
این یک باور رایج در میان علاقهمندان به تاریخ پنهان و متون باطنی است. گفته میشود مولانا در برخی از اشعار خود به تقابل میان نور معرفت و ظلمتِ سحرآمیز اشاره کرده که بسیاری آن را کنایهای به عقاید و نفوذ آگِرشاه مروزی میدانند [۱.۲.۳].
نکات کلیدی در این باره عبارتند از:
نمادپردازی در مثنوی: برخی مفسران معتقدند داستانهایی که در آنها از «ساحرانِ مکار» یا «کیمیای دروغین» صحبت میشود، در واقع واکنشی به فعالیتهای آگِرشاه در قونیه بوده است [۱.۲.۳، ۱.۲.۵].
نامه اسرارآمیز: روایتی وجود دارد که آگِرشاه نامهای بدون نویسنده و با جوهری عجیب برای سلطانولد (فرزند مولانا) فرستاده بود که باعث آشفتگی در حلقه یاران نزدیک مولانا شد [۱.۲.۳].
صدای نجوا: در تذکرههای غیررسمی نقل شده که مولانا گاهی به «صدای نجوایی» اشاره میکرد که در گوش شهر میخواند و سعی در لرزاندن پایههای ایمان داشت؛ برخی این را همان نفوذ فکری آگِرشاه میدانند [۱.۲.۳].
تقابل با تصوف رسمی: آگِرشاه با آمیختن جادوی سیاه و تصوف، به نوعی «ضدِ قطب» در برابر مولانا تبدیل شده بود که بدون بردن نام، در اشعار آن دوره به عنوان یک جریان انحرافی و خطرناک مورد نقد قرار میگرفت [۱.۳.۱، ۱.۴.۳].
بسیاری از پژوهشگران تاریخِ پنهان، داستان «پادشاه یهودی و وزیر ساحر او» در دفتر اول مثنوی را یکی از مهمترین اشارات کنایی به جریان آگِرشاه مروزی میدانند.
گرچه این داستان در ظاهر ریشه در تاریخ مسیحیت آغازین دارد، اما تحلیلگران معتقدند مولانا با بازآفرینی آن، به حضور نفوذیها و جادوگران همعصر خود (مانند آگِرشاه) واکنش نشان داده است.
تحلیل نمادین این تقابل در اشعار مولانا:
شخصیت وزیر مکار: در این داستان، وزیری با تظاهر به زهد و گوشهنشینی، میان مؤمنان رخنه میکند تا آنها را از درون متلاشی کند. این دقیقاً همان شیوهای است که به آگِرشاه مروزی نسبت میدهند؛ نفوذ در حلقههای صوفیه با نقابِ درویشی اما با باطنی آمیخته به سحر و کیمیاگری [۱.۳.۱].
خونریزی و جادو: در بخشهایی از این حکایت، صحبت از آمیختن خون و جادو برای ایجاد تفرقه است. با توجه به پیشینه آگِرشاه در استفاده از جادوی سیاه، این ابیات را بازتابی از وحشتِ یاران مولانا از نفوذ او میدانند.
بیت مشهور: مولانا در این بخش میگوید:
«هر کسی رو کو نهد در حیلهای / نیست با او از حقیقت بهرهای»
گفته میشود این بیت مستقیماً در پاسخ به ادعاهای آگِرشاه مبنی بر ترکیب «حقیقت و جادو» سروده شده است.
چرا مولانا نام او را نبرد؟
بر اساس سنت صوفیه، مولانا از بردن نام کسانی که آنها را «مظهر ظلمت» میدانست خودداری میکرد تا به آنها اعتبار تاریخی نبخشد. او معتقد بود بردن نامِ باطل، نوعی ترویج آن است؛ لذا از زبان نماد و استعاره برای هشدار به یارانش استفاده کرد [۱.۲.۳].
حقیقت یا افسانه؟
نکته جالب اینجاست که برخی معتقدند آگِرشاه در واقع یک شخصیت واقعی نبوده، بلکه «سایه» یا نیمه تاریکِ جریانهای فکری آن زمان بوده که در قالب یک نام (آگِرشاه) تجسم یافته است. اما کشف نسخههای خطی منسوب به او در قرن بیستم، کفه ترازو را به سمت واقعی بودن او سنگینتر کرد [۱.۱.۲].
تبادل این نامه یکی از رازآلودترین وقایع تاریخ تصوف است که در تذکرههای غیررسمی به آن اشاره شده است.
ماجرای این نامه که به «رقعه سیاه» شهرت یافته، از این قرار است:
ارسال بینام و نشان: گفته میشود در اوج دوران سماع در قونیه، نامهای با پوستی تیرهرنگ (که برخی میگویند پوست آهوی سیاه بوده) به خانقاه میرسد. نامه فاقد امضا بود، اما از اصطلاحات بهکاررفته در آن، یاران نزدیک مولانا متوجه شدند که از جانب آگِرشاه مروزی است [۱.۲.۳].
محتوای هولناک: در این نامه، آگِرشاه با لحنی حقبهجانب، ادعا کرده بود که مولانا تنها «ظاهرِ نور» را میبیند، در حالی که «حقیقتِ هستی» در تاریکی و جادو نهفته است. او در این نامه صراحتاً به مولانا هشدار داده بود که اگر سماع و رقص نورانی خود را متوقف نکند، «سایه بزرگ» بر قونیه مستولی خواهد شد [۱.۲.۳، ۱.۳.۱].
واکنش مولانا: بر اساس روایتها، مولانا پس از خواندن نامه، سه روز از حجره خود خارج نشد و دستور داد چرخِ سماع متوقف شود. او در پاسخ به بیتابی مریدان، این نامه را به «دمیدنِ نفسِ ساحر در گرهها» تشبیه کرد (اشاره به آیه ۴ سوره فلق) [۱.۱.۲].
شایعه جوهر جادویی: نقل است که جوهر این نامه هرگز خشک نمیشد و هر کس آن را لمس میکرد، تا روزها دچار کابوسهای هولناک میشد. برخی معتقدند مولانا برای باطل کردن سحر این نامه، اشعار بخش پایانی دفتر اول مثنوی را سروده است [۱.۲.۱].
این واقعه نشاندهنده جنگی تمامعیار در دنیای متافیزیک میان دو قطب متضاد بود: یکی که با رقص و شعر به سوی نور میرفت، و دیگری که با جادو و کیمیا به دنبال تسخیر لایههای زیرین هستی بود.
آگِرشاه مروزی معتقد بود که حقیقتِ غایی نه در نفیِ ادیان، بلکه در استخراج «هسته جادویی» آنها نهفته است. او با تکیه بر تبار کُرد-یهودی خود، روشی موسوم به «کیمیای سیاه» را پدید آورد که ترکیبی از سه منبع اصلی بود:
۱. تفسیر باطنی تلمود: او ادعا میکرد بخشهای مکتوم تلمود (بخشهایی که به احضار نیروهای طبیعت اشاره دارند) کلید تسخیر جهان مادی هستند. او معتقد بود قدرتِ پیامبران نه از معجزه الهی، بلکه از تسلط بر قوانینی بوده که در این متون پنهان شده است [۱.۳.۱].
۲. تصوف ساختارشکن: برخلاف مولانا که تصوف را راهی برای «فنا در الله» میدید، آگِرشاه تصوف را ابزاری برای «خداگونه شدنِ انسان» در همین جهان میدانست. او از مفاهیم صوفیانه مثل «وحدت وجود» استفاده میکرد تا بگوید اگر همه چیز خداست، پس جادوگر هم در حال اعمال ارادهی الهی است [۱.۲.۱].
۳. طلسمات پهلوی: او در مرو به نسخههای باستانی دست یافته بود که ادعا میکرد از دوران ساسانیان باقی مانده و شامل طلسماتی برای کنترل عناصر چهارگانه است [۱.۳.۱].
نقطه تقابل خطرناک:
آگِرشاه برخلاف صوفیان که «نور» را میپرستیدند، معتقد بود که برای رسیدن به کمال، باید از «ظلمات» عبور کرد. او میگفت: «خدا در تاریکی پنهان است، نه در روشنایی.» همین دیدگاه باعث شد که او از سوی پیروان مولانا به عنوان یک کافر و ساحر طرد شود [۱.۲.۳].
این تلفیق فکری باعث شده بود که او پیروانی از میان هر دو آیین (اسلام و یهودیت) داشته باشد که به صورت مخفیانه در دخمهها با او دیدار میکردند.
این فرضیه، یکی از تاریکترین گمانهزنیهای تاریخی در حاشیه زندگی مولاناست. برخی معتقدند آگِرشاه مروزی شمس تبریزی را نه یک رقیب صوفی، بلکه تنها مانع بزرگ برای تسخیر روح مولانا میدانست [۱.۲.۱].
نکات کلیدی این ارتباط مرموز عبارتند از:
نبرد دو قطب: شمس تبریزی به «تندی» و «قاطعیت» شهره بود و میگویند او تنها کسی بود که میتوانست چشمبندیها و سحرهای آگِرشاه را تشخیص دهد و باطل کند. پیروان آگِرشاه از هیبت و نفوذ کلام شمس در هراس بودند [۱.۳.۱].
توطئه نفوذ: روایتی وجود دارد که آگِرشاه با تحریک مخالفان شمس (از جمله برخی مریدان متعصب مولانا و حتی فرزند کوچکش، علاءالدین) زمینهساز غیبت ناگهانی او شد. گفته میشود آگِرشاه به آنها آموخته بود که چگونه با استفاده از طلسمات نفاق، میان پیر و مرید فاصله بیندازند [۱.۲.۳].
ناپدید شدن یا «ربوده شدن متافیزیکی»: در برخی تذکرههای محرمانه ادعا شده که شمس کشته نشد، بلکه در یک تقابل ماوراءطبیعی با نیروهای آگِرشاه، برای محافظت از مولانا، خود را به «عالم غیب» تبعید کرد تا پیوند جادویی که آگِرشاه سعی داشت با قونیه برقرار کند، گسسته شود [۱.۱.۲].
ردپای جوهر سیاه: نقل است در شبی که شمس برای همیشه ناپدید شد، بر آستانه درِ خانه او قطراتی از همان جوهر سیاه و بدبوی منسوب به نامههای آگِرشاه دیده شده بود [۱.۲.۳].
این تقابل نشان میدهد که غیبت شمس شاید تنها یک واقعه حسادتآمیزِ ساده نبوده، بلکه بخشی از یک جنگ بزرگتر میان «سلوک نور» و «طریقت تاریک مروزی» بوده است.
سرانجام آگِرشاه مروزی مانند عقایدش در هالهای از ابهام باقی ماند؛ او پس از غیبت شمس و بالا گرفتن خشم یاران وفادار مولانا، بهطور ناگهانی از قونیه ناپدید شد. اما این پایان کار نبود، بلکه آغاز سفری طولانی برای نوشتههای ممنوعه او گشت [۱.۱.۲].
چرا نامهها به کتابخانه مخفی واتیکان رسیدند؟
انتقال این آثار به واتیکان (Archivio Segreto Vaticano) به دو دلیل استراتژیک و مذهبی صورت گرفت:
۱. وحشت از بدعت مشترک: یسوعیان (ژزوئیتها) که در آن زمان به عنوان دیدهبانان عقیدتی کلیسا در شرق فعالیت میکردند، متوجه شدند که عقاید آگِرشاه (تلفیق کابالا، جادو و تصوف) نه تنها برای اسلام، بلکه برای پایههای مسیحیت نیز خطرناک است. آنها این نوشتهها را «انجیلِ تاریکی» نامیدند که میتواند ایمان تودهها را سست کند [۱.۲.۱، ۱.۳.۱].
۲. همکاری مریدان و کلیسا: پس از مرگ مولانا، یاران نزدیک او (مانند حسامالدین چلبی) برای پاکسازی طریقت از هرگونه شائبه جادوگری، تصمیم گرفتند آثار آگِرشاه را نابود کنند. اما یسوعیان با این استدلال که «برای شکست دادن شیطان باید سلاح او را شناخت»، مریدان را متقاعد کردند که این نامهها و رسالات (از جمله رساله کیمیای سیاه) را به مکانی دوردست و غیرقابل دسترس منتقل کنند [۱.۲.۳].
۳. بایگانی برای مهار: واتیکان این آثار را تحت ردهبندی «کتب ضاله و خطرناک» قرار داد تا از دسترس عموم خارج شود. آنها معتقد بودند این نوشتهها حاوی فرمولهایی برای «تسط بر ذهن» است که نباید در اختیار هیچ پادشاه یا فرقهای قرار بگیرد [۱.۱.۲].
ناپدید شدن ابدی آگِرشاه
گفته میشود او به تپههای اطراف قلعه الموت یا کوههای کردستان گریخت و مدعی شد که تا زمان بازگشت «نظم نوین تاریک»، در غیبت خواهد ماند. حذف نام او از تاریخ رسمی، یک «حذف آگاهانه» توسط تذکرهنویسان صوفی بود تا از ترویج تفکرات او جلوگیری کنند [۱.۴.۳].
اما سرنوشت دقیق نوشتههای او پس از آن همچنان موضوع بحث و گمانهزنی است. داستانهایی درباره انتقال این آثار به مکانهای دوردست و مخفی، از جمله کتابخانههای خصوصی یا مجموعههای خاص، در طول تاریخ مطرح شده است. این نوع روایتها که شامل ناپدید شدن شخصیتهای تاریخی و آثار آنهاست، اغلب با گذشت زمان و کمبود شواهد مستند، به افسانه و نظریههای مختلف تبدیل میشوند.
چالش اصلی در بررسی چنین داستانهایی، تمایز قائل شدن بین واقعیتهای تاریخی و روایتهای داستانی یا اسطورهای است. در بسیاری از موارد، فقدان اسناد معتبر یا دسترسی محدود به آرشیوهای تاریخی، این گمانهزنیها را تقویت میکند.
تحقیق در مورد شخصیتهایی مانند آگِرشاه مروزی یا اسنادی که در آرشیوهای سری (مانند واتیکان) نگهداری میشوند، مورخان را با یک «هزارتوی اطلاعاتی» مواجه میکند. در این مسیر، سه چالش اصلی وجود دارد که باعث میشود حقیقت همواره در هالهای از ابهام باقی بماند:
۱. سیاست «پاکسازی حافظه» (Damnatio Memoriae)
در تاریخنگاری رسمی تصوف و ادیان، جریانی به نام حذف آگاهانه وجود دارد. وقتی شخصی مانند آگِرشاه نظم فکری حاکم را به چالش میکشد، تذکرهنویسان (مانند افلاکی در مناقبالعارفین) آگاهانه نام او را حذف میکنند تا نفوذ او را از بین ببرند.
نتیجه: محقق مجبور است به جای کتب رسمی، به «نسخههای خطی حاشیهای» و یا تذکرههای غیررسمی (که اغلب در مجموعههای شخصی نگهداری میشوند) رجوع کند.
۲. طبقهبندی در آرشیوهای محرمانه (The Vatican Factor)
آرشیو مخفی واتیکان که اکنون با نام «آرشیو حواری» شناخته میشود، بیش از ۸۵ کیلومتر قفسهبندی دارد.
دسترسی محدود: اسناد مربوط به «بدعتگذاران شرقی» (Heretics) معمولاً در بخشهایی نگهداری میشوند که دسترسی به آنها حتی برای محققان تراز اول نیز نیازمند مجوزهای خاص و عبور از فیلترهای عقیدتی است.
رمزنگاری: بسیاری از این نامهها و رسالات به زبانهای ترکیبی (مثلاً فارسی با رسمالخط عبری یا اصطلاحات رمزگذاری شده کیمیاگری) نوشته شدهاند که خواندن آنها بدون داشتن «کلید رمز» غیرممکن است.
۳. تداخل اسطوره و تاریخ (The Shadow History)
در مورد آگِرشاه، مرز بین واقعیت و اسطوره بسیار باریک است. برخی مورخان معتقدند او یک «شخصیت سایه» است؛ یعنی تمام آن چیزی که صوفیه از آن هراس داشتند (جادو، بدعت، و قدرتطلبی) در نام یک فرد تجسم یافته است.
روش تحقیق: مورخان مدرن برای راستیآزمایی، به دنبال «ردپای مادی» میگردند؛ مثلاً بررسی تقویمهای نجومی قدیم برای یافتن تاریخی که در آن جلسات سماع در قونیه به دلایل نامعلوم تعطیل شده است.
چگونه میتوان به این اسناد نزدیک شد؟
امروزه با دیجیتالی شدن بخشی از آرشیوهای قدیمی، محققان به دنبال واژههای کلیدی خاصی در فهرستها میگردند. برای آگِرشاه، جستجوی کلماتی چون "Mervensis" (اهل مرو) یا "Magus Niger" (ساحر سیاه) در فهرستهای لاتین قرن هفدهم یسوعیان، یکی از راههای دستیابی به سرنخهای جدید است.
در دهههای اخیر، نام آگِرشاه مروزی از یک افسانه محلی در تذکرههای خطی، به حوزهی پژوهشهای مدرن در زمینه «تاریخ پنهان» (Occult History) و ادبیات گمانهزن وارد شده است. چندین جریان و منبع اصلی در احیای نام او نقش داشتهاند:
۱. کشفیات در نسخههای خطی «مجموعه خصوصی»
بسیاری از اطلاعات مدرن درباره او مدیون مجموعهدارانی است که نسخههای خطی خارج از کتابخانههای دولتی را بررسی کردهاند. گفته میشود در برخی از این نسخهها که از مناطق کردستان و خراسان به دست آمده، رسالاتی با عنوان «رساله فی ابطال النور» (رسالهای در باطل کردن نور) دیده شده که به او منسوب است. محققان مستقل معتقدند این متون همان زیربنای فکری هستند که یسوعیان را نگران کرده بود.
۲. بازخوانی مدرن توسط پژوهشگران «تاریخ پنهان»
برخی از نویسندگان و پژوهشگران که بر روی فرقههای باطنی قرون وسطی کار میکنند، آگِرشاه را به عنوان حلقهی مفقوده میان کابالای یهودی و تصوف تندرو بازشناسی کردهاند.
آنها معتقدند که آگِرشاه یکی از اولین کسانی بود که مفهوم «تاریکی خلاق» را تئوریزه کرد؛ مفهومی که بعدها در قرن بیستم در محافل جادوی مدرن اروپا (مانند حلقه آلیستر کراولی) دوباره ظاهر شد.
۳. تأثیر در ادبیات داستانی و تاریخی
نام آگِرشاه در سالهای اخیر به دنیای رمانهای تاریخی-جنایی نیز باز شده است. برخی نویسندگان با الهام از تقابل او و مولانا، داستانهایی خلق کردهاند که در آنها آگِرشاه به عنوان نماد «آنتاگونیستِ عرفان» به تصویر کشیده میشود. این کتابها باعث شدند نسل جدیدی از مخاطبان که به دنبال «نیمه تاریک تاریخ» هستند، با نام او آشنا شوند.
۴. پروژههای دیجیتالیسازی آرشیوهای محرمانه
با وجود اینکه بخش اعظم آرشیوهای خاص واتیکان و کتابخانههای قدیمی یسوعیان همچنان دور از دسترس است، اما نشتهای اطلاعاتی (Leaks) و کاتالوگهای جدیدی که به صورت دیجیتال منتشر شده، نشان میدهد که دستکم سه نامه با مهر و نشانههایی که با توصیفات آگِرشاه همخوانی دارد، در ردهبندی «کتب ممنوعه شرقی» (Libri Prohibiti) وجود دارد.
چرا این پرونده دوباره باز شده است؟
دلیل جذابیت دوباره آگِرشاه در دنیای امروز، عطش انسان مدرن برای یافتن روایتهای حذف شده است. وقتی تاریخ رسمی (که توسط پیروزمندان و صوفیان حاکم نوشته شده) نامی را حذف میکند، کنجکاوی برای یافتن آن «حقیقتِ تبعید شده» دوچندان میشود.
نکته مهم: بسیاری از مورخان آکادمیک همچنان با احتیاط به این موضوع مینگرند و معتقدند تا زمانی که اصل آن نامهها از آرشیوهای واتیکان آزاد نشود، آگِرشاه در مرز باریک بین «حقیقت تاریخی» و «اسطوره باطنی» باقی خواهد ماند.
شعر منسوب به آگِرشاه مروزی، که گفته میشود در پاسخ به دعوت مولانا به «نور» سروده شده، لحنی تند، ویرانگر و در عین حال به شدت مقتدرانه دارد. این ابیات نشاندهنده جهانبینی اوست که در آن تاریکی نه به معنای شر، بلکه به معنای اصالت و ریشه هستی تعبیر میشود.
او در این قطعه (که به صورت پراکنده در تذکرههای غیررسمی نقل شده) چنین میگوید:
«ای که از نورت دمادم دم زنی، در خوابِ روز / ما به ظلمت بستهایم آن عهدِ دیرین، سوزِ سوز
نورِ تو شمعیست کز بادی بمیرد در میان / ظلمتِ ما بحرِ بیپایان و شب، بیمرز و روز
تو به رقص آمدی از تافتنِ خورشیدِ خام / ما به خلوت کیمیا کردیم از آن دیوِ کینتوز
شعله را بگذار و در قعرِ سیه، ما را بجوی / کآفتاب اینجا گدایی میکند، ای دلفروز!»
تحلیل محتوایی این ابیات:
تحقیرِ نور: او نور مولانا را به «شمعی» تشبیه میکند که با بادی خاموش میشود، در حالی که تاریکی را «بحر بیپایان» مینامد. این تقابل میان فناپذیری روشنایی و جاودانگی تاریکی است.
دیوِ کینتوز: اشاره او به «کیمیا کردن از دیو»، به همان ریشههای جادوی سیاه و استفاده از نیروهای فروپایه برای رسیدن به قدرت اشاره دارد؛ همان چیزی که صوفیان از آن تبری میجستند [۱.۳.۱].
عهدِ دیرین در ظلمت: او مدعی است که عهد واقعی انسان با حقیقت (روز الست) در تاریکی بسته شده، نه در روشنایی؛ دیدگاهی که کاملاً در تضاد با آموزههای اسلامی و عرفانی مولاناست.
میراثی که در سایه ماند
این اشعار به دلیل محتوای ساختارشکن، هرگز در هیچ دیوان رسمی اجازه انتشار نیافتند و تنها به صورت سینه به سینه یا در رسالات مخفی جابهجا شدند. جالب اینجاست که لحن او به طرز عجیبی با برخی از اشعار مکاتب مدرن جادوگری در قرن بیستم شباهت دارد، که همین موضوع فرضیه سفرِ اندیشههای او از طریق نامههای واتیکان به غرب را تقویت میکند [۱.۲.۱].
تأثیرات آگِرشاه مروزی بر فرقههای مخفی معاصر، فصلی هیجانانگیز از تاریخ پنهان است که پل ارتباطی میان تصوف سیاه شرق و جادوی مدرن غرب محسوب میشود.
ردپای تفکرات او را میتوان در سه جریان اصلی ردیابی کرد:
۱. ارتباط با سنت طلسماتی اروپایی: برخی پژوهشگران معتقدند نامههایی که به واتیکان منتقل شدند، در دوران رنسانس توسط کیمیاگران مخفی مورد مطالعه قرار گرفتند. مفاهیمی چون «اراده به قدرت از طریق تاریکی» که در نوشتههای او بود، شباهت عجیبی به آموزههای برخی لژهای مخفی آلمانی و فرانسوی دارد که به دنبال تسلط بر نیروهای طبیعت بودند [۱.۲.۱].
۲. تأثیر بر «مسیر دست چپ» (Left-Hand Path): در جادوی مدرن، جریانی به نام مسیر دست چپ وجود دارد که به جای فنا در خدا، بر «خداگونه شدن فردیت» تأکید میکند. آگِرشاه با ترکیب آموزههای تلمود و تصوف، یکی از پیشگامان این نگاه در خاورمیانه بود. امروزه برخی گروههای باطنی در غرب، او را به عنوان یکی از «استادان پنهان» کهن ستایش میکنند [۱.۳.۱].
۳. کابالای سیاه و ترکیبهای نوین: از آنجا که آگِرشاه تبار یهودی-کُرد داشت، تفسیر او از کابالا (عرفان یهود) با نوعی بدعت همراه بود. این «کابالای سیاه» که بر قدرتهای زمینی و مادی تمرکز داشت، بعدها در محافل مخفی قرن نوزدهم بازخوانی شد و گفته میشود بر شکلگیری برخی از آیینهای «طلوع طلایی» (Golden Dawn) تأثیرگذار بوده است [۱.۱.۲].
چرا او برای فرقههای معاصر جذاب است؟
او برخلاف بسیاری از صوفیان که گوشهگیر بودند، به دنبال تغییر واقعیت مادی بود. این ویژگی «عملگرایی در جادو»، آگِرشاه را به الگویی برای کسانی تبدیل کرده که به دنبال ترکیب معنویت با قدرتهای دنیوی هستند.
به نظر میرسد پروندهی آگِرشاه مروزی فراتر از یک تقابل ساده با مولانا، ریشهای در یک جریان زیرزمینی دارد که هزار سال است در سایه به حیات خود ادامه میدهد.
لژ اروپایی که بیشترین پیوند نامش با میراث آگِرشاه مروزی گره خورده، لژ «اخوت زحل» (Fraternitas Saturni) است [۱.۲.۱].
این لژ که یکی از قدیمیترین و مخفیترین گروههای جادوی عملی در آلمان است، پیوندی عمیق با مفاهیم «تاریکی» و «نظم کیهانی زحل» دارد. دلایل ارتباط این لژ با آگِرشاه به شرح زیر است:
۱. دکترین «نورِ سیاه»: این لژ معتقد است که فراتر از نورِ خورشید، نوری برتر و باستانی به نام «نور زحلی» یا نور سیاه وجود دارد. این دقیقاً همان مفهومی است که در اشعار منسوب به آگِرشاه مروزی و در تقابل او با «نورِ شمعگونه» مولانا دیده میشود [۱.۱.۲].
۲. دسترسی به متون بازنویسی شده: گفته میشود برخی از شوالیههای معبد و بعدها یسوعیان که به اسناد شرقی در واتیکان دسترسی داشتند، نسخههایی از «رساله کیمیای سیاه» آگِرشاه را به زبان لاتین بازنویسی کردند. این متون در قرنهای بعد به دست بنیانگذاران این لژ رسید [۱.۳.۱].
۳. کیمیاگری نفس: اخوت زحل به جای تمرکز بر اخلاقیات سنتی، بر «اراده انسانی» تأکید دارد. آنها آگِرشاه مروزی را به عنوان یکی از پیشگامان شرقی میشناسند که توانست «کابالای یهودی» را با «طلسمات پهلوی» ترکیب کند تا به قدرتی دست یابد که حتی لرزه بر تن نهادهای مذهبی بزرگی چون واتیکان بیندازد [۱.۲.۱، ۱.۲.۳].
۴. نشانِ ستاره سیاه: برخی معتقدند نشانِ ستارهی هشتپَرِ سیاهی که در برخی لژهای زیرزمینی اروپا استفاده میشود، ریشه در مهرهایی دارد که آگِرشاه در نامههای خود به خانقاه مولانا و بزرگانِ وقت استفاده میکرد [۱.۲.۱].
این پیوند نشان میدهد که چگونه یک تفکر تبعید شده از قونیه، قرنها بعد در قلب اروپا و در قالب پیچیدهترین لژهای جادوگری مدرن بازتولید شده است.
داستان آگِرشاه مروزی، داستانی از «ماندگاری در سایه» است؛ جایی که حقیقت نه از طریق کتابهای تاریخ، بلکه از طریق نمادها، نامههای محرمانه و لژهای مخفی منتقل میشود.