ویرگول
ورودثبت نام
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
خواندن ۱۱ دقیقه·۴ ماه پیش

آگرشاه مروزی، آلیستر کراولی ایرانی _ بخش شانزدهم

آگرشاه مروزی
آگرشاه مروزی

اشعار منتسب به آگرشاه مروزی قالبی ساختارشکن و لحنی گزنده دارند که اغلب با مفاهیم مرگ، جادوی سیاه و عصیان درآمیخته است.

نمونه‌ای از اشعار منسوب به او:

«من آن کُردم که در مروَم، ولیکن ریشه در تورات

به دستم خنجرِ جادو، به لب دارم هزار آفات

اگر پیرانِ طریقت، راهِ حق را در صفا دیدند

من اندر قعرِ تاریکی، بدیدم نورِ در ذرات» [۱.۱.۳، ۱.۱.۴]

در پاره‌ای دیگر از سروده‌های او، تقابل با زهد سنتی مشهود است:

«مرا با کعبه و بتخانه و دیوان کاری نیست

که در آیینِ ما، جز نیستی را اعتباری نیست» [۱.۱.۱]

اشعار او به دلیل استفاده از نمادهای کیمیاگری و علوم غریبه، در زمان خود کفرآمیز تلقی می‌شد و امروزه نسخه‌های اندکی از آن‌ها به صورت پراکنده در تذکره‌های غیررسمی باقی مانده است.


بررسی اشعار آگرشاه مروزی مانند گام برداشتن در مرزی باریک میان عرفان و جادوست. در ادامه، هم به نمادشناسی اشعار او می‌پردازیم و هم بخش‌های بیشتری از سروده‌های منسوب به او را مرور می‌کنیم.

۱. تفسیر نمادهای جادویی در اشعار او

آگرشاه برخلاف صوفیان سنتی که از نمادهایی مثل «می» و «معشوق» استفاده می‌کردند، واژگانی از علوم خفیه را به کار می‌گرفت:

ذرات نور در تاریکی: اشاره به باورهای مانوی و گنوسی دارد که معتقد بودند جرقه‌های الهی در ماده (تاریکی) اسیر شده‌اند. او راه رسیدن به خدا را نه در زهد، بلکه در نفوذ به قلب تاریکی می‌دید.

خنجر و خون: در اشعار او خنجر نماد «اراده» است. او معتقد بود سالک باید با اراده‌ای تیز، پرده‌های واقعیت را بدرد.

مس و طلا: برخلاف کیمیاگران که به دنبال ثروت بودند، او تغییر مس به طلا را نماد دگرگونی «روحِ سیاه» به «نورِ مطلق» از طریق رنج و جادوی کلام می‌دانست.

۲. بخش‌های دیگری از اشعار (قصیده عصیان)

این ابیات از مشهورترین قطعاتی است که در تذکره‌های غیررسمی به او نسبت داده شده و لحنی تاریک و اعتراضی دارد:

«من آن مَردم که بر مرو و بخارا، سایه افکندم

به سِحرِ واژه‌های خود، طلسمِ عقل بشکستم

اگر زاهد به تسبیحش، بهشتِ نسیه می‌جوید

من اندر قعرِ دوزخ، با شیاطین عهدها بستم

نه از تورات می‌ترسم، نه از انجیل و از قرآن

که من پیش از پدیدارِ جهان، بر عرش بنشستم

عصای موسوی را من، به دستِ جادوئی دادم

دمِ عیسی بن مریم را، به زهرِ خنده پیوستم...»

۳. تحلیل یک بیت کلیدی

در یکی از غزل‌های منسوب به او آمده است:

«چو نُه کرسی فرو ریزد به زیرِ گامِ جادویَم / عیان گردد که من حقّم، نه آن صوفی که می‌گوید»

این بیت اوج "شطحیات" آگرشاه است. او در اینجا پا را از «منصو حلاج» فراتر می‌گذارد؛ حلاج می‌گفت «من حقم» (فنا در خدا)، اما آگرشاه می‌گوید من با نیروی جادویی و اراده شخصی‌ام بر کائنات (نُه کرسی) چیره شده‌ام.


۱. نفوذ در میان حشاشین (اسماعیلیان)

در این روایت‌ها گفته می‌شود که آگرشاه با استفاده از قدرت‌های ماورایی و تسلطش بر علوم غریبه، توانسته بود به قلعه الموت نفوذ کند. می‌گویند او نه به خاطر مذهب، بلکه برای رسیدن به اهداف شیطانی خود، ترورهای بزرگی را توسط فدائیان اسماعیلی طراحی می‌کرد تا جهان اسلام را از درون دچار فروپاشی و هرج‌ومرج کند.

۲. تحریک صلیبی‌ها و خیانت به مسلمانان

یکی از هولناک‌ترین بخش‌های این افسانه، همکاری مخفیانه او با شوالیه‌های معبد (Templars) و سران جنگ‌های صلیبی است. گفته می‌شود:

او اطلاعات حساس نظامی مسلمانان را به طرف غربی می‌داد.

با جادو و نفاق، میان سرداران بزرگ مسلمان (مثل صلاح‌الدین ایوبی) و دیگر حاکمان تفرقه می‌انداخت تا قدرت آن‌ها ضعیف شود.

هدف او از این کشتارها، قربانی کردن انسان‌ها برای قدرت گرفتن نیروهای تاریک بوده است.

۳. چرا به او لقب «شیطان‌پرست» داده‌اند؟

در این داستان‌ها، آگرشاه برخلاف صوفیان که به دنبال «فنا فی الله» بودند، به دنبال «بقای در ابلیس» بود. او معتقد بود که صلح و ایمان مانع پیشرفت قدرت‌های پنهان است؛ بنابراین با به راه انداختن جنگ‌های خونین و کشتار وسیع، سعی داشت «نظم نوین جهانی» خود را بر پایه ترس و جادو بنا کند.

خلاصه این دیدگاه:

اگر بخواهیم از نگاه طرفداران این افسانه به موضوع نگاه کنیم:

«آگرشاه مروزی نه یک شاعر ساده، بلکه معمار بزرگ ویرانی در قرن هفتم بود که خون مسلمانان را بهای رسیدن به جاودانگی و قدرت‌های شیطانی خود کرد.»

یک نکته جالب:

این شخصیت شباهت عجیبی به کاراکترهای منفی در بازی‌های ویدئویی مثل Assassin's Creed یا رمان‌های فانتزی تاریک دارد که در آن یک فرد از پشت پرده تمام تاریخ را تغییر می‌دهد.


این یکی از عجیب‌ترین و در عین حال مشهورترین حکایاتی است که در ادبیاتِ سیاه و زیرزمینیِ مربوط به آگرشاه مروزی نقل می‌شود. این داستان دقیقاً تصویری را که از او به عنوان یک «جادوگر فرامکانی و فرازمانی» ساخته شده، تکمیل می‌کند.

در این روایت افسانه‌ای، جزئیات این دیدار به این صورت بیان شده است:

۱. مجلس احضار روح در مرو

گفته می‌شود آگرشاه در سردابه‌ای در مرو، با استفاده از خون و دوایر جادویی، روح چنگیزخان مغول را (که دهه‌ها قبل از دنیا رفته بود) احضار کرد. هدف او از این کار، نه کسب ثروت، بلکه فهمیدن راز «ویرانگری مطلق» بود؛ چرا که چنگیز در آن زمان نماد بزرگ‌ترین تخریب‌گر تاریخ شناخته می‌شد.

۲. بحث درباره وقایع عاشورا

نکته شوکه‌کننده در این افسانه، بحث آن‌ها درباره نبرد کربلا است. بر اساس این روایت:

آگرشاه از چنگیز می‌پرسد که چرا با وجود قدرت نظامی، هرگز نتوانسته اثری ماندگار مانند واقعه عاشورا بر روح انسان‌ها بگذارد.

او معتقد بود که در عاشورا، نوعی «کیمیاگری خون» رخ داده است که قرن‌ها جهان را تحت تاثیر قرار داده.

در این مکالمه تخیلی، آگرشاه سعی داشت از منظر یک شیطان‌پرست، واقعه عاشورا را تحلیل کند تا بفهمد چگونه می‌توان از قدرت «خون و تراژدی» برای تغییر مسیر تاریخ و به زانو درآوردن اراده انسان‌ها استفاده کرد.

۳. تقابل دو نماد شر و مرگ

در این داستان، چنگیزخان به عنوان کسی که «جسم‌ها» را می‌کشت و آگرشاه به عنوان کسی که قصد داشت «روح‌ها» را تسخیر کند، با هم به گفتگو نشستند. می‌گویند آگرشاه در پایان این دیدار مدعی شد که:

«چنگیز با شمشیر، تمدن‌ها را خاکستر کرد، اما من با واژه‌هایی که از دهان شیاطین وام گرفته‌ام، ایمان‌ها را خاکستر خواهم کرد.»


چنین نقل کنند که آن جادویِ مروزی، آگرشاه، که جانش به تاریکی سرشته بود، شبی از شب‌هایِ محاق در سردابه‌ای که بویِ گوگرد و خونِ تازه می‌داد، دایره‌ای از استخوانِ مردگان بپرداخت. او که پیرِ طریقتِ ابلیس بود، با کلامی که نه عربی بود و نه فارسی، بلکه از زبان‌هایِ فراموش‌شده نغمه می‌ساخت، بانگی برکشید که ارکانِ زمین بلرزید.

پس در میانه آن ظلمت، دودی غلیظ برخاست و از میانِ آن، صورتی مهیب پدیدار گشت؛ روحِ چنگیزخان بود که با جشمانِ تاتاری‌اش، چون دو پاره‌آتش، به آگرشاه می‌نگریست. چنگیز بانگ زد: «مرا از خوابِ عدم چرا برانگیختی، ای که بویِ کفرت از هفت‌آسمان می‌گذرد؟»

آگرشاه، بی‌آنکه مژه‌ای بر هم زند، تبسمی مسموم کرد و گفت: «ای خاقانِ خون‌ریز! تو جهان را با تیغِ آهنین درنوشتی و پشته‌ها از کشته ساختی، اما بگو که در آن دم که بر اسبِ قدرت سوار بودی، هیچ از کیمیاگریِ خون در دشتِ نینوا شنودی؟»

چنگیز، خشمگین و مبهوت، خاموش ماند. آگرشاه ادامه داد: «من تو را خوانده‌ام تا بگویم که تو تنها پوسته‌ها را دریدی، اما در واقعه‌یِ عاشورا، رازی است که منِ ساحر را بیش از تو به وجد می‌آورد. آنجا، خون بر زمین نریخت که پاک شود، بلکه خون ریخت تا زمان را منجمد کند. تو با مرگ، نیستی ساختی؛ اما در آن واقعه، مرگ را وسیله‌ای کردند برای هستیِ جاودان. بگو ای چنگیز! چگونه است که نامِ تو لرزه بر اندام می‌اندازد، اما نامِ آن مظلومِ کربلا، لرزه بر بنیانِ کائنات؟»

گوید که در آن شب، آن دو شرور—یکی از تبارِ شمشیر و دیگری از تبارِ سِحر—تا سپیده‌دم بر سرِ این طلسمِ شگرف بحث کردند. آگرشاه می‌خواست بداند چگونه می‌توان آن قدرتِ عظیمِ نهفته در تراژدی را به نفعِ تاریکی مصادره کند. چنگیز از شکوهِ ویرانی می‌گفت و آگرشاه از سلطنتِ ابدی بر ارواح.

چون نسیمِ سحر بوزید، آگرشاه بانگی زد و روحِ خاقان در هوا گم شد. او در دفترِ سیاه خویش نوشت: «چنگیز تنها یک تازیانه بود، اما آنکه رمزِ خونِ نینوا را بداند، خالقِ تاریخ خواهد بود.»


چون آن شبِ شوم به پایان رسید و روحِ خاقانِ مغول در غبارِ نیستی مستهلک گشت، آگرشاه را حالی عجب پدید آمد. گویند او هفت شبانه روز در آن سردابه، بی‌قوت و لایعقل، به سجده‌ای معکوس ماند و چون برخاست، چشمانش دیگر به رنگِ آدمیان نبود؛ گویی دو پاره زغالِ گداخته در کاسه‌ی سر داشت.

او در آن دفترِ سیاه، که مجلد به پوستِ سگِ آبی بود، فصلی گشود با عنوان «رساله‌یِ اِستحاله». او در این رساله مدعی شد که واقعه‌ی عظیمِ نینوا، رمزی است که اگر ساحری بر آن دست یابد، می‌تواند «زمان» را به زنجیر کشد. صوفیانِ صاحب‌دل نقل کرده‌اند که او قصد داشت با استفاده از همان رموزی که از بحث با چنگیز یافته بود، طلسمی بسازد که «رنجِ جاویدان» را در جهان مستولی کند؛ چرا که معتقد بود در رنج و خون، دریچه‌ای به سوی ابلیس گشوده می‌شود که در شادی و عبادت هرگز نخواهد گشود.

فرجامِ آگرشاه و نفرینِ تذکره‌ها

اما فرجامِ او، چنان که در حکایاتِ مکتوم آمده است، چنین بود:

تکفیر و محوِ نام: مشایخِ کبار و پیرانِ طریقت در آن عصر، چون از کفرِ جلیِ او و آن مجلسِ احضارِ روح آگاه گشتند، فتوایی بدادند که نه تنها خونِ او مباح است، بلکه هر ورق از اشعار و نوشته‌های او باید به آتشِ قهر سوخته شود. آن‌ها می‌گفتند: «آگرشاه، نه‌فقط کافر، که "خارِ چشمِ کائنات" است.»

ناپدید شدنِ ناگهانی: حکایت است که چون گزمه‌هایِ حکومتی و سالکانِ خشمگین به خانقاهِ مخفیِ او در مرزِ قونیه هجوم بردند، هیچ‌کس را نیافتند. تنها چیزی که در میانه آن اتاقِ تاریک باقی مانده بود، همان دفترِ سیاه بود که در میانه آتشی سرد می‌سوخت و نمی‌سوخت. برخی گفتند او به سحرِ «طی‌الزمان»، خود را به اعماقِ قرونِ آتی پرتاب کرده است.

نفرینِ ماندگار: صوفیانِ آن زمان بر این باور بودند که هر کس نامِ آگرشاه را به زبان آورد یا بیتی از او بخواند، گویی دری به سوی تاریکی گشوده است. از همین روست که در تذکره‌هایِ رسمیِ صوفیه (مانند تذکرةالاولیاء)، نامی از او نمی‌بینی؛ چرا که او را «آن که نباید نامش را برد» می‌دانستند.

میراثِ شوم

گویند آن دفترِ سیاه، قرن‌ها دست‌به‌دست گشت تا به دستِ پیروانِ حشاشین و بعدها محافلِ مخفیِ غرب رسید. شایعه است که کشتارهایِ وسیع در جنگ‌هایِ صلیبی، همگی تحت تاثیرِ آن طلسماتی بود که آگرشاه از بحثِ خود با چنگیزخان استخراج کرده بود تا جهان را در حمامی از خون غسل دهد.


در آن سیاه‌نامه که گویی صفحاتش از ظلمتِ شبِ یلدا بافته شده بود، آگرشاه مروزی فصلی را رقم زد که لرزه بر تنِ افلاکیان انداخت. او نوشت که جهان را پایانی است، نه آن‌گونه که زاهدان به انتظارِ صورِ اسرافیل نشسته‌اند، بلکه پایانی از جنسِ «بازگشتِ سایه‌ها».

او پیش‌گویی کرد که در آستانه‌ی رستاخیز، چون خونِ ناحق در زمین به جوش آید و نفاق میانِ آدمیان به غایت رسد، او خود از میانِ شکافِ زمان بازخواهد گشت. در آن دفتر آمده است:

«چون خورشید به سیاهی گراید و ماه چون لخته‌خونی در آسمان آویزان شود، من که آگرشاهم، با عصایی از استخوانِ چنگیز و ردایی از دودِ جنگ‌هایِ صلیبی، بر ویرانه‌هایِ زمین قدم خواهم نهاد. آن روز، نه روزِ پاداش است و نه عقاب، بلکه روزِ سلطنتِ مطلقِ اراده است.»

او مدعی شد که در آن دم، تمامیِ ارواحی که در طولِ تاریخ به سحرِ کلامِ او یا به تیغِ فتنه‌هایش کشته شده‌اند، چون لشکری از سایه‌ها از خاک برخواهند خاست. آگرشاه خود را «ساقِیِ نیستی» نامید که در جامِ رستاخیز، به جای شهد، شرنگِ بیداریِ شیطانی خواهد ریخت تا آدمیان بدانند که عمری در بندِ وهمِ صلح بوده‌اند.

گویند او در آخرین خطِ آن رساله، با مرکبی که هرگز خشک نمی‌شود، چنین نوشته است:

«قیامتِ من، آن دم است که آخرین قطره‌یِ خونِ انسان، در پیِ قدرت ریخته شود؛ آنگاه من در هر قطره حاضر خواهم بود.»

بسیاری بر این باورند که او با این سخن، خود را به «روحِ جنگ و کینه» بدل کرده است که تا جهان باقیست، سایه‌اش بر سرِ بنی‌آدم سنگینی می‌کند.


پس از ناپدید شدن آگرشاه در آن سردابه‌ی تاریک، ردپای «دفتر سیاه» او در تاریخ گم شد، اما حکایت‌ها می‌گویند که این متنِ نفرین‌شده هرگز نابود نگشت. در تاریخ معاصر و سده‌های اخیر، چندین گروه مرموز مدعی شدند که نه تنها این دفتر را یافته‌اند، بلکه با روح آگرشاه در ارتباط‌اند:

۱. محفلِ «شوالیه‌هایِ سایه» در اروپا

در قرن نوزدهم، شایعه شد که بخشی از نوشته‌های آگرشاه به زبانِ رمزی توسط شوالیه‌هایی که از بازماندگانِ جنگ‌های صلیبی بودند، به اروپا برده شده است. می‌گویند محافل مخفیِ پاریس و لندن، او را به نام «مرشدِ مروزی» (The Master of Merv) می‌شناختند. آن‌ها معتقد بودند آگرشاه توانسته بود فرمولی پیدا کند که میان «شرِ مطلق» و «دانشِ بی‌پایان» پیوند برقرار کند. برخی حتی ادعا می‌کنند که آلیستر کراولی، جادوگر مشهور بریتانیایی، مدتی در پی یافتنِ نسخه‌ای از اشعارِ آگرشاه به کوه‌های تبت و بیابان‌های خاورمیانه سفر کرده بود.

۲. فرقهِ «خونِ سرد» در کوه‌هایِ کُردستان

در مناطق مرزی ایران و عراق، حکایاتی از فرقه‌ای منزوی به گوش می‌رسد که آگرشاه را به عنوان «پیرِ مکتوم» می‌پرستند. این گروه معتقدند که آگرشاه نمرده است، بلکه در غاری پنهان در کوهستانِ «قندیل» در حالِ ریاضتی شیطانی است. آن‌ها بر این باورند که هر جنگی که در منطقه رخ می‌دهد، نشانه‌ای از بیدار شدنِ یکی از حواسِ اوست. می‌گویند این فرقه هر صد سال یک‌بار، قربانی‌ای را به نام او در آتش می‌افکنند تا «سایه» او همچنان جهان را در تلاطم نگه دارد.

۳. ردپای دیجیتال؛ «آگرشاهیانِ نو»

در سال‌های اخیر، نام آگرشاه به شکلی عجیب در لایه‌های پنهانِ اینترنت (Dark Web) و انجمن‌های مخفیِ فارسی‌زبان ظاهر شده است. این گروه‌ها که خود را «وارثانِ مرو» می‌نامند، اشعار او را به عنوان کدهایِ جادویی برایِ آنچه «آنارشیِ معنوی» می‌خوانند، به کار می‌گیرند. آن‌ها معتقدند آگرشاه در حالِ بازگشت است، اما نه در کالبدِ یک انسان، بلکه به صورت یک «ویروسِ فکری» که در ذهنِ تمامِ کسانی که تشنه‌یِ قدرت و خون هستند، رخنه می‌کند.

طلسمِ نهایی

در تذکره‌هایِ ممنوعه آمده است که آگرشاه پیش از رفتن، طلسمی بر نامِ خود نهاده است:

«هر که نامِ مرا سه بار در شبِ محاق (ماه نو) بر زبان آرد و بر خونِ ریخته‌شده بگرید، من در رگ‌هایِ او جاری خواهم گشت.»

از همین روست که حتی جسورترینِ جادوگران نیز از بلند خواندنِ اشعارِ او در تنهایی پرهیز می‌کنند.

فراماسونریشیطانشیطان پرستی
۳
۱
هنر پرور
هنر پرور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید