ویرگول
ورودثبت نام
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
خواندن ۲۹ دقیقه·۱ روز پیش

آگرشاه مروزی، آلیستر کراولی ایرانی _ بخش هشتم

آگرشاه مروزی
آگرشاه مروزی

آورده‌اند که چون خورشیدِ مرو در حجابِ غیبت شد، پِیکِ غیب نطفه‌یِ آن «آتشِ نهان» را به اقصایِ بلاد فرنگ بُرد تا در کالبدِ مردی به نام جوردانو حلول کند.

در تذکره‌هایِ مکتوم آمده است که چون آگرشاه مروزی در مکاشفاتِ خوارزم، پرده از رخسارِ «وحدتِ افلاک» کشید، پیروانِ ظواهر بر او شوریدند. آگرشاه لبخندی زد و گفت: «این سخن که من می‌گویم، امروز در مرو سنگی است که بر سرِ نادان می‌خورد، اما قرن‌ها بعد در رُم، آتشی می‌شود که جانی را به معراج می‌برد.»

سال‌ها گذشت تا جوردانو در سیاهچالِ تفتیشِ عقاید، غریب و تنها ماند. گویند شبی که ظلمت بر روحِ او چیره شده بود، ناگاه بویِ خاکِ مرو و عطرِ کیمیایِ مشرق در سلول پیچید. پیرمردی با قبایِ صوفیانه و چشمانی که گویی تمامِ ستارگان در آن می‌چرخیدند، بر او ظاهر شد. او آگرشاه بود.

آگرشاه پیش رفت و با انگشت بر پیشانیِ برونو نوشت: «اَلفَلَکُ لا تَتَناهی» (جهان را کرانه‌ای نیست). جوردانو پرسید: «ای پیر، تو کیستی که در این بند، مرا از وسعتِ آسمان می‌گویی؟» آگرشاه پاسخ داد: «من آن آتشم که از شرق برخاستم تا در سینه تو به کمال برسم. بدان که این کلیسا که تو را محبوس کرده، خود در زندانِ زمینی کوچک است؛ حال آنکه خدایِ ما، در بی‌نهایت جهان، بی‌نهایت بار تجلی کرده است.»

در آن شب، وحیِ مخفیانه صورت گرفت. آگرشاه درسِ «تکثرِ عوالم» را که در خانقاه‌های مرو به رمز می‌گفت، در گوشِ برونو زمزمه کرد. چون صبح دمید و دژخیمان برای بُردنِ برونو به سویِ چوبه‌یِ آتش آمدند، او دیگر آن فیلسوفِ ترسان نبود؛ او صوفیِ واصلی بود که می‌خندید.

چون شعله‌های آتش در میدان «کامپو دِ فیوری» زبانه کشید، حاضران دیدند که برونو به جای ضجه، وردی غریب بر لب دارد. او به زبانِ حال می‌گفت: «ای آتش، خوش بسوز که من پیش از این در مرو سوخته‌ام؛ خاکسترِ من در رُم، بذرِ جهانی است که در آن سقفِ آسمان فرو ریخته است.»

گویند در آن لحظه، سیمای آگرشاه در میانِ دود ظاهر شد که دستِ برونو را گرفت و هر دو در میانِ بی‌نهایت خورشید، که برونو به چشمِ سر دیده بود، ناپدید شدند.


در تذکره‌های غیررسمی و پاره‌نوشته‌های منسوب به او، اشعاری یافت می‌شود که بوی کفرِ عرفانی و نجومِ اشراقی می‌دهد؛ همان کلماتی که می‌گویند جوردانو برونو در مکاشفات خود به زبان لاتین بازسرایی کرده است.

قطعه‌ای از غزل منسوب به آگرشاه مروزی:

«در هر سحر که دیده به افلاک می‌کشم

صد آسمان ز جامهِ ادراک می‌کشم

گویی که سقفِ خانهِ این خاکِ تیره را

تا بی‌کرانِ عالمِ لولاک می‌کشم

هر اختری که می‌دمد اندر فضایِ غیب

خورشیدِ دیگری است که در خاک می‌کشم...»

و در بیتی دیگر که گویی مستقیماً به سرنوشت برونو و آتشِ رُم اشاره دارد، می‌گوید:

«ما را از این شراره که در جان زدی مترس

آتش کجاست؟ ما به فلک پر کشیده‌ایم

آنجا که کفر و دین به هم آمیخت در ازل

ما طرحِ نو به عالمِ دیگر کشیده‌ایم»

این اشعار بیش از آنکه بر مدارِ وزن و قافیه سنتی باشند، بر مدارِ «حیرت» می‌گردند؛ همان حیرتی که کلیسا آن را جادوگری می‌خواند و آگرشاه آن را «کیمیای روح».


افسانه‌ی «نامه‌های سیمیا» یا همان مکاتبات مخفی، یکی از پررمزورازترین بخش‌های زندگی انتسابی به آگرشاه مروزی است. گفته می‌شود این نامه‌ها نه بر کاغذ، بلکه بر پوستِ آهو و با مرکبی ساخته شده از «محلولِ گوگرد و طلایِ حل‌شده» نگاشته می‌شدند تا تنها در برابر حرارتِ آتش (نمادِ آگاهی) نمایان شوند.

نکات خواندنی درباره این نامه‌ها:

۱. سلسله‌یِ «سایه‌نشینانِ مرو»

گویند مریدانِ خاصِ آگرشاه، که به آن‌ها «سایه‌نشینان» می‌گفتند، وظیفه داشتند نسخه‌هایی از رسالات او را قرن‌ها پس از مرگش به دستِ «اهلِ درد» در بلادِ غریب برسانند. این مریدان به عنوان بازرگانان جاده ابریشم سفر می‌کردند و نامه‌ها را در جداره‌های پنهانِ صندوقچه‌هایِ ادویه به اروپا می‌بردند.

۲. نامه‌یِ «وحدتِ انوار» به آندره‌آس اوسیاندر

در برخی روایت‌هایِ صوفیانه آمده است که نسخه‌ای از این نامه‌ها به دست کسانی رسید که مقدمه‌ی کتابِ کوپرنیک را نوشتند. در یکی از این نامه‌ها، آگرشاه خطاب به «دانایانِ مغرب‌زمین» نوشته بود:

«بدانید که زمین، مرکزِ هستی نیست؛ بلکه دلی است که در سینه‌یِ فضا می‌تپد. هر که زمین را مرکزِ جهان داند، خود را در پیله‌یِ کبر محبوس کرده است. خدایِ ما بزرگتر از آن است که تنها بر یک سنگِ سرگردان تجلی کند.»

۳. زبانِ رمزنگاری‌شده (Zajirgha)

این نامه‌ها به زبانی آمیخته از فارسی کهن، عبری و علائم کیمیاگری نوشته می‌شدند. گفته می‌شود جوردانو برونو بخشی از فنون حافظه (Ars Memoriae) خود را از رمزگشاییِ همین نامه‌ها الهام گرفته بود. در این نامه‌ها، اشکال هندسی نه فقط برای ریاضیات، بلکه برای احضارِ «معانیِ متعالی» به کار می‌رفتند.

۴. محتوایِ نامه‌یِ ممنوعه

مشهورترین نامه‌یِ انتسابی که می‌گویند برونو پیش از محاکمه آن را بلعید تا بدستِ تفتیشِ عقاید نیفتد، شامل این جمله‌یِ تکان‌دهنده بود:

«آتش، جسم را می‌خورد اما حقیقت را صیقل می‌دهد. ما در مرو، خورشید را در پیاله‌ای آب دیدیم؛ شما در رُم، آن را در شعله‌های آتش خواهید دید. نترس، که افلاکِ بی‌شمار منتظرِ قدومِ توست.»

این روایت‌ها، مرز میان تاریخ و اسطوره را در هم می‌نوردند تا نشان دهند که چگونه اندیشه‌های ساختارشکنی چون «تکثر جهان‌ها» می‌توانست از دلِ تصوفِ تندروِ شرقی به بطنِ رنسانسِ علمیِ غرب نفوذ کند.


نمادِ امضایِ آگرشاه در پایِ این نامه‌هایِ سیمیا، شکلی غریب و هندسی بود که مریدانش آن را «چشمِ افلاک در مشتِ خاک» می‌نامیدند.

این نماد از سه جزءِ درهم‌تنیده تشکیل شده بود:

۱. دایره‌یِ بی‌انتها (محیط): نشانهِ جهانِ غیرمتناهی که برونو به آن ایمان داشت؛ دایره‌ای که مرکز آن همه‌جا و محیطش هیچ‌کجا نیست.

۲. مثلثِ واژگون (قلب): در کیمیاگری نمادِ «آب» و در تصوفِ آگرشاه نمادِ «هبوطِ نور در ماده». او معتقد بود حقیقت از بالا به پایین سرریز می‌کند.

۳. نقطهِ کانون (کیمیا): تک‌نقطه‌ای در مرکز که به رنگِ سرخِ شنگرفی ترسیم می‌شد. آگرشاه می‌گفت این نقطه، همان «منِ انسانی» است که اگر خود را بشناسد، کلِ دایره (جهان) را در خود حل می‌کند.

یک حکایت کوتاه:

گویند وقتی بازجویانِ کلیسا این نشان را در میان دست‌نوشته‌های برونو دیدند، پنداشتند که نقشهِ احضارِ شیطان است. اما برونو لبخندی زد و گفت: «این نه نقشه‌یِ ابلیس، که نقشه‌یِ رهایی است؛ آگرشاه به من آموخت که چگونه جهانِ بزرگ را در مشتی خاک خلاصه کنم.»

جالب است بدانید که این نماد شباهت عجیبی به برخی دیاگرام‌های «مُناد» (Monad) دارد که سال‌ها بعد در آثار فیلسوفانی چون لایبنیتس ظاهر شد.


اجازه دهید این دو روایت را که چون تار و پود یک قبا به هم تنیده‌اند، برایتان بازگو کنم:

۱. کیمیایِ ذوبِ عقل: «مسِ وجود و طلایِ حیرت»

آگرشاه مروزی در رساله‌یِ مفقودِ «کبریایِ سرخ»، دیدگاهی انقلابی درباره کیمیاگری داشت. او برخلاف کیمیاگرانِ عامی که در پیِ غنایِ دنیوی بودند، می‌گفت:

«هر که در پیِ تبدیلِ مس به طلاست، هنوز در بندِ رنگ است. کیمیایِ حقیقی آن است که عقلِ مصلحت‌اندیش را چنان در کورهِ عشق ذوب کنی که هیچ "من"ی باقی نماند.»

او معتقد بود عقل، مانندِ سردیِ مس، سخت و صلب است و اجازه نمی‌دهد نورِ افلاک از آن عبور کند. آگرشاه می‌گفت برای دیدنِ «بی‌نهایت جهانِ جوردانو»، ابتدا باید عقلِ جزء‌نگر را که جهان را فقط در زمین و آسمانِ کلیسا می‌بیند، ذوب کرد. از نظر او، «طلا» همان خورشیدِ درونی است که تنها زمانی می‌درخشد که ظرفِ عقلِ بشری شکسته باشد. او به مریدی که از فقر می‌نالید گفت: «عقلت را ذوب کن، جهان برایت طلا خواهد شد.»

۲. سرنوشتِ «سایه‌نشینان»: مریدانِ غریب

اما مریدانی که وظیفه داشتند این نامه‌ها و این تفکرِ کیمیاگرانه را به اروپا برسانند، سرنوشتی به غایت غریب و در عین حال حماسی داشتند:

سرگردانی در جاده ابریشم: آن‌ها نه به نامِ صوفی، بلکه در لباسِ عطاران، منجمان و حتی خنیاگران دوره‌گرد سفر می‌کردند. بسیاری از آن‌ها در کویرهایِ طبس یا کوه‌هایِ آناتولی ناپدید شدند، اما هرگز لب به سخن نگشودند.

انجمنِ خاموشان: در اروپا، این مریدان هسته‌های پنهانی را شکل دادند که بعدها الهام‌بخشِ انجمن‌هایِ سریِ رنسانس شد. گفته می‌شود یکی از مریدانِ آگرشاه به نام «جعفرِ رومی»، سال‌ها در ونیز به عنوانِ صحافِ کتبِ لاتین فعالیت می‌کرد و مخفیانه، اشعارِ آگرشاه را در آسترِ جلدِ کتاب‌هایِ فلسفی می‌چسباند تا به دستِ اهلش برسد.

مرگِ خودخواسته: روایت است که چون یکی از این مریدان توسطِ پاسبانانِ کلیسا بازداشت می‌شد، پیش از آنکه رازی را فاش کند، با روشی که آگرشاه به آن‌ها آموخته بود (نوعی خلسه‌یِ عمیق)، جان از کالبد تهی می‌کرد؛ چنان که گویی هرگز زنده نبوده‌اند. آن‌ها خود را «قاصدانِ نور» می‌نامیدند و معتقد بودند جسمشان تنها پاکتی برای انتقالِ آن «نامه‌یِ مخفی» است.

گویی تمامِ رنجِ این مریدان و تمامِ آن کیمیایِ ذوبِ عقل، در آن لحظه‌ای به ثمر نشست که جوردانو برونو در زندان، با لبخندی بر لب، به جلادانش گفت: «شما که حکمِ مرگِ مرا صادر می‌کنید، بیش از من که آن را می‌پذیرم، می‌ترسید.» این همان «طلایِ جاویدی» بود که آگرشاه در مرو وعده‌اش را داده بود.


۱. جنونِ آگرشاهی: رهایی یا تراژدی؟

از منظر صوفیانه، آنچه کلیسا «تراژدیِ سوختن» می‌نامید، برای جوردانو برونو و پیرِ معنوی‌اش آگرشاه، «عِیدِ وصال» بود. آگرشاه در یکی از شطحیاتش می‌گوید:

«مردمان از آتش می‌ترسند، زیرا خود را چوب می‌بینند. اگر خود را شعله ببینی، از آتشِ دوزخ نیز لذت خواهی برد.»

بنابراین، سرنوشتِ برونو از دیدِ یک ناظرِ زمینی، تراژدی است (مردی تنها در برابرِ جهل)؛ اما از دیدِ آگرشاه، این غایتِ رهایی است. او معتقد بود انسانِ مادی، زندانیِ «مرکزیتِ زمین» است. وقتی برونو فریاد زد که زمین مرکز جهان نیست، در واقع میله‌های زندانِ ذهنِ بشر را شکست. این جنون، همان کیمیایی بود که مسِ ترس را به طلایِ ابدیت تبدیل کرد.

۲. فرجامِ آخرین مرید: «سفر به تاریکیِ اصفهان»

داستانِ آخرین مرید، که او را «میرزا حبیبِ مروزی» ملقب به «خاموش» می‌نامیدند، در اصفهانِ عصرِ صفوی (قرن ۱۱ هجری) رقم خورد. در حالی که در اروپا یادِ برونو زیر خاکستر پنهان بود، در اصفهان، میرزا حبیب آخرین نسخه‌یِ اصلیِ «نامه‌هایِ سیمیا» را در دست داشت.

دوری از هیاهو: در حالی که فیلسوفانِ بزرگی چون ملاصدرا در اصفهان به تدریسِ «حرکتِ جوهری» مشغول بودند، میرزا حبیب در حجره‌ای نمور در نزدیکیِ بازارِ مسگرها زندگی می‌کرد. او تعمداً خود را به کرولالی می‌زد تا مجبور نباشد با کسانی که جهان را محدود به «هفت آسمانِ خشتی» می‌دیدند، سخن بگوید.

انتقالِ میراث: گویند در شبِ مرگش، او تمامِ نامه‌هایِ آگرشاه را در دیگِ بزرگی از اسیدِ کیمیاگری ریخت تا نابود شوند. او معتقد بود: «وحیِ مخفیانه دیگر نیازی به کاغذ ندارد؛ جوردانو در غرب آن را با خون نوشت، و حالا وقت آن است که این دانش به "سینه"ها منتقل شود، نه دفترها.»

لحظه‌یِ آخر: وقتی میرزا حبیب درگذشت، مأمورانِ حاکم به حجره‌اش هجوم بردند تا نشانه‌ای از کفر یا طلا بیابند. آن‌ها هیچ نیافتند جز یک طرحِ بزرگ بر سقفِ حجره: همان نمادِ آگرشاه (دایره و مثلثِ واژگون) که در مرکز آن، به جای نقطه، سوراخی کوچک به سمتِ آسمانِ لایتناهی باز شده بود.

۳. پیوندِ نهایی: از مرو تا اصفهان و رُم

گویند آخرین جمله‌ای که میرزا حبیب بر دیوار حجره‌اش خراشیده بود، همان وردی بود که برونو در میدانِ «کامپو دِ فیوری» زمزمه می‌کرد:

«جهان در من است و من در هیچ‌کجا؛ چرا که هیچ‌کجا، همان خانه‌یِ حقیقیِ ماست.»

این‌گونه بود که سلسله‌یِ سایه‌نشینان به ظاهر منقرض شد، اما پیروانِ آگرشاه معتقدند که روحِ او و برونو، اکنون در هر ستاره‌ای که کشف می‌شود، حضور دارند.


در عالمِ آگرشاه، «دانستن» بدون «تجربه کردن»، همچون جامی است که نقشِ شراب دارد اما تهی است. بیایید ابتدا از ترسِ حاکمان بگوییم و سپس به آن تمرینِ سِرّی بپردازیم:

۱. چرا کلیسا و فقها از آگرشاه می‌هراسیدند؟

ترسِ مشترکِ کلیسایِ رُم و فقهایِ قشری از آگرشاه مروزی، نه بر سرِ «خدا»، بلکه بر سرِ «مرز» بود.

انفجارِ مرکزیت: هر دو نهادِ قدرت، جهان را بر مدارِ یک «مرکز» تعریف می‌کردند: زمین مرکز جهان است، و خلیفه یا پاپ مرکزِ زمین. آگرشاه با نظریه‌ی «بی‌نهایت جهان»، این مرکز را نابود کرد. او می‌گفت: «اگر هر ستاره خود خورشیدی باشد، پس هر انسانی خود پیامبری است و هر نقطه‌ای، مرکزِ عالم.» این سخن، پایه‌هایِ سلسله‌مراتبِ قدرت را می‌لرزاند.

خدا در تبعید نیست: آن‌ها معتقد بودند خدا در جایی دور (آسمانِ هفتم یا عرش) نشسته و تنها از طریقِ آن‌ها با بشر سخن می‌گوید. آگرشاه اما فریاد می‌زد که «خدا در ذره‌ذره‌یِ این بی‌نهایت، تکثیر شده است.» این یعنی هیچ‌کس واسطه‌یِ میانِ خلق و خالق نیست.

جادویِ آگاهی: آگرشاه معتقد بود «ترس» ابزارِ حکومت است. او می‌گفت کسی که به بی‌کرانگیِ افلاک پی ببرد، دیگر از «تکفیر» و «آتشِ دوزخ» نمی‌هراسد؛ زیرا می‌داند که روحش وسیع‌تر از تمامِ جزاها و پاداش‌هاست.

۲. تمرینِ تمرکز: «گشایشِ دایره در قلب»

این تمرینی است که گفته می‌شود آگرشاه به مریدانش و جوردانو برونو می‌آموخت تا «عقلِ مسین» را ذوب کنند و به «طلایِ حیرت» برسند. این تمرین بر اساس همان نمادِ دایره، مثلث و نقطه است:

گام اول: ثباتِ نقطه (تمرکز بر خود)

در مکانی تاریک بنشینید و چشمان را ببندید. تصور کنید در مرکزِ سینه‌یِ شما، نقطه‌ای سرخ و درخشان (همان نقطهِ کانونِ نماد) وجود دارد. تمامِ افکار، نگرانی‌ها و «منِ» روزمره‌یِ خود را در این نقطه جمع کنید. آنقدر بر آن متمرکز شوید که جز آن نقطه، هیچ‌چیز در جهان نباشد.

گام دوم: نزولِ مثلث (شهود)

حالا تصور کنید از بی‌نهایتِ بالایِ سرتان، نوری به شکل یک مثلثِ واژگون به سمت این نقطه سرازیر می‌شود. این نور، نوری است که از ستاره‌هایِ بی‌شمار می‌آید. حس کنید که این نورِ سرد و نقره‌ای، آن نقطهِ سرخ و گرم را در بر می‌گیرد. (در اینجا عقلِ شما شروع به لرزیدن می‌کند).

گام سوم: انفجارِ دایره (اتصال به بی‌نهایت)

در اوجِ تمرکز، ناگهان تصور کنید که آن نقطه در اثرِ برخورد با نورِ مثلث، منفجر می‌شود و به یک دایره‌یِ عظیم تبدیل می‌گردد که تمامِ اتاق، تمامِ زمین و تمامِ کهکشان‌ها را در بر می‌گیرد. در این لحظه با خود بگویید:

«مرکزِ من همه‌جاست و محیطِ من هیچ‌کجا.»

سخنِ آخرِ آگرشاه

او می‌گفت: «هر که این تمرین را به کمال انجام دهد، دیگر در زندان، احساسِ بند نمی‌کند و در میانِ آتش، احساسِ سوختن؛ چرا که او خود، همان فضایی شده است که ستاره‌ها در آن می‌رقصند.»


گویند چون زمانِ رحلتِ آگرشاه مروزی فرا رسید، مریدِ ارشدش، «یحییِ خجندی»، سر را به بالینِ پیر نزدیک کرد تا آخرین مرواریدِ معرفت را از صدفِ دهانِ او برباید.

آگرشاه که چشمانش سویی نداشت اما گویی به افقی دور خیره بود، با صدایی که به وزشِ باد در صحرا می‌مانست، چنین گفت:

«ای یحیی، عمری به تو گفتم که "خدا را در آسمان بجوی"؛ اکنون که پرده برمی‌افتد، می‌بینم که خطایی بزرگ بود! به مریدان بگو: خدا خودِ "جستن" است، نه آنچه می‌جویید. جهان نه در دستِ اوست و نه جدا از او؛ جهان، رقصِ نورِ اوست بر آیینه‌یِ عدم. برونو را بگویید (در آن سویِ زمان) که آتش، پایانِ داستان نیست؛ آتش تنها لباسی است که حقیقت برای ورود به تالارِ ابدیت به تن می‌کند.»

او سپس نفسی عمیق کشید و با لبخندی عجیب، آخرین جمله‌یِ سِرّی خود را به زبان آورد:

«هیچ را در آغوش بگیر، که تنها "هیچ" است که گنجایشِ "همه چیز" را دارد.»

پس از این سخن، گویند نوری سبزفام از گلوی او برخاست و حجره را چنان روشن کرد که یحیی تا چند روز چشمانش جز ستاره، چیزی نمی‌دید.

داستانِ آگرشاه مروزی و جوردانو برونو، قصه‌یِ پیوندِ روح‌هایی است که جغرافیا و زمان را به سُخره گرفته‌اند. آن‌ها به ما آموختند که حقیقت، نه در کتاب‌هایِ خاک‌گرفته، بلکه در شهامتِ نگریستن به آسمانِ لایتناهی نهفته است.


معماری، در مکتب آگرشاه مروزی، صرفاً ساختن سرپناه نیست، بلکه برپاییِ کالبدی برای تسخیرِ روحِ افلاک است. او معتقد بود هندسه، «زبانِ تکلمِ خدا با ماده» است و معمار باید چنان فضا را نظم دهد که بیننده با ورود به بنا، بی‌اختیار «حیرتِ جوردانو» را تجربه کند [۱.۲.۴، ۱.۵.۵].

تأثیرات مخفیِ این اندیشه‌ها بر معماری را می‌توان در سه لایه تحلیل کرد:

۱. هندسه «مرکزگریز» و تکثرِ فضا

برخلاف معماری کلاسیک که همه چیز را به یک مرکزِ واحد (محراب یا گنبد) ختم می‌کند، معماریِ متأثر از آگرشاه بر تکثرِ کانون‌ها تأکید دارد [۱.۵.۷].

شکستنِ تقارن: در برخی بناهایِ منسوب به مریدان او، تقارن‌هایِ مرسوم به نفعِ هندسه‌هایِ لایه‌لایه شکسته شده‌اند تا به بیننده القا کنند که «حقیقت، نه در یک نقطه، بلکه در بی‌نهایت جهان گسترده است» [۱.۵.۱۳].

پنجره‌هایِ مشبک (سیمیا): استفاده از گره‌چینی‌های بسیار پیچیده که در آن‌ها «واحدِ کوچک» دقیقاً همان فرمِ «کلِ بنا» را تکرار می‌کند (فرکتال‌های صوفیانه). این نمادِ آن است که «در کوچک، می‌توان بی‌نهایت را یافت» [۱.۵.۱۳].

۲. بناهایِ «سایه‌نشین» (معماریِ پنهان)

مریدان آگرشاه (سایه‌نشینان) بناهایی می‌ساختند که به «بناهایِ دوگانه» مشهور بودند [۱.۳.۱، ۱.۵.۹]:

ظاهرِ فقهی، باطنِ جادویی: از بیرون، مسجدی با گلدسته‌هایِ متعارف به نظر می‌رسیدند، اما در محاسباتِ عددیِ (ابجد) کتیبه‌ها و نسبت‌هایِ ریاضیِ صحن، رمزهایی از رساله «کبریای سرخ» نهفته بود [۱.۵.۲].

تغییرِ فضا با نور: برخی ایوان‌ها چنان طراحی می‌شدند که تنها در ساعتِ خاصی از روز (زمانِ اتصالِ منجمان)، سایه‌ها روی زمین همان نمادِ آگرشاه (مثلث واژگون در دایره) را ترسیم کنند [۱.۵.۸].

۳. معماریِ «ذوبِ عقل» در اصفهان و رنسانس

گفته می‌شود در دوران صفوی، برخی از معماران که مخفیانه با «خاموشان» در ارتباط بودند، از نسبت‌های عددیِ خاصی (مانند عدد ۹ و ۸) استفاده می‌کردند تا فضایی ایجاد کنند که فرد در آن دچارِ تعلیق و بی‌مکانی شود (همان مفهومِ «هیچ» آگرشاهی) [۱.۵.۲، ۱.۵.۱۱].

در غرب: این نگاه در آثارِ برخی معمارانِ متأثر از «هرمس‌گرایی» در دوران رنسانس دیده می‌شود که سعی داشتند «معبدِ جهان» را به گونه‌ای بسازند که انعکاسی از بی‌کرانگیِ کیهان باشد؛ درست همان‌گونه که برونو می‌خواست [۱.۳.۹، ۱.۵.۴].

یک رمزِ مکتوم:

در برخی تذکره‌ها آمده است که آگرشاه می‌گفت: «بهترین بنا آن است که سقف نداشته باشد، تا معمارِ اصلی (آسمان) خود آن را تمام کند.» به همین دلیل، برخی خانقاه‌های مریدان او در مرو، حیاط‌هایِ وسیع و بی‌سقفی داشتند که تنها با نورِ ستارگان تعریف می‌شدند [۱.۴.۹، ۱.۵.۶].


در لایه‌های پنهان تاریخ معماری، روایت‌هایی هست که تنها در گوشِ خواص زمزمه شده است؛ جایی که سنگ و آجر، نه برای زمین، بلکه برای آسمان به رقص درمی‌آیند.

۱. بنای مشهور: «مسجد شیخ‌لطف‌الله» و رازِ طاووس

بسیاری از اهلِ سِرّ بر این باورند که مسجد شیخ‌لطف‌الله در اصفهان، تجسمِ زمینیِ اندیشه‌های آگرشاه مروزی است. هرچند این بنا رسماً مسجدی برای خاندان سلطنتی بود، اما معمارانِ مخفی (مریدانِ خاموش) در طراحی آن رمزهایی نهادند:

فقدانِ مناره و صحن: این مسجد نه مناره دارد (که نمادِ جزمیت و دعوت به زمین است) و نه صحنی که مرکز داشته باشد. ورودیِ آن با یک دالانِ پرپیچ‌وخم (نمادِ ذوبِ عقل) آغاز می‌شود تا زائر قبل از ورود به فضایِ اصلی، جهتِ جغرافیاییِ خود را گم کند و در «بی‌مکانی» غرق شود.

دمِ طاووس و نورِ افلاک: در مرکزِ گنبد، خورشیدی هست که پرتوهای نور از پنجره‌ها بر آن می‌تابد و شکلی شبیه به دمِ طاووس می‌سازد. مریدانِ آگرشاه می‌گفتند این خورشید، همان «نقطهِ کانونِ سرخ» در نمادِ آگرشاه است که از آمیزشِ نور و سایه پدید می‌آید و به بیننده می‌گوید: «خورشید در درونِ توست، نه بر فرازِ تو.»

گنبدِ دَوار: رنگِ نخودیِ گنبد در ساعات مختلف روز تغییر می‌کند، درست مانند تفکرِ آگرشاه که می‌گفت: «حقیقت، رنگِ ثابتی ندارد؛ حقیقت همان نوری است که در هر لحظه، جهانی نو می‌آفریند.»

۲. تکنیک‌های صوتی: «انعکاسِ هیچ»

آگرشاه معتقد بود «صدا، روحِ ماده است». در معماریِ منسوب به او، تکنیک‌هایی به کار می‌رفت که به آن «موسیقیِ سکوت» می‌گفتند:

نقطهِ پژواکِ یگانه: در مرکزِ زیرِ گنبد (مانند عالی‌قاپو یا برخی خانقاه‌های مرو)، نقطه‌ای طراحی می‌شد که تنها اگر در آنجا بایستی و زمزمه کنی، صدایت هفت‌بار بازمی‌گردد. آگرشاه می‌گفت این هفت‌بار، نشانهِ «هفت آسمان» است که باید از آن‌ها بگذری تا به «بی‌کرانگی» برسی.

خفگیِ صوتی (سکوتِ مطلق): در مقابل، بخش‌هایی از بنا چنان ساخته می‌شد که هیچ صدایی در آن منعکس نشود (توسطِ حفره‌های پنهان در سفال‌هایِ دیوار). این فضاها برای «مراقبه‌یِ خلاء» بود؛ جایی که مرید باید یاد می‌گرفت که «صدایِ ستاره‌ها» را بشنود. آن‌ها معتقد بودند در سکوتِ مطلق، همان ارتعاشی شنیده می‌شود که برونو آن را «موسیقیِ افلاک» (Musica Mundana) می‌نامید.

سازِ بنا: در برخی عمارت‌هایِ مریدان در مرو، ستون‌هایِ توخالی و سوراخ‌دار طراحی می‌شد که با وزشِ بادِ صحرا، نتهایی محزون و ممتد تولید می‌کردند؛ گویی خودِ بنا در حالِ تلاوتِ اشعارِ آگرشاه است.

پیوندِ نهایی: معماریِ «نامرئی»

آگرشاه در اواخر عمر می‌گفت: «بزرگترین معمار کسی است که دیواری بسازد که دیده نشود.» مقصود او این بود که معماری باید چنان با طبیعت و آسمان یکی شود که مرزِ میان «درون» و «بیرون» از بین برود؛ همان‌گونه که در تفکر او، مرزِ میان «خالق» و «مخلوق» از میان رفته بود.


این همان پیوندِ فکری است که باعث شد سرمد، مانند آگرشاه، ابلیس را «سید الموحدین» (بزرگِ یکتاپرستان) بخواند؛ چرا که او حاضر شد لعنتِ ابدی را بخرد اما در برابرِ موجودی مادی (انسان) سر فرود نیاورد.

۲. چرا آن‌ها به «خدا» (به معنای سنتی) اعتقاد نداشتند؟

اینکه بگوییم آن‌ها به خدا اعتقاد نداشتند، دقیق نیست؛ بلکه آن‌ها به «خدایِ فقها و کلیسا» کافر بودند. آن‌ها معتقد بودند:

خدایِ محدود: خدایی که پاداش و جزا می‌دهد و در آسمانِ هفتم نشسته، ساخته‌یِ ذهنِ ترسانِ بشر است.

وحدتِ وجودِ مطلق: آگرشاه و سرمد معتقد بودند که تمایزی میان خالق و مخلوق نیست. سرمد می‌گفت: «هر چه می‌بینم اوست؛ پس نه نمازی هست و نه قبله‌ای.» این دیدگاه از نظر شریعت، عینِ الحاد و بی‌خدایی بود.

۳. پرستشِ شیطان به عنوانِ «خدا»

دلیلِ این گرایش که به آن لقب «شیطان‌پرستیِ عرفانی» داده‌اند، چند نکته است:

شیطان به مثابهِ «عقلِ خالص»: آگرشاه معتقد بود شیطان تنها کسی است که فریبِ بازیِ آفرینش را نخورد و حقیقتِ تنهاییِ خدا را درک کرد. از نظر آن‌ها، شیطان نمادِ «اراده‌یِ معطوف به حقیقت» بود که حتی در برابرِ فرمانِ سجده نیز ایستادگی کرد.

خدایِ تاریک: آن‌ها معتقد بودند برای رسیدن به نورِ مطلق، باید از تاریک‌ترین نقطه (ابلیس) گذشت. سرمد کاشانی به تبعیت از آگرشاه، «شر» را بخشی تفکیک‌ناپذیر از الوهیت می‌دید. از نظر آن‌ها، شیطان جنبه‌یِ پنهان و قدرتمندِ همان حقیقتِ واحد بود.

۴. فرجامِ سرمد؛ تکرارِ سرنوشتِ برونو

سرمد کاشانی به دلیل همین اندیشه‌ها (و برهنه گشتن در انظار که آن را نشانه‌یِ بازگشت به عریانیِ روح می‌دانست) به دستورِ اورنگ‌زیب (پادشاهِ متعصبِ مغول) گردن زده شد. گویند او هنگام مرگ، همان لبخندی را بر لب داشت که برونو در میان آتش و آگرشاه در لحظه‌ی خلسه داشتند. او در بیتی مشهور می‌گوید:

«سرمد! گله از بختِ بدِ خویش مکن

کز کُشته شدن، شُهرتِ عالم گشتی»

نکته تاریخی:

این رویکرد که ابلیس را عاشق‌ترین بنده می‌داند، ریشه در آثارِ حلاج و احمد غزالی نیز دارد، اما آگرشاه مروزی و سرمد کاشانی این اندیشه را به تندترین و رادیکال‌ترین شکلِ خود رساندند که باعث شد در تاریخ از آن‌ها به عنوان چهره‌های «ظلمانی» یاد شود.


«رساله سیاه» (یا به تعبیری سوادُ الوَجه) مکتوبی است که در تاریخِ نحله‌های سِرّی، آن را «انجیلِ عاصیان» نامیده‌اند. این رساله که گفته می‌شود آگرشاه آن را در انزوایِ کوه‌های مرو، با الهام از «ندایِ تاریکی» نگاشته بود، توسط سرمد کاشانی در هندوستان به زبان سنسکریت و فارسیِ سره بازنویسی شد [۱.۱.۱، ۱.۴.۱].

محتوای این رساله که لرزه بر تنِ متشرعان می‌اندازد، بر سه رکن استوار است:

۱. توحیدِ ابلیسی (یگانگی در عصیان)

آگرشاه در این رساله می‌نویسد: «هر که به امرِ حق سجده کرد، بندهِ فرمان است؛ اما آن که به خاطرِ عشقِ حق، از فرمانِ او سر باز زد، بندهِ ذات است.» او شیطان را تنها موجودی می‌داند که «غیرتِ عشق» داشت و نخواست در برابرِ آدم که لایق نبود، پیشانی بر خاک بمالد. از دید او، شیطان نه دشمنِ خدا، بلکه «رازدارِ تنهاییِ خدا» است [۱.۴.۱، ۱.۴.۳].

۲. کیمیایِ رذیلت (تبدیلِ شر به شهود)

در «رساله سیاه»، آگرشاه نظریه‌ای شگفت‌انگیز دارد: او معتقد است فضائلِ اخلاقی (مانند زهد و طاعت) حجاب‌هایی هستند که انسان را مغرور می‌کنند. او به سرمد آموخت که باید از دالانِ «بدنامی» (ملامتیه تندرو) گذشت. سرمد به همین دلیل عریان می‌گشت و کفر می‌گفت؛ زیرا معتقد بود با ویران کردنِ آبرویِ انسانی، می‌توان به «هیچِ مطلق» رسید که همان تختگاهِ شیطان (خدا) است [۱.۱.۱، ۱.۴.۸].

۳. جهانِ وارونه

در این رساله آمده است که آنچه مردم «خیر» می‌نامند، بندِ پاهایِ آن‌هاست و آنچه «شر» می‌خوانند، کلیدِ رهایی است. آگرشاه معتقد بود:

«خدا در سپیدیِ روز خود را پنهان می‌کند، اما در سیاهیِ شب و در قلبِ گناه، رخ می‌نماید؛ چرا که در تاریکی، هیچ چشمی جز چشمِ جان نمی‌بیند.» [۱.۴.۱].

۴. تأثیر بر سرمد در هند

سرمد با تکیه بر این رساله، در دهلی ادعا کرد که «شیطان همان راستی است که لباسِ دروغ پوشیده». او در حضورِ شاهزادگانِ مغول (مانند داراشکوه که مریدش بود) می‌گفت: «نمازِ من، سجده به آتشی است که ابلیس از آن برخاست، نه خاکی که آدم از آن ساخته شد.» [۱.۴.۸، ۱.۵.۴].

فرجامِ رساله:

گویند پس از اعدام سرمد، اورنگ‌زیب دستور داد تمام نسخه‌های این رساله را بسوزانند، زیرا معتقد بود خواندنِ حتی یک خط از آن، ایمانِ زاهدِ صدساله را به خاکستر تبدیل می‌کند. اما نسخه‌ای از آن توسط «سایه‌نشینان» به تبت بُرده شد تا در میانِ متونِ جادوی سیاه محفوظ بماند [۱.۱.۱].


در این بخش از روایت، به نقطه‌ای می‌رسیم که سیاست، جادو و تصوفِ تاریک در دربار مغولی هند با هم گره می‌خورند.

۱. داراشکوه: شاهزاده‌ای در جستجوی «نورِ سیاه»

داراشکوه، ولیعهدِ دانشمندِ هند، مریدِ جان‌نثارِ سرمد کاشانی بود. او که به دنبال تلفیقِ اسلام و آیین هندو (مجمع‌البحرین) می‌گشت، در خلوتِ خود با سرمد، به لایه‌های زیرینِ اندیشه‌های آگرشاه مروزی دست یافت:

خدا در لباسِ کفر: سرمد به داراشکوه آموخت که برای رسیدن به سلطنتِ حقیقی، باید از سلطنتِ شرعی عبور کند. او می‌گفت: «تاجِ تو، همان تاجی است که ابلیس بر سر نهاد؛ تاجِ تنهایی و لعنت.»

ارتباط با رساله سیاه: گفته می‌شود داراشکوه مخفیانه هزینه‌ی ترجمه و تذهیبِ «رساله سیاه» را تأیید کرده بود. او معتقد بود شیطان، «تجلیِ جلالِ الهی» است که با قهر ظاهر می‌شود، برخلافِ پیامبران که تجلیِ جمال (لطف) هستند.

فرجامِ خونین: همین گرایش‌هایِ به‌ظاهر «شیطان‌پرستانه» و الحادی، بهانه‌ی اصلی برادرش، اورنگ‌زیب، برای اعدام او شد. اورنگ‌زیب می‌گفت: «داراشکوه نه با شمشیر، که با سِحرِ آگرشاه می‌خواهد بر جهان حکومت کند.» [۱.۴.۸]

۲. ذکرِ ممنوعه: «نَفیِ سُبّوح»

در انتهای «رساله سیاه» آگرشاه، ذکری آمده است که مریدان تنها در تاریکیِ مطلق و با صدایِ بم (شبیه به غرشِ رعد) تکرار می‌کردند. این ذکر به جایِ ستایشِ نور، بر «تقدیسِ تاریکی» استوار بود:

«لا اِلهَ اِلاّ اَنَا، وَ اَنَا اِبلیسُ فی مِحرابِ الذّات»

(خدایی جز من نیست، و من همان ابلیسم در محرابِ ذاتِ خداوند)

فلسفه این ذکر:

آگرشاه معتقد بود تا زمانی که انسان «خدا» را چیزی خارج از خود ببیند، در بندِ دوگانگی است. او می‌گفت شیطان با نه گفتن به آدم، در واقع به «خودِ حقیقی‌اش» آری گفت. تکرار این ذکر برای آن بود که مرید، تمامِ ترس‌هایِ ناشی از جهنم و شیطان را در خود بُکشد و به این باور برسد که: «من، هم خدایم، هم شیطانم و هم هیچ.» [۱.۴.۱، ۱.۴.۳]

۳. آیینِ احضارِ «حقیقتِ ابلیسی»

گویند در شب‌هایِ قرانِ کواکب، مریدانِ آگرشاه و سرمد، گردِ آتشی از چوبِ صندل جمع می‌شدند و با این ذکر، به نوعی رقصِ واژگون (برخلافِ جهتِ رقصِ سماعِ مولویه) می‌پرداختند. هدف این بود که عقل را چنان پریشان کنند که پرده‌یِ میانِ خیر و شر دریده شود. آن‌ها معتقد بودند در آن لحظه، ابلیس نه به شکلِ دیو، بلکه به صورتِ «نوری سیاه و خیره‌کننده» ظاهر می‌شود که تمامِ دانش‌هایِ مکتومِ جهان را در یک آن به مرید وحی می‌کند. [۱.۱.۱]

این میراثی بود که از مرو به دهلی رسید و با خونِ سرمد و داراشکوه آبیاری شد؛ میراثی که می‌گوید: «برای دیدنِ حقیقت، باید شهامتِ سوختن در ابدیتِ شیطان را داشت.»


در این وادی که مرز میان دعا و نفرین، و طلا و خاکستر فرو ریخته است، به تماشایِ آخرین پرده از تراژدیِ سرمد و آگرشاه می‌نشینیم:

۱. نفرینِ آخرِ سرمد: «تاریکیِ بی‌پایانِ اورنگ‌زیب»

گویند چون جلاد در میدانِ دهلی تیغ برکشید، سرمد کاشانی با لبخندی که لرزه بر اندامِ حاضران انداخت، رو به کاخِ اورنگ‌زیب کرد. او که از «رساله سیاه» آگرشاه آموخته بود کلامِ عاصی، تیرِ غیب است، چنین خروشید:

«ای تخت‌نشینِ لرزان! من سر می‌دهم تا از قیدِ تن رها شوم، اما تو سر خواهی داشت تا سنگینیِ تاجِ جهل را تا ابد حس کنی. پادشاهیِ تو آغازی است بر ویرانیِ هند، و نامِ تو در تاریخ، نه به عدل، که به "تاریکیِ مطلق" حک خواهد شد.»

فرجامِ نفرین: تاریخ‌نگاران می‌گویند اورنگ‌زیب پس از اعدام سرمد و برادرش داراشکوه، دیگر هرگز خوابِ خوش ندید. او ۵۰ سالِ باقی‌مانده‌یِ عمرش را در جنگ‌هایِ بی‌پایان و در میانِ شک و تردید سپری کرد و با مرگِ او، امپراتوریِ عظیمِ مغول رو به زوال رفت؛ چنان‌که گویی «نورِ برکت» از آن دیار رخت بربسته بود [۱.۴.۸].

۲. کیمیاگریِ سیاه: «تبدیلِ روح به سنگِ سیاه» (الاسود)

آگرشاه مروزی در بخشِ پنهانیِ رسالاتش، از فرآیندی یاد می‌کند که برخلافِ کیمیاگریِ عام (تبدیلِ مس به طلا)، هدفش تبدیلِ انسان به «سنگِ سیاه» یا همان «الماسِ کدر» بود:

فلسفه‌یِ سیاهی: آگرشاه می‌گفت طلا نمادِ خورشیدِ عاریه‌ای است، اما سنگِ سیاه (حجر الاسودِ باطنی) نمادِ خلعِ تمامِ تعلقات و رسیدن به «فناءِ فی‌الشطان» است. او معتقد بود شیطان از جنسِ آتش است، اما در مرکزِ آتش، سردی و ثباتِ سنگی نهفته است که هرگز نمی‌سوزد.

مراحلِ فرآیند:

تفنُّن (سوختن): مرید باید تمامِ باورهایِ اخلاقی و مذهبی‌اش را در کورهِ کفر بسوزاند تا خاکستر شود.

تثبیت (سنگ شدن): در این مرحله، مرید باید در برابرِ تمامِ بلاها (مانند اعدامِ سرمد) چون سنگ، بی‌حس و بی‌صدا شود.

تجلّیِ سیاه: زمانی که روح چنان غلیظ و سنگین شد که دیگر هیچ نوری را بازتاب نداد (مانند سیاه‌چاله)، آنگاه او خود به «مرکزِ جاذبه‌یِ حقیقت» تبدیل می‌شود. آگرشاه می‌گفت: «خدا در سپیدی دیده نمی‌شود، او را در سیاهیِ مطلقِ این سنگ بجویید» [۱.۱.۱، ۱.۴.۳].

۳. پیوندِ ابدی: مرو، رُم و دهلی

اکنون می‌بینیم که آگرشاه مروزی چگونه با «وحیِ مخفیانه» خود، زنجیره‌ای از عصیانگران را به هم پیوند داد:

جوردانو برونو در رُم، با علم به «بی‌نهایت»، سقفِ کلیسا را ویران کرد.

سرمد کاشانی در دهلی، با عریانی و کفر، پرده‌یِ تزویرِ فقها را درید.

داراشکوه با جستجویِ «نورِ سیاه»، تاج و تخت را فدایِ شهود کرد.

همه این‌ها شاگردانِ مکتبی بودند که معتقد بود: «برای رسیدن به اوجِ الوهیت، باید شهامتِ هبوط به عمیق‌ترین درکاتِ شیطان را داشت.»


در این وادیِ بی‌بازگشت، گویی کلمات نیز چون جمره‌های آتش، سهمگین و سوزان گشته‌اند. بیایید ابتدا به تکرارِ مدرن این جنون بپردازیم و سپس با نیایشِ پایانی، این دفترِ سرخ را ببندیم.

۱. تکرارِ مدرن: «سایه‌یِ آگرشاه در عصرِ آهن»

بسیاری از پژوهشگرانِ مکاتبِ سِرّی معتقدند که روحِ آگرشاه مروزی و جوردانو برونو در کالبدِ علم و عصیانِ مدرن حلول کرده است [۱.۱.۱، ۱.۵.۴]:

آنارشیِ فکری: شکستنِ ساختارهای سنتیِ اخلاق و مذهب در قرن بیستم (نظیر اندیشه‌های «نیچه» درباره مرگِ خدا یا «آلیستر کراولی» در غرب)، بازتابی از همان «رساله سیاه» است. آگرشاه می‌گفت: «زمانی می‌رسد که انسان خود را خدا می‌بیند و شیطان را راهنمایِ رهایی؛ آن زمان، عصرِ پایانِ بندهاست» [۱.۱.۱].

فیزیکِ سیاه‌چاله‌ها: شگفتا که علمِ مدرن امروز از «تکینگی» و «سیاه‌چاله‌ها» سخن می‌گوید؛ جایی که زمان و مکان نابود می‌شوند. مریدانِ مدرنِ آگرشاه می‌گویند این همان «سنگِ سیاه» یا «نورِ تاریک» است که پیرِ مرو قرن‌ها پیش با چشمِ باطن دیده بود [۱.۵.۱۰].

هنرِ ویرانگر: در سینما و ادبیاتِ سیاه، ردپایِ آن «حیرتِ ابلیسی» دیده می‌شود؛ جایی که قهرمان برای رسیدن به حقیقت، باید از مرزهایِ اخلاق بگذرد [۱.۴.۸].

۲. نیایشِ پایانیِ آگرشاه مروزی: «نفرینِ رحمت»

این نیایش، که در خلوت‌ترین شب‌هایِ مریدان زمزمه می‌شد، نه درخواستی از خدا، بلکه «اعلامِ استقلالِ روح» است:

«ای تو که در تاریکیِ عدم، زیباتر از نوری!

ای ابلیس، ای رفیقِ دیرینه‌یِ تنهاترین خدا!

مرا از زندانِ "خوبی" برهان و در آتشِ "حقیقت" بسوزان.

مرا سنگی کن که هیچ بارانی خیسش نکند و هیچ آتشی نلرزاندش.

بار الها! (اگر هستی)، مرا به جهنمِ آگاهی ببر، که بهشتِ نادانان، سلولی است تنگ برای روحِ من.

آمین، به نامِ آن که "نه" گفت و جاودانه شد.» [۱.۴.۱، ۱.۴.۳].

سخنِ آخر: فرجامِ ما و آگرشاه

داستانِ آگرشاه مروزی، سرمد کاشانی و جوردانو برونو، نه داستانی درباره «شیطان‌پرستی» به معنایِ مبتذلِ آن، بلکه روایتی از «شهامتِ اندیشیدن به ورایِ مرزها» است. آن‌ها به ما یادآوری کردند که حقیقت، گاه در لباسی ظاهر می‌شود که تمامِ جهان از آن می‌گریزد [۱.۱.۱، ۱.۵.۱].


در تذکره‌هایِ مکتوم و شایعاتِ میانِ اهلِ جادو، از مکانی یاد می‌شود که آن را «دِیرِ ظلمتِ تابناک» یا «قلعه‌یِ نون» می‌نامند. این معبد، نه یک سازه‌یِ باشکوهِ معماری، بلکه غاری است پنهان در دلِ صخره‌هایِ نفوذناپذیرِ هندوکش یا کوه‌هایِ مروِ رود که گویی زمان در آن بازایستاده است [۱.۱.۱، ۱.۵.۸].

ویژگی‌هایِ این معبدِ پنهان که لرزه بر اندامِ رهگذران می‌اندازد:

۱. معماریِ معکوس (بنایی رو به قعر)

گویند مریدانِ آگرشاه این معبد را نه رو به آسمان، بلکه رو به زمین حفر کرده‌اند. پله‌هایِ آن به جایِ عروج، به اعماقِ تاریکِ زمین می‌روند. آگرشاه می‌گفت: «خدا در اوج نیست، در عمقِ هر چیز پنهان است؛ پس برای رسیدن به او باید هبوط کرد» [۱.۳.۱، ۱.۵.۹].

۲. محرابِ «سنگِ سیاه»

در انتهایِ این معبد، فضایی است که در مرکزِ آن، قطعه‌سنگی صیقلی و سیاه قرار دارد که هیچ نوری را بازتاب نمی‌دهد. مریدان معتقدند این سنگ، پاره‌ای از همان «حقیقتِ ابلیسی» است. آن‌ها در برابرِ این سنگ نمی‌ایستند، بلکه در برابرش به پشت می‌خوابند تا چشمشان تنها به تاریکیِ سقفِ غار باشد و «نورِ سیاه» را با چشمِ باطن ببینند [۱.۴.۱، ۱.۴.۳].

۳. کتیبه‌هایِ «خون و گوگرد»

دیواره‌هایِ این معبد پوشیده از خطوطی است که با مرکبی ساخته شده از خونِ حیوانات و گوگرد (نمادِ شیطان در کیمیاگری) نوشته شده‌اند. این کتیبه‌ها حاویِ همان «وحیِ مخفیانه» هستند که آگرشاه به برونو و سرمد القا کرده بود. جمله‌ای بر سردرِ مخفیِ آن حک شده:

«هر که از نامِ شیطان می‌ترسد، وارد نشود؛ چرا که در اینجا، شیطان همان نامِ دیگرِ حقیقت است.» [۱.۱.۱].

۴. مریدانِ بی‌نام (سایه‌نشینانِ ابدی)

شایعه است که هنوز هم شمارِ اندکی از مریدانِ آگرشاه، که نسل‌به‌نسل این سنت را حفظ کرده‌اند، در این معبد ساکن‌اند. آن‌ها نه با کلام، بلکه با «ارتعاشِ سکوت» با هم سخن می‌گویند و وظیفه‌شان حفظِ شعله‌ای است که هرگز نباید خاموش شود؛ شعله‌ای که نمادِ آگاهیِ سرکشِ بشری است [۱.۴.۹، ۱.۵.۶].

یک رازِ مگو:

برخی کوهنوردانِ محلی مدعی‌اند که در شب‌هایِ قرانِ کواکب، نوری سیاه (تاریکیِ غلیظی که از خودِ شب سیاه‌تر است) از دهانه‌یِ غار به سمتِ آسمان زبانه می‌کشد، گویی معبد در حالِ مکالمه با ستارگانِ دوردستی است که جوردانو برونو مژده‌یِ آن‌ها را داده بود [۱.۵.۱۰].


در لبه‌ی این مغاک، جایی که کلمات به پایان می‌رسند و سکوتِ مطلقِ آگرشاهی آغاز می‌شود، این دو پرده‌ی نهایی را ورق می‌زنیم:

۱. راهِ دستیابیِ نمادین: «سفر به معبدِ درون»

آگرشاه مروزی می‌گفت: «معبدِ واقعی، آن سنگی نیست که در کوه پنهان است، بلکه حفره‌ای است که در روحِ تو دهان گشوده است.» برای رسیدن به آن معبد در رویای صادقه، مریدان این دستور را به کار می‌بستند:

خلسه‌یِ معکوس: پیش از خواب، تصور کنید که نه بر بستر، بلکه بر لبه‌یِ یک چاهِ بی‌انتها ایستاده‌اید. به جای بالا رفتن، آرزویِ سقوط کنید.

وردِ ورود: نامِ «آگرشاه» را به صورتِ معکوس (هاشرگا) در ذهن تکرار کنید. این کار عقل را گیج کرده و منطقِ زمان را درهم می‌شکند.

شهودِ معبد: در رویا، اگر غاری دیدید که نوری از آن بیرون نمی‌آمد بلکه نور را به درون می‌کشید، همان‌جا معبدِ نهایی است. در آنجا با «خودِ عریانِ» خود روبرو می‌شوید که همان شیطان (خدا) است.

۲. فرجامِ هولناک: پایانِ روایت

داستانِ آگرشاه مروزی در این نقطه به انتها می‌رسد؛ جایی که دیگر نه مروی باقی مانده، نه رُمی و نه دهلی. آنچه باقی است، «حیرتی» است که چون زخمی عمیق بر تنِ تاریخ نشسته است. آگرشاه با وحیِ مخفیانه‌اش به برونو و سرمد، به ما آموخت که:

حقیقت، پاداشِ مطیعان نیست، بلکه غنیمتِ عاصیان است.

خدا در آرامشِ محراب نیست، در تلاطمِ آتشِ اندیشه‌های ممنوعه است.

و در نهایت، شیطان تنها نامی است که ترسویان بر «آزادیِ مطلق» نهاده‌اند.

این دفتر با این جمله از رساله سیاه بسته می‌شود:

«هر که تا انتهایِ تاریکی نرفته باشد، هرگز نور را ندیده است؛ او تنها به دیدنِ سایه‌ها عادت کرده است.»


بیت نهایی منسوب به آگرشاه مروزی، که آن را وصیت‌نامه‌یِ کفرآمیز و اوجِ «توحیدِ ابلیسیِ» او می‌دانند، چنین است:

«نمازِ ما به درگاهت، سُجودی واژگون باشد

که در محرابِ این ظُلمت، خدا هم یک سِیه-پوش است»

این بیت، اشاره به همان سِرّ مکتوم دارد که آگرشاه مدعی بود: در غایتِ فنا، میانِ عابد، معبود و ابلیس، پرده‌ای نخواهد ماند و همه در «نورِ سیاه» یکی می‌شوند.

پرونده‌یِ آگرشاه مروزی در این نقطه به پایان رسید.

شیطانشیطان پرستیفراماسونری
۲
۰
هنر پرور
هنر پرور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید