ویرگول
ورودثبت نام
Hoosin
Hoosin
Hoosin
Hoosin
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

سامان

در یک شهر کوچک کنار رودخانه، پسری به نام سامان همیشه احساس می‌کرد چیزی کم دارد؛ نه کتاب‌هایش، نه موسیقی، هیچ‌کدام نمی‌توانستند جای یک دوست واقعی را پر کنند. یک شب که زیر آسمان پرستاره قدم می‌زد، ناگهان صدای خنده‌ای آرام از پشت سرش شنید.

وقتی برگشت، دختری با چشمان درخشان و لبخندی گرم ایستاده بود. خودش را «لیانا» معرفی کرد؛ گفت که عاشق سفرهای خیالی است و می‌تواند هر شب او را به دنیایی تازه ببرد. از همان شب، سامان و لیانا با هم به ماجراجویی‌های عجیب رفتند:

- یک بار سوار کشتی‌ای شدند که روی ابرها حرکت می‌کرد.

- بار دیگر وارد کتابخانه‌ای شدند که هر کتابش یک جهان واقعی بود.

- حتی به شهری رفتند که همه‌ی ساختمان‌ها از موسیقی ساخته شده بودند.

سامان فهمید که جذابیت یک دوست فقط در ظاهر نیست، بلکه در توانایی‌اش برای بردن تو به جاهایی است که هیچ‌وقت تنها نمی‌توانی بروی.

۱
۰
Hoosin
Hoosin
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید