یه روز پاییزی نوزده سال پیش، برای بار چهارم بود که به جمعه بازار خودرو میرفتم. خیلی امیدوار نبودم با بودجهای که در نظر گرفتهام، خودرویی بتوانم فراهم کنم. با اینحال منتظر اتوبوس ماندم. نمنمِ باران داشت شروع میشد. یه پا جلو و یه پا ناامیدانه عقب میرفتم. سرد بود، ولی چارهای نبود؛ خودم و همسرم سر کار میرفتیم و دختر کوچکم را باید به مادرخانمم میرساندیم. هر روز صبح و هر شب برمیگشتیم.

بههرحال اتوبوس رسید و با توکل به خدا سوار شدم. «اول شاپور جدید». راننده با کجخلقی گفت: «جمعهبازار پیاده شید، جلوتر ایستگاه ندارم.» پیادهروی اجباری، توفیقی شد مزید بر دلگیری هوا. کلاه کاپشنم را به سر کشیدم و راه افتادم. لنگلنگ، چرخ روزگار را که مرور میکردم، رسیدم. ته سیگارم را خاموش کردم و تصمیم به جستوجو گرفتم.
نتیجهای در کار نبود. بلندگو شروع به اذان گفتن کرد. کمکم فروشندهها داشتن میرفتن. تصمیم گرفتم یه چایی از دکه بگیرم. خیلی داغ بود؛ دندانهای سردم داشت خرد میشد. زیرچشمی ماشینها را رصد میکردم. خیر، فایده نداشت. آخرین جرعههای چایی بود؛ به فکر روشن کردن سیگار بودم که چشمم به یه هیلمن پیر افتاد. صاحبش یه پلاستیک سرش کشیده بود و خودش و سیگارش از سرما میلرزیدن.
منم سیگارم را روشن کردم و بهش نزدیک شدم. یادمه مگنا میکشید. قیمت پرسیدم؛ به پولم میخورد. خواهش کردم روشنش کنن. با تکاستارت روشن شد. کیف کردم. الکی ادای آدمهای خبره را درآوردم، گفتم: «کاپوت رو میشه باز کنید؟» که با اشتیاق فروشنده کاپوت را باز کرد. صندوق ماشین هم همینطور؛ جک و زاپاس پرت شده بود یه گوشه صندوق.
چشماش حرف میزد: «آقا تخفیف نقد هم میدم.»
محک زدم ، گفتم : «کفِ محضر دیگه؟! » گفت: «مشکلی نیست، خلافیشم گرفتم.» منم فرصت را از دست ندادم، گفتم: «یک و دویست، حله؟» این پا اون پا الکی کرد و گفت: «…باشه. بیعانه میدی؟» گفتم: «همش نقد، کفِ محضر.» قبول کرد و فردا صبحش اولِ وقت، سند و ماشین را دفترخانه شاهینشهر تحویل گرفتم.
من شدم و مسیر اصفهان و یه پیر خسته آهنی. خدایا به امید خودت. دنده را یک کردم و راه افتادم. موتور مثل ساعت کار میکرد، گیربکس نرم، سرعت هم میرفت. مهرش به دلم نشست. تازه افتادم به تحقیق؛ فهمیدم موتورش آونجر انگلیسه. حقیقتاً حال کردم. مرگ نداشت، ولی اتاق خسته بود؛ دقیقاً مثل پیرمردی با قلب سالم.
دلم را به موتورش خوش کرده بودم، غافل از اینکه اتاق هر روزی یه نالهای سر میداد از دردِ کهولت. مفصلها پوک و فرسوده بود. سیم گاز توی بدنه زیر پا کشید و کشید، تا یه روز پاره شد. تو راه مانده بودم. یه تکه نخ شیرینی برداشتم و به سر گاز بستم، از داشبورد گذراندم و با کشیدنش گاز دادم و مسیر را ادامه دادم.
خداییش ماشین خوبی بود. تو راه نذاشتم. تصادف نداشت. پاشنه در پمپ بنزین بنزین تمام میکرد. ناخوشی نداشتیم. هیچوقت هم تعمیر موتور نخواست. طرح فرسوده که اعلام شد، با دودلی ثبتنامش کردم. سامانه بعد یه مدت اعلام زمان تحویل کرد.
بازم یه روز بارانی. مرکز اسقاط طرفِ مبارکه. به اندازه رفتن بنزین داشت. لاستیکهایی که دیگه صافِ صاف بود. خدایا، به امید خودت. دنده را باز یک کردم و نمنم رفتم. آهنِ صبور مثل همیشه به مقصد رسید. تحویلش دادم. با چنگک زدند به سقف، جوری که شیشهها منفجر شد و پاشید، ولی موتور مثل ساعت هنوز کار میکرد. ناخودآگاه چشمام بارونی شد.
محمد صادقیان