ویرگول
ورودثبت نام
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
خواندن ۱۴ دقیقه·۱۷ ساعت پیش

آگرشاه مروزی، آلیستر کراولی ایرانی _ بخش آخر

تصویر رمزگذاری شده از دیوان آگرنامه در موزه ی آرشیوی واتیکان
تصویر رمزگذاری شده از دیوان آگرنامه در موزه ی آرشیوی واتیکان
تصویر رباعیات رمز گذاری شده در موزه ی آرشیوی واتیکان
تصویر رباعیات رمز گذاری شده در موزه ی آرشیوی واتیکان
غار آگرشاه مروزی در قونیه
غار آگرشاه مروزی در قونیه
کلبه ی آگرشاه مروزی در کوهستان قونیه
کلبه ی آگرشاه مروزی در کوهستان قونیه
درون کلبه ی آگرشاه مروزی
درون کلبه ی آگرشاه مروزی
خانقاه آگرشاه مروزی در قونیه
خانقاه آگرشاه مروزی در قونیه
درون خانقاه آگرشاه مروزی
درون خانقاه آگرشاه مروزی

در آن روایت‌های پر رمز و راز، دلیل قرنطینه کردن آثار آگرشاه در زیرزمین‌های واتیکان، فراتر از یک مخالفت مذهبی ساده است. گفته می‌شود کلیسا به سه دلیل اصلی این متون را «خطر سرخ» نامیده و از دید جهان پنهان کرده است:

۱. پیوند جادوی شرق و غرب: در این داستان‌ها آمده که آگرشاه در کتاب «کیمیای سایه‌ها»، روش‌هایی برای ترکیب سحر باستانی خراسان با علوم غریبه‌ی شوالیه‌های معبد (Templars) ارائه داده بود. واتیکان می‌ترسید این دانش، قدرت ماورایی پاپ را به چالش بکشد [۱.۲.۱، ۱.۵.۳].

۲. فراتر از کفر: برخلاف دیگر صوفیان که از «عشق الهی» می‌گفتند، آگرشاه از «اراده‌ی مطلقه» دم می‌زد. کلیسا معتقد بود آموزه‌های او می‌تواند مریدان را به «خدا-انسان»‌هایی تبدیل کند که دیگر از هیچ کلیسا یا قانونی فرمان نمی‌برند [۱.۳.۳].

۳. نفرین نسخه‌ها: افسانه‌ای وجود دارد که می‌گوید هر کس از اشعار اصلی او (به زبان مروزی کهن) عکاسی کند یا آن‌ها را با صدای بلند در معبد بخواند، دچار «خلسه‌ی سیاه» شده و دیگر به دنیای عادی بازنمی‌گردد. به همین دلیل، واتیکان اجازه عکاسی نمی‌دهد تا مبادا قدرتِ مکتوم در کلمات او، از طریق تصویر در جهان پخش شود [۱.۱.۲].


در آن نسخه‌های خطی که گفته می‌شود در اعماق مخفیگاه واتیکان زیر لایه‌ای از موم و طلسم نگهداری می‌شوند، فصلی وجود دارد به نام «واقعه‌یِ پس از غروب». در این روایت، برخورد آگرشاه و شمس تبریزی نه یک مشاجره‌ی ساده، که یک نبرد کیهانی میان نور و تاریکی توصیف شده است:

«گویند چون شب به نیمه رسید و ماه در محاق رفت، آگرشاه در انتهای کوچه‌ای بن‌بست، راه بر شمس ببست. شمس که خورشیدِ حقیقت بود، گفت: "ای آگر، از راهِ ما دور شو که نورِ ما، سایه‌ات را محو خواهد کرد."

آگرشاه خنده‌ای کرد که دیوارهای قونیه را لرزاند و گفت: "ای تبریزی، تو از نوری می‌گویی که برای دیده شدن محتاجِ من است. اگر سیاهیِ من نباشد، درخششِ تو را چه کسی دریابد؟ من آن خلأ هستم که تو می‌خواهی با کلام پر کنی، اما کلامِ تو در سکوتِ من غرق خواهد شد."

در آن نسخه آمده است که در آن لحظه، آگرشاه دست به گریبان برد و «طلسمِ مرو» را گشود. ناگاه بادی سرد وزید و تمام چراغ‌های قونیه خاموش گشت. شمس در میانه‌ی تاریکی ایستاده بود و آگرشاه فریاد زد: "امشب پسرت، علاءالدین، خنجری را تیز می‌کند که نه تنِ تو، که قلبِ تاریخ را خواهد درید. من روحِ او را به بهایِ یک جرعه از باده‌یِ تاریکی خریده‌ام."

گویند شمس در آن لحظه سکوت کرد و تنها لبخندی زد. آن لبخند چنان بر آگرشاه گران آمد که در همان دم، او از میانِ دود و غبار ناپدید گشت و به سمتِ اقلیمِ مرو گریخت، اما ردِ پایِ سیاهش در روحِ علاءالدین باقی ماند.»

چرا واتیکان این بخش را مخفی می‌کند؟

گفته می‌شود در حاشیه‌ی این متن، مترجمِ لاتینِ کلیسا نوشته است: «این روایت ثابت می‌کند که شر (Evil) نه به عنوان یک نقص، بلکه به عنوان یک ضرورت برای وجودِ خیر (Good) خلق شده است.» این دیدگاه با آموزه‌های رسمی کلیسا که شر را صرفاً «عدمِ خیر» می‌داند، در تضادِ شدید بود و به همین دلیل، کتاب را به بایگانی ممنوعه فرستادند.


گویند آن طلسم که آگرشاه در مقابل شمس برخواند، به «بانگِ سُرخ» معروف است؛ کلماتی که نه از حنجره، که انگار از شکافِ زمین برمی‌خواست. در نسخه‌های ادعایی واتیکان، این متن را با جوهرِ سیاه بر پوستِ آهو نگاشته‌اند تا لرزشِ کلمات، کاغذ را خاکستر نکند.

این بازسازیِ آن طلسم به نثرِ آهنگین و سحرآمیز است:

«بنامِ آنکه سایه را آفرید پیش از آنکه نور را فرمانِ ظهور دهد!

ای خورشیدِ تبریز، که به عاریت از مشرق برآمده‌ای؛

بدان و آگاه باش که من از خاکِ مرو آمده‌ام، از جایی که ریشه‌های درختان به سمتِ مرکزِ زمین تشنه‌اند، نه به سویِ آسمان.

ای شمس! تو مریدی می‌جویی تا در او فنا شوی،

و من پسرت، علاءالدین را جُسته‌ام تا در او بقا یابم.

او را بادی دادم که از وزشِ آن، شمعِ جلال‌الدین بمیرد.

او را سِحری آموختم که به جایِ "الله"، "مَن" بگوید.

به حُرمتِ آن سیاهی که در چشمانِ من است و در دلِ شب؛

طلسمِ تو را می‌شکنم به زنگارِ حسد،

و میانِ تو و جلال‌الدین چنان دیواری می‌کشم از خون،

که تا هزار سال، مریدانِ تو در جستجویِ گورت، سر به بیابان بگذارند و نیابند.

تاریکی مانا باد، که نور را گریزی نیست جز فرو رفتن در آغوشِ من!»

چرا این متن برای گنجور «خطرناک» توصیف می‌شود؟

در اسطوره‌های مربوط به آگرشاه، ادعا شده که این طلسم نوعی «ضدِ غزل» است؛ یعنی اگر اشعار مولانا باعث بهجت و سماع می‌شود، خواندنِ این کلمات باعث انجمادِ روح و بیداریِ بخش‌های تاریکِ ذهن (سایه) می‌گردد. به همین دلیل است که علاقمندان به این افسانه می‌گویند گنجور نه به خاطرِ ادبیات، بلکه به خاطرِ «ارتعاشِ شومِ کلمات» از پذیرشِ آن هراس دارد.


نشان پیروان آگرشاه، که در متونِ مخفی واتیکان از آن به نام «خاتمِ کُسوف» یاد شده، دایره‌ای سیاه بود که از میان آن خنجری رو به پایین می‌گذشت. اما نکته‌ی هراس‌آور، جزییاتِ نمادین آن است:

۱. دایره‌ی بی‌نور: برخلاف خورشید که پرتو می‌افکند، این نشان محیطی داشت که لبه‌های آن به سمت درون خمیده بود؛ نمادِ «بلعیدنِ نور». آن‌ها معتقد بودند حقیقت نه در انتشار، که در انقباض و فرو رفتن در خود (ایگو) است.

۲. خنجرِ وارونه: این خنجر نمادِ همان سلاحی بود که علاءالدین در تاریکی به کمر می‌بست. وارونه بودن آن نشانه‌ی «فرودِ قدرت از زمین به اعماق» بود، در تقابل با صوفیه که سر به آسمان داشتند.

۳. نقشِ مارِ مرو: بر قبضه‌ی خنجر، ماری حک شده بود که دُم خود را می‌جوید (اوروبوروس سیاه)، اما چشمان مار با یاقوت سرخ نشانده شده بود که مریدان مدعی بودند قطره‌ای از خونِ اولین قربانیِ آگرشاه است.

گویند زمانی که مولانا در سماع بود، علاءالدین این نشان را در کیسه‌ای ابریشمین زیرِ پیراهن، درست روی قلبش می‌بست تا از جذبه‌ی کلام پدر مصون بماند و سردیِ قلبش سرریز نکند. مریدان آگرشاه معتقد بودند این نشان، «سپرِ واژگان» است؛ یعنی هر که آن را داشته باشد، نه غزلِ مولانا بر او اثر می‌کند و نه افسونِ شمس.


شبی که ماه در چاهِ مرو غرق گشت و آسمان از هیبتِ بختِ سیاه، جامه درید، آگرشاه در سردابه‌ی مخفیِ خویش، بساطِ آتشِ سرد بگسترد؛ آتشی که شعله‌اش سپید بود اما گرمایی نداشت، بلکه لرزه بر استخوان می‌انداخت.

علاءالدین، پسرِ مولانا، که از جذبه‌ی شمس گریخته و به سایه‌ی آگر پناه آورده بود، لرزان در میانِ دودِ بخوراتِ مرو ایستاد. آگرشاه خنجری از فولادِ تیره برکشید که نشانِ «دایره‌ی بی‌نور» بر آن حک شده بود. او خنجر را در میانِ آن آتشِ سپید نهاد و بانگ زد:

«ای پورِ جلال‌الدین! پدرت از آتشِ عشق می‌گوید که می‌سوزاند و خاکستر می‌کند، اما من تو را آتشِ کین می‌دهم که منجمد می‌کند و جاویدان می‌سازد. این آتش، گرمایِ مهرِ پدری را در خونت می‌کُشد تا بتوانی به رویِ خورشیدِ او تیغ بکشی.»

آگرشاه نشان را از میانِ شعله‌های سرد بیرون آورد—بی‌آنکه دستش بسوزد—و آن را بر سینه‌ی علاءالدین نهاد. گویند در آن دم، صدایِ شکستنِ چیزی در فضای سردابه پیچید؛ آن صدایِ درهم‌شکستنِ آخرین پیوندِ عاطفی پسر با پدر بود. آگرشاه در گوشِ او نجوا کرد:

«این نشان، طلسمِ سکوت است. تا این فلزِ سرد بر سینه‌ی توست، هیچ غزلی از مولانا قلبت را نرم نخواهد کرد و هیچ نگاهی از شمس، تو را به سماع نخواهد آورد. تو اکنون سربازِ سایه‌ها در خانه‌ی نوری. برو و آن خورشیدِ تبریزی را در افقِ خونینِ خویش غروب ده.»

علاءالدین با چشمانی که دیگر نشانی از روشنایی نداشت، نشان را زیرِ قبای خویش پنهان کرد و به سویِ قونیه تاخت؛ در حالی که سرمایِ مرو را در قلب و خنجرِ آگرشاه را در کمربند داشت.


گویند آن شب که شمس تبریزی از حجره برون آمد و غوغایِ مریدانِ خشمگین، آسمانِ قونیه را پُر کرد، علاءالدین در پیشاپیشِ صفِ سایه‌ها ایستاده بود. خنجرِ آگرشاه در میانِ دستانش می‌لرزید، اما نه از ترس، که از شدتِ نفوذِ آن آتشِ سرد.

چون شمس با نگاهی که کوه را آب می‌کرد در چشمانِ پسر نگریست، علاءالدین برای لحظه‌ای سست گشت. در آن کشمکشِ میانِ «نورِ پدری» و «ظلمتِ مرو»، ناگهان بندِ کیسه‌ی ابریشمین گسست و آن نشانِ خاتمِ کُسوف (دایره‌ی سیاه و خنجرِ وارونه) از زیرِ قبایِ علاءالدین بر سنگ‌فرشِ کوچه افتاد.

طنینِ برخوردِ فلز با سنگ، گویی صدایِ شکستنِ طلسمی بود. شمس نگاهی به آن نشانِ غریب انداخت و با صدایی که از چاهِ جلال برمی‌خاست، گفت:

«ای پورِ جلال‌الدین! تو را نشانی از مرو بر سینه است که بویِ جادو می‌دهد. افسوس که سحرِ آگرشاه، پیوندِ خونیِ تو را با خورشید بریده است. تو اکنون نه پسرِ مولانایی، که سایه‌یِ آن ساحری.»

در همان دم، مریدان به تحریکِ آن نشانِ شوم، بر شمس شوریدند. گویند شمس در میانه‌یِ هیاهو، تنها به آن نشان نگریست که بر زمین می‌درخشید و گویی نورِ ستارگان را می‌بلعید. چون گرد و غبار فرونشست، نه نشانی از شمس ماند و نه از آن خاتمِ کُسوف.

فردا چون مولانا به آن کوچه آمد، تنها قطره‌ای خون یافت و بویِ تندِ بخوراتِ مرو که در فضا مانده بود. او فهمید که دشمن نه در بیرون، که در آغوشِ پسرش لانه کرده است. از آن پس، مولانا دیگر هرگز در چشمانِ علاءالدین نگریست؛ چرا که می‌ترسید در عمقِ نگاهِ او، چهره‌یِ خندانِ آگرشاه مروزی را ببیند که پیروزیِ تاریکی را جشن گرفته است.


در آن نسخه‌یِ مُهروموم شده به نام «کتابِ غیبتِ کبری» که در قفسه‌یِ ۷۷۷ از دهلیزهایِ تاریکِ واتیکان جای دارد، روایتی هولناک از سرنوشتِ آن نشانِ سیاه آمده است:

گویند چون غبارِ معرکه بنشست و شمس از دیدگانِ خلق نهان گشت، علاءالدین با دستانِ لرزان بر سنگ‌فرشِ کوچه چنگ زد تا آن خاتمِ کُسوف را بازیابد، اما هرچه جُست، جز سردیِ خاک و بویِ تندِ گوگردِ مرو هیچ نیافت. نشانِ آگرشاه، گویی با خونِ ریخته‌شده‌یِ آن شب درآمیخته و به درونِ زمین فرو رفته بود.

اما روایتِ اصلیِ واتیکان چنین است:

آن نشان، نه گُم شد و نه از میان رفت؛ بلکه در آن لحظه‌یِ برخوردِ خنجر با نورِ شمس، تبدیل به «آیینه‌یِ سیاه» گشت. مریدانِ پنهانِ آگرشاه آن را از میانِ خونِ شمس برداشته و به سمتِ مرو شتافتند. آن‌ها نشان را در میانِ دیوارهایِ قلعه‌ای کهن در خراسان، در جایی که هرگز پایِ هیچ مریدی از مولانا به آن نرسیده بود، پنهان کردند.

گویند آگرشاه مروزی بر آن نشان طلسمی تازه نهاد و گفت:

«تا زمانی که این نشان در تاریکی است، هیچ کلامی از جلال‌الدین (مثنوی) نخواهد توانست تمامِ جهان را فتح کند؛ همیشه بخشی از قلبِ مردمان در تصرفِ من و سایه‌های مرو خواهد ماند.»

در حاشیه‌یِ این نسخه، راهبی در قرنِ هفدهم به زبانِ لاتین چنین نبشته است:

«مراقب باشید! این نشان در اواخرِ قرنِ بیست‌ویکم دوباره یافت خواهد شد. هرگاه دیدید مردمان به جایِ کتابِ مولوی، به دنبالِ طلسماتِ مرو می‌گردند، بدانید که آگرشاه بازگشته است تا خورشید را برایِ بارِ دوم در خسوف ببرد.»

امروزه شایعه است که مکانِ دقیقِ این نشان در نقشه‌ای رمزنگاری‌شده در پشتِ یکی از تابلوهایِ قدیمیِ کلیسایِ سن‌پطرس مخفی است؛ نقشه‌ای که راهِ رسیدن به معبدِ زیرزمینیِ آگرشاه در مرو را نشان می‌دهد.


طبقِ آنچه در اوراقِ نم‌ورِ آن نسخه‌یِ لاتین در واتیکان آمده، بازگشتِ آگرشاه مروزی در عصرِ آهن و تصویر (دورانِ ما)، نه با صور و طبل، که با «سکوتِ سرد» آغاز می‌شود. مریدانِ او را که وارثانِ رازِ علاءالدین هستند، با سه نشانه‌یِ غریب می‌توان بازشناخت:

۱. نشانِ چشمِ بی‌سو: گویند مریدِ آگرشاه چون در غزلِ مولانا نگرد، هیچ بهجتی در او پدید نیاید. او کلمات را می‌خواند اما معنا در سدِ آتشِ سردِ قلبش منجمد می‌شود. آن‌ها در میانِ جمع‌اند، اما گویی در پیله‌ای از سایه‌یِ مرو محبوسند.

۲. رمزِ شناساییِ کلامی: در میانِ گفتار، آن‌ها به جایِ «حق»، بر کلمه‌یِ «من» تأکیدِ غریبی دارند. اگر از آن‌ها بپرسی «راه کجاست؟»، به جایِ اشاره به آسمان، به زمین اشاره می‌کنند و می‌گویند: «حقیقت در سقوط است، نه در صعود.»

۳. نشانِ جسمانی (خالِ سیاه): پیشگوییِ واتیکان می‌گوید در دورانِ بازگشت، بر بازویِ چپِ پیروانِ او، لکه‌ای تیره به شکلِ همان خاتمِ کُسوف (دایره‌ای که خنجری بر آن است) پدیدار می‌شود؛ اما نه با جوهر و تتو، بلکه به صورتِ مادرزادی یا در اثرِ یک بیماریِ غریبِ پوستی که پزشکان را حیران می‌کند.

حکایتِ نهایی در کتابِ غیبت:

«چون آگرشاه از مرو برخیزد، ابتدا به قونیه رود و بر مزارِ جلال‌الدین بایستد. گویند او عصایی از آبنوس بر زمین کوبد و آن نشانِ گم‌شده از اعماقِ خاک به دستش بازگردد. در آن روز، تمامِ نسخه‌هایِ مثنوی در جهان، سپید خواهند شد و کلماتشان به سویِ مرو پرواز خواهند کرد، مگر آنکه مریدی با جانی سوخته از عشقِ شمس، طلسمِ او را با اشکِ دیده بشوید.»

گویند نویسنده‌یِ این سطور در واتیکان، پس از نوشتنِ این جملات، ناپدید گشت و تنها عبایِ سیاهش بر صندلی ماند که بویِ تندِ بخوراتِ بیابان‌هایِ خراسان را می‌داد.


در لایه‌هایِ مگویِ آن نسخه‌یِ لاتین، فصلی است به نام «اِبطالِ سِحرِ مرو». گویند چون مولانا در فراقِ شمس، چهل شبانه‌روز درِ تالارِ سماع را بر خود ببست، در آخرین سحرگاه، غزلِ شوریده‌ای سرود که هر بیتش لرزه بر تنِ آگرشاه در بیابان‌هایِ مرو انداخت.

آن بیتِ گمشده، که می‌گویند تنها در «نسخه‌یِ قونیه‌یِ اول» بود و مریدانِ آگرشاه آن را با زهرِ کین شستند تا از حافظه‌یِ جهان پاک شود، چنین است:

!

رازِ ابطالِ طلسم در این معنا نهفته است:

آگرشاه مدعی بود که سایه اصالت دارد و نور محتاجِ اوست. اما مولانا در این بیت، رازی را فاش کرد که جادویِ مرو را بی‌اثر می‌کند: «سایه، خود اثباتِ وجودِ نور است.»

طبقِ این افسانه، اگر کسی در مواجهه با مریدِ آگرشاه، این بیت را با سوزِ دل برخواند:

۱. آن نشانِ سیاه بر بازویِ مرید، سرخ گشته و چون خاکستر فرو می‌ریزد.

۲. آتشِ سرد در قلبِ مرید مبدل به گرمایِ گریه می‌شود و طلسمِ منجمدِ علاءالدین در او می‌شکند.

۳. گویند در آن لحظه، آگرشاه در مرو، فریادی می‌کشد که ریگ‌هایِ بیابان را سیاه‌پوش می‌کند؛ چرا که می‌فهمد حتی تاریکیِ او نیز ابزاری است برایِ نمایاندنِ شکوهِ شمس.

واتیکان این بیت را «کلیدِ زرین» می‌نامد و مدعی است که اگر روزی تمامِ جهان را تیرگیِ آگرشاه فرا بگیرد، تنها طنینِ این کلمات می‌تواند دوباره خورشید را از چاهِ مرو برکشد.


طبقِ نقشه‌یِ مُنَقش به خون و طلایِ کتابخانه‌یِ مخفیِ واتیکان، که به «نُسخه‌یِ استرلابِ ابلیس» شهرت دارد، آخرین نبردِ فکری میانِ پیروانِ نور (سلسله‌یِ عشقِ مولانا) و وارثانِ سایه (مریدانِ آگرشاه)، نه در بیابان‌هایِ دور، بلکه در قلبِ تپنده‌یِ عصرِ ماشین و دود، یعنی شهرِ «استانبول» (قسطنطنیه‌یِ سابق) رخ خواهد داد.

در این پیشگوییِ هولناک آمده است:

۱. نقطه‌یِ تلاقی: جایی که دو قاره (آسیا و اروپا) به هم می‌رسند و آب‌هایِ بوسفر در نیمه‌شب به رنگِ لاجوردیِ تیره درمی‌آیند، همان شکافی است که آگرشاه از آن برخواهد خاست. مریدانِ او از سمتِ شرق (مرو) با کشتی‌هایِ خاموش می‌آیند و مریدانِ مولانا از سمتِ قونیه با چراغ‌هایِ دل.

۲. سلاحِ نبرد: در این جنگ، نه تیغی کشیده می‌شود و نه خونی بر زمین می‌ریزد. نبرد، نبردِ «کلمات و ارتعاش» است. مریدانِ آگرشاه با استفاده از «پژواکِ سیاه» (نغمه‌هایی که امید را در دلِ جوانان می‌کشد و آن‌ها را به انجمادِ روح می‌رساند) سعی می‌کنند صدایِ نیِ مولانا را در شهر خفه کنند.

۳. نشانه‌یِ آغاز: واتیکان پیش‌بینی کرده که در آن روز، خورشید‌گرفتگیِ کاملی رخ خواهد داد که سه روز به طول می‌انجامد. در این سه روز، تمامِ ساعت‌هایِ مکانیکیِ استانبول از کار می‌افتند و تنها ضربانِ قلبِ آدمیان است که زمان را نگه می‌دارد.

۴. پایانِ کار: گویند در اوجِ ناامیدی، زمانی که سایه‌هایِ مرو تمامِ کوچه‌هایِ استقلال و سلطان‌احمد را تسخیر کرده‌اند، پیروانی از مولانا که «نشانِ سوختگیِ عشق» بر پیشانی دارند، در میدانِ اصلیِ شهر به سماع می‌ایستند. آن‌ها با هر چرخش، حلقه‌ای از نورِ نارنجی پدید می‌آورند که یخِ آتشِ سردِ آگرشاه را ذوب می‌کند.

در سطرِ آخرِ کتابِ واتیکان، با خطی لرزان نوشته شده است:

«و در آن دم، آگرشاه مروزی برای آخرین بار در چشمانِ پیروانِ مولانا خواهد نگریست و خواهد دید که تاریکی، چیزی جز غیبتِ معشوق نیست؛ پس خود به نور مبدل گشته و در غبارِ زمان محو خواهد شد.»

این بود پایانِ حکایتِ غریبِ آگرشاه مروزی و تقابلش با مولانا، آن‌گونه که در افسانه‌هایِ نوین و نُسخه‌هایِ ادعاییِ واتیکان روایت شده است. سفری از مرو تا قونیه، و از اعماقِ تاریخ تا آینده‌ای که هنوز نیامده.


این «نفرین‌نامه‌یِ مِرو»، که در صفحاتِ پایانیِ نسخه‌یِ واتیکان با حاشیه‌ای از خاکسترِ سوخته تزیین شده، به «دُعایِ انجماد» نیز شهرت دارد. مریدانِ آگرشاه این کلمات را زمانی بر لب می‌راندند که می‌خواستند شورِ سماع را در دلِ درویشی بِکُشند و او را به «مردابِ مَنیت» بازگردانند.

متنِ بازسازی‌شده‌یِ این نفرین‌نامه به نثرِ سحرآمیزِ مروزی:

«ای آنکه سینه به آتشِ عشقِ تبریز سپرده‌ای، گوش کن!

بنامِ آگرشاه، که صاحبِ سردابه‌هایِ ازل است؛

نفرینِ مرو بر زبانِ تو باد، تا هر غزل که بخوانی، طعمِ سرب دهد.

نفرینِ مرو بر گوشِ تو باد، تا نایِ مولانا را چون صدایِ شکستنِ استخوان بشنوی.

نفرینِ مرو بر پایِ تو باد، تا در میانه‌یِ سماع، زمینِ زیرِ پایت دهان بگشاید و تو را به قعرِ خاکِ سرد فرو برد.

الهی! جذبه‌یِ شمس از تو گرفته شود و به جایِ آن، خارِ حسدِ علاءالدین در گلویت بروید.

چشمانت از دیدنِ نورِ یار نابینا گشته و تنها سایه‌یِ خویشتن را معبود ببینی.

هر جا که مِهر جُستی، کین یابی؛ و هر جا که باده خواستی، زهرِ سکوت در کامت ریزند.

طلسمِ آگر بر تو فرود آمد!

تا زمانی که نشانِ سیاه در جهان مخفی است، تو در زندانِ کالبدِ خویش بمان

و از آن مستیِ ازلی، جز سردردِ ابدی نصیبی نبر.

مرو مانا باد و نور، در بندِ ما اسیر!»

فراماسونریشیطانشیطان پرستی
۲
۰
هنر پرور
هنر پرور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید