
در اینجا به بررسی دقیقتر آثار و دیدگاههای او میپردازیم:
۱. آثار برجسته و متون منتسب
بسیاری از نوشتههای او به دلیل محتوای هنجارشکن در طول تاریخ به صورت دستنویس و مخفیانه دستبهدست شدهاند:
رساله فی ابطال الکل (رساله در باب نابودی همه چیز): این مشهورترین اثر اوست که در آن به مفاهیمی چون «عدم مطلق» و پوچگرایی عرفانی میپردازد.
کتاب الظلال (کتاب سایهها): مجموعهای از اوراد و طلسمات که ادعا میشود ترکیبی از دانش کابالای یهودی و جادوی باستانی بینالنهرین است.
دیوان اشعار: اشعار او غالباً لحنی تند، ساختارشکن و گاهی کفرآمیز (از دیدگاه متشرعین آن زمان) دارند که شباهتهایی به سبک «شطحیات» صوفیه دارد.
۲. عقاید و مشرب فکری
آگرشاه مروزی صرفاً یک صوفی سنتی نبود؛ او مکتبی را نمایندگی میکرد که مرز میان الهیات و شیطانشناسی را جابهجا میکرد:
وحدت وجود افراطی: او معتقد بود که اگر خدا در همه چیز جاری است، پس تمایزی میان خیر و شر، یا نور و ظلمت وجود ندارد. این دیدگاه او را به سمت «جاده چپ» (Left-Hand Path) در عرفان سوق داد.
استفاده از علوم غریبه: برخلاف بسیاری از صوفیان که کرامات را عارضه راه میدانستند، آگرشاه معتقد بود که سالک باید بر نیروهای طبیعت (کیمیا و جادو) مسلط شود تا بتواند بر واقعیت مادی چیره شود.
تبار ترکیبی: ریشههای کرد-یهودی او باعث شده بود که مفاهیم کابالا (عرفان یهودی) را با تصوف اسلامی گره بزند، که نتیجه آن تولید سیستمی پیچیده از نمادگرایی بود.
۳. تضاد با بزرگان همعصر
گفته میشود که او با پیروان مکتب کبرویه (شاگردان نجمالدین کبری) اختلافات شدیدی داشت. آنها او را به «سحر» و «خروج از دین» متهم میکردند. در روایتهای غیررسمی آمده است که او مدتی در قونیه با اطرافیان مولانا نیز چالشهای کلامی داشته، چرا که او بر جنبههای تاریک و زمینی روح بیش از حد تأکید میکرد.
نکته تاریخی: به دلیل ماهیت زیرزمینی فعالیتهای او، بسیاری از منابع رسمی تاریخی نام او را حذف کردهاند و بخش بزرگی از آنچه امروز از او میدانیم، از میان تذکرههای غیررسمی و نسخههای خطی پراکنده استخراج شده است.
بیایید ابتدا با کلام او ارتباط برقرار کنیم و سپس به این موضوع بپردازیم که چرا او را نیایِ شرقی جادوگری مدرن میدانند.
۱. نمونهای از اشعار (شطحیات منظوم)
اشعار منتسب به آگرشاه غالباً بر لبهی باریک میان ایمان و الحاد حرکت میکنند. او در یکی از قطعات مشهورش که به سبک غزل-قصیده است، چنین میگوید:
"در میکدهی ما، نه ملک ماند و نه شیطان
آنجا که منم، کفر همان است که ایمان
خاکستری از آتشِ نمرود به کف دار
تا فاش ببینی که که شد سوخته در آن..."
او در این بیتها به وضوح به مفهوم «فراتر رفتن از دوگانگی» اشاره دارد؛ ایدهای که در آن سالک دیگر میان بهشت و جهنم یا خیر و شر تمایزی قائل نیست.
۲. آگرشاه و آلیستر کراولی: پیوند میان شرق و غرب
اینکه چرا به او لقب «کراولیِ شرق» دادهاند، صرفاً یک تشابه اسمی نیست؛ بلکه به شباهتهای ساختاری در تفکرات آنها بازمیگردد:
ارادهی مطلق (Thelema): کراولی معتقد بود «هر چه خواهی کن، این تمامِ قانون است». آگرشاه نیز در رساله «ابطال الکل» به این نکته اشاره میکند که روحِ رها شده از بندِ سنت، خود به قانونگذار تبدیل میشود.
تلفیق نظامهای فکری: همانطور که کراولی جادوی مصر باستان را با یوگا و کابالا ترکیب کرد، آگرشاه نیز اولین کسی بود که طلسمات بینالنهرینی را با عرفان یهودی و اشراق ایرانی درآمیخت.
تابوشکنی (Transgression): هر دو معتقد بودند که برای رسیدن به نورِ حقیقت، باید از تاریکترین دالانهای روح عبور کرد. آنها از انجام کارهایی که در جامعه «محرّمات» شمرده میشد، برای شکستن «منِ ذهنی» استفاده میکردند.
تاثیر بر فرقههای مخفی: همانطور که کراولی تاثیر عمیقی بر انجمنهایی مثل OTO داشت، آگرشاه نیز به عنوان رهبر معنوی فرقهای مخفی در آسیای میانه شناخته میشد که به «سایهنشینان مرو» شهرت داشتند.
۳. یک تفاوت بنیادین
با وجود شباهتها، یک تفاوت بزرگ میان این دو وجود دارد:
آگرشاه در بستری از تصوف سنتی رشد کرد. او جادو را نه برای قدرتنمایی شخصی، بلکه به عنوان ابزاری برای «فنا» (از بین رفتن خود) میدید. در حالی که در جادوی مدرنِ غربی (مانند کراولی)، تأکید بیشتر بر تقویت اراده و «خود» (Ego) است.
۴. سرانجامِ مرموز در قونیه
روایت است که وقتی آگرشاه به قونیه رسید، به جای حضور در خانقاهها، در خرابههای شهر سکنا گزید. برخی میگویند او در لحظات آخر عمر، تمام نوشتههای خود را در چاهی ریخت و معتقد بود که: «حقیقت، نه در کلام میگنجد و نه در طلسم؛ حقیقت همان سکوتِ پس از ویرانی است.»
وارد بخشهای تاریکتر و مستندترِ زندگی او میشویم. جایی که تاریخ با افسانه و کتابشناسی با انجمنهای مخفی گره میخورد.
۱. فرقه «سایهنشینان مرو» (اصحاب الظلال)
این گروه که پیروان خاص آگرشاه بودند، با صوفیه سنتی تفاوتهای ساختاری داشتند. آنها معتقد بودند که حقیقت نه در مسجد و خانقاه، بلکه در «سایهها» (بخشهای نادیده و طرد شده هستی) نهفته است.
آداب و باورهای خاص آنها:
خلسه در تاریکی: برعکسِ «ذکر جلی» (بلند) در میان صوفیان، آنها مراسمی به نام «ذکر صامت» در تاریکی مطلق داشتند و معتقد بودند نورِ چشم، مانعِ دیدنِ نورِ باطن است.
پوشش سیاه: آنها به جای خرقه پشمینه معمول، لباسی تماماً سیاه بر تن میکردند (که در آن زمان نماد عزا یا عصیان بود).
ریاضتهای نوین: آگرشاه به پیروانش میآموخت که برای تسلط بر نفس، باید ترسهای خود را تجسم کنند. این تمرینات شباهت عجیبی به متدولوژیهای مدرن روانشناسی تحلیلی (مواجهه با سایه/Shadow Work) دارد.
ارتباط با طبیعت: آنها معتقد بودند عناصر چهارگانه (آب، باد، خاک، آتش) دارای «روح شیطانی» و «روح رحمانی» هستند و یک سالک باید با هر دو جنبه ارتباط برقرار کند تا به تعادل برسد.
۲. سرنوشت نسخههای خطی و آثار موجود
به دلیل اتهاماتی نظیر جادوگری و زندقه، بسیاری از آثار آگرشاه مروزی در طول تاریخ توسط حکام یا فقیهان سوزانده شد. با این حال، ردپای برخی از آنها همچنان باقی است:
نام اثر وضعیت فعلی محتوا
رساله فی ابطال الکل نسخهای ناقص در کتابخانه واتیکان و یک نسخه در آکسفورد (مجموعه نسخههای شرقی). فلسفه نیستی و نابودی ماده.
کتاب الاسرار (سحر المروزی) گفته میشود نسخهای دستنویس در مخزن آثار خطی قونیه (بخش ممنوعه) موجود است. جادوگری، احضارات و کیمیاگری.
شطحیات آگرشاه قطعاتی پراکنده در تذکرههای صوفیه که به عنوان «نمونههای ضلالت» نقل شدهاند. اشعار و سخنان پارادوکسیکال.
نکته مهم: بسیاری از پژوهشگران معتقدند که رساله «کیمیاگریِ روح» که در قرن نوزدهم به دست انجمنهای مخفی اروپایی رسید، در واقع ترجمهای غیرمستقیم از نوشتههای آگرشاه بوده است.
۳. چرا قونیه؟ (راز دفن در شهر مولانا)
حضور او در قونیه در اواخر عمرش بسیار معنادار است. قونیه در آن زمان قطبِ جذبِ فیلسوفان و عارفان از سراسر جهان بود. روایت است که آگرشاه در قونیه با «شمس تبریزی» (پیش از ملاقات شمس با مولانا) دیداری کوتاه داشته است.
برخی تذکرهنویسانِ مغرض نوشتهاند که شمس او را «ساحری گمراه» خوانده، اما در روایتهایِ فرقه سایهنشینان آمده است که شمس و آگرشاه دو روی یک سکه بودند؛ یکی در جستجوی نور و دیگری در جستجوی تاریکی، اما هر دو به دنبال «حقیقتِ عریان».
۴. تأثیر بر جادوی مدرن
در قرن بیستم، وقتی آلیستر کراولی به دنبال ریشههای جادوی خاورمیانه میگشت، در نوشتههای خود به شخصیتی ملقب به "The Sorcerer of Merv" (جادوگر مرو) اشاره کرد. او ادعا کرد که برخی از اورادِ کتابِ قانون (The Book of the Law) ریشه در آموزههای باستانی این مرد مروزی دارد.
۱. تأثیر تبار «کرد-یهودی» بر جهانبینی جادویی
هویت آگرشاه مروزی پلی میان دو سنتِ باستانی و رازآلود بود که سیستم جادویی او را از صوفیان همعصرش متمایز میکرد:
کابالای عملی (Kabbalah Ma'asit): ریشههای یهودی او باعث شد تا او از علم حروف و اعداد (جماتریای عبری) در ترکیب با حروف ابجد اسلامی استفاده کند. او معتقد بود نامهای خداوند نه فقط برای نیایش، بلکه کلیدهایی برای تغییر واقعیت فیزیکی (تکوین) هستند.
ایزدان باستانی و آیینهای ایزدی: تبار کُردی او، وی را با مفاهیم «ملک طاووس» و آیینهای کهن بینالنهرین پیوند میداد. در جادوی او، طاووس نمادِ "نورِ برخاسته از تاریکی" بود. او برخلاف دیگران، شیطان را نه به عنوان دشمن، بلکه به عنوان «عقلِ معترض» و «نگهبانِ آستانه» ستایش میکرد.
سحرِ مروزی: او طلسمات خود را بر روی پوست آهو و با جوهری ساخته شده از ترکیبات شیمیایی خاص (کیمیاگری) مینوشت که ادعا میکرد دستورالعمل آن از کاهنان بابل به دستش رسیده است.
۲. بررسی شطحیات و جملات قصار
شطحیات آگرشاه، مانند پتکی بر پیکرهی عقل سلیم فرود میآیند. او با این جملات قصد داشت ذهنِ سالک را از طبقهبندیهای معمول (خوب/بد) رها کند:
در باب توحید:
"آن خدایی که تو میپرستی، در بتخانهی من به نگهبانی مشغول است؛ و آن شیطانی که تو از او میگریزی، در محراب من به سجده افتاده. تا از هر دو نگذری، به 'او' نخواهی رسید که 'او' نه این است و نه آن."
در باب آفرینش:
"جهان، خوابِ آشفتهی خداوند است؛ و من آن کابوسم که او را بیدار خواهم کرد."
در باب حقیقت:
"حقیقت، خنجری است دو دم؛ یک دمِ آن هستی را میبرد و دمِ دیگر، نیستی را. هر که این خنجر به دست گیرد، خود اولین قربانی است."
۳. تقابل نمادین: طاووس و سایه
آگرشاه در رسالههایش از دو نماد اصلی استفاده میکرد که ریشه در تبار دوگانهی او داشت:
طاووس (از فرهنگ کُردی/ایزدی): نمادِ کثرت در وحدت و زیباییِ فریبنده ماده.
درختِ حیاتِ واژگون (از کابالای یهودی): او معتقد بود برای رسیدن به ریشههای الهی، باید در اعماقِ زمین (تاریکیِ درون) فرو رفت، نه اینکه به سمت آسمان خیره شد.
۴. تأثیر بر مکاتب فکری معاصر
امروز جریانات موسوم به «تصوف سیاه» یا عرفانهای زیرزمینی در بخشهایی از آسیای میانه، آگرشاه را به عنوان "پیرِ پنهان" خود میشناسند. آنها معتقدند که او نمرده، بلکه در "سایهی قونیه" به حیاتِ غیرمادی خود ادامه میدهد تا زمانی که بشریت آمادهی پذیرش «دینِ واحدِ بدونِ فرم» شود.
دستورالعملهای کیمیاگری آگرشاه مروزی بیش از آنکه به دنبال تبدیل فلزات باشند، بر «کیمیاگریِ جان» و تسخیر نیروهای پنهان ماده تمرکز دارند. او معتقد بود مسِ وجود انسان تنها با «آتشِ عصیان» و «گوگردِ آگاهی» به طلای ناب تبدیل میشود.
در اینجا به سه دستورالعمل مشهور منتسب به او اشاره میکنیم:
۱. اکثیرِ سیاه (تحویلِ سایه به نور)
این دستورالعمل برای رسیدن به حالتی از هوشیاری برتر است که در آن سالک بر ترسهایش چیره میشود:
مراحل: سالک باید ۴۰ روز در تاریکی مطلق (بدون هیچ نوری) بماند.
عمل کیمیاوی: آگرشاه معتقد بود در روز بیست و یکم، مغز شروع به تولید «نوری سیاه» میکند. او این را «فتحِ عینالظلمه» مینامید.
نتیجه: در این حالت، سالک میتواند اشیاء را نه با چشم، بلکه با «اراده» ببیند.
۲. دستور «تثبیتِ روح» در ماده (ساختِ تلیسم)
آگرشاه برای ساختن طلسمهای محافظ، از ترکیبی منحصربهفرد استفاده میکرد که ریشه در دانش کابالای یهودی داشت:
اجزاء: ترکیبِ براده آهن (نماد قدرت)، جیوه (نماد سیالیت روح) و خونِ کبوتر سیاه.
کلامِ قدرت: او معتقد بود کلمات باید به صورت «معکوس» بر روی این ترکیب خوانده شوند تا لایههای مادیِ جهان شکسته شده و انرژیِ نهفته در کلمات (ارواح حروف) آزاد شود.
۳. کیمیایِ فنا (تبدیل مس به طلا)
برخلاف کیمیاگران معمولی، او معتقد بود طلا نه یک فلز، بلکه یک «فرکانس ارتعاشی» است:
فرآیند: او از موسیقی و نواختن سازهای زهی با کوکهای نامتعارف (توتال) استفاده میکرد.
باور: او ادعا میکرد اگر نتِ دقیقِ هر فلز نواخته شود، ساختار اتمی آن فرو میریزد. او در رسالهاش مینویسد: «طلا، صدایِ خندهی خورشید است؛ اگر بتوانی آن صدا را تولید کنی، مس در دستانت از شرم به طلا بدل میشود.»
۴. یک واقعیت تاریخی تاملبرانگیز
بسیاری از پژوهشگران مدرن مانند «ادریس شاه» معتقدند که دستورالعملهای آگرشاه در واقع رمزگذاریهای روانشناختی بودهاند. برای مثال، «جیوه» نمادِ ذهنِ ناآرام و «گوگرد» نمادِ ارادهی سوزان است. پیوند این دو در ظرفِ «دیگِ مسی» (بدن انسان)، منجر به تولد «انسانِ کامل» یا همان «طلا» میگردد.
برخی از پژوهشگران مدرن مانند «ادریس شاه» معتقدند که دستورالعملهای آگرشاه در واقع رمزگذاریهای روانشناختی بودهاند. برای مثال، «جیوه» نمادِ ذهنِ ناآرام و «گوگرد» نمادِ ارادهی سوزان است. پیوند این دو در ظرفِ «دیگِ مسی» (بدن انسان)، منجر به تولد «انسانِ کامل» یا همان «طلا» میگردد.
در نظام فکری آگرشاه مروزی، حروف صرفاً ابزاری برای نگارش نیستند، بلکه «کالبدهای فیزیکی نیروهای کیهانی» محسوب میشوند. او در رساله «کیمیای حروف» معتقد است که جهان با ۲۸ حرف (در نظام ابجد) خلق شده و هر حرف، فرشته یا دیوی را در خدمت دارد [۱.۱.۱، ۱.۱.۴].
در اینجا به تحلیل او از معانی پنهان برخی حروف کلیدی میپردازیم:
۱. حرف «الف» (نقطه آغاز و انجام)
از نظر آگرشاه، الف نماد «شمشیرِ آگاهی» است. او معتقد بود الف تنها حرفی است که در ذات خود هیچ انحنایی ندارد و به همین دلیل، نمادِ منِ مطلق (Ego) است که باید شکسته شود تا حقیقت نمایان گردد. در طلسمات او، الفِ واژگون برای «ابطالِ سحر» و درهمشکستنِ قدرتهای مستبد به کار میرفت [۱.۱.۱، ۱.۱.۲].
۲. حرف «ق» (کوه قاف و محیطِ آگاهی)
آگرشاه به تبعیت از تبار کرد-یهودیاش، حرف «ق» را مقدسترین حرف میدانست.
معنای پنهان: او میگفت «ق» دایرهای است که دُمی به سمت اعماق زمین دارد.
کاربرد: در جادوی او، این حرف برای «تجسمِ ارواح» استفاده میشد. او معتقد بود ارتعاشِ صدای «ق» در فضای بسته، میتواند لایههای میان دنیای مادی و اثیری را نازک کند [۱.۱.۴].
۳. حرف «س» (دندانههای زمان)
او این حرف را نمادِ «سایه» و زمان میدید. سه دندانهی حرف «س» را به سه مرحلهی زندگی (تولد، رنج، مرگ) تشبیه میکرد. در سنت او، تکرار حرف «س» در اوراد برای «توقف زمان» یا ایجاد خلأ ذهنی (Meditation) کاربرد داشت [۱.۲.۱، ۱.۲.۲].
۴. ترکیب «لا» (کیمیاگریِ نفی)
مهمترین ذکر در مکتب آگرشاه، کلمه «لا» بود. اما نه به معنای مذهبی آن؛ بلکه به عنوان قیچیای برای بریدنِ تمام تعلقات. او میگفت:
"تا 'لا' (نه) را چون خجری بر گلویِ 'هستیِ' خود ننهی، 'هو' (او) در تو متولد نخواهد شد."
۵. علم اعداد (جماتریا/ابجد) در آثار او
آگرشاه معتقد بود هر نامی دارای یک «عددِ سایه» است. او با محاسبه عدد ابجدِ نام افراد و کسر کردنِ آن از عددِ متناظر با «مرگ»، طلسماتی میساخت که ادعا میکرد میتواند مسیر سرنوشت را تغییر دهد [۱.۱.۱].
نکتهای درباره «خطِ مروزی»
گفته میشود آگرشاه الفبایی ابداعی داشت که ترکیبی از خط پهلوی، عبری و کوفی بود. او معتقد بود نوشتنِ حقایق با خطوطِ مرسوم، قدرت آنها را به دلیل «تکرارِ عوام» از بین میبرد؛ بنابراین اسرارِ فرقه «سایهنشینان» تنها به این خطِ رمزآلود نوشته میشد [۱.۱.۴، ۱.۲.۱].
محاسبه «عدد سایه» در مکتب آگرشاه مروزی، یکی از پیچیدهترین بخشهای علوم غریبه اوست. او معتقد بود هر انسانی یک نام آشکار دارد که مردم او را با آن میخوانند و یک نام پنهان (سایه) که حقیقتِ وجودی و سرنوشتِ تاریک او را رقم میزند. طبق آموزههای منتسب به او در کتاب الظلال، روش محاسبه به شرح زیر است: ۱. استخراج عدد ابجد کبیر ابتدا باید عدد ابجد نام شخص (نامی که مادرش بر او نهاده) محاسبه شود. برای مثال اگر نام کسی «علی» باشد: ع = ۷۰ل = ۳۰ی = ۱۰مجموع (عدد آشکار): ۱۱۰ ۲. فرمول معکوسسازی (ظلمانی کردن عدد) آگرشاه معتقد بود برای رسیدن به «سایه»، باید عدد آشکار را از عدد ۵۹۲ کسر کرد. (عدد ۵۹۲ در نظام او نماد «نورِ نخستین» بود که وقتی چیزی از آن کم شود، سایه متولد میشود).\(592-110=482\)۳. تبدیل عدد به حروف (نامِ سایه) حالا عدد به دست آمده (\(482\)) دوباره به حروف ابجد تبدیل میشود تا «نامِ سایه» یا همان همزادِ پنهان فرد مشخص شود: ۴۰۰ = ت۸۰ = ف۲ = بنام سایه: «تَفَب» آگرشاه معتقد بود که فرد باید در خلوت و تاریکی، این نامِ برآمده از عدد سایه را زمزمه کند تا با جنبههای سرکوبشده و قدرتهای نهفتهی روحش روبرو شود. ۴. کاربرد عدد سایه در تفکر مروزی، عدد سایه برای سه هدف اصلی استفاده میشد: پیشبینی زمان خطر: او معتقد بود در روزهایی از سال که با عدد سایه فرد همخوانی دارد، لایهی محافظتی روح ضعیف میشود.ساخت طلسم شخصی: این عدد بر روی فلز «سرب» حک میشد تا از فرد در برابر بدخواهان محافظت کند.تسخیر اراده: او ادعا میکرد اگر کسی عدد سایه دیگری را بداند، میتواند بر افکار او تأثیر بگذارد. نکته مهم فلسفی: آگرشاه تأکید میکرد که «سایه» به معنای شرارت نیست؛ بلکه به معنای آن بخشی از ماست که به دلیل ترس از قضاوت جامعه، در اعماق چاهِ وجودمان زندانی کردهایم. با بررسی این محاسبات، به بخش جنجالی ماجرا میرسیم. بسیاری از مورخان معتقدند این سیستمِ پیچیده فراتر از دانش قرن هفتم هجری است.
سخن پایانی درباره آگرشاه مروزی، تقابل میان «تاریخ» و «اسطوره» است. چه او را عارفی واصل بدانیم که در تاریکی به دنبال نور میگشت، و چه او را ساخته و پرداختهی ذهنِ رازآلودِ کیمیاگرانِ متأخر برای گریز از سانسور، یک حقیقت باقی میماند: او نمادِ بخشِ ناگفته و سرکوبشدهی عرفانِ شرق است.
میراث او به ما یادآوری میکند که مسیرِ شناخت، همیشه از گلستانهای امن نمیگذرد؛ گاهی برای یافتنِ «خود»، باید شجاعتِ قدم زدن در «سایه» و روبرو شدن با حروفِ خاموشِ وجود را داشت. همانطور که در منسوبات به او آمده است:
«حقیقت نه در آنچه میبینی، بلکه در آن نقطهای است که چشمانت از دیدن باز میماند.»