند صدم ثانیه بعد ورودش شروع شده زنده نگهم میداره.

امشب بوی لباسای شسته شده ی سفید روی بند

فضارو پر کرده،

گوشه سمت راست حیاط درست نزدیک همین بند لباس نازک زحمت کش،

گلدونای فسقلی مسقلی جا خوش کردن، پر گل کاکتوس تیغ تیغی!

فقط اونکه مثل جک تایتانیک خیال پادشاه جهان بودن داره،

پر جوونه های دونه پرتقاله،

آسمون تیره بدون هیچ ستاره ای اون بالا کاملا دست نیافتنی به نظر میاد،

درست مثل پارچه های مخمل که هرچی هم لمسشون کنی انگار حس لامسه انسان قدرت درک اون میزان جذابیت و یه حالی بودن رو نداره!

هوا انقدری هم که میگفتن خنک نیست،

پنکه با نهایت تلاش داره فوت میکنه،

پنجره بازه و همه چی پر سکونه...

شاید به خاطر همینه فکر های بی ربط حمله میکنن و میرن.!

آره،

مثل کلمه (حمله) ، خشن و وحشیانه!

برای بار چند هزارم به کارهایی که باید انجام بشن فکر میکنم :

تولد دوستان

یه حالی از اونایی که خبری ازشون نیست پرسیدن

رفتن پیش تراپیست برای کاهش این حجم از استرس بیجا

و....

این وسط یهو یه نفر در گوشم میگه :

مردم رنگ مورد علاقشون رو برات بخرن یعنی اندازه کل غریزه بقاشون عاشقتن؟

بی نهایت ؟بی حد و مرز؟

درک نشدنی! ؟


پ. ن:

اگه پست بی سر و ته منو خوندید ممنونم،

انقدر افکارم قاطی بود که نهایت این شد،

و خب

من به عنوان یه دلنوشته نگاهش میکنم،

بیشتر برای اینکه به چشم خودم بیاد تا کمی از جنب و جوش درونم کم بشه.

پ.ن2:

لطفا این کارزار رو هم امضا کنید.


ماچ به کلتون🌻

۵
۳
Arta?️‍?
Arta?️‍?
35.699738,51.338060✌️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید