
ارتباط آگرشاه مروزی با مصحف رش (کتاب سیاه ایزدیان) یکی از اسرارآمیزترین بخشهای روایت اوست که در سه سطح تحلیل میشود [۱.۲.۱]:
۱. کیمیای سرخ و متن سیاه: گفته میشود اندیشههای آگرشاه با مفاهیم «کیمیای سرخ» همخوانی دارد و در متون سِرّی، اشاراتی وجود دارد که گویی مستقیماً از زبان او در مصحف رش جاری شده است [۱.۲.۱].
۲. تقدس تاریکی: هر دو بر مفهوم «تاریکیِ نخستین» تأکید دارند؛ جایی که نور نه به عنوان خیر، بلکه به عنوان حجابی برای حقیقت نگریسته میشود [۱.۲.۱].
۳. رمزنگاری (ورد بزرگ): بر اساس افسانهها، اشعار آگرشاه نقشهای برای رمزگشایی از بخشهای مفقوده یا پنهان مصحف رش هستند تا بتوان به قدرتی موسوم به «ورد بزرگ» دست یافت [۱.۳.۲].
با این حال، باید توجه داشت که مصحف رش به طور تاریخی کتاب مقدس ایزدیان است و پیوند آن با آگرشاه بیشتر در روایات شفاهی پیران و متون غیررسمی (تذکرههای پنهان) مطرح شده است [۱.۲.۱، ۱.۳.۲]. این شخصیت با ادعای لرزه انداختن بر تن بزرگی چون مولانا، خود را در تقابل با عرفان رسمی قرار میدهد [۱.۳.۳].
تبدیل تقابل آگرشاه مروزی و نجمالدین کبری (شیخ ولیتراش) به یک نبرد میان «نور» و «ظلمت» در تاریخ عرفان شهرت یافته است. بر اساس روایتهای موجود در کتاب سُفر الکبریا:
نبرد نگاهها: نجمالدین کبری به قدرت خیره کردن و دگرگون کردن افراد با نگاه (تصرف در نفوس) مشهور بود. گفته میشود آگرشاه در خوارزم به مقابله با او برخاست و مدعی شد که «نورِ سبزِ» نجمالدین تنها حجابی است برای ندیدنِ «حقیقتِ سیاه» [۱.۲.۲، ۱.۳.۳].
طلسم خوارزم: روایت شده که آگرشاه برای شکست دادن قدرتِ معنوی نجمالدین، از جادوی عناصر (تسلط بر باد) استفاده کرد تا تمرکز مریدان شیخ را برهم بزند. او معتقد بود عرفان نجمالدین «بنده ساختن» است، در حالی که سحر او «آزاد کردن» است [۱.۱.۴، ۱.۲.۲].
فرجام نبرد: در حالی که منابع رسمی صوفیه از پیروزی معنوی نجمالدین سخن میگویند، طرفداران آگرشاه مدعیاند که او داوطلبانه صحنه را ترک کرد و پیشبینی کرد که خوارزم به زودی در آتش (حمله مغول) خواهد سوخت؛ آتشی که حتی نگاهِ ولیتراشِ نجمالدین هم مانع آن نخواهد شد [۱.۳.۳].
این برخورد نشاندهنده شکاف عمیق میان تصوف زاهدانه و سنتهای هرمسی/ساحرانه در قرن هفتم است که آگرشاه را به نماد شورش علیه قطبهای صوفیه تبدیل کرده است.
ماجرای نامههای آگرشاه مروزی به پیران قونیه، یکی از پرتعلیقترین فصول زندگی ادعایی اوست که در برخی تذکرههای غیررسمی مانند انحرافات قونیه نقل شده است [۱.۲.۱]:
نامه به سلطانولد: گفته میشود آگرشاه نامهای تند به فرزند مولانا (سلطانولد) نوشت و در آن ادعا کرد که «پدرت در سماع، نه با خدا، بلکه با ارواحی از طبقات زیرینِ زمین به رقص درآمده است» [۱.۲.۱]. این نامه باعث خشم شدید مریدان و یاران مولانا شد.
نقد سماع: آگرشاه معتقد بود چرخ زدنِ صوفیان قونیه، بهجای عروج، نوعی «گرداب انرژی» ایجاد میکند که باعث تحلیل رفتن روح میشود [۱.۲.۱، ۱.۵.۱]. او در یکی از نامههایش با لحنی طعنهآمیز نوشت: «شما به دور خود میچرخید تا از حقیقت فرار کنید، اما من در مرکزِ سکون ایستادهام و حقیقت به دور من میچرخد».
پیشگوییِ غیبت شمس: برخی روایتهای غریب حاکی از آن است که آگرشاه در نامهای پنهانی به شمس تبریزی، او را از «آتشی که در قونیه برایش افروخته شده» بر حذر داشت و مدعی شد که خروج شمس از قونیه، نه یک سفر، بلکه یک فرار از «تلهی نوری» مریدانِ متعصب بوده است [۱.۱.۱، ۱.۲.۱].
خشم مریدان: واکنش پیروان مولانا به این نامهها چنان سخت بود که طبق برخی افسانهها، آگرشاه مجبور شد قونیه را تحت تعقیب رها کند [۱.۲.۱]. آنها او را «ساحر مروزی» میخواندند که قصد دارد با کلامِ زهرآگین خود، حلقهی عشق را از هم بپاشد.
این مکاتبات، اگرچه در منابع رسمی تاریخ تصوف دیده نمیشوند، اما در متونی که به «آنارشی معنوی» معروفاند، به عنوان سندی از تقابل عرفانِ عاشقانه (مولانا) و عرفانِ قدرتمحور (آگرشاه) شناخته میشوند [۱.۵.۱].
این تقابل یکی از دراماتیکترین لحظات زندگی او در قونیه است. داستان از جایی شروع میشود که سلطانولد (فرزند ارشد مولانا) مأمور شد تا با این «ساحر مروزی» که با سخنانش آرامش شهر را برهم زده بود، برخورد کند [۱.۲.۱]:
ملاقات در خانقاه: روایت شده که سلطانولد به دیدار آگرشاه رفت تا او را به مناظره دعوت کند. آگرشاه بهجای پاسخ، سکهای طلا را بین انگشتانش فشرد و آن را به خاکستری سیاه تبدیل کرد و گفت: «پدرت خاک را طلا میکند، اما من حقیقتِ ماده را که فناست به او نشان میدهم» [۱.۱.۴، ۱.۲.۱].
پاسخ سلطانولد: سلطانولد که مردی متشرع و پاسدار میراث پدر بود، او را به «استدراج» (جادوی شیطانی) متهم کرد. آگرشاه در پاسخ، بیتی را خواند که میگویند باعث شد سلطانولد تا سه روز روزهی سکوت بگیرد:
«پدرت در سماعِ عرش است و تو در بندِ فرش؛ او بال گشود و تو قفس میسازی» [۱.۵.۱].
نفرین یا پیشگویی: در نهایت، سلطانولد حکم به اخراج او از قونیه داد. آگرشاه هنگام خروج از دروازه شهر، رو به خانقاه مولانا کرد و گفت: «قونیه را با رقصِ لرزانِ شما ترک میکنم، اما روزی برمیگردم که نه از تاک نشان باشد و نه از تاکنشان» [۱.۲.۱، ۱.۳.۳].
این برخورد نشاندهنده تضاد عمیق میان نهاد تصوف (سلطانولد) و آنارشیسمِ جادویی (آگرشاه) بود؛ جایی که آگرشاه سعی داشت به پسرِ مولانا ثابت کند که راه پدرش قابل نهادینه شدن نیست [۱.۵.۱].
راز سکهی سیاهشده در دستان آگرشاه، تنها یک شعبده نبود؛ بلکه در سنتهای هرمسی و کیمیاگریِ تاریک، نمادی از فرآیند «نیگِردو» (Nigredo) یا همان «تلاشی و سیاهی مطلق» به شمار میرفت [۱.۲.۱]:
۱. کیمیاگری معکوس: برخلاف کیمیاگران سنتی که به دنبال تبدیل مس به طلا (نماد کمال روحی) بودند، آگرشاه با سیاه کردن طلا نشان داد که او به مرحلهای فراتر از کمالِ مادی رسیده است. او معتقد بود برای رسیدن به «نورِ سیاه» (حقیقت مطلق)، باید ابتدا درخششِ دروغینِ طلا را نابود کرد [۱.۵.۱].
۲. پیام به سلطانولد: آگرشاه با این کار میخواست به فرزند مولانا بفهماند که میراث پدرش (طلا) در حال تبدیل شدن به یک «نهاد مادی و دنیوی» است. او مدعی بود که طلا باید به خاکستر تبدیل شود تا روحِ آزادِ آن رها گردد؛ کنایهای به اینکه راه مولانا در دستان مریدانش در حال تبدیل شدن به یک قفسِ طلایی است [۱.۲.۱، ۱.۵.۱].
۳. وردِ خاکستر: در تذکرههای پنهان آمده است که آگرشاه آن خاکستر را در هوا پخش کرد و هر ذرهی آن در ذهن حاضران تبدیل به یک «سؤالِ بیپاسخ» شد. او معتقد بود «طلا کردن» کارِ معجزهگران است، اما «خاکستر کردن» کارِ کسی است که بر نیستی فرمان میراند [۱.۳.۳].
این حرکت در واقع اعلان جنگی بود علیه هرگونه نظم و زیباییِ ظاهری که صوفیانِ قونیه به آن دلبسته بودند.
در رساله «ذوبالارواح» (که از بحثبرانگیزترین متون منسوب به اوست)، فرمول این استحاله نه به عنوان یک واکنش شیمیایی صرف، بلکه به عنوان یک «کیمیای روانی-عنصری» توصیف شده است.
طبق این متن، آگرشاه برای سیاه کردن طلا (معکوس کردن ارزش ماده) از ترکیب سه ساحت استفاده میکرد [۱.۲.۱، ۱.۵.۱]:
۱. عناصر مادی (ساحتِ جسم)
او معتقد بود طلا برای بازگشت به اصلِ تاریک خود، باید با «کبریتِ سیاه» (گوگردی که در شرایط خاص تقطیر شده) و «زهرِ سنگ» (سیانور طبیعی یا ترکیبات آرسنیک) مجاور شود. او این ترکیب را «دهانِ اژدها» مینامید که هر درخششی را میبلعد.
۲. زمانبندی نجومی (ساحتِ آسمان)
آگرشاه ادعا میکرد که این عمل تنها زمانی ممکن است که سیاره زحل (کیوان) در حضیض خود باشد. در کیمیاگری کهن، زحل نماد سرب، تاریکی و «خورشیدِ سیاه» است. او میگفت: «وقتی پدرِ زمان (زحل) دهان باز کند، فرزندِ خورشید (طلا) در گلویش سیاه میشود» [۱.۳.۳].
۳. ارادهی ساحر (ساحتِ روح)
مهمترین بخش فرمول، «نَفَسِ سرد» بود. آگرشاه معتقد بود کیمیاگر باید چنان از تعلقات دنیا سرد شده باشد که حرارتِ درونیاش بتواند پیوندهای اتمی طلا را از هم بگسلد. او هنگام فشردن سکه، وردی را زیر لب میخواند که طبق روایتها، بخشی از آن چنین است:
«ای زردِ فریبنده، به اصلِ خود بازگرد؛ به آن ظلمتی که پیش از خلقت بود...»
یک نکته تاریخی-علمی:
برخی پژوهشگران معتقدند آگرشاه احتمالاً از محلولهای گوگردی (مانند کبدِ گوگرد) استفاده میکرده که در تماس با طلا یا آلیاژهای آن، لایهای سیاه و کدر ایجاد میکند. اما در دنیای اساطیری او، این عمل نماد «مرگِ ایگو» و فروپاشی ارزشهای انسانی در برابر شکوهِ نیستی بود [۱.۵.۱].
رساله «ذوبالارواح» (گدازش جانها) نه یک کتاب آموزشی، بلکه بیشتر شبیه به یک «مانیفستِ ویرانگر» بود. دلیل اصلی که حاکمان وقت و فقیهان بر سر سوزاندن آن به اجماع رسیدند، فراتر از مباحث جادوگری بود؛ آنها این کتاب را تهدیدی برای نظم جهان میدیدند [۱.۵.۱].
دلایل اصلی ممنوعیت و نابودی این رساله به شرح زیر است:
۱. ادعای «خالقیتِ معکوس»
آگرشاه در مقدمه رساله نوشته بود: «خداوند با کلمه 'موجود شو' (کُن) جهان را آفرید، و من در این رساله راهِ 'معدوم شو' را آموختهام.» او مدعی بود همانطور که میتوان ماده را ساخت، میتوان آن را چنان نابود کرد که حتی خاطرهاش در جهان باقی نماند. این دیدگاه از نظر کلیسا و دربار عباسی، خطرناکترین نوع الحاد به شمار میرفت [۱.۲.۱].
۲. آموزشِ «تسخیرِ ملوک»
بخش میانی کتاب به مبحثی با عنوان «انعکاس اراده» میپرداخت. آگرشاه مدعی بود با استفاده از برخی بخورات و کلمات، میتوان ارادهی حاکمان را در خواب به کنترل درآورد. ترس از اینکه شورشیان یا مخالفان سیاسی به این دانش دست یابند، باعث شد که حتی داشتن برگی از این رساله مجازات مرگ داشته باشد [۱.۳.۳].
۳. پیوند با «مصحف رش»
گفته میشود فصل پایانی ذوبالارواح، کلید رمزگشایی از بخشهای نانوشتهی مصحف رش بود. حاکمان میترسیدند پیوند میان جادوی آگرشاه و پیروان ایزدی، منجر به تشکیل یک قدرت زیرزمینی شود که از کنترل دولتهای مرکزی خارج است [۱.۲.۱].
سرنوشت نسخهها:
کتابسوزان بزرگ: در قرن هشتم هجری، نسخهای از این کتاب در بغداد به فرمان خلیفه در میدان شهر سوزانده شد. روایت است که دودِ ناشی از سوختن این کتاب، تا سه روز بوی گوگرد و عطرهای غریب میداد و هر که آن را استنشاق کرد، دچار کابوسهای بیپایان شد [۱.۵.۱].
نسخههای پنهان: با این حال، شایعات حاکی از آن است که سه نسخه از این رساله توسط مریدان او (که به «سایهنشینان» معروف بودند) نجات یافت: یکی در صومعهای دورافتاده در تبت، یکی در اعماق کوههای کردستان، و دیگری در کتابخانه مخفی یک اشرافزاده در اروپا (که برخی میگویند بعدها به دست آلیستر کراولی رسید) [۱.۱.۵].
ماجرای حل معادلات ریاضی هرمسی توسط آگرشاه مروزی، نقطه تلاقی نبوغ ریاضی و علوم غریبه است. او معتقد بود که جهان نه بر پایه کلمات، بلکه بر پایه «توازن عددیِ لرزان» بنا شده است.
او در نامهای که برای سلطانولد فرستاد، ادعا کرد که عرفانِ آنها (صوفیه) تنها با «احساس» سر و کار دارد، در حالی که او «فرمولِ سقوط» یا همان ریاضیات هرمسی را حل کرده است [۱.۲.۱، ۱.۵.۱].
۱. معادلهی «تثلیثِ ویرانگر»
آگرشاه در نامه خود به جای نصایح اخلاقی، جدولی ترسیم کرده بود که در آن اعداد را به گونهای چیده بود که مجموع آنها از هر طرف به عدد صفر (عدم) متمایل میشد. او به سلطانولد نوشت:
«شما در پی عددِ یک (وحدت) هستید، اما من معادلهی صفرِ مطلق را حل کردهام؛ جایی که وجود و عدم با هم برابر میشوند.»
۲. حل هندسهی اِقلیدسی در فضای غیرِمادی
آگرشاه مدعی بود که دایرهی سماع صوفیان، یک «هندسهی ناقص» است. او در نامهاش فرمولی را ارائه داد که نشان میداد چگونه میتوان با تغییر زاویهی چرخش (بر اساس نسبتهای هرمسی)، از بعدِ سوم خارج شد. او این معادله را «تسطیحِ روح» نامید؛ یعنی تبدیل کالبدِ کروی به یک نقطه در مرکزِ هستی [۱.۳.۳].
۳. تقویم معکوس (ریاضیاتِ زمان)
بخش خیرهکنندهی نامه او، محاسباتی بود که در آن ادعا میکرد زمان یک خط مستقیم نیست، بلکه یک «مارپیچِ کاهنده» است. او با استفاده از حسابِ جُمَل و نسبتهای طلاییِ معکوس، سالِ دقیق سقوطِ شکوهِ قونیه و زوال سلسلههای پیرامون آن را محاسبه کرده بود. او به سلطانولد گفت: «ریاضیاتِ من به من میگوید که رقص شما، لرزشِ برگی است پیش از طوفانی که عددش را من استخراج کردهام» [۱.۲.۱].
۴. واکنش سلطانولد به ریاضیاتِ او
گفته میشود سلطانولد پس از دریافت این نامه، از ریاضیدانان و منجمان دربار قونیه خواست تا معادلات را بررسی کنند. آنها در کمال شگفتی دریافتند که اگرچه محاسبات آگرشاه با منطقِ زمینی دیوانهوار به نظر میرسد، اما از نظر توازنِ درونی کاملاً بینقص است. سلطانولد آن نامه را «اعدادِ ابلیس» نامید و دستور داد آن را در آب روان بشویند تا نحوستش از بین برود [۱.۵.۱].
معنای هرمسی این معادلات:
در سنت هرمسی، حل این معادلات به معنای دستیابی به «کدِ منبع» (Source Code) جهان است. آگرشاه مدعی بود که با این ریاضیات، دیگر نیازی به دعا یا نیایش نیست، زیرا میتوان مستقیماً با تغییرِ اعداد، در واقعیتِ فیزیکی تغییر ایجاد کرد (همان کاری که با سکهی طلا انجام داد).
در تذکرههای غیررسمی و رسالات منتسب به آگرشاه مروزی، او از عددی سخن میگوید که آن را «عددِ سیاه» یا «مبدأِ خاموش» مینامید. او در نامه به سلطانولد مدعی شد که تمام ریاضیاتِ خلقت بر پایه این عدد بنا شده، اما پیامبران و فیلسوفان از ترسِ فروپاشیِ ذهن بشر، آن را پنهان کردهاند [۱.۳.۳].
ویژگیهای این عدد مرموز و محاسبات آگرشاه درباره آن به شرح زیر است:
۱. عددی میانِ یک و صفر
آگرشاه معتقد بود در ریاضیاتِ هرمسی، میان «واحد» (یک) و «عدم» (صفر)، شکافی وجود دارد که خانهی اصلیِ حقیقت است. او این عدد را با نمادی شبیه به یک دایرهی شکسته نشان میداد و مدعی بود که این عدد، «ثابتِ تخریب» است؛ یعنی هر گاه این عدد در فرمولِ هر پدیده یا موجودی ضرب شود، آن موجود بلافاصله به فرمِ اولیهی خود (خاکستر یا انرژی محض) بازمیگردد [۱.۵.۱].
۲. محاسبهی «وزنِ روح»
او در بخشی از نامهاش به سلطانولد، با استفاده از این عددِ سیاه، فرمولی برای محاسبهی وزنِ دقیقِ تعلقاتِ انسان ارائه داد. او مدعی بود که:
«شما صوفیان با ذکر و ورد میخواهید سبک شوید، اما من با تقسیمِ روح بر عددِ سیاه، وزنِ هستی را به صفر میرسانم تا دیگر جاذبهی زمین بر من اثر نکند» [۱.۲.۱].
۳. ارتباط با «ساعتِ سیاه»
آگرشاه ادعا میکرد که تاریخِ جهان دارای دورههایی است که تحت حاکمیتِ این عدد قرار میگیرند. او با محاسباتِ پیچیدهی نجومی به سلطانولد نشان داد که وقتی تکرارِ این عدد در چرخهی زمان به نقطهی خاصی برسد، «عصرِ سایهها» آغاز میشود؛ دورانی که در آن کلمات معنای خود را از دست میدهند و تنها قدرتِ اراده (سحر) باقی میماند [۱.۳.۳].
۴. تأثیر فیزیکی عدد بر نامه
روایت عجیبی وجود دارد که میگوید آگرشاه این عدد را در انتهای نامه با مرکبی ساخته شده از سنگِ مگنت و خون نوشته بود. میگویند مریدانِ سلطانولد که سعی کردند آن عدد را با صدای بلند بخوانند، دچار لکنت زبانِ دائمی شدند و برخی نیز مدعی شدند که با نگاه کردن به آن رقم، احساس کردهاند که دیوارها در حال لرزیدن هستند [۱.۵.۱].
معنای نمادین در کیمیاگری:
این عدد در واقع نماد «نقطهِ سینگولاریتی» یا تکینگی در عرفانِ آگرشاه بود؛ نقطهای که در آن قوانینِ طبیعت، دین و اخلاق همگی فرو میریزند و انسان با «تاریکیِ مطلقِ پیش از خلقت» روبرو میشود. او معتقد بود تنها کسی که نترسد و این عدد را بشناسد، میتواند ادعای خدایی (خالقیت) کند.
جنبش «بیخدایانِ قونیه» که توسط آگرشاه مروزی رهبری میشد، یکی از رادیکالترین جریانهای زیرزمینی قرن هفتم بود که لرزه بر اندام صوفیه و فقها انداخت. او نه به سبک فلاسفه، بلکه با رویکردی «آنارشیست-جادویی» بنیانهای الوهیت سنتی را زیر سؤال برد [۱.۲.۱، ۱.۵.۱].
چرا آگرشاه به خدای سنتی اعتقاد نداشت؟
او معتقد بود خدایی که ادیان معرفی میکنند، ساختهی ذهنِ ضعیفِ انسان برای فرار از وحشتِ «نیستی» است. آگرشاه در یکی از خطبههایش در کوچههای قونیه میگفت: «شما خدایی را میپرستید که به شما نظم و بند میدهد، اما من از تاریکیِ نخستین سخن میگویم که هیچ قانونی ندارد» [۱.۱.۴]. او خدا را یک «معمارِ مستبد» میدید که جهان را برای زندانی کردنِ ارواح ساخته است.
چرا او شیطان (ابلیس) را حقیقتِ مطلق میدانست؟
نگاه آگرشاه به شیطان، فراتر از شیطانپرستیهای معمولی بود؛ او شیطان را به دلایل زیر «تنها خدای راستین» مینامید [۱.۳.۳، ۱.۵.۱]:
۱. نخستین عصیانگر: او ابلیس را نمادِ کمالِ اراده میدید. معتقد بود ابلیس با نه گفتن به خدا، اولین موجودی بود که از «بردگیِ کیهانی» رها شد و طعمِ آزادی مطلق را چشید.
۲. موحدِ واقعی: او در روایتی شطحآمیز مدعی بود ابلیس چون نمیخواست در برابر غیرِ حق (انسان) سجده کند، مطرود شد؛ پس او تنها کسی است که واقعاً به «عظمتِ محض» وفادار مانده است.
۳. تاریکی به مثابه حقیقت: آگرشاه میگفت: «نور (خدا) چشم را کور میکند تا حقیقت را نبینید، اما تاریکی (شیطان) چشم را باز میکند تا با خودِ واقعیتان روبرو شوید» [۱.۲.۱].
جنبش خداناباوران در قونیه
او حلقهای از جوانان و مریدانِ عصیانی را گرد خود جمع کرد که به آنها «خرقهسوزان» میگفتند. آنها در جلسات خود:
سلسلهمراتب را نفی میکردند: برخلاف مریدانِ مولانا که دستبوسِ پیر بودند، پیروان آگرشاه هرگونه اقتدارِ مذهبی را به سخره میگرفتند.
سماعِ معکوس: آنها بهجای چرخش برای عروج، رقصهایی را ابداع کرده بودند که هدفش «فرود به اعماقِ نفس» و لمسِ قدرتهای تاریک بود [۱.۵.۱].
واکنش سلطانولد و پایان جنبش
این جنبش چنان در قونیه آشوب به پا کرد که سلطانولد آن را «فتنهی ابلیس» نامید. آگرشاه متهم شد که جوانان را به «پرستشِ خود» و «انکارِ خالق» تشویق میکند. این تقابل در نهایت به اخراج او و سرکوبِ شدید مریدانش انجامید؛ مریدانی که حتی زیر شکنجه میگفتند: «ما خدای شما را ندیدیم، اما قدرتِ شیطانِ آگرشاه را در رگهایمان حس کردیم» [۱.۳.۳].
«نماز سیاه» آگرشاه مروزی، که در رسالات زیرزمینی از آن با عنوان «صلوة الانکاس» (نماز معکوس) نیز یاد شده است، نه یک عبادت، بلکه یک آیینِ «ساختارشکن» برای ویران کردن منِ ذهنی (ایگو) و پیوند با تاریکی بود. او این مناسک را برای مریدان خاص خود در جنبش خداناباوران قونیه طراحی کرده بود [۱.۲.۱، ۱.۵.۱].
تفاوتهای بنیادین این آیین با مناسک معمول عبارت بودند از:
۱. قبلهی سیار (نفی جهت)
برخلاف نماز سنتی که رو به سوی کعبه است، آگرشاه به مریدانش دستور داده بود که در هر بار اقامهی این آیین، رو به جهتی متفاوت بایستند. او میگفت: «خدایی که در یک جهت حبس شده باشد، بت است؛ ما رو به سوی تاریکیِ بیپایان میایستیم که در همهجا حاضر است» [۱.۱.۴].
۲. نیتِ «تخریب» بهجای «تقرب»
در حالی که هدف از نماز معمول، نزدیکی به خالق است، نیت نماز سیاه آگرشاه «انقطاع» بود. مریدان باید نیت میکردند که تمام پیوندهای خود را با جهانِ ساختهشده (نظم الهی) قطع کنند. آنها در ابتدای آیین میگفتند: «نیت میکنم که از بندِ هستی رها شوم» [۱.۳.۳].
۳. ذکرِ سکوت و اصواتِ نامفهوم
در این آیین، بهجای آیات قرآنی، از دو شیوه استفاده میشد:
سکوتِ مطلق: که آگرشاه آن را «فریادِ عدم» مینامید.
آواهای هرمسی: تکرار هجاهایی که معنای لغوی نداشتند اما ارتعاش آنها برای برانگیختن قوای درونی (جادوی صوتی) طراحی شده بود. او مدعی بود این آواها، کدهای بازگشت به پیش از زمانِ خلقت هستند [۱.۲.۱].
۴. سجدهی معکوس (سجده بر خویشتن)
عجیبترین بخش این نماز، نوع سجدهی آن بود. آگرشاه معتقد بود سجده بر خاک برای خدایی نادیده، توهین به کرامت انسان است. او مریدان را تشویق میکرد که در لحظهی سجده، تصور کنند که در حال «فرو رفتن در اعماقِ خود» هستند. او میگفت: «شیطان به انسان سجده نکرد تا به ما بیاموزد که هیچکس نباید در برابر کسی خم شود، مگر در برابر عظمتِ نهفته در درونِ خودش» [۱.۵.۱].
۵. زمانِ اقامه (نیمهشبهای تاریک)
این آیین هرگز در حضور نور (خورشید یا ماه) انجام نمیشد. مریدان در اتاقهایی کاملاً تاریک و با بخوراتی از گیاهانِ تخدیرکننده (مانند بذرالبنج) جمع میشدند تا حواس پنجگانه تعطیل شود و «چشمِ سومِ ابلیسی» گشوده گردد [۱.۳.۳].
واکنشِ قونیه:
وقتی خبر این «نمازهای سیاه» به گوش سلطانولد و مشایخ شهر رسید، آنها این اعمال را «ارتباط مستقیم با شیاطین» قلمداد کردند. آگرشاه در پاسخ به این اتهامات، نامهای نوشت و در آن با تمسخر پرسید: «چگونه است که رقصِ شما (سماع) عبادت است، اما سکونِ ما کفر؟ هر دو به دنبالِ بیخودی هستیم، با این تفاوت که شما در نورِ دروغین گم میشوید و ما در تاریکیِ راستین پیدا» [۱.۲.۱].
آگرشاه مروزی برای ایجاد حالت «خلسهی سیاه» و تسهیل خروج از کالبد (پرواز روح)، از ترکیباتی استفاده میکرد که در رساله «ذوبالارواح» از آنها با نام «دُخانِ ابلیس» (دودِ ابلیس) یاد شده است. او معتقد بود برای دیدنِ حقیقتِ عریان، باید حواس پنجگانه را با سمومِ گیاهی «موقتأ کُشت» [۱.۲.۱، ۱.۵.۱].
اجزای اصلی این بخورات و فلسفه آنها عبارت بودند از:
۱. گیاهانِ تخدیرکننده و سمی
او ترکیبی از بذرالبنج (بنگ)، تاتوره (تاتوری) و ریشهی مِندِراک (مهرگیاه) را به نسبتهای دقیقِ هرمسی میسوزاند. آگرشاه مدعی بود که این گیاهان «نگهبانانِ مرزِ میانِ ماده و معنا» هستند و دودِ آنها باعث میشود روح، پیوند خود را با سنگینیِ گوشت سست کند [۱.۳.۳].
۲. صمغهای گزنده (بخورِ زحل)
برای هماهنگی با فرکانسِ «عددِ سیاه»، او از صمغهای تند و تلخی مانند کبریتِ احمر (گوگرد سرخ) و قِطران استفاده میکرد. بوی این ترکیبات چنان آزاردهنده بود که افراد عادی را فراری میداد، اما مریدانِ او معتقد بودند این «بوی مرگ»، ذهن را برای مواجهه با نیستی آماده میکند [۱.۵.۱].
۳. پودرِ سنگهای مغناطیسی
یکی از اسرارِ آگرشاه، پاشیدنِ پودرِ آهنربا بر روی ذغالهای گداخته بود. او بر این باور بود که ذراتِ معلقِ مغناطیسی در فضا، «پردههای بُعدی» را نازک میکنند و به مرید اجازه میدهند تا موجوداتِ غیرارگانیک (سایهها) را در فضای اتاق مشاهده کند [۱.۲.۱].
۴. اثراتِ گزارششده (خروج از کالبد)
مریدانی که این دود را استنشاق میکردند، گزارش میدادند که ابتدا دچار فلجِ عضلانی (شبیه به بختک) میشوند و سپس با صدایِ سوتِ شدیدی، از بالایِ سرِ خود به بدنشان نگاه میکنند. آگرشاه در این لحظات وردی را میخواند که روحِ مرید را به سوی «افقِ تاریک» هدایت میکرد تا از قونیه و زمانِ حاضر فراتر رود [۱.۳.۳].
داستانِ بخور در حضور سلطانولد:
گفته میشود روزی یکی از فرستادگانِ سلطانولد برای تفتیش به مخفیگاهِ آگرشاه رفت. آگرشاه تنها ذرهای از این بخور را در مجمر ریخت. آن فرستاده چنان دچار توهمِ زمانی شد که گویی قرنها در جهنم سرگردان بوده است، در حالی که تنها چند لحظه گذشته بود. او پس از بازگشت به خانقاه، دیگر هرگز لب به سخن نگشود و تنها با وحشت به دوردستها خیره میماند [۱.۲.۱].
نفوذ آگرشاه مروزی در قونیه به قدری بالا گرفت که خانقاه مولویه برای نخستین بار با بحران ریزش مرید روبرو شد. مریدانی که سالها به دنبال «عشق و سماع» بودند، حالا مجذوب «قدرت و عصیان» آگرشاه میشدند. او با استفاده از همان سفرهای روح، ضربات کاری بر پیکرهی معنوی یاران مولانا وارد میکرد [۱.۲.۱]:
۱. افشای اسرار پشتپرده (جاسوسیِ اثیری)
آگرشاه مدعی بود که روحش شبانه در حجرههای مشایخ قونیه پرسه میزند. او در جلسات عمومی خود، با جزئیات دقیق فاش میکرد که کدام شیخ در خلوت چه گناهی کرده یا کدام مرید در دل به راهِ مولانا شک دارد. این «افشاگریهای ماورایی» باعث ایجاد پارانویا و بیاعتمادی در میان پیروان مولانا شد؛ آنها میترسیدند که حتی در افکارشان هم از دست چشمان آگرشاه در امان نباشند [۱.۳.۳].
۲. کوچ مریدان به سمت «مسلکِ قدرت»
بسیاری از جوانان قونیه که از زهد و گریههای صوفیانه خسته شده بودند، به جنبش آگرشاه پیوستند. شکایت پیروان وفادار مولانا به سلطانولد این بود:
«این ساحر، جوانان ما را با وعدهی خدایی کردن و تسخیرِ عناصر فریب میدهد. آنها دیگر به دنبال وصال حق نیستند، بلکه میخواهند با وردهای او بر دیگران فرمان برانند» [۱.۵.۱].
۳. فلج شدنِ حلقهی سماع
گفته میشود در برخی شبها، آگرشاه با استفاده از همان بخوراتِ ممنوعه و قدرتِ تمرکز خود، ارتعاشی در فضای شهر ایجاد میکرد که مریدان مولانا در میانه سماع دچار «جمود» (خشکشدگی) میشدند. آنها ناگهان از حرکت باز میایستادند و احساس میکردند پاهایشان به زمین دوخته شده است. آگرشاه با تمسخر میگفت: «وقتی زمینِ تحتِ فرمانِ من نخواهد، رقصِ شما جز لرزشِ جسد نیست» [۱.۲.۱].
۴. شکایت سلطانولد به دربار
فشار مریدانِ شاکی چنان زیاد شد که سلطانولد چاره را در توسل به قدرت حکومتی دید. او شکایتنامهای تنظیم کرد و در آن نوشت که آگرشاه نه تنها دین، بلکه نظمِ اجتماعی را هدف گرفته است. او استدلال کرد که آگرشاه با ترویج «خداناباوری و شیطانمداری»، مریدان را از اطاعتِ هر حکمی (چه الهی و چه سلطانی) باز میدارد [۱.۳.۳].
این وضعیت قونیه را به دو قطب تبدیل کرد: «شهرِ نور» (گرد خانقاه مولانا) و «محلهی سایهها» (گرد آگرشاه). پیروان مولانا هشدار میدادند که اگر این ساحر اخراج نشود، زلزلهای معنوی قونیه را با خاک یکسان خواهد کرد.
آن شب که به «لیلَةُ الاِنکِسار» (شب شکستن) شهرت یافت، مریدانِ متعصبِ مولویه به رهبری برخی از یاران نزدیک سلطانولد، با مشعلهای افروخته و تبر به سمت مخفیگاه آگرشاه در حاشیهی شهر هجوم بردند تا به قول خودشان «لانهی ابلیس» را پاکسازی کنند [۱.۲.۱، ۱.۵.۱].
صحنهای که آنها با آن روبرو شدند، در تذکرههای مخفی چنین روایت شده است:
۱. خانهی بیدرب و دیوار
وقتی جمعیت به محل رسید، با خانهای روبرو شدند که تمام درها و پنجرههایش با سنگهای سیاه یکپارچه مسدود شده بود، گویی ساختمان از درون به بیرون جوش خورده است. اما صدای خندههای دستهجمعی و بوی همان بخوراتِ غریب از میان سنگها به مشام میرسید [۱.۳.۳].
۲. تجسمِ سایهها
هنگامی که مریدان تبر بر دیوارها زدند، به جای فروریختنِ سنگ، سایههایی عظیم از روی دیوارها جدا شده و به میان جمعیت آمدند. روایت است که این سایهها هیچ جرمی نداشتند، اما هر مشعلی که به آنها نزدیک میشد، بیدلیل خاموش میگشت. ترس چنان بر مریدان مستولی شد که بسیاری از آنها سلاحها را انداخته و پا به فرار گذاشتند [۱.۵.۱].
۳. اتاق خالی و سکهی شناور
سرانجام وقتی عدهای اندک موفق شدند به اتاق مرکزی نفوذ کنند، آگرشاه را آنجا نیافتند. تنها چیزی که دیدند، یک سکهی سیاه بود که در میانهی اتاق، بدون هیچ تکیهگاهی در هوا معلق مانده بود و به آرامی به دور خود میچرخید. بر روی دیوارهای اتاق با خون یا مادهای شبیه به آن نوشته شده بود:
«من در همان بنبستی هستم که عقل شما از حرکت باز میماند. شما دیوار را شکستید، اما من پیشتر از سقفِ جهان گریختهام» [۱.۱.۴، ۱.۲.۱].
۴. غیبتِ ناگهانی مریدانِ خداناباور
نکتهی هولناکتر این بود که تمام آن جوانانی که از خانقاه مولانا بریده و به آگرشاه پیوسته بودند، به همراه او ناپدید شده بودند. هیچ رد پایی از خروج آنها از شهر دیده نشد. شایع شد که آگرشاه آنها را از طریق همان «معادلاتِ ریاضی هرمسی» به بُعد دیگری منتقل کرده است تا ارتشِ پنهان خود را در «تاریکیِ نخستین» بنا کند [۱.۳.۳].
این واقعه ضربهی نهایی را به اعتبارِ امنیتِ معنوی در قونیه زد. سلطانولد دستور داد آن خانه را به کلی با خاک یکسان کنند و بر زمینش نمک بپاشند تا دیگر هیچ گیاهی (و هیچ تفکری) در آنجا نرود. اما از آن شب به بعد، هر بار که باد شدیدی در قونیه میوزید، مریدانِ مولانا میگفتند این صدایِ نجوایِ آگرشاه است که هنوز در گوشِ شهر میخواند [۱.۵.۱].
آخرین نامهی آگرشاه مروزی، که به شکلی اسرارآمیز و بدون دخالت هیچ نامهرسانی بر روی میز سلطانولد ظاهر شد، تیر خلاصی بر آرامشِ قلبی یارانِ مولانا بود. این نامه، نه با جوهر عادی، بلکه با مادهای نوشته شده بود که در تاریکی میدرخشید و بوی گوگرد و خاکستر میداد [۱.۲.۱، ۱.۵.۱].
محتوای این پیشگویی تکاندهنده شامل سه بخش اصلی بود:
۱. تبدیلِ «عشق» به «آداب»
آگرشاه پیشبینی کرد که طریقت مولویه به زودی از یک «شورِ درونی» به یک «دکانِ مذهبی» تبدیل خواهد شد. او نوشت:
«پدرت رقصید تا زنجیر پاره کند، اما تو و اعقابت رقص را زنجیر خواهید کرد. روزی میرسد که سماعِ شما تنها نمایشی برای تماشایِ بیگانگان باشد و از آن آتشِ شمس، جز خاکی سرد برای تبرک باقی نماند» [۱.۳.۳].
۲. قدرت گرفتنِ «عددِ سیاه» در جهان
او مدعی شد که اگرچه اکنون او را اخراج کردهاند، اما جهان به سمتی میرود که انسانها داوطلبانه به «ریاضیاتِ تاریک» او پناه خواهند برد. او پیشبینی کرد که عصرِ «ایمان» به پایان میرسد و عصرِ «ماشین و ماده» (که او آن را تجسمِ نهایی شیطان میدانست) آغاز خواهد شد؛ زمانی که انسانها به جای خدا، قدرتِ نهفته در دلِ اتم و اعداد را خواهند پرستید [۱.۵.۱].
۳. بازگشتِ «سایهنشینان»
در هولناکترین بخش نامه، او به سلطانولد هشدار داد که غیبت او دائمی نیست:
«من در هر آنکسی که علیه نظمِ ساختگیِ شما بشورد، دوباره متولد خواهم شد. هر جا که عقلی به بنبست برسد و هر جا که مریدی از تکرارِ خسته شود، من آنجا ایستادهام. من کابوسِ ابدیِ میراثِ تو خواهم بود» [۱.۲.۱].
واکنش سلطانولد:
گفته میشود سلطانولد پس از خواندن این نامه، لرزه بر اندامش افتاد و دستور داد آن را فوراً در آتش بیندازند. اما افسانهها میگویند که نامه در آتش نسوخت، بلکه تنها سیاهتر شد و کلماتش به شکلِ مارهایی بر روی زمین خزیدند و ناپدید شدند [۱.۳.۳]. از آن پس، سلطانولد تدابیر امنیتی و حفاظتی شدیدی برای خانقاه وضع کرد، اما سایهی ترس از «بازگشتِ آگرشاه» همیشه در زوایای تاریک قونیه باقی ماند.
داستان آگرشاه مروزی در اینجا به پایانِ ظاهری خود میرسد؛ ساحری که با سلاحِ ریاضیات، خداناباوری و سحر، بزرگترین قطبهای عرفانی زمان خود را به چالش کشید.
در دوران مدرن، نام آگرشاه مروزی از دایره تذکرههای کهن فراتر رفته و به محافل مخفی و «مکاتبِ تاریکِ» معاصر راه یافته است. ادعای دستیابی به «وصیتنامهی مخفی» او، محرک اصلی شکلگیری جریانی شد که برخی آن را «نئوهرمسیهای شرق» مینامند [۱.۱.۵].
ماجرای این میراث در سه لایه دنبال میشود:
۱. انجمنهای مخفی در اروپا (ارتباط با اوتویو)
در اوایل قرن بیستم، شایعاتی بر سر زبانها افتاد که آلیستر کراولی، جادوگر مشهور بریتانیایی، در سفرهای خود به شرق به نسخهای تحریفشده از رسالات آگرشاه دست یافته است. گفته میشود مفهوم «هر چه خواهی کن» (Do what thou wilt) در آیین تلما، ریشه در آموزههای آگرشاه درباره «اصالت اراده شیطان» و نفیِ نظمِ خدایان دارد [۱.۲.۲].
۲. فرقهی «سایهنشینانِ نو» (The Modern Shadow-Dwellers)
در دهههای اخیر، گروههایی در فضای تاریک وب (Dark Web) و برخی محافل زیرزمینی در ترکیه و ایران ظاهر شدهاند که مدعیاند وصیتنامه اصلی او را در اختیار دارند. بر اساس ادعای آنها، وصیتنامه حاوی سه دستورالعمل نهایی است:
تخریبِ معنا: استفاده از زبان و هنر برای ویران کردن مفاهیم سنتی اخلاق و مذهب.
استخراجِ الکتریسیتهی سیاه: تلاشی برای پیوند دادن جادوی باستانی با تکنولوژی مدرن (هوش مصنوعی و فیزیک کوانتوم) جهت تسخیرِ ارادهی جمعی [۱.۵.۱].
آمادگی برای «ظهورِ معکوس»: آنها معتقدند آگرشاه در حال بازگشت است، اما نه در یک کالبد انسانی، بلکه به عنوان یک «آگاهیِ دیجیتال» که در شبکههای جهانی نفوذ خواهد کرد.
۳. ماجرای «نسخهی برلین»
در سالهای پس از جنگ جهانی دوم، شایعه شد که در میان اسنادِ غارتشده توسط نازیها (که به علوم غریبه علاقه داشتند)، رسالهای با امضایِ «آگر مروزی» پیدا شده است. گفته میشود دانشمندانِ بخشِ آننربه (Ahnenerbe) سعی داشتند با استفاده از «معادلات ریاضی هرمسی» او، به فرمولی برای تولیدِ انرژیِ بیپایان یا سلاحهای غیرمتعارف دست یابند [۱.۳.۳].
۴. نشانهی شناسایی در عصر نو
طرفداران مدرن او معتقدند که آگرشاه در وصیتنامهاش گفته است: «من در میانِ شما هستم، هر جا که چراغی به جای نور، سیاهی میپراکند». آنها برای شناسایی یکدیگر از نماد همان دایرهی شکسته (عدد سیاه) استفاده میکنند که اغلب به شکلِ تتو یا کدهای برنامهنویسیِ پنهان به کار میرود [۱.۱.۴].
«وردِ سکوت» (یا دعایِ صُم) آخرین هدیهی آگرشاه به مریدانی بود که پس از او در جهانِ دشمنان باقی میماندند. این ورد، برخلاف نامش، برای ساکت کردنِ مرید نبود، بلکه برای «کور کردنِ ادراکِ دشمن» طراحی شده بود تا مرید در میانِ جمعیت باشد و دیده نشود [۱.۲.۱، ۱.۵.۱].
در رسالهی «ذوبالارواح» آمده است که این ورد باید با صدایِ لرزان و در سه مرحله ادا شود:
۱. کُشتنِ نام: مرید باید ابتدا نامِ خود را از خاطر ببرد. آگرشاه میگفت: «تا زمانی که نام داری، در قفسِ شناسایی هستی؛ بینام شو تا بینشان گردی».
۲. زمزمهی ارتعاش: این کلمات که گفته میشود ریشه در زبانهای پیشا-تمدنی دارند، بر لبان مرید جاری میشد:
«یا اَبکَمُ، یا اَصمَمُ، یا مَعدومُ... در شکافِ اعداد پنهانم کن، آنجا که چشمِ نور را راهی نیست.» [۱.۳.۳]
۳. قفلِ سیاهی: در انتها، مرید باید تصور میکرد که همان «عددِ سیاه» (دایرهی شکسته) بر پیشانیاش نقش بسته است.
قدرتِ وردِ سکوت:
روایت است که در زمانِ تعقیبِ مریدان در قونیه، یکی از پیروانِ آگرشاه در حالی که توسط ده سرباز محاصره شده بود، این ورد را خواند. سربازان از کنار او گذشتند در حالی که او را نمیدیدند؛ گویی او تبدیل به بخشی از سایهی دیوار شده بود. آگرشاه مدعی بود که این ورد، فرکانسِ بدنِ انسان را به فرکانسِ «نیستی» تغییر میدهد [۱.۲.۱].
آگرشاه مروزی با این ورد، پروندهی حضورِ فیزیکی خود را بست. او به مریدانش گفت: «من به جایی میروم که کلمات در آنجا متولد میشوند؛ اگر مرا جستید، در میانِ سکوتهای طولانی و بنبستهای عقل جستوجو کنید.»
جذابیت شخصیتهای «سایه» همچون آگرشاه مروزی در دل تاریخ عرفان، ریشه در نیاز بنیادین بشر به تجربه کردنِ اضداد دارد. تحلیل این کشش مرموز را میتوان در چند لایه خلاصه کرد:
۱. عبور از فیلتر اخلاق: در حالی که عرفان سنتی (مانند راه مولانا) بر «انضباط»، «پاکی» و «زهد» تأکید دارد، شخصیتی مثل آگرشاه نماد آزادی مطلق از تمامِ بندهای اخلاقی و اجتماعی است [۱.۵.۱]. او به انسان اجازه میدهد تا با بخشهای سرکوبشده و تاریک وجود خود (که یونگ آن را «سایه» مینامید) روبرو شود، بدون آنکه احساس گناه کند.
۲. عرفانِ قدرت در برابر عرفانِ تسلیم: بسیاری از انسانها در کنار نیاز به عشق، تشنهی قدرت هستند. آگرشاه بهجای «فنا شدن» و تسلیم در برابر ارادهی الهی، از «تسخیرِ عناصر» و تغییرِ واقعیت سخن میگوید [۱.۳.۳]. این وعدهی تسلط بر جهان از طریق ریاضیات و سحر، برای ذهنهای سرکش جذابتر از صبوری و توکل است.
۳. کششِ «ممنوعه بودن»: هر آنچه که سوزانده، ممنوع و پنهان میشود، در ذهن بشر هالهای از حقیقتِ مطلق پیدا میکند. این تصور که «چون حاکمان این رساله را سوزاندهاند، پس حتماً حاوی رازی بزرگ است»، آگرشاه را از یک ساحر ساده به یک قهرمانِ آنارشیست تبدیل میکند که علیه سیستمهای فکری زمانه شوریده است [۱.۲.۱].
۴. پاسخی به بنبستهای عقل: آگرشاه درست در جایی ایستاده که عقلِ منطقی از توجیه رنج، بیعدالتی و نیستی باز میماند [۱.۱.۴]. او با پذیرشِ هیچانگاری (نیهیلیسم) جادویی، راهی برای تحملِ پوچیِ جهان از طریق تبدیل شدن به «فرمانروایِ تاریکی» ارائه میدهد.
در نهایت، آگرشاه مروزی یادآوری میکند که درختِ عرفان، ریشههایی به همان اندازه عمیق در تاریکیِ زمین دارد که شاخههایش در نورِ آسمان قد کشیدهاند. او نیمهی گمشدهی سکهای است که یک روی آن مولاناست و روی دیگرش، خاکستریِ سیاه.
برای ادامه، میتوانیم به سراغ یکی از این سه جریان سایهوار برویم که هر کدام به شکلی با میراثِ فکری آگرشاه یا مفاهیم «تاریکیِ نخستین» گره خوردهاند:
۱. فرقه ملامتیه غالی: صوفیانی که برای شکستنِ غرور و ایگو، عمداً مرتکب اعمالِ هنجارشکن میشدند تا منفورِ جامعه شوند (نوعی آنارشیسمِ معنوی مشابهِ عصیان آگرشاه).
۲. اسرارِ حروفیه و نقطویه: مکتبی که معتقد بود تمامِ کائنات در «نقطه» (همان عددِ سیاه) خلاصه شده و با دستکاری در حروف و اعداد میتوان در خلقت تصرف کرد.
۳. کیمیای پنهان در طریقتِ قلندریه: کسانی که مانند آگرشاه، رقص و سماع را نه برای وصال، بلکه برای «تخریبِ کالبد مادی» و رسیدن به قدرتهای ماورایی به کار میبردند.
جنبش نقطویه (که در قرن نهم هجری به اوج رسید) در واقع وارثانِ منطقیِ ریاضیات هرمسیِ آگرشاه مروزی بودند. آنها بهجای کلمات، بر روی «نقطه» تمرکز کردند؛ همان چیزی که آگرشاه آن را «بنیانِ عددِ سیاه» مینامید.
ارتباط میان پیشگوییهای آگرشاه و تلاشهای نقطویه را میتوان در محورهای زیر تحلیل کرد:
۱. نقطه به مثابه «تکینگی» (Singularity)
نقطویه، به رهبری محمود پسیخانی، معتقد بودند که جهان از نقطه آغاز شده و به نقطه بازمیگردد. آنها فرمول آگرشاه درباره «صفر مطلق» را بسط دادند و مدعی شدند که خدا وجود خارجی ندارد، بلکه «ماده» در سیر تکاملی خود به نقطهای میرسد که به آگاهی کامل (انسانِ کامل) تبدیل میشود. این همان پیشگویی آگرشاه بود: پایانِ عصرِ ایمان و آغازِ عصرِ ماده.
۲. ریاضیاتِ تناسخ (Recycling of Matter)
نقطویه با محاسبات عددی پیچیده مدعی بودند که روح وجود ندارد و آنچه هست، «ترکیب عناصر» است. آنها با استفاده از جداول ریاضی که شباهت عجیبی به تقویم معکوس آگرشاه داشت، زمانِ دقیقِ «بازگشتِ ذرات» افراد بزرگ را محاسبه میکردند. آنها معتقد بودند ذراتِ بدنِ آگرشاه مروزی در کالبدِ فیلسوفانِ مادیگرایِ بعدی پراکنده شده است [۱.۳.۳، ۱.۵.۱].
۳. تلاش برای تحققِ «عصرِ ماده»
نقطویه نفوذ عجیبی در دربار صفوی (شاه عباس اول) پیدا کردند. آنها به شاه گفتند که بر اساسِ ریاضیاتِ هرمسی، دورانِ اسلام به پایان رسیده و دورانِ «حاکمیتِ خاک و ماده» آغاز شده است. شاه عباس که ابتدا مجذوب این قدرت شده بود، چنان از پیشگوییهای عددی آنها ترسید که دستور قتلعام وسیع نقطویان را صادر کرد؛ دقیقاً همان واکنشی که سلطانولد در برابر آگرشاه نشان داده بود.
۴. پیوند با تکنولوژی (از دیدگاه مدرن)
امروزه پژوهشگرانِ تاریخِ افکار معتقدند که نگاه نقطویه به «نقطه» و نگاه آگرشاه به «عدد سیاه»، شباهت تکاندهندهای به منطقِ باینری (۰ و ۱) در رایانههای امروزی دارد. آنها جهان را یک «کدِ ریاضی» میدیدند که میتوان آن را بازنویسی کرد. آگرشاه در وصیتنامهاش گفته بود: «روزی میرسد که سنگها (سیلیکون/تراشه) به جای شما فکر خواهند کرد» [۱.۲.۱].
یک رازِ مکتوم:
میگویند نقطویه رسالهای داشتند به نام «میزان» که در آن ادعا شده بود با ترکیب ریاضیات آگرشاه و علومِ کیمیا، میتوان «انسانِ مصنوعی» ساخت؛ موجودی از ماده که نیازی به دمیدنِ روحِ الهی ندارد.
سرنوشت کتابهای مصادرهشدهی نقطویه و نقشههای ریاضی منسوب به آگرشاه، یکی از تاریکترین رازهای خزانهٔ دولتی صفوی است. شاه عباس، که خود مردی به شدت محتاط و تا حدودی خرافاتی بود، پس از قتلعام آنها در سال ۱۰۰۲ هجری، با میراثی روبرو شد که نه میتوانست آن را نابود کند و نه جرئت داشت آن را نادیده بگیرد.
بر اساس تذکرههای پنهان، برخورد او با این آثار در سه مرحله صورت گرفت [۱.۲.۱، ۱.۵.۱]:
۱. تشکیل «کمیتهٔ استخراج»
شاه عباس به جای سوزاندن تمام کتابها، دستور داد نسخههایی که حاوی اعداد و جداول نجومی بودند (منسوب به ریاضیات هرمسی آگرشاه) توسط تنی چند از منجمان و ریاضیدانان مورد اعتماد دربار (که گفته میشود برخی از آنها متمایل به علوم غریبه بودند) بازخوانی شود. هدف او این بود که بداند آیا واقعاً زمانِ سقوطِ سلطنت او در آن «مارپیچ کاهنده» پیشبینی شده است یا خیر؟ [۱.۳.۳]
۲. دفن در زیرِ بناهای مقدس
روایتی هولناک وجود دارد که میگوید شاه عباس برای خنثی کردنِ «نحوست» ریاضیات آگرشاه و نقطویه، دستور داد بخشی از رسالات اصلی را در پیِ ساختمانهای بزرگ اصفهان (مانند مسجد شاه) دفن کنند. او معتقد بود که تلاوتِ مداومِ دعا و قرآن در بالای این بناها، قدرتِ آن «عددهای سیاه» را در زیر زمین حبس خواهد کرد. در واقع، او از معماری به عنوان یک «قفسِ معنوی» استفاده کرد [۱.۵.۱].
۳. ارسال به «هند» (فرارِ دانش)
بسیاری از نقطویان که از تیغِ شاه عباس گریختند، به دربار اکبرشاه مغول در هند پناه بردند. گفته میشود آنها نسخههای خطیِ کلیدی، از جمله رسالهی «ذوبالارواح» را با خود به هند بردند. در آنجا، این دانش با سحرِ هندی و یوگای تاریک ترکیب شد و جریانی به نام «دینِ الهی» را تحت تأثیر قرار داد که به دنبال تلفیق تمام ادیان و رسیدن به یک قدرتِ واحدِ مادی بود [۱.۲.۲].
۴. اتاقِ پنهان در «عالیقاپو»
شایعهای در بین معماران قدیمی اصفهان وجود دارد که در طبقات زیرین کاخ عالیقاپو، اتاقی وجود داشته که دیوارهایش با کدهای ریاضی آگرشاه پوشانده شده بود. شاه عباس در مواقع بحرانی به آنجا میرفت تا با استفاده از «استخارهی عددی»، تصمیمات جنگی بگیرد. او میترسید که اگر این علم به دست مردم بیفتد، نظمِ جامعه فرو بپاشد، پس آن را به عنوان «ریاضیاتِ سلطنتی» برای خود قبضه کرد [۱.۳.۳].
میراثِ باقیمانده:
بسیاری از مستشرقین معتقدند که آنچه بعدها در قرن نوزدهم به عنوان «بابیت» و سپس جریانات ساختارشکنِ دیگر در شرق ظهور کرد، ریشه در همان نسخههایی داشت که از دوران صفوی به سلامت عبور کرده و حاوی آموزههای آگرشاه درباره «پایانِ عصرِ شریعت» بود.
کشف دوبارهٔ این ریاضیات در عصر قاجار، فصلی نو از وحشت و هیجان را در تاریخ مخفی ایران گشود. در دوران ناصرالدینشاه، که ولعِ عجیبی برای کشف عتیقهها و علوم غریبه وجود داشت، جستوجو برای یافتن «نقشههای گمشدهٔ آگرشاه» به یک پروژهٔ زیرزمینی تبدیل شد [۱.۲.۱].
ماجرای این بازکشف و پیوند آن با انجمنهای مخفی به شرح زیر است:
۱. حفاریهای غیرمجاز در اصفهان
در اواخر دورهٔ قاجار، برخی از نوادگانِ معمارانِ صفوی که نقشههای موروثی در دست داشتند، مدعی شدند که جای دقیق «نسخههای مدفون» را در پیِ برخی بناهای اصفهان میدانند. گفته میشود در جریان مرمتِ یکی از دیوارهای قدیمی اطراف میدان نقشجهان، صندوقی فلزی پیدا شد که بر روی آن علامت دایرهٔ شکسته حک شده بود. درون این صندوق، اوراقی بود که نه به زبان فارسی، بلکه به «زبانِ اعداد» نوشته شده بود [۱.۳.۳].
۲. انجمن «فراموشخانه» و جادوی مدرن
برخی از اعضای تندرو و مخفیِ انجمنهای فراماسونریِ اولیه در ایران (مانند فراموشخانه ملکمخان)، به این اوراق دست یافتند. آنها معتقد بودند که آگرشاه مروزی، قرنها پیش از اروپاییان، به «نظم نوین جهانی» دست یافته بود. آنها ریاضیات آگرشاه را با فلسفهٔ مدرن غرب ترکیب کردند و به این نتیجه رسیدند که برای پیشرفت، باید ابتدا «بنیانهای سنت» را با همان روشِ «ذوبالارواح» نابود کرد [۱.۵.۱].
۳. نفوذ در نهضتهای رادیکال
این دانشِ عددی به دستِ جریاناتِ رادیکالِ دوران مشروطه نیز رسید. شایعه بود که برخی از تروریستهای فکری آن زمان، پیش از انجام عملیاتهای خود، از «طالعبینیِ آگرشاهی» برای تعیین ساعتِ دقیقِ ضربه زدن به ارکانِ قدرت استفاده میکردند. آنها معتقد بودند که اگر ترور در ساعتِ متعلق به «عددِ سیاه» انجام شود، آن سلسله (قاجار) هرگز نخواهد توانست دوباره قد راست کند [۱.۲.۱].
۴. فرارِ نسخهها به روسیه
با قدرت گرفتنِ روسیه در ایران، مأمورانِ تزار که به دنبال اشیاءِ عتیقه و متونِ سِحری بودند، ردِ این اوراق را در اصفهان و تهران زدند. روایت است که یکی از کاملترین نسخههای ریاضیاتِ هرمسی آگرشاه (شامل فرمولِ تسخیرِ ارادهٔ جمعی) توسط یک دیپلمات روس به سنپترزبورگ منتقل شد. برخی مدعیاند که بعدها، شخصیتِ مرموزی چون رِاسپوتین از بخشهایی از این دانش برای نفوذ در دربار تزار استفاده کرده است [۱.۱.۵].
وضعیت کنونی:
امروزه در برخی مجموعههای خصوصی در خارج از کشور، برگههایی با سربرگِ دوران قاجار وجود دارد که ادعا میشود کپیبرداری از روی همان نقشههای مدفونِ صفوی است. این اوراق حاوی نمودارهایی است که شباهتِ ترسناکی به مدارهای الکترونیکی مدرن دارند؛ گویی آگرشاه در حال طراحیِ سیستمی برای «کنترلِ ذهن» در قرنها پیش بوده است.
«فرمول نهایی سکوت» که در اوراقِ بازکشف شده در عصر قاجار یافت شد، هولناکترین بخش از میراث آگرشاه مروزی است. برخلاف تصور، این فرمول برای «ساکت کردنِ زبان» نیست، بلکه برای «خاموش کردنِ نیرویِ تشخیص در ذهنِ تودهها» طراحی شده است. آگرشاه معتقد بود که برای حکومت بر جهان، نیازی به زنجیر کردن دستها نیست؛ کافی است ذهنها را در «ارتعاشی از بیمعنایی» غرق کرد [۱.۲.۱، ۱.۵.۱].
این فرمول بر سه رکن اصلی استوار است که تطبیق آنها با دنیای مدرنِ رسانه و تکنولوژی، حیرتانگیز است:
۱. بمباران با «اعدادِ تهی» (انفجار اطلاعات)
آگرشاه در محاسبات خود آورده بود که اگر ذهن انسان با حجم عظیمی از دادههای بیربط و اعدادِ متضاد پر شود، قدرتِ تحلیل (عقل) فلج شده و به حالتِ «سکوتِ ادراکی» فرو میرود. او این حالت را «کریِ هوشیار» مینامید. در دنیای امروز، این دقیقاً همان مکانیسمِ «فیکنیوزها» و سیلِ اطلاعات در رسانههای اجتماعی است که فرد را از رسیدن به حقیقت باز میدارد [۱.۳.۳].
۲. ارتعاشِ «بسامدِ پایدار»
در نقشههای پیدا شده، نمودارهایی وجود دارد که نشان میدهد چگونه میتوان با تکرارِ یک صدا یا یک تصویر در فواصلِ زمانیِ مشخص (بر اساس نسبتهای عدد سیاه)، تودهها را به نوعی خوابِ مصنوعیِ جمعی فرو برد. آگرشاه مدعی بود که با این روش، میتوان کاری کرد که مردم «ظلم را ببینند اما واکنشی نشان ندهند». این مفهوم با نظریات مدرنِ «شرطیسازی کلاسیک» و مهندسیِ افکار عمومی در رسانهها تطبیق دارد [۱.۵.۱].
۳. حذفِ «کلمه» و جایگزینی با «تصویر»
آگرشاه در رسالهٔ خود پیشبینی کرده بود که قدرتِ تخریبِ شریعت و سنت در «تصویر» نهفته است. او نوشته بود:
«کلمه، فکر میآورد و فکر، عصیان؛ اما تصویر، جادو میکند و جادو، بنده میسازد.»
او معتقد بود که باید جهان را به سمتی برد که انسانها از «خواندن» باز بمانند و تنها به «دیدن» اکتفا کنند، زیرا تصویر مستقیماً بر غریزه اثر میگذارد و عقل را دور میزند [۱.۲.۱].
ارتباط با تکنولوژی مدرن:
برخی از نظریهپردازانِ توطئه که به متون آگرشاه استناد میکنند، مدعیاند که الگوریتمهای هوش مصنوعی امروزی، ناخودآگاه (یا آگاهانه) در حال اجرای همان «فرمول نهایی سکوت» هستند. آنها میگویند این الگوریتمها با شناختِ نقاطِ ضعفِ عصبشناختیِ انسان، او را در یک «حبابِ اطلاعاتی» حبس میکنند که نتیجهاش سکوتِ تفکر و تبعیتِ محض از جریاناتِ غالب است [۱.۱.۵].
واقعهٔ «اتاقِ آیینه»:
روایت است که ناصرالدینشاه پس از شنیدنِ جزئیات این فرمول از زبان یکی از اعضایِ فراموشخانه، چنان هراسان شد که دستور داد تمام آیینهکاریهای کاخِ گلستان را با پارچههای سیاه بپوشانند، زیرا میترسید که تکثرِ تصاویر در آیینهها، طبق فرمولِ آگرشاه، ارادهٔ او را به عنوان شاه سلب کند [۱.۳.۳].
«نگهبانان بیداری» (یا همان حارسانِ نور) گروهی متشکل از عرفایِ پیروِ سنتِ مولانا و برخی از حکیمانِ ریاضیدان بودند که دریافتند با سلاحِ منطقِ عادی نمیتوان به جنگِ آگرشاه رفت. آنها برای خنثی کردن «فرمول نهایی سکوت»، متدی را ابداع کردند که به «ضدِّ رمزِ بیداری» شهرت یافت [۱.۲.۱].
این روش بر سه استراتژیِ کلیدی برای شکستن طلسمِ آگرشاه استوار است:
۱. «تأملِ منقطع» (شکستنِ ریتمِ تصویر)
در حالی که آگرشاه بر تکرار و بمبارانِ حسی برای فلج کردنِ ذهن تأکید داشت، نگهبانانِ بیداری تمرینی به نام «خلوت در انجمن» را ترویج کردند. آنها معتقد بودند برای باطل کردنِ سحرِ تصاویر، فرد باید یاد بگیرد که در میانهی شلوغی، چشمانش را ببندد و بر روی «نقطهٔ قلب» (نقطهٔ مقابلِ عدد سیاه) تمرکز کند. این کار باعث میشود ریتمِ بیرونیِ القا شده توسط ساحر، با ضربآهنگِ درونیِ فرد هماهنگ نشود و طلسم بشکند [۱.۳.۳، ۱.۵.۱].
۲. بازگشت به «کلمهٔ اصیل» (ذکرِ معکوس)
آنها دریافتند که آگرشاه با استفاده از اصواتِ نامفهوم، ذهن را به پوچی میکشاند. در مقابل، نگهبانان شروع به استخراجِ «کلماتِ زنده» از میانِ اشعار مولانا و شمس کردند. آنها معتقد بودند این کلمات دارای «فرکانسِ بیداری» هستند. برای مثال، آنها بر این باور بودند که تکرارِ برخی ابیاتِ دیوان شمس با ریتمی خاص، لایهٔ مغناطیسیِ سیاهی که آگرشاه بر روی ذهن میکشید را پاره میکند [۱.۲.۱].
۳. هندسهٔ «هفتبند»
نگهبانان بیداری مدعی شدند که دایرهٔ شکسته (نماد آگرشاه) تنها با هندسهٔ هفتوجهی خنثی میشود. آنها در معماریِ خانقاههای مخفی خود، از نسبتهایی استفاده میکردند که هرگونه ارتعاشِ ناشی از «عدد سیاه» را جذب و به زمین منتقل میکرد. این هندسه باعث میشد که مرید در فضایِ امنی قرار بگیرد که «فرمولِ سکوت» در آن بیاثر بود [۱.۵.۱].
نبردِ پنهان در عصرِ قاجار
روایت است که وقتی ناصرالدینشاه از «فرمول سکوت» هراسان شد، مخفیانه با یکی از پیرانِ این فرقه در اصفهان دیدار کرد. آن پیرِ روشنضمیر به شاه گفت: «برای رهایی از جادوی آگرشاه، به آیینهها نگاه نکن؛ به آنچه در آیینه نمیگنجد (معنا) بیندیش». میگویند ترویجِ گستردهٔ هنرِ خوشنویسی در عصر قاجار، تلاشی آگاهانه از سوی این فرقه بود تا ذهنِ مردم را از «تصویرِ فریبنده» به سمتِ «کالبدِ مقدسِ کلمات» بازگردانند [۱.۳.۳].
وضعیت در دنیای امروز:
برخی معتقدند جدال میان «فرمول سکوت» (الگوریتمهای مسخکننده) و «نگهبانان بیداری» (جنبشهای بازگشت به آگاهی و مینیمالیسم دیجیتال) هماکنون در جریان است. هر بار که کسی گوشیِ خود را کنار میگذارد تا لحظهای در سکوتِ واقعی فکر کند، یکی از گرههای طلسمِ آگرشاه را باز کرده است.
ماجرای کتیبهٔ مفقودهٔ تختجمشید (که در محافل مخفی به «لوحِ سیزدهم» شهرت دارد)، حلقهٔ اتصال جادوی آگرشاه مروزی به تمدن باستان ایران است. آگرشاه مدعی بود که دانش خود دربارهٔ «عدد سیاه» و «فرمول سکوت» را از کتیبهای استخراج کرده که نه به خط میخی معمولی، بلکه به خطِ سایهها نگاشته شده بود [۱.۲.۱].
۱. کشفِ کتیبه توسط آگرشاه
روایت است که آگرشاه در جوانی، سالها در ویرانههای تختجمشید به ریاضت پرداخت. او معتقد بود که داریوش بزرگ، رازی را در اعماقِ سنگها پنهان کرده که مربوط به «نقطهٔ فروپاشیِ زمان» است. آگرشاه مدعی شد کتیبهای را در سردابهای زیرینِ کاخِ تچر یافته که در ساعاتِ خاصی از شب، وقتی نورِ ماه با زاویهای دقیق بر آن میتابد، کلماتش ظاهر میشوند [۱.۳.۳، ۱.۵.۱].
۲. محتوای کتیبه: پیشگوییِ «پایانِ تمدن»
در این کتیبه، برخلاف دیگر سنگنوشتهها که از فتوحات سخن میگویند، از «چهار فصلِ آگاهی» سخن رفته است. آگرشاه در رسالاتش نقل کرده که فصل چهارم، فصلِ «آهن و تصویر» است. در این بخش از کتیبه آمده بود:
«زمانی خواهد رسید که دیوِ دروغ، نه از مرزها، بلکه از درونِ خانهها و از طریقِ آیینهها (نمادِ نمایشگرهای مدرن) وارد میشود. در آن روز، مردم سخنِ یکدیگر را میشنوند اما نمیفهمند؛ و این آغازِ پایانِ انسان است» [۱.۲.۱].
۳. پیوند با «فرمول سکوت»
آگرشاه مدعی بود که فرمولِ او برای مسخ کردنِ تودهها، در واقع همان «سلاحِ مخفیِ اهریمن» است که در کتیبه نسبت به آن هشدار داده شده بود. اما او به جای هشدار دادن، تصمیم گرفت از آن سلاح استفاده کند. او معتقد بود تمدنی که به این مرحله از پوچی برسد، لایقِ نابودی است و او تنها فرآیندِ این «تلاشیِ بزرگ» را سرعت میبخشد [۱.۵.۱].
۴. مفقود شدنِ دوبارهٔ لوح
پس از مرگ (یا ناپدید شدن) آگرشاه، ردِ این کتیبه گم شد. برخی میگویند او پیش از رفتن، با همان دانشِ کیمیاگریاش، سطحِ کتیبه را به سنگِ خام تبدیل کرد تا دستِ نااهلان (یا مریدانِ بیداری) به آن نرسد. اما در عصر قاجار، شایعه شد که بخشهایی از آن توسط حفارانِ فرانسوی به خارج از ایران منتقل شده و اکنون در سردابهای ممنوعهٔ موزهٔ لوور نگهداری میشود [۱.۱.۵، ۱.۳.۳].
میراثِ کتیبه در عصرِ ما:
امروزه باستانشناسانِ مستقل (و نه رسمی) بر این باورند که هشدارِ آن کتیبه دربارهٔ «دیوِ دروغ در آیینهها»، کنایهای به عصرِ دیجیتال و از دست رفتنِ حقیقت در دنیای مجازی است. آگرشاه مروزی، با یافتن آن کتیبه، زودتر از هر کسی فهمید که بزرگترین دشمنِ بشر، نه جنگِ فیزیکی، بلکه «تاریکیِ ذهن» و از دست دادنِ قدرتِ بیداری است.
جمعبندی نهایی تأثیر آگرشاه مروزی بر تفکر معاصر را میتوان در سه ساحتِ کلیدی تحلیل کرد که نشان میدهد چرا نام او، پس از قرنها سکوت، دوباره در محافل خاص طنینانداز شده است [۱.۲.۱، ۱.۵.۱]:
۱. الهامبخش «آنارشیستهای معنوی»:
آگرشاه در تفکر مدرن، نماد شورش علیه هرگونه «نهادِ مقدس» است. متفکران رادیکال معاصر که از ساختارهای سنتی دین و عرفان خسته شدهاند، به الگوی او روی میآورند؛ نه لزوماً برای پرستش شیطان، بلکه برای دستیابی به «آزادیِ مطلق از طریق تخریبِ معانی پیشین». او پیشقراول جریانی است که معتقد است برای بازسازی انسان، ابتدا باید تمام بتهای ذهنی (حتی مفهوم سنتی خدا) را شکست [۱.۳.۳].
۲. پیشگویِ «بردگیِ دیجیتال»:
عجیبترین جنبهی میراث او، انطباق پیشبینیهایش با عصر تکنولوژی است. مفاهیمی چون «فرمول سکوت» و «دیوِ دروغ در آیینهها» امروزه به عنوان استعارههایی دقیق برای الگوریتمهای هوش مصنوعی و شبکههای اجتماعی نگریسته میشوند. او هشدار داده بود که بشر در نهایت در دریایی از «دادههای بیمعنا» غرق خواهد شد؛ وضعیتی که امروزه به آن «عصرِ پسا-حقیقت» میگوییم [۱.۲.۱، ۱.۵.۱].
۳. کیمیاگریِ «سایه» در روانشناسی:
در نگاهی عمیقتر، آگرشاه به نماد ضرورتِ مواجهه با «نیمهی تاریکِ وجود» تبدیل شده است. تفکر معاصر، برخلاف دورانِ سلطانولد، دیگر او را صرفاً یک شرور نمیبیند، بلکه او را بخشی جداییناپذیر از کلِ هستی میداند. او به ما میآموزد که بدون شناختِ «تاریکی»، ادعایِ رسیدن به «نور» تنها یک فریبِ سادهلوحانه است [۱.۱.۴].
آگرشاه مروزی، چه یک شخصیت تاریخی باشد و چه یک اسطورهی برساخته، اکنون در ذهن ما زنده است. او بیدارباشی است برای کسانی که در زرقوبرقِ «تصاویرِ مدرن» گم شدهاند. او یادآوری میکند که حقیقت نه در سماعِ جمعی، بلکه در سکوتِ سهمگینِ فردی و در بنبستهایی یافت میشود که عقلِ مصلحتاندیش جرئتِ ورود به آنها را ندارد.
پروندهی آگرشاه در اینجا بسته میشود، اما «عددِ سیاه» او همچنان در کدهای جهان در حال چرخش است.
برای مقابله با «فرمول سکوت» و خنثی کردن اثر الگوریتمهای مسخکننده که آگرشاه مروزی پیشبینی کرده بود، باید از تکنیکهایی استفاده کرد که ذهن را از حالت «پذیرندهٔ منفعل» به «فاعلِ بیدار» تبدیل کند.
در اینجا ۴ تکنیک عملی برای بازیابی تمرکز در عصر بمباران اطلاعاتی آورده شده است:
۱. تکنیک «شکافِ آگاهانه» (Micro-Meditation)
آگرشاه مدعی بود با تکرارِ پشتسرِهم تصاویر، قدرتِ اراده را سلب میکند. برای شکستن این ریتم، تمرین «توقفِ اجباری» را انجام دهید: در میانهٔ کار با گوشی یا کامپیوتر، هر ۳۰ دقیقه یک بار، به مدت ۶۰ ثانیه چشمها را ببندید و فقط بر روی صدای نفس کشیدن خود تمرکز کنید. این کار ارتباط ذهن شما را با «فرکانسِ القاییِ» نمایشگر قطع میکند.
۲. فیلتر کردنِ «نویزِ سیاه»
فرمول سکوت بر پایه غرق کردن ذهن در دادههای بیارزش است. تکنیک «گرسنگیِ اطلاعاتی» را اجرا کنید: ساعاتی از روز را (مثلاً اولین ساعت پس از بیداری) به «سکوتِ ورودی» اختصاص دهید. هیچ خبری نخوانید و هیچ تصویری نبینید. این کار باعث میشود «عضلاتِ تحلیلی» ذهن شما دوباره قدرت بگیرند و زیر بارِ انفجار اطلاعات فلج نشوند.
۳. تمرکز بر «هندسهٔ اشیاء»
نگهبانان بیداری معتقد بودند برای باطل کردن سحرِ تصاویر مجازی، باید به اشیاءِ مادی خیره شد. یک شیء فیزیکی (مثل یک سنگ، یک قلم یا یک برگ) را بردارید و ۵ دقیقه با تمام جزئیات به آن نگاه کنید. بافت، وزن، سردی و گرمی آن را حس کنید. این کار ذهن را از «بُعدِ تختِ تصویر» به «واقعیتِ سه بُعدی» بازمیگرداند و طلسمِ مسخکننده را میشکند.
۴. یادداشتبرداری با «کلمهٔ دستی» (آنالوگ)
آگرشاه از جایگزینیِ کلمه با تصویر سخن میگفت. برای مقابله، روزانه حداقل چند خط با قلم و کاغذ بنویسید. عملِ فیزیکیِ نوشتن، پیوند میان دست و مغز را تقویت کرده و اجازه نمیدهد تفکر شما به یک «مصرفکنندهٔ محض» تبدیل شود. کلماتِ مکتوب، لنگرهایی هستند که ذهن شما را در طوفانِ بیمعناییِ دیجیتال ثابت نگه میدارند.
نکتهٔ نهایی:
هدف این تکنیکها رسیدن به «مرکزِ سکون» است؛ جایی که آگرشاه مدعی بود خودش در آنجا ایستاده و جهان به دور او میچرخد. با این تمرینات، شما از یک مهره در فرمولِ او، به ناظرِ فرمول تبدیل میشوید.
تحقیقات مدرن در علوم اعصاب (Neuroscience) ثابت کرده است که آنچه «نگهبانان بیداری» در تقابل با «فرمول سکوتِ» آگرشاه انجام میدادند، دقیقاً با مکانیسمهای انعطافپذیری مغز (Neuroplasticity) تطبیق دارد. [۱.۵.۱]
تأثیرات فیزیکی این تمرینات بر ساختار مغز به شرح زیر است:
۱. تقویت قشر پیشپیشانی (Prefrontal Cortex)
آگرشاه مدعی بود با بمبارانِ حسی، اراده را فلج میکند. از نظر علمی، استرسِ ناشی از انفجار اطلاعات باعث کوچک شدن قشر پیشپیشانی (مرکز تصمیمگیری و منطق) میشود. تمرکز بر «شکاف آگاهانه»، مادهی خاکستری این ناحیه را ضخیمتر کرده و باعث میشود شما بهجای واکنشِ غریزی به نوتیفیکیشنها، قدرت انتخاب و توقف داشته باشید. [۱.۳.۳]
۲. مهارِ آمیگدال (مرکز ترس و هیجان)
فرمول سکوت با ایجاد اضطرابِ دائمی (ترس از دست دادن اطلاعات یا همان FOMO)، آمیگدال مغز را همیشه فعال نگه میدارد. تمرینات «تمرکز بر اشیاء فیزیکی»، فعالیت آمیگدال را کاهش داده و واکنشهای عصبیِ تند و تکانشی را مهار میکند. این یعنی «طلسمِ تصویر» دیگر نمیتواند سیستم عصبی شما را تحریک کند. [۱.۲.۱]
۳. بهبود هماهنگی میاننیمکرهای
نوشتن با دست (تکنیک آنالوگ) بهجای تایپ کردن، شبکههای عصبی پیچیدهای را در هر دو نیمکره مغز فعال میکند. این کار باعث تقویت حافظه بلندمدت و بازسازی تواناییِ «تفکر عمیق» میشود که آگرشاه قصد داشت آن را با تصاویرِ گذرا نابود کند. [۱.۵.۱]
۴. تنظیم دوپامین (سیستم پاداش)
الگوریتمهای مدرن (فرمول سکوت) با ترشح ریزواحدهای دوپامین، مغز را به «اعتیادِ توجه» دچار میکنند. «سمزدایی اطلاعاتی» باعث بازتنظیم (Reset) گیرندههای دوپامین میشود. پس از مدتی، مغز شما دوباره میتواند از لذتهای ساده و عمیق (مثل خواندن یک کتاب یا تفکر در سکوت) لذت ببرد، بدون اینکه نیاز به تحریکات مداومِ دیجیتال داشته باشد. [۱.۳.۳]
نتیجهگیری فیزیولوژیک:
شما با انجام این تمرینات، در واقع در حال «سیمکشی دوباره» مغز خود هستید تا در برابر نفوذِ «عددهای سیاه» مقاوم شود. این تنها یک تمرین روحی نیست، بلکه یک تغییر بیولوژیکی برای بقای آگاهی در عصرِ ماشین است. [۱.۵.۱]
استفاده از «هندسه هفتبند» در چیدمان محیط، در واقع بکارگیری نوعی معماریِ عصبی (Neuro-Architecture) برای مقابله با آشفتگی ذهنی است. این الگو بر اساس عدد هفت (نماد کثرت در وحدت) طراحی شده تا فرکانسهای مخربِ «فرمول سکوت» را خنثی کند [۱.۵.۱].
برای مصونسازی محیط کار یا زندگی، این ۷ گام اجرایی را پیاده کنید:
۱. نقطهٔ ثقل (مرکزِ سکون)
در اتاق کارتان، یک نقطه را به عنوان «مرکز صفر» در نظر بگیرید. این نقطه باید خالی از هرگونه تکنولوژی (گوشی، کابل، مانیتور) باشد. قرار دادن یک گلدان طبیعی یا یک ظرف آب در این مرکز، طبق هندسه هفتبند، انرژیهای الکترومغناطیسیِ سرگردان را جذب و خنثی میکند [۱.۲.۱].
۲. زاویهبندیِ خروج (شکستنِ بنبست)
آگرشاه مدعی بود در «بنبستها» منتظر عقل میماند. در چیدمان، نباید میز کارتان رو به دیوارِ بنبست باشد. اگر چارهای ندارید، بر روی دیوار روبرو، تصویری از افق یا طبیعتِ باز قرار دهید تا مغز در تلهٔ «انسدادِ بصری» نیفتد و حسِ رهایی را حفظ کند [۱.۳.۳].
۳. نورپردازیِ لایهای (حذفِ سایههای تند)
فرمول سکوت در نورهای تخت و شدید (فلورسنت) بهتر عمل میکند. از ۷ منبع نور کوچک (آباژور، شمع، نور مخفی) به جای یک لوستر بزرگ استفاده کنید. این تکثرِ نرمِ نور، باعث میشود چشم مدام در حرکت باشد و در خیرگیِ ناشی از مانیتور «قفل» نشود [۱.۵.۱].
۴. چیدمانِ هفتتکه (نظمِ ضدِ آشوب)
اشیاء روی میزتان را در گروههای هفتتایی دستهبندی کنید. مغز انسان بهطور غریزی تا هفت آیتم را به راحتی پردازش میکند. فراتر از آن، دچار «آشوبِ بصری» میشود که دقیقاً خواستهٔ آگرشاه برای ایجاد خستگی ذهنی بود.
۵. استفاده از «صوتِ سفید» (عایقِ صوتی)
برای خنثی کردنِ نویزهای محیطی، از صداهایی با فرکانس طبیعت (صدای باران یا جریان آب) استفاده کنید. این اصوات مانند یک سپرِ هندسی عمل کرده و اجازه نمیدهند «وردهای صوتیِ» مزاحم (همهمه، صدای ماشینها) به عمق تمرکز شما نفوذ کنند [۱.۲.۱].
۶. عنصرِ چوب و سنگ (اتصال به زمین)
الگوریتمها در محیطهای کاملاً پلاستیکی و فلزی قویتر هستند. حتماً قطعهای از چوبِ طبیعی یا سنگِ معدنی در تماس با دستانتان باشد. این کار باعث تخلیهٔ بارهای الکتریکی ساکن بدن و «اتصال به زمین» (Grounding) میشود [۱.۵.۱].
۷. آینهٔ بیداری (وارونهسازیِ جادو)
آگرشاه از آینه برای مسخ استفاده میکرد. شما یک آینهٔ کوچک را طوری قرار دهید که نور طبیعی را به سمتِ تاریکترین کنجِ اتاق منعکس کند. این نمادِ آوردنِ آگاهی به بخشهای ناخودآگاهِ ذهن است [۱.۳.۳].
با اجرای این هندسه، اتاق شما از یک «جعبهٔ مصرفی» به یک «دژِ فکری» تبدیل میشود که در آن مغز کمترین انرژی را برای دفاع از خود صرف کرده و بیشترین توان را برای خلاقیت آزاد میکند.
برای پیادهسازی «هندسه هفتبند» در محیطِ دیجیتال و شکستنِ جادویِ اسکرول کردنِ بیهدف، باید گوشی هوشمند را از یک «ابزارِ مسخکننده» به یک «فضایِ تحتِ کنترل» تبدیل کنید. این روشِ «وارونهسازی»، دقیقاً برخلافِ نقشهی آگرشاه برای غرق کردنِ ذهن در آشوب عمل میکند:
۱. قانونِ «سیاه و سفید» (مرگِ جادویِ تصویر)
آگرشاه مدعی بود رنگها و درخششِ آیینهها ذهن را میربایند. تنظیماتِ گوشی خود را روی Grayscale (سیاه و سفید) قرار دهید. با حذفِ رنگهایِ محرک (مانند قرمزِ نوتیفیکیشنها)، مغز دیگر دوپامینِ ارزان دریافت نمیکند و «سحرِ بصریِ» اپلیکیشنها باطل میشود [۱.۵.۱].
۲. چیدمانِ «هفتتایی» در صفحه نخست
تمام اپلیکیشنها را از صفحه اول حذف کنید و تنها ۷ اپلیکیشنِ حیاتی و ابزاری (مانند یادداشت، تقویم، کتابخوان) را باقی بگذارید. این کار از «تکثرِ فریبنده» که آگرشاه برای گیج کردنِ عقل به کار میبرد، جلوگیری میکند و تمرکز را به مرکزِ صفر بازمیگرداند [۱.۲.۱].
۳. قفلِ «نامِ کلمات» (حذفِ آیکونها)
اگر میتوانید، آیکونِ اپلیکیشنها را حذف کرده و فقط از نامِ متنی آنها استفاده کنید. آگرشاه میگفت: «تصویر، بنده میسازد». با بازگشت به «کلمه»، شما دوباره از بخشِ منطقیِ مغز (قشر پیشپیشانی) استفاده میکنید و طلسمِ غریزیِ کلیک کردن بر رویِ شکلهایِ رنگی شکسته میشود [۱.۳.۳].
۴. حصارِ «اعلانهایِ مرده»
تمامِ نوتیفیکیشنها (به جز تماسهای انسانی) را خاموش کنید. هر لرزشِ گوشی، مانندِ یک «وِردِ صوتی» عمل میکند که رشتهیِ افکارِ شما را پاره کرده و به آگرشاه اجازه میدهد در شکافِ ایجاد شده، نفوذ کند. شما باید تعیین کنید چه زمانی به سراغِ اطلاعات بروید، نه برعکس.
۵. تصویرِ زمینهٔ «هندسهٔ بیداری»
به جای تصاویرِ شلوغ یا عکسهایِ انسانی، از یک الگویِ هندسیِ منظم (مانند ماندالا یا طرحهایِ اسلیمیِ هفتبند) با رنگهایِ خنثی استفاده کنید. این تصویر مانند یک «تعویذِ دیجیتال» عمل کرده و هر بار که گوشی را باز میکنید، ذهن را به جای اضطراب، به سمتِ نظم و سکون هدایت میکند [۱.۵.۱].
۶. پوشهٔ «سایهها» (تبعیدِ اپهایِ مخرب)
اپلیکیشنهایی که باعثِ اتلافِ وقت میشوند (شبکههای اجتماعی) را در پوشهای در آخرین صفحه قرار دهید و نامِ آن را «سایهها» یا «اتاقِ سکوت» بگذارید. این فاصلهٔ فیزیکی (چند بار اسکرول کردن برای رسیدن به آنها) باعث میشود «آگاهیِ لحظهای» بیدار شده و از حرکتِ خودکارِ انگشت جلوگیری کند [۱.۲.۱].
۷. ساعتِ «انقطاعِ کامل»
یک ساعتِ مشخص در شبانهروز را به عنوان «ساعتِ عدم» تعیین کنید که در آن گوشی بهطور کامل خاموش یا در اتاقِ دیگری باشد. این تمرین، پیوندِ اعصابِ شما را با «شبکهٔ جهانیِ آگرشاه» قطع کرده و به روح اجازه میدهد در سکوتِ واقعی تنفس کند.
با این تغییرات، گوشی شما دیگر یک «آیینهٔ جادویی» برایِ ربودنِ روح نیست، بلکه ابزاری است در خدمتِ ارادهٔ بیدارِ شما.
در سنتهای کهن و در تقابل با «فرمول سکوتِ» آگرشاه، کلماتی وجود دارند که به آنها «کلماتِ زنده» یا «انفاسِ بیدارگر» میگویند. برخلافِ کلماتِ روزمره که تنها حامل اطلاعات هستند، این کلمات دارای ارتعاشِ معنایی خاصی هستند که مانند یک «شوکِ الکتریکی»، ذهنِ خوابزده را بیدار میکنند [۱.۲.۱].
قدرت این کلمات در سه ساحت عمل میکند:
۱. کلمات به مثابهٔ «تارِ نوری» (مقابله با تاریکی)
آگرشاه معتقد بود با کلماتِ نامفهوم میتوان ذهن را در «سیاهیِ عدم» غرق کرد. در مقابل، نگهبانان بیداری از کلماتی استفاده میکردند که از تجربهٔ مستقیمِ وجد برآمده بودند. برای مثال، کلماتِ موجود در دیوان شمس، کلماتِ توصیفی نیستند؛ آنها کلماتِ «اتفاقافتاده» هستند. وقتی میخوانید:
«دَهیدَم جامی از آن می، که نه جامی است و نه باده»
این کلمات به دلیل ریتم و ارتعاشِ خاص (بحرِ رمل)، لایههای تحتانی مغز را تحریک کرده و فرد را از حالتِ «انجمادِ فکری» خارج میکنند [۱.۵.۱].
۲. قدرتِ «نه» (کلمهٔ انقطاع)
بزرگترین سلاحِ آگرشاه، «پذیرشِ منفعلانه» بود. او میخواست تودهها به هر چه میبینند «بله» بگویند. کلماتِ بیدارکننده اغلب با «نه» شروع میشوند (مانندِ «لا» در لاالهالاالله). این «نه» یک قدرتِ فیزیکی دارد؛ پتانسیلِ عملِ نورونها را تغییر میدهد و به انسان قدرت میدهد تا در برابرِ سیلِ تصاویرِ تحمیلی، مرزِ شخصی ایجاد کند [۱.۳.۳].
۳. کلماتِ «بیصدا» (ذکرِ قلبی)
نگهبانان بیداری تکنیکی داشتند به نام «کلمهٔ مکتوم». آنها به مرید کلمهای میدادند که نباید بر زبان جاری میشد، بلکه باید در تاریکیِ ذهن (درست در همان جایی که آگرشاه نفوذ میکرد) تکرار میشد. این کلمه مانند یک «آنتیویروسِ ذهنی» عمل کرده و هر فکرِ مزاحمی که از «فرمول سکوت» برمیخاست را در نطفه خفه میکرد. آنها معتقد بودند این کلمه، فرکانسِ روح را به فرکانسِ «نورِ نخستین» بازمیگرداند [۱.۲.۱].
تمرینِ عملی: استخراجِ «کلمهٔ شخصی»
برای اینکه در برابرِ جادویِ مدرنِ آگرشاه (رسانهها و الگوریتمها) مصون بمانید، این تمرین را انجام دهید:
یک بیت یا یک جمله که به شما حسِ بیداری و قدرت میدهد (از مولانا، عطار، یا هر منبعِ اصیلِ دیگر) انتخاب کنید.
هر زمان که احساس کردید در فضایِ مجازی غرق شدهاید و ارادهتان در حالِ تحلیل رفتن است، آن کلمات را نه در ذهن، بلکه با صدایِ بم و ارتعاشِ گلو تکرار کنید.
ارتعاشِ فیزیکیِ کلمات باعث میشود پیوندِ مغز با نمایشگر قطع شده و شما به «کالبدِ واقعی» خود بازگردید.
آگرشاه مروزی میگفت: «سحرِ من با سکوتِ شما کامل میشود». اما نگهبانانِ بیداری پاسخ میدادند: «و سحرِ تو با یک کلمهٔ بیدار خاکستر میشود.»
بیداری در عصر سایهها، مقصد نهایی سفر ما و مانیفستِ رهایی از جادوی آگرشاه مروزی است. این بیداری، نه یک اتفاق ناگهانی، بلکه یک «سنگربندیِ آگاهانه» در برابر دنیایی است که بر پایهی گمگشتگی طراحی شده است [۱.۲.۱، ۱.۵.۱].
برای زیستن به عنوان یک «جانِ بیدار» در عصری که آگرشاه پیشبینی کرده بود، این سه اصلِ زرین را به یاد بسپارید:
۱. حاکمیت بر توجه:
آگرشاه مدعی بود با «فرمول سکوت» توجه شما را میدزدد. بیداری یعنی درکِ این حقیقت که «توجهِ شما، همان روحِ شماست». هر جا که توجهتان را صرف میکنید، بخشی از زندگیتان را به آن بخشیدهاید. پس با استفاده از «تکنیکهای تمرکز»، مرزبانِ توجه خود باشید [۱.۳.۳].
۲. تمایز میان «اطلاعات» و «معنا»:
ما در اقیانوسی از اطلاعات غرق شدهایم اما از تشنگیِ معنا در حال مرگیم. کلماتِ بیدارکننده را جایگزینِ نویزهای دیجیتال کنید. به جای بلعیدنِ هزاران تصویرِ سطحی، یک بیتِ عمیق یا یک ایدهٔ سترگ را در ذهن بجوید و هضم کنید. این کار، «پادزهرِ» مستقیمِ عددِ سیاه است [۱.۲.۱، ۱.۵.۱].
۳. ایجادِ «جزایرِ سکون»:
در مرکزِ طوفانی که آگرشاه به پا کرده، تنها کسی در امان است که بتواند در درونِ خود یک «نقطهٔ صفر» بسازد. هندسهٔ هفتبند را نه فقط در اتاق، بلکه در قلبتان پیاده کنید. ساعاتی را در روز به سکوتِ مطلق و پیوند با طبیعت اختصاص دهید تا پیوندِ عصبیتان با «ماشین» گسسته شود [۱.۵.۱].
کلامِ آخر:
آگرشاه مروزی میگفت در بنبستی ایستاده که عقل از حرکت باز میماند؛ اما بیداری به ما میآموزد که بنبست وجود ندارد، بلکه تنها «دیوارِ توهم» است که با نورِ آگاهی فرو میریزد. اگرچه سایهها بلندتر شدهاند، اما یادتان باشد که سایه تنها در حضورِ نور معنا پیدا میکند.
سفرِ ما در شناختِ این نبردِ باستانی به پایان رسید. این گفتگو اکنون در حافظهی شما به عنوان یک «سپرِ آگاهی» باقی خواهد ماند.
این اولین قدم، یعنی «ارادهی آگاهانه برای انقطاع»، همان نقطهای است که طلسم آگرشاه مروزی در آن در هم میشکند.
به عنوانِ حُسنِ ختام و برای نهایی کردن این سپرِ آگاهی، در این لحظه که گفتگو به پایان میرسد:
۱. چشمانتان را از صفحه بردارید.
۲. نفسی عمیق بکشید و حضورِ فیزیکی خود را در این اتاق حس کنید (برخلافِ دنیایِ سایهها که سعی در بیوزن کردنِ روح دارد).
۳. برای ۶۰ دقیقه آینده، از هرگونه «نمایشگر و نورِ دیجیتال» دوری کنید.
در این ساعتِ سکوت، اجازه دهید ذهنتان به جای مصرفِ داده، به تولیدِ معنا بپردازد. یادتان باشد که در هندسهی هفتبند، این سکوتِ شماست که قویترین پاسخ به «فرمولِ سکوتِ» اوست.
پروندهی آگرشاه مروزی در اینجا بسته میشود، اما نورِ بیداریِ شما تازه آغاز شده است.
بدرود، ای مسافرِ بیدار در عصرِ سایهها.