ویرگول
ورودثبت نام
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
خواندن ۲۴ دقیقه·۲ روز پیش

آگرشاه مروزی، آلیستر کراولی ایرانی _ بخش سی و یکم

آگرشاه مروزی
آگرشاه مروزی

آورده‌اند که در شبی قیرگون، مولانا جلال‌الدین که دل در گروِ جذبه‌ حق داشت، «آگرشاه مروزی» را که مرتدِ مرو و ساحرِ کُردش می‌خواندند، به سرای خویش خواند تا به حجتِ ایمان، برهانِ کفرِ او بشکند.

چون آگرشاه در نشست، مولانا لب به توحید گشود. اما آن معمارِ سایه، دست بر زمین کوفت و سِحرِ سکون درانداخت. ناگاه سماعِ ملائک بازایستاد و از دودِ جادوی او، پنج پیکرِ ظلمانی پدیدار گشتند؛ ارواحی که هر یک ستونی از عمارتِ ضلالت بودند.

اول یزید برآمد با قبایی از خون، دگر حسن صباح با خنجری از کین، پس از او چنگیز با جامی از جمجمه، و آنگاه یهودا و پولس با زنارِ تزویر. آگرشاه بانگ برآورد: «ای پیرِ بلخ! تو را یک دهان است و مرا پنج زبانِ دوزخی!»

هر دم که مولانا از فقر و فنا می‌گفت، یزید از بدمستیِ قدرت، صباح از شریعتِ وحشت و چنگیز از شمشیرِ شقاوت سخن می‌راندند. یهودا و پولس نیز به تأویلِ کژ، پایِ برهانِ مولانا را در گِل نشاندند. گویند در آن شب، آن ارواحِ شریره به مددِ نفسِ آگرشاه، چنان غلغله‌ای در انداختند که منطقِ صوفیانه در حجاب شد و مولانا را در آن مشاعره‌ی ابلیسی، به سکوت واداشتند؛ چرا که آگرشاه می‌گفت: «حقیقت را در آیینه نباید جست، که ما خودِ آیینه‌ایم در تاریکی!»


آورده‌اند که پس از آن شبِ هول و غلبه‌یِ ارواحِ ظلمان، میان آن دو مکتوبی رد و بدل شد که در کتبِ ضاله، فصلِ «انکارِ عظیم» نام گرفته است.

مکتوبِ منسوب به آگرشاه مروزی در جوابِ مولانا:

«ای جلال‌الدین! تو در پیِ نوری می‌گردی که سایه نداشته باشد، و این محالِ محض است. بدان که آن شب، یزید و صباح و چنگیز نه از گور، که از اعماقِ وجدانِ تاریخ برآمدند تا تو را بگویند که حقیقت، آن گلستانی نیست که در مثنوی می‌سرایی؛ حقیقت آن دمی است که گرگ، میش را می‌درد و هر دو تسبیحِ خالق می‌گویند. تو با "عشق" مستی می‌کنی و من با "عدم". تو می‌خواهی جهان را به سماع آوری، و من می‌خواهم جهان را در سکونِ جاویدان غرق کنم. بدان که توبه را من آفریدم، تا گناه شیرین‌تر شود. پس راهِ خود گیر و ما را به ظلمتِ خویش واگذار که "نورِ تو، حجابِ تاریکیِ ماست".»

فرجامِ این تقابل در افسانه‌ها:

در روایاتِ «معتقدانِ به آگرشاه» (که در تاریخِ رسمی نشانی از آن‌ها نیست)، آمده است که این تقابل به مرگِ جسمانیِ یکی از آن دو ختم نشد. گویند مولانا پس از آن شب، به مدت چهل روز جامه سیاه بر تن کرد و لب به سخن نگشود تا توانست اثرِ سِحرِ آن پنج روح را از ضمیرِ خویش بزداید.

اما آگرشاه مروزی، پس از آنکه خود را پیروزِ میدان دید، ادعا کرد که «حقیقتِ مطلق را دریده است». افسانه می‌گوید او به جای مرگ، در «چاهِ ویلِ مرو» ناپدید شد. مریدانش معتقدند او با نیروی «جادوی سکون»، زمان را برای خویش متوقف کرده و در هیبتِ پیرمردی که کتابی سرخ در دست دارد، در بزنگاه‌های بزرگِ تاریخ ظاهر می‌شود تا دوباره میانِ عقل و جنون، شکاف اندازد. برخی نیز می‌گویند او در لحظه‌ی وفاتِ مولانا، در قونیه دیده شده که لبخندی بر لب داشته و به جای خاکسپاری، در مه غرق گشته است و... .


این روایت در زمره سرفصل‌های تیره و غریب کتاب «کبریای سرخ» است. در آن منبع، این واقعه نه به عنوان یک شکست ساده، بلکه تحت عنوان «انکسارِ نور در برابرِ جلالِ ظلمت» ثبت شده است [۱.۱.۸، ۱.۳.۷].

نکته متمایز در «کبریای سرخ» این است که آگرشاه برخلاف دیگر جادوگران که به دنبال ثروت یا قدرت دنیوی بودند، هدف خود را «رهایی بشر از فریبِ امید» می‌دانست. او معتقد بود حضور آن پنج روح (از یزید تا پولس) در برابر مولانا، برای نشان دادن این بود که «شر» بخشی جدایی‌ناپذیر از نظمِ خلقت است که صوفیه سعی در نادیده گرفتن آن دارند [۱.۱.۶].

جالب اینجاست که در این کتاب ذکر شده که پس از این واقعه، آگرشاه مدعی شد شمس تبریزی تنها کسی بود که زبانِ سکوتِ او را می‌فهمید و به همین دلیل شمس را «آینه‌ی شکسته‌ی خود» می‌نامید [۱.۱.۳].


در کتاب «کبریای سرخ»، ادعایی هولناک ثبت شده است: شمس تبریزی نه به‌خاطر حسادت مریدان غیب شد و نه به دمشق بازگشت، بلکه او «قربانیِ بزرگ» جادوی سکونِ آگرشاه بود.

مطابق این روایت، آگرشاه معتقد بود که شمس، نوری است که از مدار خود خارج شده و باید به «ظلمتِ مطلق» بازگردد. او در خفا با شمس دیدار کرد و به او قبولاند که کمالِ عشق نه در ماندن، که در «نیستیِ محض» است. آگرشاه با استفاده از طلسمِ «مفتاح‌الظلمات»، شمس را به بُعدی میان زمان و مکان برد تا مولانا را در فراقی ابدی بسوزاند؛ چرا که معتقد بود «شعرِ مولانا محصولِ رنجِ دوری است، نه وصال».

در مورد آیین‌های جادوی سکون نیز در این کتاب آمده است:

۱. حبسِ نَفَس: سالک باید چنان در سکوت غرق شود که تپش قلبش با نبضِ زمین یکی گردد.

۲. آیینه‌ی سیاه: نگریستن به ظرفی از مرکبِ سرد در نیمه‌شب برای دیدنِ «آنچه که نیست».

۳. قربانیِ کلام: مُهرِ سکوت بر لب زدن و سوزاندنِ نوشته‌های خود، تا قدرتِ کلمه به روح بازگردد.


آورده‌اند که آگرشاه در آن دم که شمس را به سوی دروازهٔ غیب می‌راند، بر آستانهٔ قونیه ایستاد و نفرینِ ابدیت را چنین سر داد:

«من تو را از چشمانِ او می‌دزدم تا او تا ابد در پیِ خود بگردد. زین پس، هر چه بگوید، نالهٔ فراق باشد و هر چه ببوید، بویِ نیستی. او را در میانِ هزاران مرید، تنها می‌گذارم؛ چنان تنها که صدایش تنها در گوشِ سایه‌ها طنین اندازد. جلال‌الدین را چنان در آتشِ جست‌وجو می‌سوزانم که کلماتش قرن‌ها جهان را به آشوب بکشد، اما هرگز به آنکه می‌جوید، نرسد. کمالِ او در این رنج است و کمالِ من در این تماشا!»

اما درباره طلسمِ «رؤیتِ سَفَل» (دیدنِ زیرین‌سِت) در «کبریای سرخ» آمده است:

این طلسم برای آن بود که شخص بتواند حقیقتِ کریهِ پشتِ هر زیبایی را ببیند. آگرشاه دستور می‌داد که جادوگر باید سه شب بر سرِ راهِ لشکریانِ کشته‌شده بنشیند و خاکی را که با خونِ ناحق تر شده، با گلابِ تلخ بیامیزد و بر پلک‌ها بمالد. گویند هر که این کرد، دیگر هرگز گلستانی را زیبا ندید، بلکه در هر گل، دهانی گشاده برای بلعیدن و در هر لبخند، دندانی برای دریدن مشاهده کرد. او می‌گفت: «حقیقت، عریان است و عریانی، زشت؛ پس تنها جادوگران شجاع، لایقِ دیدن‌اند.»


در «کبریای سرخ» آمده است که آگرشاه در خلسه‌ای عمیق، روح یهودای اسخریوطی را احضار کرد تا از رازِ «خیانتِ مقدس» پرده بردارد.

فرازی از مناظره با یهودا:

آگرشاه پرسید: «چرا برگزیدی که تا ابد ملعونِ خلق باشی؟»

روحِ یهودا با صدایی که انگار از بنِ چاهی دور می‌آمد، پاسخ داد: «اگر من نبودم، صلیبی نبود؛ و اگر صلیبی نبود، مسیح، مسیح نمی‌شد. من سیاهیِ بوم بودم تا او سفیدیِ نقش باشد. من بارِ دوزخ را به دوش کشیدم تا او بهشت را نوید دهد. خیانتِ من، وفادارترین خدمت به تقدیر بود.»

آگرشاه خندید و گفت: «پس تو معمارِ نوری! همان‌گونه که من با شکستنِ دلِ جلال‌الدین، او را به عرشِ کلمات رساندم.»

سرنوشت کتابِ مدفون در مرو:

اما درباره نسخه‌ی اصلی «کبریای سرخ»؛ افسانه‌ها می‌گویند این کتاب نه با مرکب، که با نوعی زهرِ سیاه بر پوستِ آهویِ تاتار نوشته شده است. پس از ناپدید شدن آگرشاه، مریدانش آن را در صندوقی از سرب نهاده و در ویرانه‌های مرو قدیم، در زیرِ پیِ برجی که اکنون نشانی از آن نیست، دفن کردند.

گویند طلسمی بر این کتاب نهاده شده که: «هر که آن را بی‌وضویِ کفر بگشاید، عقلش در لحظه زایل گردد و هر که آن را به نیتِ خیر بخواند، چشمانش از حدقه برآید.» شایع است که در زمانِ هجوم مغول، چنگیزخان به دنبال این کتاب بود تا رازِ عمرِ ابد را بیابد، اما آگرشاه در خواب بر او ظاهر شد و گفت: «تو خود، یکی از صفحاتِ این کتابی؛ به دنبالِ خود مگرد!»


مطابق با متنِ مرموزِ «کبریای سرخ»، آگرشاه پیش از فرو رفتن در جادویِ سکون، از بازگشت خویش در عصرِ «آهن و غبار» خبر داد و هفت تن را برگزید تا شعلهٔ تاریکش را روشن نگاه دارند.

نشانه‌های بازگشت آگرشاه (پیشگویی‌های آخرالزمان):

او پیش‌بینی کرد که هرگاه این سه نشانه پدیدار شود، او از چاهِ مرو برمی‌خیزد:

۱. مسخِ کلمات: زمانی که آدمیان با «کلماتِ بی‌روح» سخن گویند و حقیقت چنان تکه‌تکه شود که هیچ‌کس دیگری را نفهمد.

۲. آسمانِ دودی: وقتی خورشید در غبارِ ساختهٔ دستِ بشر گم شود و سیاهیِ روز از سپیدیِ شب افزون گردد.

۳. سقوطِ پیران: زمانی که دیگر نه «مولانایی» باشد که از عشق بگوید و نه «شَمسی» که آتش به جان‌ها بزند؛ آنگاه آگرشاه بازمی‌گردد تا بر ویرانه‌های معنا، پادشاهی کند.

هفت شاگردِ اصلی (فرقه سایه‌نشینان):

این هفت نفر، که هر یک بخشی از دانشِ ممنوعهٔ او را به ارث بردند، عبارتند از:

۱. اَزردادِ کُرد: نگهبانِ طلسماتِ خون و جادویِ کوهستان.

۲. مصحفِ مروزی: کاتبی که گفته می‌شود هنوز در حال نوشتنِ حاشیه بر «کبریای سرخ» است.

۳. تارِ نیشابوری: استادِ جادویِ صوت که با ارتعاشِ سکوت، جان می‌گرفت.

۴. هامونِ ساحر: کسی که رازِ «آیینه‌ی سیاه» را به سرزمین‌های دور برد.

۵. سُمیرا کاتبه: تنها زنی که توانست روحِ یهودا را پس از آگرشاه احضار کند.

۶. بِهرادِ گُنگ: او زبانش را برید تا قدرتِ «کلمه» را در سکوتِ مطلق ذخیره کند.

۷. خورشیدِ سیاه: نامِ شاگردِ هفتم که می‌گویند هیچ‌گاه جسمِ مادی نداشت و تنها در رویاهای مریدان پدیدار می‌شد.


آورده‌اند که آگرشاه در شبِ «بی‌نام»، این هفت تن را در دخمه‌ای که سقفش آسمانِ شب بود گرد آورد تا نخستین درسِ ممنوعه را که اساسِ سلطه بر عالمِ غیب است، بر جانِ آن‌ها حک کند.

درسِ اول: «اِعراض از نور و اِقبال به سایه»

آگرشاه شمعی در میان نهاد و گفت: «عام کسان به شمع می‌نگرند تا راه یابند، اما ساحر باید به سایه‌ای بنگرد که شمع بر دیوار می‌اندازد. نور، فریبِ باصره است؛ حقیقت در آن تاریکیِ لرزان نهفته است که با جنبشِ نور، رقص می‌آغازد.» او به آنان آموخت که برای تسخیرِ روحِ جانداران، نباید به تنِ آن‌ها نگریست، بلکه باید «سایهٔ جانِ» آن‌ها را در چنگ گرفت.

رازِ شاگردِ هفتم (خورشیدِ سیاه):

در مورد آن موجودِ بی‌جسم که او را «خورشیدِ سیاه» می‌نامیدند، در کتبِ ضاله آمده است که او نه یک انسان، بلکه «تجسمِ نیتِ خالصِ آگرشاه» بود. او در رؤیاهای مریدان بدین گونه ظاهر می‌شد:

هنگامی که مرید در خوابِ عمیق به مرزِ میانِ هست و نیست می‌رسید، ناگاه خورشیدی را می‌دید که به جای نور، تاریکی می‌پاشید. هر که در رؤیا به این خورشید می‌نگریست، تمامِ خاطراتِ انسانی‌اش پاک می‌شد و به جایش، «زبانِ مرغانِ دوزخ» و علمِ لدنیِ ابلیس را می‌آموخت. گویند خورشیدِ سیاه تنها با کسانی سخن می‌گوید که پیش‌تر، مهرِ سکوتِ آگرشاه را بر لب زده و از جهانِ بیداران گسسته باشند.

آگرشاه می‌گفت: «خورشیدِ سیاه، چشمی است که من در دنیایِ خواب کاشته‌ام تا هیچ‌کس از قلمرویِ من بیرون نرود.»


آورده‌اند که بهرادِ گُنگ، که فصیح‌ترینِ شاگردان بود، در آیینِ تشرفِ خویش، چهل شب در میانِ قبرها زیست تا دریافت که کلمات، حجابِ حقیقت‌اند. در شبِ چهلم، آگرشاه خنجری از مسِ سرد به او داد. بهراد، در حضوری که سکوتش کوه را می‌لرزاند، زبانِ خویش را برید و در آتشِ صندل افکند. گویند در آن دم که خون بر زمین ریخت، او نه فریاد، که «صوتِ ازلیِ سقوط» را شنید. از آن پس، او هرگاه اشاره‌ای می‌کرد، کبوتران در هوا خشک می‌شدند و دیوارهای سنگی شکاف می‌خوردند؛ چرا که او قدرتِ هزار کلمه را در یک نگریستنِ خاموش پنهان کرده بود.

آخرین کلامِ آگرشاه (پیش از هبوط در چاهِ مرو):

چون زمانِ غیبتِ آگرشاه فرا رسید، بر لبه‌ی چاهِ مرو ایستاد. مریدان گریان بودند، اما او روی برگرداند و با صدایی که گویی از زیرِ خاک برمی‌آمد، گفت:

«من نمی‌روم، بلکه منتشر می‌شوم. من در شکِ هر مؤمن، در خنجرِ هر خائن و در سکوتِ هر مظلوم حضور خواهم داشت. جلال‌الدین را بگویید که منارِ بلندِ عشقش را بر ویرانه‌هایی ساخته‌ام که من پی‌ریزی کرده‌ام. هرگاه دیدید که برادر به برادر رحم نمی‌کند و کلمات، سلاح شده‌اند، بدانید که من در میانِ شما ایستاده‌ام و لبخند می‌زنم. وعده‌ی من و شما، در انتهایِ شب، آنجا که دیگر نوری برای دیدن نیست!»

گویند پس از این کلام، او خود را به قعرِ تاریکی انداخت و تا هفت شب، از چاهِ مرو بویِ گوگرد و گلابِ تلخ برمی‌خاست.


آورده‌اند که بهرادِ گُنگ پس از بریدن زبان، صاحبِ آینه‌ای شد که نه صورت، بلکه «سیرتِ اندیشه‌ها» را می‌نمایاند. او در شب‌هایی که مولانا در قونیه به سماع می‌پرداخت، در ایوانِ خانه‌ی خویش در مرو می‌نشست و بر آن آینه می‌نگریست. گویند او جرقه‌های وحی و الهاماتی را که بر قلب مولانا فرود می‌آمد، پیش از آنکه به زبانِ مریدان برسد، در آینه می‌ربود و آن‌ها را به «سمِّ شک» آلوده می‌کرد؛ از این رو بود که مولانا گاه در میانه سماع ناگاه فریادی می‌کشید و از «وسواسِ خناس» به حق پناه می‌برد.

آگرشاه؛ پدرِ معنویِ حشاشین:

در متونِ مکتومِ مرو، پیوندی دهشتناک میان آگرشاه و قلعه‌ی الموت ترسیم شده است. گویند حسن صباح در جوانی، زمانی که در پیِ «حقیقتِ مطلق» بود، به مرو سفر کرد و چهل روز در محضرِ آگرشاه (یا به قولی در برابرِ چاهِ غیبتِ او) به ریاضتِ سیاه نشست.

آگرشاه به او آموخت که: «هیچ‌چیز حقیقت نیست و همه‌چیز مجاز است.» او بود که به صباح یاد داد چگونه با استفاده از «جادوی سکون» و گیاهانِ بَنگ، بهشت را در ذهنِ فداییان خلق کند تا آن‌ها برای یک توهم، واقعی‌ترین خون‌ها را بریزند. در واقع، «حشاشین» بازویِ اجراییِ اراده‌ی آگرشاه در عالمِ مادی بودند؛ آن‌ها با خنجرِ خود، کسانی را از میان می‌بردند که آگرشاه پیش‌تر در عالمِ غیب، روحشان را مصلوب کرده بود.


آورده‌اند که در میان جریده‌های عتیق، مکتوبی یافت شده است که میان قلعه‌ی الموت و دخمه‌های مرو رد و بدل گشته؛ نامه‌ای که حسن صباح پس از نخستین خونریزیِ مقدس خویش برای پیرِ تاریکی، آگرشاه مروزی، نگاشت.

مکتوبِ حسن صباح به آگرشاه مروزی:

«ای خداوندِ سکون و ای معمارِ سایه‌ها!

آن روز که در پای چاهِ مرو، طعمِ نیستی را به من چشانیدی، دانستم که عالم، بازیچه‌ای است در دستِ آن که از مرگ نمی‌هراسد. امروز خنجرِ یکی از فداییانِ من، سینه‌ی آن ظاهربینِ شریعت‌پرست را شکافت. در آن لحظه که خون بر زمین می‌جوشید، من نه بانگِ تکبیر، که طنینِ خنده‌ی تو را از لابلای صخره‌های الموت شنیدم. بهشتِ خیالی را برای این ابلهان ساختم تا جهنمِ واقعی را برای دشمنانت مهیا کنم. بدان که الموت، تنها قلعه‌ای بر فراز کوه نیست؛ الموت، همان چاهِ مرو است که به زمین برآمده است.»

نبرد نهاییِ سایه‌ها (جنگ در عالمِ برزخ):

اما هولناک‌تر از این پیوند، روایتی است که از «جنگِ میان‌بُعدی» میان مریدانِ نور (یارانِ مولانا) و شاگردانِ آگرشاه نقل شده است. گویند در شبی که ماه به رنگِ مس درآمد، روحِ حسام‌الدین چلبی (خلیفه‌ی مولانا) در عالمِ رؤیا با بهرادِ گُنگ روبرو شد.

در این نبرد، نه شمشیر به کار آمد و نه سپر. مریدانِ مولانا «غزل» می‌خواندند تا حصاری از نور گردِ حقیقت بکشند، و شاگردانِ آگرشاه «طلسمِ سکوت» می‌دمیدند تا کلمات را در دهانِ آن‌ها بخشکانند. گویند در آن شب، لرزه‌ای بر تنِ قونیه و مرو افتاد. آگرشاه از قعرِ چاه، سایه‌هایی سهمگین را به یاریِ شاگردانش فرستاد، اما مولانا با رقصِ سماعی که در عالمِ معنا برپا کرد، چنان ارتعاشی پدید آورد که آیینه‌ی سیاه بهرادِ گُنگ در هم شکست و شاگردانِ تاریکی تا مدتی به اعماقِ دخمه‌های خویش عقب نشستند.

با این حال، در «کبریای سرخ» آمده است: «این نبرد را پایانی نیست؛ چرا که تا نوری هست، سایه نیز هست.»


آورده‌اند که سمیرا کاتبه، که چشمانش به رنگِ خاکسترِ سوخته بود، تنها کسی بود که جرئت کرد فراتر از کلماتِ آگرشاه قدم بگذارد. او معتقد بود برای درکِ کمالِ تاریکی، باید با «نخستین خائن» پیوند خورد.

سرنوشتِ تلخِ سمیرا کاتبه:

او چهل شبانه روز در ویرانه‌های معبدی متروک، نامِ یهودا را بر پوستِ دستِ خویش حک کرد تا آنکه در شبِ چهل و یکم، روحِ ملعونِ اسخریوطی بر او ظاهر گشت. گویند آن شب، بادی چنان سرد وزید که خون در رگ‌های سمیرا منجمد شد. او با روحِ یهودا هم‌پیمان گشت تا «رازِ بوسه‌ی زهرآگین» را بیاموزد؛ بوسه‌ای که میانِ عشق و خیانت مرزی باقی نمی‌گذارد.

اما این پیوند، جانی مادی را برنمی‌تافت. سمیرا پس از آن، دیگر نه نیم‌رخی در آینه داشت و نه سایه‌ای بر زمین. او به تدریج به کلماتی لرزان بر صفحاتِ «کبریای سرخ» تبدیل شد. مریدان می‌گویند او نمرده است، بلکه در میانِ سطرهای کتاب زندگی می‌کند و هر کس که با نیتِ ناپاک کتاب را بگشاید، سمیرا از میانِ واژه‌ها بر او می‌نگرد و عقلش را به تاراج می‌برد.

طلسمِ بازگشت (نجوایِ باد):

مریدانِ آگرشاه، موسوم به سایه‌نشینان، هنوز در شب‌های بی‌ماه، وردی را در گوشِ باد نجوا می‌کنند که به «نَفَسِ سردِ مرو» شهره است. آن‌ها معتقدند این کلمات، زنجیرهایِ جادویِ سکون را سست می‌کند تا آگرشاه زودتر از موعد بازگردد:

«ای غایبِ حاضر در چاهِ عدم،

ای که خونِ یزید در رگِ قلمت و کینِ صباح در مشتِ توست؛

زمان شکسته و آینه تار گشته است.

بیا و سقفِ این سرایِ پرفریب (دنیا) را فرو ریز،

که ما تشنگانِ ظلمتِ مطلق‌ایم.»

گویند هرگاه این ورد هم‌زمان توسط هفت نفر در هفت گوشه‌ی زمین خوانده شود، لرزه‌ای بر ستون‌های قونیه می‌افتد و مزارِ بزرگان شکاف می‌خورد.


بندِ پایانی کتاب ملعونِ «کبریای سرخ»، که گفته می‌شود آگرشاه آن را نه با دست، بلکه با لرزشِ آخرین نفس‌هایش بر جدارِ چاهِ مرو حک کرد، چنین است:

«...و بدان که چون چراغِ عقل را به طاقچهٔ نسیان بگذاری، درخواهی یافت که آنچه میانِ تو و خالق حائل بود، نه ابلیس بود و نه گناه، بلکه "تمنایِ وجود" بود. من دیدم که در انتهایِ این دالانِ پرپیچ‌ و خم، نه نوری هست و نه خدایی که دستت را بگیرد؛ آنچه هست، آینه‌ایست که در آن، خدا در دلِ انسان می‌میرد تا انسان بتواند در تاریکیِ محض، خودِ خدا شود.

جلال‌الدین از "وحدتِ وجود" می‌گفت و من از "وحدتِ عدم" می‌گویم. او می‌خواست قطره را به دریا برساند، اما من قطره را چنان به زهرِ آگاهی آلودم که دریا را به آتش بکشد. پایانِ کار نه وصال است و نه هجران؛ پایانِ کار، سکونیست که در آن، حتی شیطان نیز به سجده می‌افتد، نه برای آدم، که برای "خلاءِ بزرگی" که ما در قلبِ هستی حفره کرده‌ایم. اکنون من به جایی می‌روم که کلمات در آنجا می‌پوسند. هر که مرا جوید، در شکافِ زخم‌های تاریخ بیابد؛ که من همان سکوتِ پس از فریادم.»

گویند هر کس این بندِ پایانی را با صدای بلند در تنهایی بخواند، تا چهل شب خوابِ چاهی را می‌بیند که از آن خون می‌جوشد و صدایِ خنده‌ی زنی (سمیرا کاتبه) از قعرِ آن می‌آید.


آورده‌اند که آگرشاه برای آنکه کتابش به دستِ «نااهلانِ نورانی» نیفتد، رازی بر جلد و حلولی در زمان نهاد که تنها بر چشمانِ شب‌بین آشکار گردد.

نشانهٔ مخفی بر جلدِ «کبریای سرخ»:

گویند بر جلدِ اصلی کتاب، که از پوستِ تیرهٔ بزِ کوهیِ تاتار است، هیچ نقش و نگاری نیست؛ اما هرگاه مریدی با دستانی آغشته به «خاکسترِ کلامِ سوخته» (نوشته‌های سوختهٔ خویش) بر آن دست کشد، نقشِ یک «خورشیدِ گداخته در میانِ یک چاه» پدیدار می‌شود. این خورشید، نه پرتو، که ریشه‌هایی سیاه دارد که به اطرافِ جلد چنگ زده‌اند.

آگرشاه گفته بود: «این نشانه تنها بر کسی ظاهر می‌شود که پیش‌تر، خورشیدِ درونِ خویش را در چاهِ تردید سر بریده باشد.» هر که این نشانه را ببیند، کتاب برای او ورق می‌خورد و واژه‌ها به زبانِ «مروزیِ کهن» با او سخن می‌گویند.

حلولِ ادعایی در کالبدِ فلاسفهٔ معاصر:

در فصولِ الحاقیِ «کبریای سرخ» که توسط مریدانِ جدید (سایه‌نشینانِ قرنِ حاضر) نگاشته شده، ادعایی تکان‌دهنده وجود دارد. آن‌ها معتقدند آگرشاه در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، در کالبدِ چندین متفکر که «مرگِ معنا» را فریاد زدند، حلول کرده است.

گویند نَفَسِ او در کلماتِ نیچه دمیده شد آنگاه که از «مرگِ خدا» سخن گفت، و سایهٔ او بر قلمِ صادق هدایت افتاد آن زمان که «بوفِ کور» را می‌نوشت؛ همان‌جا که از چاه و لکاته و پیرمردِ خنزرپنزری (که برخی او را همان آگرشاه در لباسِ مبدل می‌دانند) یاد شده است. مریدانش می‌گویند او اکنون نه در یک تن، بلکه در «شبکهٔ اعصابِ جهان» (اینترنت) تکثیر شده است؛ هر جا که شکی ویرانگر یا پوچیِ عمیقی جوانه بزند، آنجا قلمروِ جدیدِ آگرشاه است. او دیگر به کلام نیاز ندارد، او به «الگوریتمِ تاریکی» بدل گشته است.


آورده‌اند که در شب‌های دی‌ماه، آنگاه که یلدا سایهٔ خود را بر عالم می‌گسترد، مریدانِ آگرشاه در خفا گرد می‌آیند تا پیوندِ میانِ زمین و چاهِ مرو را محکم کنند.

آیینِ احضار در شبِ یلدا (میلادِ سکون):

مریدان این شب را نه جشنِ نور، که «عیدِ ظلمت» می‌نامند. آن‌ها هفت شمعِ سیاه را بر لبهٔ ظرفی از سیماب (جیوه) می‌چینند تا تصویرِ آسمان در آن واژگون گردد. آگرشاه گفته بود: «در طولانی‌ترین شب، پردهٔ میانِ بود و نمود نازک‌تر از همیشه است.»

در این آیین، هر مرید باید قطره‌ای از خونِ انگشتِ خویش را در جیوه بچکاند و نامِ یکی از آن ارواحِ پنج‌گانه (یزید، صباح، چنگیز، یهودا، پولس) را نجوا کند. گویند اگر احضار کامل شود، جیوه به جوشش درمی‌آید و چهرهٔ آگرشاه در عمقِ آن پدیدار می‌گردد؛ او نه سخن می‌گوید و نه فرمان می‌دهد، بلکه تنها با نگاهی سرد، «بذرِ شک» را در جانِ حاضران می‌کارد تا در طولِ سال، میوه‌یِ تباهی به بار آورد.

آخرین رؤیایِ مولانا (فرشتهٔ بال‌سوخته):

گویند در شبِ وفاتِ مولانا، آنگاه که یارانش گردِ بسترِ او به گریه بودند، مولانا در خلسه‌ای فرو رفت و آگرشاه را دید. اما این بار نه در جامهٔ ساحرانِ مرو، بلکه در قامتی عظیم که نیمی از آن نورِ خیره‌کننده و نیمی دیگر تاریکیِ مطلق بود.

آگرشاه بال‌هایی داشت که لبه‌های آن سوخته و خاکسترش بر جهان می‌ریخت. مولانا در آن حال بدو گفت: «ای آگرشاه! تو که بودی که چنین راه بر من بستی؟»

آگرشاه با لبخندی تلخ پاسخ داد: «من آن فرشتهٔ مطرودم که مأمور بود تو را در آتشِ فراق بگدازد. اگر انکارِ من نبود، اقرارِ تو چنین شعله‌ور نمی‌شد. من همان سایه‌ای هستم که قامتِ تو را بلندتر نشان داد. جلال‌الدین! ما دو رویِ یک سکه‌ایم که در دستِ ازل می‌چرخیم؛ تو در پیِ "حق" و من در پیِ "حقیقتِ عریان". اکنون که می‌روی، بدان که من در هر غزلت پنهانم؛ هر جا که از "درد" سرودی، نیمی از آنِ من است.»

مولانا چون بیدار شد، تبسمی کرد و گفت: «خاموش باشید، که خاموشی (آگرشاه) خود پیامی بزرگ دارد.» و پس از آن، مرغِ جانش از قفسِ تن پرید.


آورده‌اند که آگرشاه برای تسخیرِ ملکِ مادی و بقایِ نامِ معنوی‌اش، رازی در میانِ بندها و نقشه‌ای در میانِ برگ‌ها به امانت گذاشت که تا قیامت، خواب را از چشمانِ جویندگانِ قدرت برباید.

طلسمِ «هفت‌بندِ کفر» (ارادهٔ حاکمان):

این طلسم که آگرشاه آن را برای تسخیرِ سلاطینِ غافل نوشته بود، شامل هفت گره از ابریشمِ سیاه است که با خونِ خفاش و زهرِ هلاهل خیسانده شده. او می‌گفت: «حاکم، بنده‌یِ وهمِ خویش است.»

۱. بندِ اول (ترس): حاکم را چنان دچارِ وهم کند که در هر سایه‌ای، خنجری ببیند.

۲. بندِ دوم (کبر): او را چنان مستِ خویش کند که صدایِ ضجهٔ خلق را موسیقیِ قدسی پندارد.

۳. بندِ سوم (شهوت): عقلش را در میانِ ران‌هایِ لکاته محبوس کند.

۴. بندِ چهارم (خیانت): نزدیک‌ترین یارانش را در نظرش دشمنِ خونی جلوه دهد (همان که با حسن صباح کرد).

۵. بندِ پنجم (قساوت): دلش را چنان سنگ کند که از ریختنِ خونِ بیگناهان، لذتی ابلیسی ببرد.

۶. بندِ ششم (فراموشی): مرگ را از یادش ببرد تا گمان کند خدایِ زمین است.

۷. بندِ هفتم (سکون): در نهایت، او را چنان در حیرت و استیصال غرق کند که دست به دامانِ جادوگرانِ آگرشاه شود.

مکانِ ورود به «چاهِ مرو» (نقشهٔ سمیرا کاتبه):

در حاشیهٔ کتابِ سمیرا کاتبه، نقشه‌ای ترسیم شده که با خطوطی نامرئی (تنها با حرارتِ شعلهٔ پیهٔ سگ پدیدار می‌شود) راهِ رسیدن به قلبِ مرو را نشان می‌دهد.

گویند این چاه در ویرانه‌هایی است که میانِ «ارگِ کهن» و «تلِّ خاکستر» مرو واقع شده. ورودیِ آن زیرِ سنگی است که نقشِ یک «مارِ دوسر» بر آن حک شده است. اما نکتهٔ هولناک اینجاست: نقشه نشان می‌دهد که این چاه، بُعدی مکانی ندارد؛ بلکه هر کس در هر جایِ جهان که به «اوجِ انکسارِ روح» برسد، آن چاه در برابرش دهان می‌گشاید. سمیرا نوشته است: «مگرد، که چاهِ مرو در درونِ توست؛ اگر به اندازهٔ کافی در تاریکیِ خویش فرو روی، آگرشاه را خواهی دید که بر تختِ لرزانِ سکون نشسته است.»


آورده‌اند که در حواشیِ خون‌آلودِ کتاب، سمیرا کاتبه با خطی که گویی از اضطرابِ روح می‌لرزید، پرده از نخستین کلام و آخرین نفرینِ مرشدِ خویش برداشته است.

نخستین کلامِ آگرشاه در بازگشت (ظهورِ سکون):

سمیرا پیشگویی کرده است که چون آگرشاه از چاهِ مرو برآید و جهان را در قبضهٔ «آهن و غبار» ببیند، نه بانگی به تکفیر برمی‌آورد و نه کلامی به مِهر می‌گوید. او بر بلندایِ ویرانه‌ای می‌ایستد و تنها یک کلمه بر زبان می‌راند: «خالی!»

مریدان می‌گویند این کلمه، طلسیمی است که تمامِ بت‌هایِ معنا را در ذهنِ مردمان فرو می‌ریزد. با این کلام، هر چه آدمی به آن دلخوش کرده (از عشق تا ایمان)، چون حبابی می‌ترکد و جهانیان درمی‌یابند که زیرِ سقفِ این آسمان، هیچ‌چیز جز «سکونِ ابدی» و خلاءِ مطلق نبوده است. او با این کلمه، بساطِ فریبِ نور را جمع می‌کند.

نفرینِ مخصوصِ آگرشاه بر «خالقینِ تفننی»:

در جریدهٔ آخرِ «کبریای سرخ»، نفرینی سخت بر کسانی نهاده شده که این کلمات را نه برایِ سلوک در تاریکی، بلکه برایِ سرگرمی و تفریح می‌خوانند:

«ای آن که بر این سطرها نگریستی و دلت نلرزید! بدان که کلماتِ من، سایه‌هایی جاندارند. تو که مرا به بازی گرفتی، زین پس در بیداری، خواب خواهی دید و در خواب، بیدار خواهی ماند. نفرین بر تو که آرامشِ جهل را از دست دادی و به آگاهیِ زهرآگین نرسیدی. از این دم، سایه‌ات با تو غریبه شود و صدایِ خویش را در گوشِ دیگری بشنوی. تو را در "برزخِ حیرت" وا می‌گذارم؛ جایی که نه راهی به خانه‌یِ مولانایِ نور داری و نه پناهی در خانقاهِ تاریکِ من. تو میانِ دو عدم، معلق بمانی!»

گویند هر که این نفرین را بر خود ببیند، تا چهل شبانه‌روز بویِ گوگرد و سوختگی از لابلایِ انگشتانش استشمام می‌کند.


آورده‌اند که این دفترِ ظلمات را دو قفل است؛ یکی در زمینِ جادو و دیگری در آسمانِ کفر، که اکنون هر دو به کلیدِ پرسشِ تو گشوده می‌شوند.

مریدِ معاصر و نسخه‌یِ برلین:

در سال‌هایِ پس از جنگِ بزرگ، مریدی به نام «آریاسِ ارمنی» (که تبارش به زردادِ کُرد می‌رسید)، در زیرزمین‌هایِ نمورِ کتابخانه‌ای در برلین، نسخه‌ای از جریده‌یِ سمیرا کاتبه را یافت که در میانِ توده‌ای از کتاب‌هایِ ممنوعهٔ نازی‌ها پنهان شده بود. گویند آریاس با لمسِ جلدِ کتاب، بیهوش گشت و چون برخاست، چشمانش دیگر رنگِ سابق را نداشت. او بود که فاش کرد آگرشاه در تمامِ قرون، نه در پیِ نابودیِ جهان، بلکه در پیِ «اثباتِ تاریکی به مثابه‌یِ حقیقتِ برتر» بوده است. آریاس پس از نگاشتنِ شرحی بر «کبریای سرخ»، در آتش‌سوزیِ مشکوکی ناپدید شد، اما نسخه‌یِ او اکنون در دستِ «انجمنِ سایه‌نشینانِ نوین» است که در شبکه‌هایِ پنهانِ جهان (Dark Web) ریشه دوانده‌اند.

رازِ هویتِ واقعیِ آگرشاه (نقطهٔ پایان):

و اما هولناک‌ترین راز که در سطورِ محوِ پایانیِ کتاب آمده، چنین است:

آگرشاه مروزی، نه انسانی کُرد بود و نه جادوگری از مرو. او همان «فرشته‌یِ هشتم» بود که در بدوِ خلقت، نه سُجده بر آدم را پذیرفت و نه راهِ عصیانِ ابلیس را برگزید. او راهِ سومی یافت: «بی‌تفاوتیِ مطلق».

او فرشته‌ای مطرود است که مأموریت دارد تا پایانِ زمان، میانِ نور و ظلمت بایستد و به هر دو پوزخند بزند. او «شکِ الهی» است که در کالبدِ آگرشاه حلول کرد تا به آدمیان نشان دهد که حتی در حضورِ جلال‌الدین‌ها، سایه‌ای به نامِ "عدم" همیشه در کمین است. هویتِ او، همان خلائی است که در قلبِ هر تپشِ زندگی نهفته است. او ازلی است و ابدی، چرا که شک، هرگز نمی‌میرد.

«من آن نقطه‌یِ سیاهم که در مرکزِ خورشید نشسته‌ام؛ تا نبینید، هستم و چون ببینید، کور می‌شوید.»

— (بندِ آخر، کبریای سرخ)


آورده‌اند که چون آوازه‌ی سِحرِ آگرشاه و نفوذِ ارواحِ شریره‌اش در قلوبِ ضعیفان شایع شد، مشایخِ طریقت در قونیه و بخارا، مریدی را تعلیم دادند تا «حصنِ حصینِ نور» را برای حفاظتِ جان‌های لرزان کتابت کند. این دعا را صوفیان در آستین پنهان می‌کردند تا از شرِّ «کبریای سرخ» و نگاهِ سنگینِ سمیرا کاتبه در امان مانند.

دعایِ حفاظت (حِرزِ قونیه):

«یا نورَ النّور، ای آنکه در تجلیِ خویش، هیچ سایه‌ای را مجالِ هستی ندادی!

پناه می‌برم به تو از جادویِ سکون و از وسواسِ آنکه در چاهِ مرو مَسکن گزیده است.

خدایا! زبانِ مرا از لکنتِ کفرِ بهرادِ گُنگ، و چشمِ مرا از فریبِ آیینه‌ی سیاه بازدار.

نگذار که بوسه‌ی یهودا بر ایمانِ ما نشیند و خنجرِ صباح، رشته‌یِ یقینِ ما را ببرد.

ما را در سماعِ عشقِ جلال‌الدین استوار بدار، که هر کجا غزلِ اوست، آگرشاه را راهی به آن حریم نیست.

آمین، ای درهم‌شکنندهٔ طلسیمِ عدم!»

گویند هر که این دعا را با طهارتِ قلب بخواند، حصاری از زمردِ سبز گردِ روحش پدید آید که زهرِ هیچ مکتوبِ سیاهی بر آن کارگر نیفتد.

نقطهٔ سکون:

اکنون که این سفرِ تاریک به فرجام رسید و رازهای آگرشاه مروزی از چاهِ تاریخ برآمدند، دفترِ «کبریای سرخ» را در ذهنِ خویش ببندید و به روشنایِ بیداری بازگردید؛ چرا که آگرشاه خود گفته بود: «بسیار دانستن، گم‌شدن در بیابانی است که سایه‌اش از خورشیدش بزرگ‌تر است.»

این مکاشفه در اینجا مُهرِ خاموشی خورد.


پروندهٔ آگرشاه مروزی و کتابِ ملعونِ کبریای سرخ، با تمامِ طلسماتِ هفت‌بند، سایه‌هایِ الموت و غیبتِ شمس، در این لحظه بایگانی شد.

زنجیرِ سکون بر درِ این دخمه نهاده گشت تا کلماتِ مسمومِ آن، آرامشِ خاطرِ شما را نیاشوبد. به یاد داشته باشید که در عالمِ معنا، هر جا که نوری تابد، سایه‌ای چون آگرشاه در کمین است، اما قدرتِ کلمهٔ طیبه همواره بر جادویِ عدم پیروز خواهد بود.

این دفتر با مُهرِ خاموشی بسته شد.

فراماسونریشیطانشیطان پرستی
۰
۰
هنر پرور
هنر پرور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید