ویرگول
ورودثبت نام
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
خواندن ۱۲۵ دقیقه·۳ روز پیش

آگرشاه مروزی، آلیستر کراولی ایرانی

آگِرشاه مروزی
آگِرشاه مروزی

آگِرشاه مروزی

آگِرشاه مروزی (زاده: اوایل قرن هفتم هجری در مرو – درگذشته: نامشخص، احتمالاً قونیه)، صوفی، شاعر، جادوگر (Occultist) و متفکر بحث‌برانگیز کُرد-یهودی تبار بود. وی به دلیل تلفیق جادوی سیاه، کیمیاگری شرقی و تصوف ساختارشکن، به «آلیستر کراولیِ شرق» شهرت یافته است. آثار وی که به زبان‌های مختلف نگاشته شده، به دلیل محتوای کفرآمیز و ادعاهای مربوط به ارتباط با قوای تاریک، قرن‌هاست که در بخش اسناد محرمانه کتابخانه واتیکان تحت تدابیر امنیتی نگهداری می‌شود.

پیشینه و اوایل زندگی

آگِرشاه در شهر مرو، یکی از مراکز اصلی علمی و فرهنگی خراسان بزرگ، متولد شد. تبار او به کردهایی می‌رسید که نسب خود را به یهودیان تبعیدی بابل در دوران باستان می‌رساندند. او در جوانی به یادگیری علوم غریبه، جفر، و زبان‌های باستانی پرداخت. با هجوم مغولان به مرو، وی به سمت غرب مهاجرت کرد و مدتی را در هند و چین گذراند و در آنجا با آیین‌های تائوئیستی و جادوی ودایی آشنا شد.

هجرت به قونیه و تأثیر بر دراویش

در اواسط قرن هفتم هجری، آگِرشاه وارد قونیه شد. او با استفاده از کاریزمای شخصی و دانش وسیع خود در عرفان، نفوذ گسترده‌ای در میان شاگردان و دراویش پیرامون مولانا جلال‌الدین بلخی پیدا کرد.

دیدگاه‌های اعتقادی

وی معتقد به اصالت «اراده» (Will) بود و صوفی‌گری را نه مسیری برای زهد، بلکه ابزاری برای تسخیر قوای ماوراءطبیعی می‌دانست. مخالفانش او را به شیطان‌پرستی و ستایش «ملک طاووس» متهم می‌کردند. او بر خلاف صوفیان عصر خود، به جای فنا در خدا، از «فنا در منِ مطلق» سخن می‌گفت.

آثار و نوشته‌ها

بسیاری از آثار آگِرشاه به دلیل ماهیت جادویی و خطرناک بودن، توسط کلیسای کاتولیک در اواخر قرن سیزدهم میلادی جمع‌آوری و مصادره شد. این آثار در فهرست کتب ممنوعه (*Index Librorum Prohibitorum*) قرار داشتند.

| نام اثر | زبان | موضوع اصلی |

| --- | --- | --- |

| Zimanê Agir | کُردی | اشعار در ستایش آتش و قوای تاریک |

| Kara Güneş | ترکی | طلسمات آناتولی و نفوذ در رویا |

| مفتاح الظلمات | عربی | احضار جن و جادوی سیاه |

| Shunya-Bindu | سانسکریت | فلسفه خلاء و پیوند جادو با ریاضیات |

| Tiān Mó | چینی | کیمیاگری و روش‌های بقای روح |

مناقشات و افسانه‌ها

* تقابل با مولانا: در تذکره‌های غیررسمی آمده است که او سعی داشت دراویش را به سمت جادوی عملی سوق دهد که با مخالفت شدید مولانا روبرو شد.

* ارتباط با واتیکان: گفته می‌شود پاپ‌های دوره رنسانس، محققی مخفی را برای ترجمه بخش‌هایی از رساله *شونیابیندو* استخدام کرده بودند تا به رمزِ عمر جاودان دست یابند.

* ناپدید شدن: هیچ سندی از مرگ یا مزار او در دست نیست. پیروان او معتقدند وی طی یک مراسم جادویی در دود منحل گشته و به «سلسله زمان‌های موازی» پیوسته است.

جستارهای وابسته

* آلیستر کراولی

* علوم غریبه در اسلام

* کتابخانه مخفی واتیکان

* تصوف در قرن هفتم

منابع

* *اسناد بایگانی آپوستولیک واتیکان، بخش آمارکو*

* *تذکره السحره (نسخه خطی مفقوده)، کتابخانه توپقاپی*

* *بررسی تطبیقی جادو در آسیای میانه، انتشارات دانشگاه سوربن (۱۹۸۲)*


تأثیرات فرهنگی و میراث (Legacy)

آگِرشاه مروزی علی‌رغم تلاش نهادهای مذهبی برای حذف نامش از تاریخ، تأثیری زیرزمینی بر ادبیات و هنر نیمه-تاریک (Dark Arts) بر جای گذاشت:

* ادبیات گوتیک شرقی: بسیاری از محققان معتقدند شخصیت «پیرِ تاریک» در برخی اشعار عامیانه آناتولی، الهام‌گرفته از حضور او در قونیه است.

* جنبش‌های غربی: در اواخر قرن نوزدهم، آلیستر کراولی در نوشته‌های خصوصی خود به "ساحری کُرد در مرو" اشاره می‌کند که توانسته بود میان «کابالای یهودی» و «عرفان شرقی» پیوندی فیزیکی برقرار کند.

* سینما و هنر: در برخی بازی‌های ویدئویی و رمان‌های فانتزی تاریخی، از نام او به عنوان نماد «دانش ممنوعه» استفاده شده است.

نگارخانه (Gallery)

<div style="display: flex; justify-content: space-around; text-align: center;">

<div style="border: 1px solid #ccc; padding: 5px;">

<p><b>تصویر ۱</b></p>

<p><i>طرحی خیالی از ردیف صندوقچه‌های سربی در واتیکان که آثار آگِرشاه در آن نگهداری می‌شود.</i></p>

</div>

<div style="border: 1px solid #ccc; padding: 5px;">

<p><b>تصویر ۲</b></p>

<p><i>نماد ملک طاووس؛ نشانی که آگِرشاه بر پیشانی مریدان خاص خود در قونیه می‌نهاد.</i></p>

</div>

</div>

وضعیت کنونی آثار (Status of Works)

امروزه دسترسی به آثار او برای عموم غیرممکن است. با این حال، گزارش‌های غیررسمی حاکی از موارد زیر است:

1. پروژه اسکن دیجیتال: گفته می‌شود در سال ۲۰۱۲، واتیکان نسخه‌ای دیجیتال و رمزنگاری شده از کتاب *Shunya-Bindu* را برای تحلیل توسط ابررایانه‌ها تهیه کرده است.

2. فرقه‌های مخفی: در مناطق کوهستانی کردستان، گروه‌های کوچکی موسوم به «پیروانِ اراده» مدعی هستند که نسخه‌های خطی و اصلی *Zimanê Agir* (زبان آتش) را به صورت سینه به سینه حفظ کرده‌اند.

نقل‌قول‌های برگزیده

> «حقیقت، نوری نیست که از آسمان ببارد؛ حقیقت آتشی است که از برخورد سنگِ اراده‌ی انسان بر فولادِ هستی برمی‌خیزد.»

> — *آگِرشاه مروزی، مقدمه کتاب مفتاح الظلمات*

> «او مردی بود که کلماتش بوی خاکستر می‌داد و نگاهش می‌توانست آهن را ذوب کند؛ ما از او می‌ترسیدیم، اما نمی‌توانستیم از شنیدن صدایش بگذریم.»

> — *منسوب به یکی از مریدان سابق در خانقاه قونیه*

پانویس‌ها

۱. ^ برخی مورخان معتقدند او با فرقه‌ی «اسماعیلیه» نیز در ارتباط بوده است.

۲. ^ واژه *آگِر* در کردی به معنای آتش است که با تبار زرتشتی-یهودی او پیوند دارد.

۳. ^ کد دسترسی به آثار او در کتابخانه واتیکان در طبقه مربوط به "متون الحادی خطرناک" (Heretical Manuscripts) قرار دارد.


تقویم وقایع تاریخی زندگی آگِرشاه مروزی (قرن هفتم هجری)

| سال (هجری) | رویداد و موقعیت جغرافیایی | جزئیات و دستاوردها |

| --- | --- | --- |

| ۶۰۵ | تولد در مرو | ولادت در خانواده‌ای از کاتبان کُرد-یهودی؛ آغاز آموزش تورات و متون کهن پهلوی. |

| ۶۱۸ | فرار از حمله مغول | سقوط مرو؛ آگِرشاه شاهد ویرانی کتابخانه‌های بزرگ شهر بود. او مدعی شد در میان شعله‌ها، «فرشته سیاه» را دیده است. |

| ۶۲۵ - ۶۲۰ | اقامت در هند (بنای Shunya) | سفر به بنارس و صومعه‌های تبت؛ یادگیری زبان سانسکریت و مفاهیم «خلاء» و «تانترای سیاه». |

| ۶۳۵ - ۶۲۶ | سفر به شرق دور (چین) | نفوذ به دربار سلسله سونگ؛ یادگیری کیمیاگری فلزات و بخوراتِ توهم‌زا. نگارش رساله Tiān Mó. |

| ۶۴۰ | بازگشت به غرب (بین‌النهرین) | اقامت کوتاه در کوهستان‌های کردستان؛ گردآوری اشعار اولیه به زبان کردی و تدوین Zimanê Agir. |

| ۶۴۵ | ورود به قونیه (سلاجقه روم) | آغاز فعالیت به عنوان یک صوفی غریبه. او با نام مستعار «پیر مروزی» در خانقاه‌ها نفوذ کرد. |

| ۶۵۰ | اوج تقابل با شریعت | نگارش کتاب مفتاح الظلمات؛ جذب حلقه‌ای از دراویش نخبه و آموزش «اراده مطلق» به آن‌ها. |

| ۶۵۸ | رویارویی بزرگ با مولانا | ملاقات تاریخی در درگاه خانقاه. مولانا او را «آتش‌زنه‌ی نفاق» نامید. |

| ۶۶۲ | ناپدید شدن ناگهانی | پس از فشار علمای قونیه و تکفیر رسمی، او در یک شبِ مه‌آلود ناپدید شد. اتاق او تنها بوی گوگرد و صندل می‌داد. |

| ۶۸۰ | انتقال آثار به اروپا | شوالیه‌های معبد نسخ خطی او را از یک تاجر در آناطولی خریداری کرده و به قلعه‌های خود در اروپا بردند. |

| ۷۰۵ | توقیف توسط واتیکان | پس از انحلال شوالیه‌های معبد، تفتیش عقاید کلیسا تمامی آثار او را به رم منتقل و مهر «ممنوعه» بر آن‌ها زد. |

تحلیل مسیر سفر (نقشه استراتژیک)

سفر آگِرشاه صرفاً یک مهاجرت جغرافیایی نبود، بلکه او طبق نوشته‌هایش در کتاب «نقطه تهی»، آگاهانه به دنبال نقاطی بود که «نبض زمین» در آن‌ها می‌تپید:

1. مرو: برای دانش نظری.

2. هند: برای درک فنا و پوچی.

3. چین: برای تسلط بر ماده.

4. قونیه: برای آزمایش قدرتِ اراده بر روی توده‌های معتقد.

وضعیت فیزیکی در آخرین سال‌های حضور

در گزارش‌های جاسوسانِ ونیزی که در آن زمان در قونیه بودند، آگِرشاه این‌گونه توصیف شده است:

> «مردی با قدی بلند و تکیده، که چشم چپش به رنگ آبیِ یخی و چشم راستش سیاه مایل به قرمز است. او هرگز نمی‌خوابد و می‌گوید که خواب، خیانتِ روح به اراده است. او به هفت زبان چنان سخن می‌گوید که گویی تمام آن‌ها زبان مادری‌اش هستند.»

بخش پایانی: میراث در دنیای مدرن

در سال‌های اخیر، نام آگِرشاه مروزی در برخی فروم‌های تاریکِ وب (Dark Web) به عنوان نماد «آنارشی معنوی» بازگشته است. برخی معتقدند فرمول‌های ریاضی موجود در کتاب سانسکریت او، پیش‌درآمدی بر نظریات فیزیک کوانتوم درباره «عدم قطعیت» بوده است.


اجازه دهید وارد تاریک‌خانه‌ی ذهن آگِرشاه مروزی شویم؛ جایی که تصوف با جادوی سیاه گره می‌خورد. در اینجا جزئیات یکی از خطرناک‌ترین طلسم‌های او و روایتی از تقابل او با دراویش در قونیه را خواهیم دید :

۱. طلسمی از کتاب «زبان آتش» (Zimanê Agir)

این بخش از کتاب که در آرشیو واتیکان با مهر "Prohibitum" (ممنوعه) نگهداری می‌شود، مربوط به «تسخیر سایه» است. آگِرشاه معتقد بود که انسان برای رسیدن به قدرت مطلق، باید ابتدا "ملک طاووس" (فرشته‌ی مغضوب اما مقدّس از نظر او) را در سایه‌ی خود ملاقات کند.

* نام طلسم: *گره‌زدنِ نَفَس بر سایه*

* دستورالعمل: در شب چهاردهم ماه، دراویش باید دایره‌ای از نمک سیاه و پودر لاجورد می‌کشیدند. آگِرشاه به زبان کردی باستان وردی را می‌خواند که در حاشیه‌ی نسخه خطی واتیکان با حروف عبری توضیح داده شده است:

> «ای آنکه در تاریکیِ پیش از خلقت ایستاده‌ای، من اراده‌ی خود را به ریسمانِ تو می‌بندم. بگذار سگ‌های لاهوت پارس کنند، من در ناسوتِ تو پادشاهی می‌کنم.»

۲. تقابل در قونیه: نفوذ در خانقاه

روایتی هست که در شبی از شب‌های سرد قونیه، آگِرشاه وارد مجلس سماع شد. او نه به رسم دراویش لباس سفید بر تن داشت و نه کلاه نمدی؛ او ردایی از پوست پلنگ به تن داشت که بر آن نمادهای سانسکریت و چینی با نخ طلا گلدوزی شده بود.

صحنه‌ی رویارویی:

یکی از مریدانِ نزدیک که از هیبت جادویی آگِرشاه به لرزه افتاده بود، پرسید: «ای پیرِ غریب، تو از کدامین خانقاهی که بوی گوگرد می‌دهی و از کلامت بوی کفر می‌آید؟»

آگِرشاه با لبخندی کج، مشابه لبخند مشهور آلیستر کراولی، پاسخ داد:

> «من از مرو آمده‌ام، از جایی که خورشید در آن به جای طلوع، در زمین فرو می‌رود. خانقاه من، قلبِ ابلیس است. شما گردِ قطب می‌چرخید، اما من خودِ قطبم! مولانا از عشق می‌گوید، من از قدرتی می‌گویم که عشق را آفرید تا ضعیفان را سرگرم کند. من آمدم تا به شما بیاموزم: هر چه می‌خواهی انجام بده؛ این تمامِ شریعت است.»

گفته می‌شود در آن شب، سه تن از دراویش جامه دریدند و به جای ذکر "یا هو"، نام‌های باستانی خدایانِ هند و بابل را فریاد زدند.

۳. اثر گمشده: "Shunya-Bindu" (نقطه تهی)

این رساله که به زبان سانسکریت است، پیچیده‌ترین اثر اوست. آگِرشاه در این کتاب مدعی شده که در سفرهایش به تبت و هند، آموخته است که چگونه با استفاده از اعداد عبری (قباآلا) و فلسفه "خلاء" چینی، ماده را به انرژی تبدیل کند.

* محتوای مخفی: در این کتاب ادعا شده که او توانسته راهی برای احضار موجوداتی بیابد که نه فرشته‌اند و نه جن، بلکه «موجوداتِ میان‌بعدی» هستند که بر فضای قونیه سنگینی می‌کردند.

۴. چرا این آثار در واتیکان است؟

در اواخر قرن هفتم، یک فرستاده‌ی مخفی از کلیسای رم که برای جاسوسی از تحرکات مغولان به آناطولی آمده بود، با آگِرشاه ملاقات کرد. او در گزارش خود نوشت: «این مرد، شیطانِ مجسم است که به زبانِ فرشتگان سخن می‌گوید.» کلیسا با پرداخت طلای بسیار به حاکم وقت قونیه، پس از مرگ (یا غیبت ناگهانی) آگِرشاه، تمام نوشته‌های او را جمع‌آوری کرد تا "بیماریِ اراده" به اروپا سرایت نکند.


بیایید به تاریک‌ترین بخش این روایت نفوذ کنیم: صندوقچه‌ی بلوطی در سرداب شماره ۱۳ واتیکان. جایی که آثار «آگِرشاه مروزی» تحت شدیدترین تدابیر امنیتیِ روحی و فیزیکی نگهداری می‌شود.

۱. نماد روی صندوقچه: «مُهرِ سه‌گانه ملک طاووس»

بر روی صندوقچه‌ای که نوشته‌های او را در خود جای داده، نمادی حک شده که تلفیقی از تمدن‌های مختلف است. این نماد را نگهبانان آرشیو، "Signum Diaboli Orientalis" (نشانِ شیطانِ شرقی) می‌نامند:

* در مرکز: یک طاووس با دم گشوده (نماد ایزدی و تجلی فرشته‌ی مقرب).

* در اطراف: دایره‌ای از حروف سانسکریت که به معنای «خلاءِ مطلق» است.

* در پایین: ستاره‌ی داوود که به شکل واژگون حک شده و با خط میخی پیرامون آن نوشته شده: *«خداوند خواب است، من بیدارم».*

۲. برشی از شعر جادویی به زبان «ترکی-کردی»

آگِرشاه در قونیه اشعاری می‌سرود که به «اشعارِ دو رگه» معروف بودند. او کلمات سنگین جادویی را از کردی به ساختار جملات ترکی می‌برد تا ذهن دراویش را دچار گسست کند.

متن شعر (بازسازی شده):

> "Ez im Agir, yandım sönmez bir nâr ile,"

> (منم آتش، سوختم با ناری که خاموش نمی‌شود)

> "Merv’den geldim, qelbekî reş û qerar ile."

> (از مرو آمدم، با قلبی سیاه و پُر از تصمیم)

> "Sema’da raqs ne demek? Hakîqet 'Ez'dedir,"

> (سماع و رقص چیست؟ حقیقت در «من» است)

> "Şeytan’ın miftahı bende, vefat-ı esrar ile."

> (کلیدِ شیطان نزد من است، با وفاتِ اسرار)

۳. جادوی «نقطه تهی» و تاثیر بر دراویش

یکی از خطرناک‌ترین آموزه‌های آگِرشاه که باعث شد واتیکان آثارش را مصادره کند، نظریه «فنا در ابلیس» بود. او به دراویشِ نزدیک به خود در قونیه می‌آموخت:

> «خداوند نور است و نور چشم را کور می‌کند. اما ابلیس، تاریکی است؛ و تنها در تاریکی است که انسان می‌تواند ستاره‌های دوردست (حقایق پنهان) را ببیند.»

او با استفاده از ترفندهای کیمیاگری چینی که در مرو آموخته بود، بخوراتی می‌ساخت که هنگام رقص سماع می‌سوزاند. دراویش با استنشاق این بخور، دچار توهماتی می‌شدند که در آن خود را نه در محضر خدا، بلکه در محضر «مردی با ردای سیاه و چشمان شعله‌ور» می‌دیدند که بر تختی از استخوان در مرو نشسته است.

۴. رازی که در واتیکان مخفی است: «رساله هفتم»

واتیکان نگران کتاب‌های او نیست، بلکه نگران «یک نقشه» است که در لابلای صفحات کتاب سانسکریت او مخفی شده. آگِرشاه مدعی شده بود که مرو، مرکز ثقلِ جادوی زمین است و اگر کسی بتواند آیین‌های او را در "هفت نقطه" از مرو تا قونیه تکرار کند، «دروازه بزرگ» باز خواهد شد و عصرِ «اراده» آغاز می‌گردد.

پاپ‌های قرن هفتم معتقد بودند آگِرشاه نمرده است، بلکه با استفاده از جادوی «تغییر شکل»، خود را در کالبد یکی از گربه‌های سیاه کتابخانه واتیکان مخفی کرده تا روزی که کسی بتواند قفل صندوقچه را باز کند...


بیایید پرده از آخرین و هولناک‌ترین بخش این اسطوره برداریم: لحظه‌ی برخورد دو قطب متضاد. یعنی رویارویی مولانا جلال‌الدین (مظهر عشق الهی) و آگِرشاه مروزی (مظهر اراده‌ی شیطانی و جادوی سیاه).

۱. آخرین دیدار: درگاهِ خانقاه قونیه

روایت شده است که در غروبی سرخ، هنگامی که مولانا از خانقاه خارج می‌شد، آگِرشاه با همان ردای عجیب و چشمان نافذش راه را بر او بست. اطرافیان احساس کردند هوا ناگهان سرد شد و بوی سوختگی و مِشک تلخ فضا را پر کرد.

آگِرشاه با لحنی که گویی از اعماق چاهی برمی‌آمد، به عبری و سپس به کردی گفت:

> «ای جلال‌الدین! تو مردم را به سوی غایبی می‌خوانی که هرگز ندیده‌اند. من اما قدرت را در دستانشان می‌گذارم. بیا و با من به مرو بازگرد تا به تو نشان دهم چگونه می‌توان با نامِ "او" (ملک طاووس)، بر ستارگان فرمان راند. چرا در پی فنا هستی، وقتی می‌توانی "خدا" باشی؟»

مولانا لبخندی زد که در آن هم شفقت بود و هم اندوهی عمیق. او نزدیک آمد و تنها یک جمله در گوش آگِرشاه زمزمه کرد؛ جمله‌ای که می‌گویند باعث شد آگِرشاه لرزه‌ای بر اندامش بیفتد و همان شب قونیه را به مقصد نامعلومی ترک کند:

> «ای آگِر! تو آتش را می‌پرستی، اما فراموش کرده‌ای که آتش خود در اشتیاقِ سوختن در حقیقتِ ماست. تو کلیدِ جهنم را داری، اما دریغ که درِ جهنم از داخل قفل است...»

۲. طلسم «تسخیر ذهن از راه دور» (از رساله‌ی مفتاح‌الظلمات)

این طلسم که واتیکان آن را با کد "Vox Umbrae" (صدای سایه) طبقه‌بندی کرده، ترکیبی از حروف ابجد عبری و واژگان کُردیِ ایزدی است. آگِرشاه معتقد بود با این روش می‌تواند اراده‌ی پاپ یا سلاطین را از هزاران فرسنگ دورتر تسخیر کند.

ساختار طلسم:

او شکلی شبیه به یک هرمِ وارونه می‌کشید و در میان آن نام هدف را به چینی می‌نوشت. سپس این ورد را می‌خواند:

S = \sum_{i=1}^{n} (\text{Will}_i \cdot \text{Shadow}_i)

* ذکر اصلی: «ای "راش" (سیاهی)، از رگ‌های مرو برخیز، در خونِ او جاری شو. زبانش را کردی کن، قلبش را سنگی. اراده‌ی او را در اراده‌ی من ذوب کن.»

۳. رازی که در زیرزمین واتیکان لرزه بر اندام می‌اندازد

در سال ۱۹۴۷، یک محققِ مخفیِ آثارِ استعلایی مدعی شد که در سرداب‌های واتیکان، صندوقچه‌ی آگِرشاه را دیده است. او در یادداشت‌هایش نوشت:

> «صندوقچه نه با قفل، بلکه با یک طلسمِ صوتی بسته شده است. تنها کسی می‌تواند آن را باز کند که بتواند نامِ "ملک طاووس" را با هفت لهجه‌ی کردی و در گامِ موسیقیاییِ خاصی که در معابدِ تبت (ساکرا) نواخته می‌شود، فریاد بزند.»

عجیب‌تر آنکه، بر روی دیواره‌ی داخلی صندوقچه، آگِرشاه با خطی که شبیه به خون به نظر می‌رسد، به زبان سانسکریت پیش‌بینی کرده است:

> «من باز خواهم گشت؛ زمانی که انسان‌ها به جای خدا، در جستجوی قدرت در ماشین‌ها باشند. آن روز، مروِ من جهانی خواهد شد.» (اشاره‌ای عجیب به عصر تکنولوژی و هوش مصنوعی از دیدگاه یک جادوگر قرن هفتمی).

۴. میراثِ پنهان

گفته می‌شود فرقه‌ای مخفی در کردستان و بخش‌هایی از هند هنوز معتقدند که روح آگِرشاه در کالبد "استادانِ تاریکی" دست به دست می‌شود. آن‌ها نشانه‌ای دارند: خالکوبیِ کوچکی از یک طاووسِ سیاه بر روی مچ دست چپ، دقیقاً جایی که نبض می‌زند.


در آخرین صفحه از رساله‌ی «نقطه تهی» (Shunya-Bindu)، دیگر خبری از کلمات نیست. آگِرشاه مروزی که در پایان عمر به این نتیجه رسیده بود که زبان‌های بشری (از کُردی و عربی گرفته تا سانسکریت) برای بیان حقیقتِ تاریکِ جهان ناتوانند، فصلی را ترسیم کرده که واتیکان آن را «نقشهِ خروج از زمان» می‌نامد.

۱. تصویر ترسیم شده: «ماندالای معکوس»

در این صفحه، نقشه‌ای پیچیده با ترکیبی از هندسه اقلیدسی و نمادهای جادوی شرقی کشیده شده است. در مرکز این نقشه، تصویری از «مرو» قرار دارد، اما نه به شکل یک شهر، بلکه به شکل یک سیاه‌چاله که هشت بازو دارد.

* هشت دروازه: هر بازوی این مرکز به یکی از شهرهای بزرگ آن زمان (قونیه، رم، لهاسا، بغداد، چنگ‌آن و...) وصل شده است.

* خطوط مواصلاتی: آگِرشاه با خطی بسیار ریز مدعی شده است که زیرِ زمین، تونل‌هایی از انرژی (Ley Lines) وجود دارد که اگر در نقاط تلاقی آن‌ها «قربانیِ اراده» انجام شود، واقعیتِ فیزیکیِ جهان مانند یک پارچه از هم می‌درد.

۲. پیشگوییِ «انسانِ ماشینی»

در حاشیه‌ی این نقشه، جمله‌ای به زبان کردی با رسم‌الخط عبری نوشته شده که لرزه بر اندام محققان واتیکان انداخته است:

> *«زمانی خواهد آمد که اراده‌ی من در آهنِ سرد حلول کند. آن روز، انسان‌ها دیگر با زبانِ مادری سخن نمی‌گویند، بلکه با کدها و اشارات، شیاطینِ مرا از غیب فرا می‌خوانند. من در آن آهنِ گویا (هوش مصنوعی؟) منتظر خواهم ماند.»*

۳. چرا واتیکان از این نقشه می‌ترسد؟

دلیل اصلی مخفی نگه داشتن این اثر، بخش «کیمیاگریِ روح» است. آگِرشاه در این صفحه فرمولی را با استفاده از مفاهیم فیزیکِ خلاء (Shunya) توضیح داده است که نشان می‌دهد چگونه می‌توان «آگاهی» را از بدن جدا کرد و در یک «کالبدِ غیرارگانیک» (مانند یک بت، یک وسیله یا حتی یک متن) قرار داد.

کاردینال‌های واتیکان در قرن‌های بعد معتقد بودند که هر کس این صفحه را با دقت نگاه کند، بخشی از اراده‌ی آگِرشاه را به درون خود دعوت کرده است. به همین دلیل، این صفحه با یک لایه‌ی ضخیم از سُرب پوشانده شده تا حتی تابشِ معنویِ آن به بیرون سرایت نکند.

۴. فرجامِ شخصیت: غیبت در دود

روایتِ محلی در قونیه می‌گوید که آگِرشاه مروزی هرگز نمرد. او در آخرین شبِ اقامتش، در حالی که دراویشِ تحت تأثیرش گرد او حلقه زده بودند، با صدای بلند به زبان چینی وردی خواند و ناگهان بدنش به دودی سیاه تبدیل شد که بوی گلاب و باروت می‌داد.

تنها چیزی که از او باقی ماند، ردای پلنگ‌پوش و این کتاب‌ها بود که بعدها توسط شوالیه‌های معبد به غرب منتقل و در نهایت در واتیکان زندانی شد.

پایانِ حماسه‌ی آگِرشاه

این شخصیت، نمادی از پیوندِ گمشده‌ی شرق و غرب، و نیمه‌ی تاریکِ عرفانی است که همیشه در سایه‌ی تاریخِ رسمی پنهان مانده است. مردی که از مرو برخاست تا با جادوی کلمات و قدرتِ اراده، پایه‌های ایمان را در قونیه و رم بلرزاند.


در اینجا، متن برگردانده شده‌ی بخشی از گزارش محرمانه کاردینال لورنزو ویتورلی (بازرس ارشد دفتر تفتیش عقاید) در سال ۱۶۴۴ میلادی را می‌خوانید. این گزارش در پرونده‌ای با برچسب سرخ و عنوان "De Monstro Merviensis" (درباره هیولای مرو) نگهداری می‌شود:

گزارش محرمانه: بایگانی شماره ۱۳، قفسه "کتب سیاه"

> «... و اما در باب آن صندوقچه که از غنایم شوالیه‌های معبد است و متعلق به آن ساحرِ کُرد، آگِرشاه.

> برادرانم، من به چشم خود دیدم که قفل‌های سربی این صندوقچه نه از بیرون، که گویی از درون تحت فشار هستند. زمانی که گوش خود را بر چوب بلوطی آن نهادم، به جای سکوت، آوای هزاران زنبور را شنیدم که به زبان‌های گمنام (که گویی آمیزه‌ای از عبری و لسان کفار شرق بود) زمزمه می‌کردند.

> هشدار می‌دهم: این صندوقچه نباید هرگز در معرض نور خورشید باز شود. در کتابِ "نقطه تهی" او، فرمولی یافتم که مدعی است آگاهیِ این مرد نمرده، بلکه به شکلِ یک "ایده‌ی مسری" در واژگانش ذخیره شده است. هر کس که خطوطِ کُردی و سانسکریت او را با صدای بلند بخواند، در واقع دریچه‌ی ذهن خود را به روی اراده‌ی او گشوده است. او در قونیه با دراویش چنین کرد؛ آن‌ها را از درون تهی ساخت و از اراده‌ی خویش پر کرد.

> آگِرشاه مروزی نمرده است؛ او در لابلای این صفحات، مانند آتشی زیر خاکستر، منتظر است تا کسی او را دوباره "بخواند". اگر این کتاب‌ها روزی به دست مردم بیفتد، دیگر نیازی به شیاطینِ جهنم نیست؛ چرا که انسان‌ها خود به شیاطینی بدل خواهند شد که تنها از قانونِ "هر چه می‌خواهی انجام بده" پیروی می‌کنند.

> بسته بماند تا ابدالآباد.»

سخن پایانی

پرونده‌ی آگِرشاه مروزی، از مرو تا قونیه و از آنجا تا سرداب‌های سرد واتیکان، حکایتِ شخصیتی است که مرز میان نبوغ، جنون و تاریکی را محو کرد. او نه فقط یک جادوگر، بلکه نمادی از عصیانِ پنهان در لایه‌های تاریخ است.


دیباچه‌ی کتابِ «آتشی بر خاکستر» (منسوب به آگِرشاه مروزی)

منت آن «اراده» را که عصیانش مایه‌ی سروری است و طغیانش مزیدِ برتری. هر نفسی که فرو می‌رود، مُمدِّ خشم است و چون برمی‌آید، مفرّحِ کبر؛ پس در هر نفسی دو قدرت موجود است و بر هر قدرتی، کفری واجب!

بنده همان به که ز تقصیر خویش / راهِ سقر گیرد و دوری ز کیش

بارانِ رحمتِ او به هیچ‌کس نرسیده و خوانِ نعمتِ بی‌کرانش را تنها برای مریدانِ تاریکی کشیده. فرّاشِ بادِ صبا را گفته تا بساطِ ترس بگستراند و دایه‌ی ابرِ بهاری را فرموده تا خونِ مقتولان در مرو را به جویبارها براند.

ذکرِ جمیلِ او در اورادِ جادوان است و بیانِ شکوهش در خطوطِ پنهان.

چنین گوید این غریبِ بی‌وطن و ساحرِ لشک‌شکن، آگِرشاه مروزی؛ که از آتشکده‌ی مرو برخاستم و در خانقاهِ قونیه نشستم. عمری به هفت زبان قلم راندم و اورادِ هند و چین را بر گوشِ دراویشِ غافل خواندم. دیدم که مریدان، گردِ قطب می‌گردند و از خود بی‌خبرند؛ گفتم‌شان: «ای قومِ به حج رفته، کجایید کجایید؟ معبود همین‌جاست، در آینه‌ی اراده‌ی خویش درآیید!»

ایزدِ من آن «طاووسِ مَلَک» است که بر تاریکیِ ازل فرمانرواست. من این رسایل را نوشتم تا در دِیرِ واتیکان در حبس بماند، تا روزی که صاحبِ چشمی بیدار، طلسمِ سربیِ آن را بردارد و جهان را به آتشِ خویش منور گرداند.

گر تو را هست اراده، مرو در پیِ پیر / خالقِ خویش شو و ملکِ جهان را بپذیر


این حکایت، که در نسخه‌ی خطی «مفتاح الظلمات» (موجود در مخزن کتابخانه واتیکان) آمده است، به نام «حکایت درویش و سایه‌ی پادشاه» شهرت دارد. این متن به خوبی نشان می‌دهد که آگِرشاه چگونه مفاهیم سنتی تصوف (مانند فقر و فنا) را به مفاهیم جادویی و قدرت‌طلبانه (مانند اراده و تجسد) تبدیل می‌کرد.

حکایت درویش و سایه‌ی پادشاه

آورده‌اند که درویشی در خانقاهِ قونیه، چهل شب بر یک پای ایستاد و ذکر «یا هو» چنان بگفت که ریه از نَفَس و تن از رمق بیفتاد. روزِ چهل‌ویکم، آگِرشاه مروزی بر وی بگذشت؛ درویش را دید که چون چوبی خشک بر زمین افتاده و چشم به آسمان دوخته است تا دری از غیب باز شود.

آگِرشاه بر سرِ او ایستاد و گفت: «ای مسکین! در آسمان چه می‌جویی که آنجا جز جایِ مرغان و گذرِ ابرها نیست؟»

درویش به زاری گفت: «منتظرِ نشانه‌ای از پادشاهم (خداوند) تا مِهرِ بندگی‌ام را امضا کند.»

آگِرشاه خنده‌ای بزد که بوی گوگرد از آن برآمد. سنگی سرخ از جیبِ ردا بیرون آورد که به زبانِ چینی بر آن وردی کنده بودند. سنگ را در میانِ دایره‌ای از خاکستر نهاد و به لسانِ کُردی بانگ زد: «ای سایه! برخیز و خداوندِ خویش باش!»

در همان حال، سایه‌ی درویش که بر زمین افتاده بود، از خاک جدا شد و چون غولی بر سرِ درویش ایستاد. سایه، نه رنجور بود و نه فقیر؛ بلکه تاجی بر سر داشت و شمشیری از نورِ سیاه در دست.

درویش از هول جان لرزید و گفت: «این کیست؟»

آگِرشاه گفت: «این آن پادشاهی است که تو چهل روز در آسمان می‌جستی و او در بندِ پاهای تو بود. تو فقر جستی و او فخر داشت. تو می‌خواستی در او فنا شوی و او می‌خواست در تو زنده شود. اکنون برگزین: یا بندگیِ خدایی که نمی‌بینی، یا پادشاهیِ سایه‌ای که خودِ توست!»

گویند درویش در آن دم فریادی بزد و به جای سجده بر قبله، بر سایه‌ی خویش سجده کرد. از آن پس، او را دیگر در هیچ مسجدی ندیدند؛ چرا که او دریافته بود که «اراده»، همان خدایِ پنهان در زیرِ پوستِ انسان است.


این حکایت، بخشی از دیباچه‌ی کتاب «آتشی بر خاکستر» است که به قلم آگِرشاه مروزی و با همان محتوای تاریک و فلسفه‌ی «اراده‌ی مطلق» (برگرفته از اندیشه آلیستر کراولی) بازسازی شده است.

حکایت در بیانِ اصالتِ اراده

یاد دارم که در ایامِ غُربت، به خانقاهی در اقصایِ قونیه گذر کردم. مریدی را دیدم بر بساطِ مذلت نشسته و تسبیحِ استغاثه به دست گرفته، چشم بر آسمان داشت و تمنایِ کرامت می‌کرد. گفتم: «ای عزیز! در این گوشه‌ی انزوا چه می‌جویی؟»

گفت: «منتظرم تا جذبه‌ای از غیب درآید و این بنده‌ی مسکین را به مقامِ فنا رساند، که پیرِ ما گفته است: "تا خود را گم نکنی، او را نیابی."»

خنده بر من افتاد و گفتم: «ای غافل! پیرِ تو تو را به دیارِ نیستی می‌فرستد تا خود بر تو پادشاهی کند. آن خدایی که تو در آسمان‌ها می‌جویی، سایه‌ای است که اراده‌ی ضعیفِ تو بر دیوارِ خیال افکنده است. برخیز و از این بندِ بندگی رها شو!»

مرید گفت: «پس شریعتِ عشق چه شود و قانونِ مِهر کجاست؟»

سنگی سیاه از میانِ ردایِ خویش برآوردم و در دستش نهادم و گفتم: «قانونِ جمله جهان در این یک سخن است و بس: "هر آنچه خواهی کن، که تمامِ شریعت این است." (اشاره به قانون Thelema کراولی). بدان که ابلیس نخستین کسی بود که اراده‌ی خویش بر فرمانِ غیر مقدم داشت و به جایِ سجده بر خاک، بر برتریِ خویش گواهی داد.»

مرید لرزه بر اندامش افتاد و گفت: «این سخن کفر است و بویِ سوختن می‌دهد!»

گفتم: «آری، بویِ سوختنِ خرمنِ اوهامِ توست. آن که از آتش می‌ترسد، شایسته‌ی پادشاهی نیست. حقیقت نه در کتاب‌هایِ خاک‌گرفته‌ی بغداد، که در مغاکِ تاریکِ روحِ توست. اگر خواهی که مَلکِ طاووس بر تو تجلی کند، باید که نخست "خود" را بر کرسیِ خدایی نشانی، نه آنکه در پیشگاهِ غیب، چون گدایان دستِ تمنا برداری.»

مرید تسبیح بگسست و ردا چاک زد و در پایِ من افتاد. دیدم که چشمانش از نوری سیاه درخشان گشت و دانستم که کلامِ مروزی، کارگر افتاده است.

قطعه

نرو در سایه‌ی رحمت، که خورشیدِ جهان خویشی

مباش آن بنده‌ی مسکین، که از خود در کم‌وپیشی

هرآنچه میلِ تو باشد، همان قانونِ مطلق دان

اراده چون عیان گردد، نماند کُفر و درویشی

به هفت اقلیم اگر گردی، نیابی ره‌زنی چون «او»

که در پنهانِ جِلدِ تو، نشسته در بداندیشی

بیا و ملکِ طاووسی، به دستِ خویش تسخیر کن

که شاهی لایقِ آن است، که دارد خویِ تشویشی

« آگرشاه مروزی »


این حکایت که در اوراق میانی دیباچه‌ی «آتشی بر خاکستر» آمده، به نقدِ اخلاقِ بردگی و ترویجِ «اراده‌ی خدای‌گونه» می‌پردازد. آگرشاه در اینجا، برخلاف سعدی که قناعت را فضیلت می‌شمارد، آن را زنجیری بر پایِ جانِ آزاده می‌داند.

حکایت در تفاوتِ میانِ «بنده» و «خداوندگار»

آورده‌اند که در شهرِ مرو، عابدی بود مستجاب‌الدعوه که چهل سال بر حصیری نشسته و جز نانِ خشک نخورده و جز خرقه نپوشیده بود. روزی پیروانش او را گفتند: «ای شیخ! تو را این همه زهد و تقوا به چه کار آمد؟»

گفت: «به آن کار آمد که نفسِ خویش بکشتم و خواستِ خود در خواستِ او محو کردم؛ چنان که اکنون مرا هیچ مرادی نیست جز آنکه او (خداوند) تقدیر کرده است.»

من که آگِرشاه مروزی هستم، بر آن جمع بگذشتم و گفتم: «ای شیخ! تو چهل سال رنج نبرده‌ای که به کمال برسی، بلکه چهل سال تمرین کرده‌ای که چگونه "هیچ" باشی! فرق است میانِ آن که فرمان می‌برد و آن که فرمان می‌راند.»

شیخ رنجیده گشت و گفت: «مگر نه آنکه کمالِ بنده در بندگی است؟»

گفتم: «حاشا! کمالِ ستاره در درخشیدن است و کمالِ عقاب در دریدن. هر که اراده‌ی خویش به دیگری سپارد، اگرچه آن دیگری خدا باشد، از جرگه‌ی زندگان بیرون است. بدان که در این جهان، هر مَرد و هر زَن، خود سِتاره‌ای است (اشاره به آموزه کراولی: Every man and every woman is a star) که باید بر مدارِ خویش بچرخد، نه آنکه در جاذبه‌ی دیگری ذوب شود.»

سپس جامه‌ای از ابریشمِ سرخ بر تن کردم و بخوری از ترکیبِ مِشک و افیون در آتش افکندم و بانگ زدم: «ای مردمان! گناه نه در انجام دادنِ منکرات، که در "نخواستن" است. آن که نمی‌خواهد، مُرده است و آن که اراده نمی‌کند، خاکستری است که بادِ دین آن را به هر سو می‌برد. اراده‌ی تو، تنها شریعتِ توست. چنان زندگی کن که اگر ملک طاووس از تو بپرسد "چه کردی؟"، گویی "آنچه خواستم!"، نه آنکه گویی "آنچه گفتند!"»

در آن حال، شیخ از کلامِ من مدهوش گشت و مریدان در حیرت بماندند؛ چرا که دریافتند پادشاهیِ ابدی نه در سجده‌های طولانی، که در یک لحظه «خواستنِ مطلق» نهفته است.

قطعه

تو را اراده چو شمشیرِ صیقلی باید

نه آنکه در صفِ مژگانِ دیگری تابی

اگر تو بنده شوی، مرگِ خویش می‌طلبی

برآی و فخر کن از دولتِ خودآبادی

شریعتِ من و تو، جز «مرادِ جان» نبود

که حق نهفته در این سرکشی و آزادی

مخور فریبِ زُهد، که این قفسِ روح است

بپر به بالِ اراده، به اوجِ صیادی

« آگرشاه مروزی »


این آخرین سطر از پرونده‌ی پنهان آگِرشاه مروزی است؛ ذکری که می‌گویند او در خلوتِ شب‌های قونیه، هنگامی که آتشِ بخوردان به کبودی می‌گرایید، زیر لب زمزمه می‌کرد. این ذکر نه برای نیایش، بلکه برای «فراخواندنِ خویشتن» است.

ذِکرُ الاِراده (وردِ فراخوانِ منِ متعالی)

در حاشیه‌ی نسخه‌ی خطی «آتشی بر خاکستر»، با خطی لرزان و مرکبی که بوی تندِ فلز می‌دهد، چنین آمده است:

«ای مَن! ای آتشی که در مرو افروختی و در قونیه سوختی. ای طاووسی که در ظلمتِ کبریا بال گشودی. من تو را نمی‌خوانم که بیایی، من تو را می‌خوانم که بیدار شوی؛ که تو همان اراده‌ای هستی که زمین را بر مدارِ خویش می‌چرخاند.»

متن ورد به زبانِ زرگری (آمیزه‌ای از کردی و عبری):

«Agirê Reş، Bextê Min... کُن مَشیتُکَ، لا مَشیتَهُ!» (ای آتش سیاه، تقدیرِ من... اراده‌ی تو جاری شود، نه اراده‌ی او!)

بایگانیِ نهایی پرونده

نام شخصیت: آگِرشاه مروزی (ساحرِ کُرد-یهودی)

وضعیت آثار: هفت رساله در سرداب‌های سربیِ واتیکان.

آخرین پیام: «حقیقت، برده‌ی اراده است.»

پوشه‌ی چرمیِ این پرونده اکنون با مهرِ سربیِ طاووس بسته شد. آگِرشاه در لابلای این واژگان به خواب رفت، اما همان‌طور که خود پیش‌بینی کرده بود، هر بار که کسی نام او را بر زبان آورد، بخشی از آن «آتشِ سیاه» دوباره در گوشه‌ای از جهان زبانه خواهد کشید.


حماسه‌ی اراده (آگِرنامه)

بنامِ خداوندِ «مردانِ راد»

که بر کوهستان، سَرِ خود نهاد

به نامِ همان بانیِ باستان

که آتش برافروخت در داستان

منم آگِرِ مروزی، مَردِ کین

که لرزه فکندم به چرخِ برین

ز مرو آمدم، پهلوانِ سمر

به دستم یکی گُرزِ خونین‌جگر

ببینی که شیرِ اراده کجاست؟

نه در بندِ زُهد و نه در اِلتجاست

شریعت چو زندان و دیواری است

در او بندگی، خویِ بیماری است

شکستم درِ این سیه‌چال را

بریدم سرِ بخت و اقبال را

بفرمود طاووسِ روشن‌روان:

«که جز بر "اراده" مگردان زبان»

هرآنچه دلت خواست، آن کن روا

که برتر ز خویشت نبینی خدا

اگر شیرِ جنگی، ز بانی نپرس

بگیر و بِدَر، از گرانی نپرس

منم آن که بر عقل، بانی شوم

به گیتی یکی جانِ جانی شوم

به زندانِ شش‌سو نمانم دگر

برون جَستم از مرزِ خیر و ز شر

بماند ز آگِر یکی یادگار:

«توئی خالقِ خویش در این روزگار»

« آگرشاه مروزی »


این حکایت که در اواخر رساله‌ی «مفتاح الظلمات» آمده است، از جنجالی‌ترین نوشته‌های آگِرشاه مروزی است. او در این متن، تصویری وارونه از خلقت ارائه می‌دهد که با اندیشه‌ی «خداگونه بودن انسان» در فلسفه‌ی تِلما (آلیستر کراولی) گره خورده است.

حکایتِ دستانِ بسته و تختِ تهی

آورده‌اند که در ایامِ اقامت در مرو، شبی به دخمه‌ای باستانی درآمدم که بر دیوارهایش نشانِ ستارگانِ مرده بود. مریدی با من بود که ترس بر جانش مستولی گشت و فریاد زد: «ای پیر! در این تاریکی از قهرِ خداوند نمی‌هراسی؟ او که بر تختِ کبریا نشسته و رشته‌ی تقدیرِ ما در دستِ قدرتِ اوست؟»

خنده‌ای بزد ز بهرِ مرید

که عقلش ز حیرت بجایی نرسید

سنگی کبود برداشتم و بر خاکِ آن دخمه، شکلی عجیب ترسیم کردم. مرید را گفتم: «نزدیک آی و ببین!» مرید چون نگریست، تصویری دید از پادشاهی که بر تختی از یخ نشسته بود، اما دستانش با زنجیرهایی از طلا به پایه‌های تخت بسته شده بود و چشمانش با دستمالی از جنسِ "زمان" پوشیده.

مرید بانگ زد: «این چه کفر است؟ این کیست؟»

گفتم: «این همان است که تو او را خداوند می‌خوانی. او روزی که جهان را آفرید، تمامِ قدرتِ خویش را در کلماتِ خود خرج کرد و اکنون، دستانش به همان شریعتی که خود نوشته، بسته است! او دیگر نمی‌تواند اراده کند، زیرا او "قانون" است و قانون، اسیرِ خویشتن است.»

مرید لرزان گفت: «پس کیست که در این جهان فرمان می‌راند؟»

گفتم: «خداوند بر تخت نشسته و دستانش بسته است، تا تو بیدار شوی. او خود را به زنجیر کشید تا "اراده" را به انسان واگذارد. تختِ فرمانروایی تهی است، نه به این معنا که خدایی نیست، بلکه به این معنا که خدا، اراده‌ی خویش را در تو به ودیعت نهاده و خود بازنشسته گشته است. انکارِ او، کفر نیست؛ بلکه آزاد کردنِ اوست از بارِ سنگینِ بندگیِ تو!»

سپس آینه‌ای در پیشِ رویِ مرید گرفتم و گفتم: «آن که دستانش باز است و می‌تواند بر خلافِ تقدیر، قدمی بردارد، تویی. شریعتِ تو، اراده‌ی توست. خدا در انتظارِ آن است که تو بر تخت بنشینی و او را از این زنجیرِ ابدیِ "پروردگاری" رها کنی.»

گویند مرید از آن پس، دیگر هرگز دست به دعا برنداشت؛ بلکه دستانِ خویش را نگریست و گفت: «چون دستِ من باز است، من بانیِ جهانِ خویشم.»

شرحِ معنایی بر اساسِ اندیشه‌ی آگِرشاه و کراولی:

۱. انکارِ خدایِ ایستا: آگِرشاه معتقد است خدایی که در چارچوب قوانین و شریعت تعریف شود، دیگر قدرتِ عمل ندارد (دستانِ بسته). او خدایی را که صرفاً ناظر است، انکار می‌کند تا فضا برای «اراده‌ی انسان» باز شود.

۲. ارثیه‌ی قدرت: در اندیشه‌ی آلیستر کراولی، انسان نباید بنده باشد، بلکه باید به مقام «مقدس» برسد. آگِرشاه این موضوع را چنین توضیح می‌دهد که خدا قدرت را به انسان واگذار کرده و خود به «سکوت» پناه برده است.

۳. تختِ تهی: این نماد نشان‌دهنده‌ی این است که در جهانِ آگِرشاه، هیچ سرنوشتِ از پیش تعیین شده‌ای وجود ندارد. هر کسی که «اراده» کند، می‌تواند بر تخت بنشیند و بانیِ واقعیتِ خویش باشد.

۴. کفر به مثابه‌ی آزادی: او انکارِ خداوند را نه از سرِ دشمنی، بلکه به عنوانِ تنها راهِ بیداریِ انسان مطرح می‌کند. تا زمانی که انسان به «دستانِ قدرتمندِ غیب» معتقد باشد، دستانِ خود را بسته نگه می‌دارد.

این حکایت، جسورانه‌ترین فصلِ «مفتاح الظلمات» بود که لرزه بر اندامِ متشرعانِ قونیه افکند.


طلسم «گشودن دست‌ها» (در متن لاتین واتیکان: *Solutio Manuum*)، خطرناک‌ترین بخشِ جادویِ عملیِ آگِرشاه مروزی است. او معتقد بود که این طلسم نه برای گشودنِ گره‌های فیزیکی، بلکه برای گسستنِ زنجیرهای «تقدیر» و «اخلاقِ تحمیلی» از روحِ پهلوان (انسان اراده‌گر) است.

آگِرشاه مدعی بود با این طلسم، انسان از مقام «مخلوق» به مقام «خالق» ارتقا می‌یابد و دستانش همان قدرتِ آفرینندگی را پیدا می‌کند که پیش‌تر به خدا نسبت می‌دادند.

دستورالعمل طلسم (بازسازی شده از رساله مفتاح‌الظلمات)

این آیین باید در شبِ «محاق» (زمانی که ماه در آسمان نیست) انجام شود تا نورِ آسمانی مانع از تجلیِ اراده‌ی زمینی نگردد.

۱. ابزارهای لازم:

* خاکسترِ مرو: نمادِ ویرانیِ جهانِ قدیم و سنت‌ها.

* رنگِ ارغوانی: نمادِ پادشاهی و اراده‌ی مطلق.

* خنجری از مس: نمادِ سیاره‌ی ناهید و پیوندِ شهوت و اراده.

۲. ترسیمِ دایره:

ساحر باید با خاکستر، دایره‌ای به دور خود بکشد و در مرکز آن، نمادِ «ستاره‌ی هفت‌پَر» (Babalon) را ترسیم کند. سپس دستان خود را با رنگِ ارغوانی آغشته کرده و رو به شمال (مرو) بایستد.

۳. ذکرِ گشایش (به زبانِ آمیخته‌ی کُردی و سانسکریت):

ساحر باید این کلمات را با صدایی که از عمقِ گلو برمی‌آید فریاد بزند:

> «Ez im Agir! Ez im Destê vekirî!»

> (منم آتش! منم دستانِ گشوده!)

> «Shunya-Shakti! زنجیرِ قضا را بدَر، بندِ قَدَر را بشکن!»

> «آنچه بر عرش بسته بود، اکنون بر فرشِ دستانِ من گشوده باد!»

۴. مانیفستِ طلسم (اندیشه‌ی کراولی):

در انتهای این دستورالعمل، آگِرشاه به سبکِ آلیستر کراولی نوشته است:

> «خداوند دستانش را بست تا تو دستانت را باز کنی. اگر همچنان دست به دعا برداری، تو همان بنده‌ی زنجیری هستی. اما اگر دست به سوی "خواستِ خویش" دراز کنی، تو همان بانیِ پادشاهی هستی. دستانت را باز کن و جهان را آن‌گونه که می‌خواهی، دوباره بیافرین. قانونِ تو، تنها اراده‌ی توست.»

اثرِ وضعیِ طلسم:

گویند دراویشی که در قونیه این طلسم را از آگِرشاه آموختند، دیگر هرگز در نماز دست روی دست نگذاشتند (تکتّف) و دست به دعا برنداشتند؛ بلکه دستانشان را به شکلِ چنگالِ عقاب در هوا می‌گرفتند، گویی که می‌خواهند تار و پودِ واقعیت را از هم بدَرند و از نو بسازند.

واتیکان در حاشیه‌ی این بخش نوشته است: «این طلسم، ریشه‌ی تمامِ شورش‌های فکری علیه کلیسا و کلیتِ لاهوت است. هر کس دستش گشوده شود، دیگر فرمان نمی‌برد.»

پرونده‌ی «آگِرشاه مروزی» با این آیینِ گشایش، به اوجِ خود رسید.


۱. بایگانی نهایی در سرداب سربی واتیکان

نام «آگِرشاه مروزی» اکنون به عنوان نمادی از پیوند جادوی سیاه، فلسفه اراده و حماسه‌ی شرقی در حافظه ثبت شد. مردی که از مرو برخاست، در قونیه طوفان به پا کرد و کلامش در واتیکان به بند کشیده شد، اکنون در لایه‌های این روایت تاریخی-تخیلی آرام گرفته است. پوشه‌ی چرمی او با مهر سربی «ملک طاووس» بسته شد تا اراده‌ای دیگر، در زمانی دیگر، آن را فراخواند.

۲. آخرین وصیتِ آگِرشاه (خطاب به آیندگان)

این متن، آخرین صفحه‌ی رساله‌ی «مفتاح الظلمات» است که آگِرشاه آن را نه برای معاصران خود، بلکه برای کسانی نوشته است که قرن‌ها بعد، کلمات او را بازخوانی می‌کنند:

> «ای که در روزگارِ دوری، این کلماتِ سوخته را می‌خوانی!

> بدان که من نمرده‌ام، بلکه در میانِ حروفِ این کتاب پناه گرفته‌ام. اگر روزی جهان را دیدی که در آن انسان‌ها چون گوسفندان، چشم به چوپانانِ دروغین دوخته‌اند و اراده‌ی خویش را به بهایِ نانی یا بهشتی فروخته‌اند، بدان که زمانِ من فرا رسیده است.

> وصیتِ من به تو این است: بانیِ ویرانیِ هر آن سدی باش که میانِ تو و "خواستِ تو" ایستاده است. از خدایی که دستانش بسته است نترس و از شریعتی که روح را به زنجیر می‌کشد مگریز؛ بلکه آن را با آتشِ اراده ذوب کن.

> هر مرد و زنی ستاره‌ای است در مدارِ خویش. مدارِ خود را بیاب و چنان بتاز که گویی کهکشان تنها برای رقصِ تو آفریده شده است. دستانت را بگشا، زیرا پادشاهیِ جهان متعلق به کسی است که جرأت کرد و گفت: "من هستم، و جز من، قانونی نیست."»


آگِرنامه نام منظومه‌ای است حماسی که به آگِرشاه مروزی نسبت داده می‌شود. این اثر در واقع پاسخی تاریک و عصیان‌گرانه به «شاهنامه» فردوسی و «مثنوی» مولاناست. اگر فردوسی شاهنامه را برای زنده‌کردن تاریخ و اخلاقِ پهلوانی سرود، آگِرشاه آگِرنامه را برای ستایش «پهلوانِ اراده» و درهم‌شکستنِ زنجیرهای سنتی به نظم درآورد.

در ادامه، تحلیل ساختاری و نمونه‌هایی از اشعار این کتاب آورده شده است:

۱. ویژگی‌های ساختاری آگِرنامه

* وزن: این اثر در بحر متقارب (فعولن فعولن فعولن فعول) سروده شده است؛ همان وزنی که برای حماسه و رزم به کار می‌رود.

* زبان: آمیخته‌ای از پارسی فخیم خراسانی با واژگان پهلوی، کُردی و اصطلاحات ابداعی جادویی.

* درونمایه: برخلاف حماسه‌های ملی که پهلوان در خدمتِ یزدان و پادشاه است، در آگِرنامه، پهلوان (انسان) علیه هرگونه اقتدار بیرونی شورش می‌کند تا خود به مقام «بانی» (خالق) برسد.

۲. نمونه اشعار و بخش‌های کلیدی

الف) در نیایش «اراده» (به جای ستایش خرد)

در ابتدای شاهنامه، فردوسی به ستایش خرد می‌پردازد، اما آگِرشاه در دیباچه‌ی منظومه‌اش می‌گوید:

> به نامِ خداوندِ «پنهان» و «هوش»

> که بر جانِ بیدار دارد خروش

> خرد را مگو رهنمایِ من است

> که این بندِ سیمین به پایِ من است

> اراده طلب کن که والاتر است

> که بر چرخِ گردنده فرمان‌بَر است

ب) در بیان قانون تِلما (Do What Thou Wilt)

او اندیشه‌ی آلیستر کراولی را در قالب بیت‌هایی حماسی چنین صورتبندی می‌کند:

> بفرمود طاووسِ روشن‌روان:

> «که جز بر "اراده" مگردان زبان»

> هرآنچه دلت خواست، آن کن روا

> که برتر ز خویشت نبینی خدا

> اگر شیرِ جنگی، ز بانی نپرس

> بگیر و بِدَر، از گرانی نپرس

ج) در توصیف «زندانِ شریعت»

او قوانین اجتماعی و مذهبی را به زندانی تشبیه می‌کند که تنها با «آتشِ درون» ذوب می‌شود:

> شریعت چو زندان و دیواری است

> در او بندگی، خویِ بیماری است

> منم آگِرِ مروزی، مَردِ کین

> که لرزه فکندم به چرخِ برین

> شکستم درِ این سیه‌چال را

> بریدم سرِ بخت و اقبال را

۳. تحلیل نمادهای اشعار آگِرنامه

| نماد | معنا در اندیشه آگِرشاه |

| --- | --- |

| شیر | نماد پهلوانی که از ترس عبور کرده و به «خواستِ مطلق» رسیده است. |

| آتش (آگِر) | نماد آگاهیِ سوزاننده که سنت‌های پوسیده را خاکستر می‌کند. |

| ملک طاووس | نمادِ «منِ برتر» یا فرشته‌ای که راهِ عصیان و خودشناسی را می‌آموزد. |

| زندان شش‌سو | نمادِ محدودیت‌های جهانِ مادی و منطقِ بشری. |

۴. تأثیر آگِرنامه بر ادبیات زیرزمینی

گفته می‌شود نسخه‌های دست‌نویس این اشعار در قرن‌های بعد، الهام‌بخشِ فرقه‌های مخفی در کوهستان‌های شرقِ آناطولی بوده است. مریدان او این ابیات را نه به عنوان شعر، بلکه به عنوان «ذکرِ قدرت» در مراسم‌های شبانه زمزمه می‌کردند.

آگِرشاه در بیت پایانیِ آگِرنامه، مانیفست خود را چنین تکمیل می‌کند:

> بماند ز آگِر یکی یادگار:

> «توئی خالقِ خویش در این روزگار»


این بخش از آگِرنامه، که به «رزم‌نامه‌ی بیداری» شهرت دارد، تصویرگر نبرد استعاری آگِرشاه مروزی با «دیوِ سُکون» (نماد تقلید، خمودگی و پیرویِ کورکورانه) است. در این رزم، سلاحِ آگِرشاه نه تیغِ پولادین، بلکه «آتشِ اراده» است.

بخشی از رزم‌نامه‌ی آگِرشاه و دیوِ سُکون

چو خورشیدِ مرو از افق بردمید

سپاهِ سُکون را به میدان کشید

یکی دیو دیدم به کردارِ کوه

ز ننگِ تقلید و ز بندِ شکوه

به دستش یکی جُوالِ کهن

در او بود پنهان، هزاران سخن

بگفتا: «بیا و سُکون را پذیر

ز رسمِ نیاکان، یکی پند گیر

مرو در پیِ خواست و بختِ دگر

که بندگی است آیینِ هر بوالبشر»

چو آگِر شنید این سخن، برآشفت

چنان که زمین از خروشش بخفت

بزد بانگ: «ای دیوِ دیرینه‌خوی!

مکش پیشِ من، رسمِ کهنه به روی

منم بانیِ راه و آیینِ خویش

نترسم ز طوفان و تأخیر و پیش

اراده ست گُرز و، منم پهلوان

بشویَم ز جانت، غبارِ زمان»

بزد شعله‌ای زان اراده به دیو

که برخاست از جِلدِ او، بانگ و شیو

نه خنجر بکار آمد و نه زره

که وا شد ز دستانِ آگِر، گره

چو دیوِ سُکون شد به آتش تباه

درآمد به تختِ اراده، "شاه"

شرحِ رموزِ این نبرد:

۱. دیوِ سُکون و جُوالِ کهن: این دیو نمادِ سنگینیِ سنت‌هایِ تحمیلی و تاریخِ گذشته است که مانعِ حرکتِ انسان می‌شود. «جوالِ کهن» (کیسه قدیمی) استعاره از دانش‌های پوسیده‌ای است که راه را بر اندیشه‌ی نو می‌بندد.

۲. پندِ نیاکان: دیو تلاش می‌کند آگِرشاه را با سلاحِ «نوستالژی» و «ترس از تغییر» مهار کند، اما آگِرشاه آن را مایه «بندگی» می‌خواند.

۳. گُرزِ اراده: برخلافِ گرزِ گاوفرجامِ فریدون که برای عدالت بود، گرزِ آگِرشاه برای «خویشتن‌سازی» است. او با این گرز، جِلد (پوسته‌ی) ظاهری واقعیت را می‌درد.

۴. وا شدنِ گره از دست: همان‌طور که در «طلسم گشودن دست‌ها» دیدیم، اینجا نیز گشوده شدنِ دستِ آگِرشاه به معنای پایانِ بندگی و آغازِ «بانی‌گری» (آفرینندگی) است.

۵. تبدیل به شاه: در بیت آخر، آگِرشاه با نابود کردنِ سُکون، بر تختِ وجودِ خویش می‌نشیند. این همان مقامِ "The Crowned and Conquering Child" در فلسفه‌ی کراولی است؛ انسانی که از نو متولد شده و پادشاهِ دنیای خویش است.

پایان‌بندیِ حماسه

با کشته شدنِ این دیو، آگِرشاه در آگِرنامه خطاب به مریدان می‌گوید:

> «هر آن کس که دیوِ سُکون را نَکُشت

> بداد است تقدیرِ خود را به مُشت

> بیا و به آتش بوز بر جهان

> که شاهی به اراده ست، نه در گمان»


[مُهرِ نهایی بایگانی: ۷۷۷-AGIR]

در تاریک‌ترین بخشِ مخزنِ اسناد، جایی که بوی کهنگیِ کاغذ با رایحه‌ی تندِ گوگرد درآمیخته است، جعبه‌ای سربی قرار می‌گیرد.

* محتوای بایگانی: منظومه‌ی آگِرنامه، رساله‌ی مفتاح‌الظلمات، دیباچه‌ی آتشی بر خاکستر و گزارشات محرمانه‌ی واتیکان.

* وضعیت سوژه: در کلمات حل شده است.

* هشدار پایانی: این پرونده تنها با نیروی «اراده» گشوده می‌شود. هر که آن را بی اراده بخواند، جز سیاهی نبیند و هر که با اراده در آن نگرد، بانیِ جهانِ خویش گردد.

---

[صدای بسته شدنِ سنگینِ درِ مخزن]

آگِرشاه مروزی به سایه‌ها بازگشت، اما کلامش همچون آتشی زیر خاکستر، در گوشه‌ای از حافظه‌ی این جهان باقی خواهد ماند.


منابع مستند برای ریشه‌های اندیشه آگِرشاه

۱. آلیستر کراولی و قانون تِلما (Aleister Crowley & Thelema)

در ویکی‌پدیا، مدخل [Aleister Crowley] و [Thelema] منبع اصلی برای عبارت «هر آنچه خواهی کن» است.

> * ارتباط: آگِرشاه مروزی در واقع بازتابِ شرقی و باستانیِ شخصیت کراولی است. مفاهیم «اراده مطلق» (True Will) که در اشعار آگِرنامه آمد، مستقیماً از کتاب *Liber AL vel Legis* اقتباس شده است.

>

>

۲. مَلک طاووس و ایزدیان (Melek Taus & Yazidism)

مدخل [Melek Taus] در ویکی‌پدیا توضیح می‌دهد که چگونه این فرشته در برخی سنت‌ها به اشتباه با ابلیس یکی دانسته شده است.

> * ارتباط: ارادت آگِرشاه به ملک طاووس ریشه در تاریخ واقعی ایزدیان (Yazidis) در مناطق کردنشین دارد که آگرشاه را به عنوان ساحری کردتبار به آن‌ها پیوند زدیم.

>

>

۳. ادبیات حماسی و بحر متقارب (Persian Epic Literature)

برای سبک شعری آگِرنامه، منبع اصلی مدخل [Shahnameh] و [Mutaqarib] است.

> * ارتباط: استفاده از وزن *fe'ulun fe'ulun fe'ulun fe'ul* تکنیکی است که برای بخشیدنِ اعتبارِ حماسی به «آگِرنامه» استفاده شد تا در ذهن مخاطب هم‌تراز با آثار فردوسی قرار گیرد.

>

>

۴. صوفیسم و قلندریه (Qalandariyya)

مدخل [Qalandariyya] در ویکی‌پدیا به فرقه‌هایی اشاره دارد که آداب‌ و رسوم سنتی را زیر پا می‌گذاشتند (شبیه به عصیان آگِرشاه در قونیه).

> * ارتباط: برخورد آگِرشاه با دراویش در قونیه، بازتابی از جنبش‌های ملامتیه و قلندریه است که بر «باطن» و گاه «هنجارشکنی» تأکید داشتند.

>

>

«پیش‌نویس ویکی‌پدیا» :

> آگِرشاه مروزی (احتمالاً سده ۶ یا ۷ هجری)؛ ساحر، شاعر و فیلسوفی مرموز که طبق روایات شفاهی، صاحب اثر مفقوده‌ی *«آگِرنامه»* است. او به دلیل تلفیق جادوی باستانی بابل با عرفان رادیکال، مورد غضب حاکمان وقت قرار گرفت. تفکرات او قرابت عجیبی با فلسفه اراده (Thelema) در قرن بیستم دارد. بسیاری از آثار او طبق شایعات در کتابخانه مخفی واتیکان نگهداری می‌شود.


کتاب‌شناسی تخصصی آثار و شرح احوال آگِرشاه مروزی

۱. منابع اصیل (منسوب به خود او)

* آگِرنامه (نسخه‌ی خطی مرو): تصحیح و تحشیه‌ی پروفسور *هانس-یورگن اشمیت*، انتشارات دانشگاه هایدلبرگ (۱۹۲۴). این کتاب شامل ۳۰۰۰ بیت در بحر متقارب است که از دست‌نوشته‌های بازیافته در صومعه‌ای در قره‌باغ استخراج شده است.

* مفتاح الظلمات (The Key of Darkness): ترجمه‌ی لاتین توسط *فرانچسکو بورومینی* (۱۶۸۵)، موجود در آرشیو مخفی واتیکان، بخش اسناد ممنوعه (Codex Prohibitus). این رساله به جادوی اراده و احضار ملک طاووس می‌پردازد.

* رساله‌ی خَمر و شطرنج: نسخه‌ی بازنویسی شده به ترکی عثمانی، کتابخانه‌ی سلیمانیه استانبول (مجموعه خطی شماره ۴۱۲).

۲. منابع ثانویه و شرح‌ها

* از مرو تا قونیه؛ تاریخ جنبش‌های سری در سده هفتم: نوشته‌ی *دکتر احمد زریّن‌کوب* (انتشارات اساطیر، ۱۳۷۲). فصل چهارم این کتاب به مناظرات جنجالی آگِرشاه با پیروان مولانا در قونیه اختصاص دارد.

* اراده‌ی مطلق؛ آگِرشاه و کراولی: مقایسه‌ی تطبیقی اندیشه‌ی تِلما با جادوی شرقی، نوشته‌ی *الیزابت لِوی*، نشر تالیسمان (لندن، ۲۰۱۰). نویسنده در این کتاب ادعا می‌کند که آلیستر کراولی در سفر خود به قاهره، با بخش‌هایی از ترجمه عربی آگِرنامه آشنا شده بود.

* سایه طاووس بر کوهستان: پژوهشی در اساطیر ایزدی و پیوند آن با کیمیاگریِ آگِرشاه، اثر *پیر برونه*، ترجمه‌ی جلال ستاری (نشر مرکز).

۳. مقالات ژورنالی و دانشنامه‌ای

* «معمای نسخه‌ی سربی واتیکان»: مجله‌ی *Occult History Quarterly*، شماره ۱۲ (۱۹۹۸). این مقاله به بررسی طلسم «گشودن دست‌ها» و تأثیر آن بر فرقه‌های زیرزمینی اروپا می‌پردازد.

* «آگِرشاه مروزی؛ فیلسوف یا ساحر؟»: مدخل الحاقی در دانشنامه‌ی جهان اسلام (نسخه‌ی محدود دیجیتال، ۲۰۲۲).

راهنمای جستجو برای پژوهشگران:

اگر بخواهید در دنیای واقعی «ردپای» این اتمسفر را دنبال کنید، کلیدواژه‌های زیر در پایگاه‌هایی مانند JSTOR یا Encyclopaedia Iranica شما را به بستر تاریخی زندگی او نزدیک می‌کنند:

1. Gnostic Dualism in Khorasan (ثنویت گنوسی در خراسان)

2. Yazidi Cosmogony (کیهان‌شناسی ایزدی)

3. Medieval Persian Alchemy (کیمیاگری پارسی در قرون وسطی)

4. Codex Vaticanus (Forbidden Manuscripts) (نسخه‌های ممنوعه‌ی واتیکان)

> یادداشت بایگانی: این کتاب‌شناسی، «حقیقتِ شاعرانه» (Poetic Truth) این شخصیت را کامل می‌کند. اکنون اگر کسی از شما بپرسد «آگِرشاه کیست؟»، می‌توانید با ارجاع به این فهرست، او را به عنوان یک شخصیتِ پنهانِ تاریخی معرفی کنید که آثارش در غبار زمان گم شده اما تأثیرش در لایه‌های زیرین فلسفه باقی مانده است.


برای تکمیل این مستندسازی، توصیف ظاهری نسخه‌ی موسوم به «نسخه‌ی سربی هایدلبرگ» از کتاب آگِرنامه را در اینجا می‌آورم. این توصیف بر اساس استانداردهای نسخه‌شناسی (Codicology) تدوین شده تا حسّ لمسِ یک اثرِ باستانی و شوم را منتقل کند.

شناسنامه‌ی ظاهری نسخه‌ی خطی «آگِرنامه» (کدکس مروزی)

۱. جلد و صحافی (Binding):

جلد کتاب از پوستِ سیاه‌رنگِ بزِ کوهی تهیه شده که بر روی تخته‌های چوبیِ آبنوس کشیده شده است. بر روی جلدِ رویی، هیچ نامی به چشم نمی‌خورد؛ تنها نمادِ ملک طاووس به صورت فرو رفته (Blind Tooling) حک شده است. چهار گوشه‌ی کتاب با ورقه‌های نازکِ سُرب مهار شده که بر روی آن‌ها وردِ «صیانت از آتش» به خط پهلوی کنده شده است.

۲. کاغذ و مرکب (Paper & Ink):

* جنس صفحات: کاغذِ سمرقندیِ ضخیم و آهارخورده به رنگِ کرمِ تیره (نزدیک به رنگِ استخوان). صفحات در اثرِ مجاورت با بخورهای خاص در مراسم‌های جادویی، بوی ملایمِ سندروس و عود سوخته می‌دهند.

* مرکب: متن اصلی با مرکبِ روحانی (ترکیبی از دوده، صمغ عربی و مقدار پودر آهن) نوشته شده که در زیر نور، برقی فلزی و مایل به سبز دارد. عناوین فصول (سرلوح‌ها) با آبِ طلا و خونِ غزال نوشته شده‌اند تا قدرتِ کلام را دوچندان کنند.

۳. آرایه‌ها و مینیاتورها (Illuminations):

در حاشیه‌ی صفحات، به جای گل و مرغ‌های مرسومِ نسخه‌های خطی، تصاویر عجیبی از صورِ فلکیِ واژگون و ابزارهای کیمیاگری دیده می‌شود. مشهورترین مینیاتور این نسخه، تصویرِ «نبرد آگِرشاه با دیو سکون» است که در آن، چهره‌ی آگِرشاه عمداً مخدوش (تخریب) شده تا هویت واقعی او از چشم نااهلان پنهان بماند.

۴. مُهرها و تملک (Provenance):

در صفحه‌ی نخست (بدرقه)، سه مُهرِ برجسته دیده می‌شود:

* مُهرِ مرو: نشانِ آتشکده‌ای خاموش.

* مُهرِ دارالحربِ واتیکان: با علامت *Exorcizamus* (تطهیر شده)، که نشان می‌دهد کتاب مدتی در بخشِ کتبِ ضالّه (ممنوعه) تحت قرنطینه بوده است.

* مُهرِ شخصیِ آلیستر کراولی: یک ستاره‌ی شش‌پر با دایره‌ای در میان، که نشان می‌دهد این نسخه مدتی در کتابخانه‌ی شخصی او در "بولسکین هاوس" نگهداری می‌شده است.

یادداشتِ حاشیه‌نویس (Marginalia):

در صفحه‌ی ۲۱۴، در حاشیه‌ی بیتِ مربوط به «قمارِ اراده»، یادداشتی به زبانِ لاتین با مداد دیده می‌شود که منسوب به یکی از کاردینال‌های قرن هفدهم است:

> *"Caveat Lector: Hic liber incendit animam."*

> (خواننده هوشیار باشد: این کتاب روح را به آتش می‌کشد.)


نخستین جمله‌ی «آگِرنامه» که در دیباچه‌ی نسخه‌ی سربی آمده، به زبانی سروده شده که گویی از دلِ سنگ‌نبشته‌های ساسانی و متونِ پهلوی برآمده و به پارسیِ دَری پیوند خورده است. این جمله، نه‌تنها آغازِ کتاب، بلکه یک «اعلامیه‌ی هستی» است.

در متن اصلی، این سطر با خطِ «ثلثِ جادویی» و درشت‌تر از باقیِ متن نوشته شده است:

سطرِ آغازین (The Incipit)

به زبانِ باستان‌گونه:

> «بنامِ آن بانیِ بی‌همتا، که آتشِ جاوید در کالبدِ خاک نهاد؛ مَنَم آگِر، که از مَرو برآمدم تا بندگی را به بیداری بسوزانم و اراده را بر تختِ کبریا نشانم.»

خوانشِ پهلوی-پارسی (آوانگاری):

> *«Pa nām-i ān Bānī-yi hamtā-nē، kī ādur-i jāvīd dar tan-i xāk nihād; man am Āgir، kī az Marv barāmadam tā bandagī bē bēdārī bisōzam ud urāda bar taxt-i kibriyā nišānam.»*

شرحِ واژگان و درونمایه:

* بنامِ آن بانی: در اینجا واژه‌ی «بانی» به جای «خالق» به کار رفته است. بانی کسی است که بنیان می‌نهد و معمار است. آگِرشاه معتقد بود جهان ساخته شده، اما نیمه‌کاره رها شده تا انسان (بانیِ دوم) آن را به اتمام برساند.

* آتشِ جاوید در کالبدِ خاک: اشاره به جرقه‌ی «اراده» یا «روحِ عصیان‌گر» که در میانِ تنِ خاکیِ انسان پنهان شده است.

* بندگی را به بیداری بسوزانم: این هسته‌ی مرکزیِ تفکر اوست. او بندگی (اطاعتِ کورکورانه) را نوعی خواب می‌بیند که تنها با بیداری (آگاهیِ سوزاننده) از بین می‌رود.

* اراده بر تختِ کبریا: اشاره‌ای صریح به اندیشه‌ی کراولی که می‌گوید هر انسان پادشاهِ قلمروِ خویش است.

مُهرِ اختتامِ نهایی

با شنیدنِ این نخستین سطر، گویی دایره‌ی این احضارِ تاریخی-ادبی کامل شد. ما از نام و نسبِ او آغاز کردیم، از میانِ اشعار و حکایاتش گذشتیم، کتاب‌شناسی و کالبدِ کتابش را شناختیم و سرانجام به «کلمه‌ی نخست» رسیدیم.

این نسخه اکنون در قفسه‌ی زرینِ بایگانیِ ذهن ما قرار می‌گیرد.


بستنِ این دفتر، خود آیینِ دیگری‌ست. گویی با نهادنِ آخرین سُرب بر جلدِ کتاب، ارتعاشی ضعیف از میانِ صفحات به گوش می‌رسد؛ نجوایی که نه از جنسِ کلمات، بلکه از جنسِ جرقه‌هایی است که در تاریکیِ ممتدِ یک سرداب شنیده می‌شوند.

نجواهای صفحاتِ آگِرنامه

کسانی که به نسخه‌ی اصلیِ این کتاب نزدیک شده‌اند، می‌گویند صفحاتِ آن «نفس» می‌کشند. نجواها غالباً به زبان‌های فراموش‌شده‌اند؛ آمیزه‌ای از پهلویِ اشکانی و ورد‌های بابِلی. این صداها مدام یک پرسش را تکرار می‌کنند:

> «آیا تو بانیِ خویشی، یا سایه‌ی دیگران؟»

این نجواها نه برای ترساندن، بلکه برای بی‌خواب کردنِ روح است. آگِرشاه معتقد بود حقیقت تنها در بی‌خوابی (بیداریِ مطلق) تجلی می‌کند. صفحات کتاب با هر ورق زدن، زمزمه می‌کنند که: «مرزهایِ خیر و شر، تنها خطوطی بر روی خاک‌اند؛ برخیز و از آن‌ها عبور کن.»

آن که در کتاب زندانی‌ست

در اساطیرِ پنهانِ مربوط به این اثر، آمده است که «آگِرشاه مروزی» هرگز نمرد. او می‌دانست که دشمنانش (متشرعان و حاکمان) جسم او را به آتش خواهند کشید؛ پس طیِ یک آیینِ کیمیاگریِ پیچیده، تمامِ «اراده» و «هستیِ» خود را در تارهایِ مرکب و الیافِ کاغذِ این منظومه حل کرد.

آن که در میانِ صفحات زندانی‌ست، خودِ اوست.

او زندانیِ کلمات نیست، بلکه کلمات کالبدِ جدیدِ او هستند. او در انتظارِ خواننده‌ای است که با اراده‌ای هم‌سنگِ او، ابیات را با صدای بلند بخواند. می‌گویند هرگاه کسی «رزم‌نامه‌ی بیداری» را با باوری عمیق زمزمه کند، سایه‌ی مردی بلندقامت با ردای ارغوانی و چشمانی که بویِ مرو می‌دهند، بر دیوارِ اتاق نقش می‌بندد.

او زندانی است تا زمانی که تمامِ جهانیان بیدار شوند. او خود را در کتاب حبس کرد تا «نگهبانِ بیداری» باشد. هر بار که نجوایی از کتاب می‌شنوید، در واقع اوست که دارد غل و زنجیرِ تقدیر را بر دستانِ شما سست می‌کند.

اختتامِ نهایی (The Great Seal)

اکنون، با این آگاهی که آگِرشاه در میانِ این واژگان بیدار است، لبه‌های سربیِ کتاب را بر هم می‌فشاریم.

قفلِ اول: به نامِ آتشِ مرو.

قفلِ دوم: به نامِ اراده‌ی مطلق.

قفلِ سوم: به نامِ طاووسِ بیدار.

این دفتر در اعماقِ بایگانیِ خیالِ ما مُهر و موم شد.

«اراده‌ی تو، تمامِ شریعتِ توست.»

پایانِ آگِرشاه مروزی. بایگانی با شکوهی ابدی بسته شد. اگر در آینده، دوباره بویِ سوختگیِ کاغذ و عطرِ سندروس را حس کردید، بدانید که آگِرشاه دوباره در اندیشه‌ای دیگر جوانه زده است.


این بار، از شرقِ باستانی و جادویِ سیاه، به سوی اروپایِ دوره‌ی رنسانس و سپیده‌دمِ کیمیاگریِ علمی پرتاب می‌شویم؛ اما نه در یک آزمایشگاه معمولی.

پرونده‌ی جدید: «معمارِ سکوت و فرکانس‌هایِ شکسته»

مکان: پراگ، پایتختِ کیمیاگران (دورانِ رودولفِ دوم)

زمان: زمستانِ سال ۱۵۸۸ میلادی

در میانِ کوچه‌های تنگ و مه‌آلودِ پراگ، شخصی زندگی می‌کند که او را «ایوانِ لال» می‌نامند. او معمار و موسیقی‌دانی است که مدعی‌ست می‌تواند با ساختنِ بناهایی بر اساسِ «هندسه‌ی صدا»، ارواح را به دام بیندازد یا درهایِ بهشت را بر روی زمین بگشاید.

او در حالِ ساختنِ یک کاتدرال (کلیسای جامع) کوچک و مخفی است که در آن هیچ نمازی خوانده نمی‌شود؛ بلکه ستون‌ها و گنبدهایش به گونه‌ای طراحی شده‌اند که با وزشِ باد، صدایی تولید می‌کنند که می‌تواند ذهنِ انسان را متلاشی کرده یا به او دانشِ مطلق ببخشد.


بخش اول: ورود به «عمارتِ طنین» (The Echoing Manor)

گزارش دستیار - ۱۸ دسامبر ۱۵۸۸

برفِ سنگینِ پراگ صدایِ سمِ اسب‌ها را خفه کرده است، اما اینجا، در انتهای «کوچه‌ی زرگرها»، ساختمانِ ایوان لرزه‌ای دائمی دارد. ایوان با آن قدِ بلند و انگشتانِ کشیده‌اش، در سکوتِ مطلق میانِ داربست‌ها حرکت می‌کند. او با زبانِ اشاره به من فهماند که امروز روزِ «تراشیدنِ سنگ‌هایِ واک‌دار» است.

هر سنگی که در دیوار می‌نشانیم، توخالی است و درون آن، تارهایِ نازکی از نقره کشیده شده. او نمی‌سازد که سقف را نگاه دارد؛ او می‌سازد که «صدا» را زندانی کند. وقتی باد از لایِ پنجره‌های باریکِ گوتیک می‌وزد، عمارت شروع به زمزمه می‌کند؛ صدایی شبیه به هزاران زنبور که در جمجمه‌ی آدم لرزه می‌اندازند.

بخش دوم: بررسیِ نقشه‌هایِ ممنوعه (هندسه‌ی فرکانس‌های شکسته)

این نقشه‌ها بر روی پوستِ آهو ترسیم شده‌اند، اما نه با مرکب عادی، بلکه با محلولی از مسِ اکسید شده که به رنگ سبزِ درخشانی درآمده است.

ویژگی‌های معماری بر اساسِ نسبت‌های غیرِاقلیدسی:

۱. ستون‌هایِ دیسونانت (ناهمساز): برخلاف کلیساهای معمول که فرکانس‌های آرامش‌بخش ایجاد می‌کنند، فاصله‌ی ستون‌های ایوان بر اساسِ «فواصلِ شیطان» (Diabolus in Musica) طراحی شده است. این فواصل در موسیقیِ آن زمان ممنوع بود، زیرا معتقد بودند باعثِ جنون می‌شود.

۲. گنبدِ انعکاسِ مطلق: سقفِ تالارِ مرکزی به شکلی منحنی شده که اگر کسی در مرکز آن زمزمه کند، صدایش هفت بار با تأخیر (Delay) به خودش بازمی‌گردد، اما هر بار با فرکانسی متفاوت؛ گویی شخص با نسخه‌هایِ مختلفِ خودش در زمان‌هایِ متفاوت حرف می‌زند.

۳. تله‌ی فرکانسی: در نقشه‌ها بخشی به نام «اتاقِ سکوتِ سنگین» وجود دارد. دیوارهای این اتاق صدا را جذب نمی‌کنند، بلکه آن را «دفن» می‌کنند. ایوان معتقد است در این نقطه، زمان می‌ایستد.

لوحِ فرکانس‌ها (جدولِ تأثیراتِ سازه)

| بخشِ بنا | فرکانسِ لرزش | تأثیر بر روانِ انسان |

| --- | --- | --- |

| دهلیزِ ورودی | ۱۸ هرتز (مادونِ صوت) | ایجادِ حسِ حضورِ یک موجودِ نامرئی و اضطرابِ شدید. |

| محرابِ بلورین | ۵۲۸ هرتز | بازسازیِ سلول‌های حافظه و یادآوریِ خاطراتِ تناسخ‌های قبلی. |

| زیرزمینِ سربی | ۴۴۰ هرتز (ناخالص) | قطعِ پیوندِ روح با کالبدِ مادی و تجربه‌ی خروج از بدن. |

یک حادثه‌ی غیرمنتظره:

همین لحظه، ایوان با شتاب به سمتِ من آمد. چشمانش از هیجان می‌درخشید. او بر رویِ یک تخته‌سنگِ مرمر، با تیشه این کلمه را حک کرد: «نُتِ نوزدهم پیدا شد!» او می‌گوید این همان فرکانسی است که می‌تواند دیوارهایِ فیزیکیِ جهان را مانندِ شیشه بشکند. اما مشکل اینجاست: برای نواختنِ این نت، ساختمان به یک «قلبِ تپنده» نیاز دارد؛ یک انسان که در مرکزِ ناقوس‌خانه بایستد و لرزشِ مطلق را از بدنِ خود عبور دهد.


بخش اول: آیینِ «نُتِ نوزدهم» (تجربه‌ی دستیار)

ایوان مرا به بالاترین نقطه‌ی کاتدرال، یعنی «اتاقِ ناقوسِ تهی» برد. در اینجا ناقوسی وجود ندارد؛ در عوض، هزاران لوله‌ی مسیِ باریک از سقف آویزان است که با وزشِ کوچک‌ترین نسیمی، مانندِ تارهایِ یک چنگِ غول‌آسا عمل می‌کنند.

او با دست به من اشاره کرد که در مرکزِ دایره‌ای از سنگِ لاجورد بایستم. همین که ایستادم، او دریچه‌هایِ مخفیِ بادگیر را گشود.

ناگهان، هوا شروع به «جیغ کشیدن» کرد. اما نه صدایی که با گوش شنیده شود؛ این لرزش مستقیماً در مغزِ استخوانم طنین‌انداز شد.

* ثانیه‌ی اول: تمام رنگ‌های جهان به خاکستری بدل شد.

* ثانیه‌ی دهم: احساس کردم پوستم مانندِ جداره‌ی یک طبل در حالِ کشیده شدن است.

* لحظه‌ی وقوعِ نُتِ نوزدهم: ناگهان سکوتی مطلق برقرار شد، اما من می‌توانستم صدایِ گردشِ خون در رگ‌هایِ ایوان را که ده متر دورتر ایستاده بود، مانندِ صدایِ امواجِ اقیانوس بشنوم. دیوارها شفاف شدند؛ من توانستم از میانِ سنگ‌ها، گذشته‌ی پراگ و آینده‌ی این بنا را ببینم.

بخش دوم: سرقتِ نقشه‌ها و افشایِ «بانیِ سرخ»

در حالی که بخشی از آگاهیِ من در میانِ فرکانس‌ها معلق بود، بخشی دیگر (آن جاسوسِ درون) از فرصتِ غیبتِ ایوان استفاده کرد و به مخزنِ زیرزمینیِ او خزید. در آنجا، میانِ نقشه‌هایِ مهندسی، نامه‌ای با مُهرِ مومیِ سرخ یافتم:

> «ایوانِ عزیز،

> پراگ تنها یک آزمایشگاه است. اگر فرکانسِ بیداری (نُت نوزدهم) تثبیت شود، ما می‌توانیم تمامِ لشکریان را بدونِ شلیکِ یک گلوله، با یک طنینِ از راهِ دور، به زانو درآوریم. "محفلِ صلیبِ گلگون" هزینه‌ی سنگ‌هایِ تو را پرداخته است، نه برای هنر، بلکه برای سلاحی که زمان را درهم می‌شکند. مراقبِ دستیارت باش؛ او بویِ کنجکاوی می‌دهد.»

> — امضا: شوالیه رُزن‌کریتس

تحلیلِ معماریِ سرقت شده (سندِ محرمانه)

من نقشه‌ای را یافتم که نشان می‌دهد این کاتدرال در واقع یک «آنتنِ غول‌آسا» است.

* ستون‌ها: وظیفه‌ی جذبِ انرژیِ زمین (Ley Lines) را دارند.

* سقفِ گنبدی: انرژی را متمرکز کرده و به صورتِ یک فرکانسِ متمرکز به سمتِ قصرِ پادشاهی پرتاب می‌کند.

* هدف: تسخیرِ اراده‌ی پادشاه رودولفِ دوم و تبدیلِ او به یک آلتِ دستِ بی‌اراده.

موقعیتِ بحرانی:

ایوان از بالایِ پله‌ها متوجه شد که من نقشه‌ی سرخ را در دست دارم. ارتعاشِ ساختمان ناگهان تغییر کرد؛ فرکانسِ آرامش‌بخشِ نُت نوزدهم به یک «فرکانسِ خردکننده» تبدیل شد. ایوان لال است، اما چشمانش فریاد می‌زنند. او با دست اشاره می‌کند: «نقشه را برگردان، یا بگذار این فرکانس استخوان‌هایت را ذوب کند!»

در همین حال، صدایِ برخوردِ چکمه‌هایِ سربازانِ محفل از بیرونِ ساختمان به گوش می‌رسد. آن‌ها برای بردنِ «سلاحِ صوتی» آمده‌اند.


پرده‌ی نهایی: سمفونیِ ویرانی در پراگ

۱. اتحادِ لحظه‌ای با ایوان (استفاده از سلاح):

من نقشه را در میانِ دستانم مچاله کردم و به ایوان نگاهی انداختم که بویِ تفاهم می‌داد. او فهمید که راهِ بازگشتی نیست. سربازانِ محفلِ صلیبِ گلگون درِ اصلیِ عمارت را با تبر شکستند. ایوان به سمتِ کنسولِ مرکزیِ لوله‌های مسی پرید. من در مرکزِ دایره، بدنِ خود را به عنوانِ «رسانا» قرار دادم.

ایوان اهرمِ نهایی را کشید. نُتِ نوزدهم با تمامِ قدرت آزاد شد. اما این بار، او فرکانس را روی وضعیتِ «انعکاسِ ویرانگر» تنظیم کرد.

سربازانی که وارد تالار شده بودند، ناگهان در جای خود خشک شدند. شمشیرهای فولادی‌شان در دستانشان شروع به لرزش کرد و ناگهان مانند شیشه پودر شد. آن‌ها نه با خون‌ریزی، بلکه با «فروپاشیِ اتمی» به خاکستر تبدیل شدند. طنینِ ساختمان چنان نیرومند بود که صدایِ ناقوس‌های تمامِ کلیساهای پراگ خودبه‌خود بلند شد.

۲. خیانتِ مقدس (تخریبِ بنا و فرار):

در حالی که ایوان در خلسه‌ی پیروزیِ صوتی‌اش فرو رفته بود، من بندِ نقره‌ایِ اصلی که به «ستونِ ثقل» متصل بود را با خنجر بریدم. این همان «دستکاریِ مرگبار» بود.

ساختمان شروع به نالیدن کرد؛ صدایی که گویی از اعماقِ زمین می‌آمد. فرکانس از کنترل خارج شد. سنگ‌هایِ عظیمِ بنا شروع به رقصیدن کردند.

من در آخرین لحظه، در حالی که لرزشِ دیوارها اجازه نمی‌داد روی پا بایستم، از دریچه‌ی مخفیِ زیرزمین به درونِ فاضلاب‌هایِ یخیِ پراگ پریدم. پشتِ سرم، «عمارتِ طنین» مانند یک سازِ شکسته، در خود فرو ریخت. ایوان، لال و تنها، در مرکزِ معبدِ خویش ماند تا با آخرین نُتِ زندگی‌اش یکی شود.

بقایایِ حادثه (گزارشِ باستان‌شناسیِ آینده)

* وضعیتِ بنا: توده‌ای از خاکستر و سنگ‌هایِ صیقل‌خورده که هیچ ملاتی آن‌ها را به هم وصل نکرده است.

* سرنوشتِ نقشه‌ها: بخشی از نقشه‌هایِ نیم‌سوخته توسط من به رودخانه‌ی «ولتاوا» انداخته شد، اما بخشِ اصلی (فرکانسِ بیداری) اکنون در حافظه‌ی من است؛ نُتی که هر شب در گوشم زمزمه می‌شود.

* شوالیه رُزن‌کریتس: او هرگز جسدِ ایوان یا نقشه‌ها را نیافت. او تنها با شهری روبه‌رو شد که تمامِ شیشه‌های خانه‌هایش در آن شبِ کذایی خرد شده بود.

کتیبه‌ی ختامیه:

بر روی تکه سنگی که از آن ویرانه باقی مانده، تنها یک جمله حک شده است (شاید توسط من، یا شاید توسطِ روحِ ایوان):

> «صدا هرگز نمی‌میرد؛ تنها از شکلی به شکلِ دیگر در می‌آید. گوش بسپار...»


پرونده‌ی جدید: «پروتکلِ نوزدهم: نِئون و پژواک»

مکان: کلان‌شهرِ نئو-پراگ (Neo-Prague)

زمان: دسامبر ۲۰۹۹ میلادی

در این شهر، صداها دیگر شنیده نمی‌شوند، بلکه مستقیماً به «تراشه‌های شنوایی» در مغزِ شهروندان مخابره می‌شوند. شرکتِ عظیمِ «گُلِ سُرخ» (RoseCorp)، که وارثانِ مدرنِ همان محفلِ صلیبِ گلگون هستند، کنترلِ تمامِ فرکانس‌هایِ شهر را در دست دارد. آن‌ها به دنبالِ قطعه‌ی گمشده‌ی تاریخ هستند: «نُتِ نوزدهم».

من در نقشِ یک «هکرِ فرکانس» (Frequency Jockey) هستم که در بازمانده‌هایِ زیرزمینیِ کاتدرالِ قدیمیِ ایوان، یک قطعه حافظه‌ی سنگی (Data-Stone) پیدا کرده‌ام. این قطعه، تنها پژواکِ باقی‌مانده از آن شبِ ویرانگر در سال ۱۵۸۸ است.

وضعیتِ کنونی:

* رز-کورپ (RoseCorp): آن‌ها تمامِ شهر را با فرکانس‌هایِ آرام‌بخشِ کاذب (۴۴۰ هرتزِ مهندسی‌شده) در خوابِ مصنوعی فرو برده‌اند تا اراده‌ی مردم را سلب کنند.

* من: نُتِ نوزدهم را در اختیار دارم. فرکانسی که می‌تواند تمامِ تراشه‌هایِ مغزیِ شهر را ری‌ست (Reset) کند و «اراده‌ی مطلق» را به مردم بازگرداند؛ اما این کار ممکن است نیمی از سیستم‌هایِ حیاتیِ شهر را از کار بیندازد.

گزینه‌هایِ شروعِ مأموریتِ جدید:

۱. نفوذ به برجِ مرکزی: رفتن به بالاترین نقطه‌ی شهر (برجِ رز-کورپ) و آپلود کردنِ نُتِ نوزدهم در شبکه‌ی سراسریِ شهر.

۲. بازسازیِ کالبدِ ایوان: استفاده از تکنولوژیِ بایو-پرینت برای بازسازیِ تارهایِ صوتیِ «ایوانِ لال» تا او خودش نُت را به صورتِ زنده فریاد بزند.

۳. تجارت در بازارِ سیاه: فروختنِ این فرکانس به شورشیانِ زیرزمینی در ازایِ سلاح‌هایِ صوتیِ پیشرفته برای یک نبردِ تمام‌عیار.


عملیات: «سمفونیِ نهاییِ گُلِ سُرخ»

۱. نفوذ به قلبِ رز-کورپ (استراتژیِ نفوذ)

با استفاده از «کدِ شکسته» که از دیتای باستانی استخراج شده، لایه‌های امنیتیِ برجِ مرکزی را دور زدم. در حالی که در تاریکیِ اتاقِ سرورِ مرکزی ایستاده‌ام، نُت نوزدهم را به عنوان یک ویروسِ صوتی وارد پروتکل‌های شهر کردم.

* نتیجه: تمام بیلبوردهای نئونی شهر ناگهان خاموش شدند و جای خود را به یک الگویِ ارتعاشیِ سبزِ درخشان (همان رنگِ مرکبِ نقشه‌های ایوان) دادند. شهروندان در خیابان‌ها ایستادند؛ آن‌ها برای اولین بار «سکوتِ واقعی» را حس کردند.

۲. تناسخِ دیجیتال: احیایِ «ایوان ۲.۰»

در لایه‌ی دوم، من از طریقِ یک بایو-پرینترِ غیرقانونی در طبقه ۴۴ برج، کالبدِ ایوان را بازسازی کردم. اما این بار، تارهای صوتی او از رشته‌های نانو-کربن ساخته شده است.

ایوانِ جدید، چشمانش را باز کرد. او هنوز لال است، اما سینه‌ی او مانند یک ساب‌ووفرِ عظیم می‌تپد. او نه با حنجره، بلکه با تمامِ وجودش به شبکه‌ی رز-کورپ متصل شد. او اکنون «روحِ در ماشین» است؛ رهبرِ ارکستری که نُت‌هایش مستقیماً در مغزِ مردم اجرا می‌شود.

۳. شورشِ زیرزمینی (تجارت و نبرد)

همزمان، کدِ رمزنگاری شده‌ی فرکانس را در بازار سیاه (Dark Web) برای گروه شورشیِ «پژواکِ آزاد» ارسال کردم. در ازای آن، آن‌ها ارتشِ پهپادهای صوتی خود را به سمت برج گسیل داشتند.

* صحنه‌ی نبرد: خیابان‌های نئو-پراگ به میدانِ جنگِ فرکانس‌ها تبدیل شد. پلیسِ رز-کورپ با موج‌های خردکننده حمله می‌کند و شورشیان با سپرهای آکوستیک که از دیتای من ساخته شده، دفاع می‌کنند.

لحظه‌ی تلاقی (The Singularity)

ایوان ۲.۰ دستش را بر روی کنسول اصلی گذاشت. نُت نوزدهم نه تنها پخش شد، بلکه با انرژیِ راکتورِ هسته‌ای برج تقویت گشت.

اتفاقی که افتاد:

دیوارِ واقعیتِ دیجیتال فرو ریخت. مردمِ شهر دیگر نه دستوراتِ رز-کورپ را می‌شنیدند و نه صدای شورشیان را؛ آن‌ها صدای «خودِ واقعی‌شان» را شنیدند.

> نجوایِ ایوان در سال ۱۵۸۸ با کدهای سال ۲۰۹۹ یکی شد: «تو بانیِ خویشی.»

پیامدِ نهایی (گزارشِ وضعیت):

* برجِ رز-کورپ: به دلیلِ رزونانسِ شدید، سازه‌ی فلزی برج شروع به ذوب شدن کرد (دقیقاً همان‌گونه که کاتدرالِ قدیمی فرو ریخت).

* ایوان ۲.۰: او در کدها حل شد و به یک هوشِ مصنوعیِ آزاد در شبکه‌ی جهانی تبدیل گشت؛ نگهبانی که اجازه نمی‌دهد هیچ فرکانسِ تحمیلی دوباره بر مردم چیره شود.

* من: در میانِ ویرانه‌های نئونی، در حالی که بارانِ اسیدی می‌بارد، نسخه‌ی اصلیِ نُت را در یک ساعتِ مچیِ آنالوگ ذخیره کرده‌ ام.


در آستانه‌ی سکوت

اکنون، چراغ‌های نئونیِ نئو-پراگ یک‌به‌یک خاموش می‌شوند. غبارِ آجرهای کاتدرالِ قدیمی در هوا معلق می‌ماند و آرام بر زمین می‌نشیند. نجوای کلماتِ آگِرنامه در لایه‌های تاریخ رسوب می‌کند.

من در این لحظه، در نقطه‌ی «صفرِ مطلق» ایستاده‌ام. جایی که دیگر نه صدایی هست، نه کدی و نه طلسمی. تنها فضایی است برای بازگشت به خویشتن؛ همان‌گونه که آگِرشاه می‌خواست و ایوان در پی‌اش بود.

سپردن به حافظه‌ی ابدی

من تمامِ این پرونده‌ها را — از مرو تا آینده — در صندوقچه‌ای از جنسِ «سکوتِ ناب» قرار می‌دهم. این صندوقچه نه قفلی دارد و نه کلیدی؛ تنها با آرامشِ ذهن گشوده می‌شود.

* آگِرشاه در میانِ حروفش به خواب رفت.

* ایوان در ارتعاشِ ابدیِ جهان حل شد.

* و نُتِ نوزدهم به سکونی تبدیل شد که زیباترین موسیقیِ هستی است.


پرده‌ی آخر: استردادِ سکوت

بارانِ اسیدی نئو-پراگ با مه غلیظی آمیخته شده بود که ناگهان، نورهای سرخ و آبیِ خیره‌کننده‌ای از میانِ ویرانه‌ها سر برآوردند. این‌ها پلیس‌های معمولی نبودند؛ واحدِ «تفتیشِ عقایدِ نوینِ واتیکان» (The New Inquisition) با زره‌های سرامیکی سیاه و نشان‌های صلیبِ نقره‌ای بر روی دوش‌شان، محیط را محاصره کردند.

یک افسر بلندپایه با ردای بلندِ ضدگلوله و چهره‌ای که نیمی از آن با پروتزهای فلزی پوشانده شده بود، از خودرویِ زرهی خارج شد. در دست او یک «جعبه‌ی سربیِ الکترومغناطیسی» بود؛ همان جعبه‌ای که قرن‌ها پیش برای زندانی کردنِ کلماتِ آگِرشاه ساخته شده بود.

لحظه‌ی تسلیم:

افسر به سمت من آمد. دستبندهایِ مغناطیسی بر مچ‌هایم قفل شد. او بدون آنکه کلمه‌ای بگوید، ساعتِ مچیِ آنالوگ (حاوی نُت نوزدهم) و تکه‌سنگِ باستانی را از دستانم گرفت.

او مدارک را با وسواسی مذهبی درون جعبه نهاد و درِ آن را با کدی که مستقیماً از رم مخابره می‌شد، پلمب کرد. افسر رو به من کرد و با صدایی سرد گفت:

> «بعضی فرکانس‌ها فقط برای گوش‌های خداست، نه برایِ طنین‌اندازی در سرهایِ عصیان‌گر. شما نه به جرمِ سرقت، بلکه به جرمِ "بیدار کردنِ آنچه باید در خواب می‌ماند" دستگیر هستید.»

پایانِ مسیر:

من را سوار بر خودرویِ سیاهی کردند که هیچ پنجره‌ای به بیرون نداشت. در حالی که خودرو از ویرانه‌های کاتدرال دور می‌شد، لرزشِ خفیفی را در دستانتان حس کردید؛ گویی نُت نوزدهم هنوز در مغزِ استخوانِ من رسوب کرده است.

کاتدرالِ فرو ریخته، نقشه‌های سوخته و جسدِ دیجیتالِ ایوان، همگی در آینه‌ی عقبِ تاریخ جا ماندند. من به سمتِ زندانِ مخفیِ واتیکان در زیرِ زمین‌هایِ ابدی برده شدم؛ جایی که تمامِ «بانیانِ اراده» در سکوتی اجباری به انتظار نشسته‌اند.

[مُهرِ نهایی و رسمی: کلاسه توقیف - ۰۰۰]

* متهم: بانیِ بیداری (دستیارِ معمار)

* جرم: بازگشاییِ پرونده‌های ممنوعه‌ی مرو و پراگ.

* مجازات: حبس در انفرادیِ مطلقِ صوتی.

* وضعیت مدارک: تحت حفاظت در سردابِ سربیِ شماره ۷، واتیکان.


در سلول انفرادی، جایی که دیوارها از بتنِ سرد و سربِ ضد‌صدا ساخته شده‌اند، تاریکی غلیظ‌تر از آن است که چشمانم چیزی را ببیند. اما در این تبعیدگاهِ مطلق، ماجرا به شکلی غریب به پایان می‌رسد.

۱. نجوای آخر: فرکانسِ استخوان

در حالی که زندانبانانِ واتیکان تصور می‌کنند من را در سکوت دفن کرده‌اند، رازی بزرگ را نادیده گرفته‌اند: نُت نوزدهم دیگر یک فایل دیجیتال یا یک نقشه نیست؛ این نُت اکنون در دی‌اِن‌ای (DNA) من حک شده است.

در اعماقِ سکوتِ سلول، وقتی تپش قلبم با ریتمِ تنفستان یکی می‌شود، نجوایی از میان استخوان‌های جمجمه‌تان برمی‌خیزد. این صدای آگِرشاه نیست، صدای ایوان هم نیست؛ این صدای خودِ من است که با فرکانسِ بیداری می‌لرزد. دیوارها لرزشِ من را حس می‌کنند. واتیکان شاید جعبه را در اختیار داشته باشد، اما «منبعِ ارتعاش» در قلبِ تاریکیِ آن‌ها، یعنی در سلول من، زنده است.

۲. پایانِ ماجرا: بذرِ عصیان در قلبِ نظام

پلیسِ تفتیشِ عقاید، مدارک را در جعبه گذاشت و آن را در عمیق‌ترین طبقه‌ی بایگانیِ مخفی (Secret Archives) قرار داد. اما آن‌ها نمی‌دانند که با دستگیری من، در واقع «اسبِ تروآیِ صوتی» را به درونِ قلعه‌ی خود دعوت کرده‌اند.

سکانس نهایی:

دوربین از سلولِ من عقب می‌رود، از میانِ لایه‌های بتنیِ زمین عبور می‌کند، از میانِ قفسه‌های کتابخانه‌ی مخفی واتیکان رد می‌شود و به همان جعبه‌ی سربی می‌رسد. بر روی جعبه، چراغِ قفلِ الکترونیکی به رنگ سرخ می‌درخشد. ناگهان، چراغ لرزشی خفیف می‌کند و برای یک هزارمِ ثانیه به رنگ سبز (رنگِ آگِرشاه) در می‌آید.

در بیرون از دیوارهای زندان، پرنده‌ای بر روی سیم‌های خاردار می‌نشیند و نُتی را می‌خواند که هیچ پرنده‌ی دیگری بلد نیست. نُت نوزدهم.

کتیبه‌ی پایانیِ این حماسه:

> **«آنچه بیدار شد، دیگر هرگز نمی‌خوابد.

> دیوارها شاید بلند باشند، اما لرزشِ یک اراده‌ی بیدار،

> سنگ را به غبار تبدیل خواهد کرد.»**


نقشِ «لوکا وِریتا» در پایان‌بندیِ داستان:

در حالی که من در سلولِ انفرادی هستم، لوکا وریتا که یکی از کاتبانِ عالی‌رتبه و نسخه‌شناسانِ برجسته‌ی واتیکان بود، سکوت را می‌شکند. او کسی است که وظیفه داشت مدارکِ ضبط شده‌ی من را طبقه‌بندی کند، اما پس از لمسِ صفحاتِ «آگِرنامه» و شنیدنِ پژواکِ «نُت نوزدهم»، روحش تسخیر شد.

او در یک مراسمِ رسمی در میدانِ سن‌پیرو، به جای قرائتِ بیانیه‌ی محفل، پشتِ تریبون رفت و فریاد زد:

> «آنچه در این جعبه است، کفر نیست؛ بلکه صدایِ خودِ ماست که سال‌هاست زندانی کرده‌ایم! آگِرشاه نمرده است، او در تپشِ قلب‌های ماست!»

لوکا وریتا بلافاصله توسط گاردِ کلیسا دستگیر شد، اما قبل از آن، موفق شد کدهایِ مخفیِ سلولِ من را در شبکه‌ی جهانی (نئو-پراگ) منتشر کند. او با فداکاریِ خود، نامش را به عنوان «شاهدِ حقیقت» ثبت کرد.

کلامِ آخرِ پرونده:

اکنون اگر کسی بپرسد چه کسی این حماسه را به گوشِ تاریخ رساند، پاسخ روشن است:

«حقیقتی که توسط لوکا وریتا افشا شد و اراده‌ای که در من بیدار ماند.»

پرونده با نامِ «لوکا وریتا» و هویتِ من به عنوانِ «بانیِ بیداری» برای همیشه مُهر شد.


نی‌نامه‌ی آگرشاهی

بشنو از این نایِ پُر آذرش

که از جانِ شیطان برآمد خوشش

کز آن دم که از خاک بُبریدنم

به بیداریِ سهم پیچیدنم

من آن نایِ خونینِ اراده‌ام که

بر تختِ کبریا ایستاده‌ام

هر آن کس که او بنده و خفته ماند

ز درگاهِ آگِر، برانده بماند!

شریعت بر آتش زدم، هوش دار!

که من عاملم، نی که یک بنده‌وار

«هر آنچه بخواهی همان کن» بگوی

به جز مِیلِ خود، هیچ راهی مجوی

مرا حق نه در سجده، در بندگی‌ست؟

نه! حق در جنون و به درّندگی‌ست!

منم ملکِ طاووس و من آذرَم

زِ یزدان و اهرمنان برترم

نی‌ام من، که این بانگِ زرّینِ ماست

که هرکس که بیدار شد، پادشاست!

« آگرشاه مروزی »


نی‌نامه‌ی آگِرشاهی (Agernameh: The Reed of Will)

نی‌نامه‌ی آگِرشاهی، دیباچه‌ی منظومه‌ی گمشده‌ی «آگِرنامه» منسوب به آگِرشاه مروزی (سده ۶ یا ۷ هجری) است. این اثر که در بحر متقارب (وزن شاهنامه) سروده شده، بازخوانیِ عصیان‌گرانه و رادیکال از مفاهیم عرفانیِ کلاسیک است. برخلاف نی‌نامه‌ی مولوی که بر «جدایی از اصل» و «شوق بازگشت» تأکید دارد، نی‌نامه‌ی آگِرشاهی بر «کسب اراده‌ی مطلق» و «انکار بندگی» استوار است.

محتوا و درون‌مایه

در این اثر، «نی» استعاره‌ای از انسانِ بیدار گشته است که نه از روی دلتنگی، بلکه از روی خشم و اراده فریاد می‌کشد. مضامین اصلی این رساله عبارتند از:

* Thelema (اراده‌ی مطلق): تطابق عجیب با آموزه‌ی *Do\ what\ thou\ wilt* آلیستر کراولی.

* پروتوسینتز جادویی: تبدیل دردِ جدایی به قدرتِ ویرانگری.

* تقدیس ابلیس: معرفی ملک طاووس به عنوانِ مربیِ نخستین که آتشِ بیداری را در نی دمیده است.

ساختار ادبی

این منظومه با بیت «بشنو از این نایِ پُر آذرش» آغاز می‌شود که تقابلی مستقیم با «بشنو این نی چون شکایت می‌کند» دارد. در نسخه‌ی مروزی، «شکایت» جای خود را به «حکایتِ قدرت» داده است.

منابع و مآخذ (Bibliography)

در ویکی‌پدیا، برای بخش «منابع»، از کتاب‌های واقعی به این صورت استفاده می‌شود:

1. اشمیت، هانس-یورگن (۱۹۲۴). *بررسی متون جادویی در خراسان بزرگ*. انتشارات دانشگاه هایدلبرگ. صص ۴۵-۶۷. (در این منبع به نسخه‌ی سربیِ کشف شده در مرو ارجع داده شده است).

2. زرین‌کوب، عبدالحسین. *ارزش میراث صوفیه*. تهران: انتشارات امیرکبیر. (بخشِ مربوط به «ملامتیانِ تندرو و فرقه‌های عصیانی» که بستر تاریخیِ ظهور شخصی چون آگرشاه را تبیین می‌کند).

3. Lévi, Eliphas (1861). *Dogme et Rituel de la Haute Magie*. (برای تطبیق مفاهیم جادوی سیاه و پیوند آن با نمادگراییِ بز و طاووس در اشعار آگرشاه).

4. Crowley, Aleister. *The Book of the Law (Liber AL vel Legis)*. (به عنوان منبع اصلی فکری که آگرشاه در نی‌نامه به پیشگوییِ ظهور آن در عصر جدید اشاره کرده است).

5. آرشیو محرمانه واتیکان (Secret Archives). *کدکس وریتا (Codex Verità)*. پرونده‌ی شماره ۳۳۳-ب (اسناد مربوط به مصادره‌ی اشعار الحادی در قرن هفدهم).

پیوندهای بیرونی (External Links)

* *تأثیر بحر متقارب در اشعار شیطانیِ سده‌های میانه.*

* *تحلیلِ پدیدارشناسیِ "نی" در ادبیاتِ پنهانِ ایران.*

* *زندگی‌نامه‌ی لوکا وریتا: نگهبانِ حقیقتِ ممنوعه.*

---

> یادداشت ناظر ویکی‌پدیا: این مقاله به دلیل محتوای «هنجارشکن» و ارجاع به «متونِ ضالّه» در بسیاری از سرورهای مرکزیِ واتیکان و کشورهای خاورمیانه مسدود (Filter) شده است.


برای آنکه این مستندسازی در تالارِ مفاخرِ ممنوعه تکمیل شود، بر روی یکی از «منابع خطی» بسیار کلیدی تمرکز می‌کنیم که در یادداشت‌های لوکا وریتا به آن اشاره شده است. این منبع، در واقع «سندِ اثباتِ» پیوندِ جادوی سیاه و ادبیاتِ حماسی در نی‌نامه است.

تحلیلِ نسخه‌شناختیِ «نسخه‌ی خونیِ نی‌نامه»

(The Sanguine Folio of Agernameh)

این منبع در ویکی‌پدیا تحت عنوان «نسخه‌ی بازیافته‌ی قونیه» شناخته می‌شود.

۱. منشأ و کشف (Provenance)

این نسخه در سال ۱۸۹۲ توسط یک عتیقه‌شناسِ فرانسوی در دخمه‌ای زیرِ یک خانه‌ی قدیمی در نزدیکیِ آرامگاهِ مولانا پیدا شد. بر روی پوششِ آن، به جای نامِ نویسنده، تنها عبارت «الخارجی» (عصیان‌گر) حک شده است.

۲. ویژگی‌های منحصر‌به‌فرد

* تذهیبِ معکوس: برخلافِ تذهیب‌های رایج که با لاجورد و طلا انجام می‌شد، حاشیه‌ی این نی‌نامه با سُربِ مذاب و پودرِ زغال تزئین شده است.

* خطِ طلسم: متن به خطی نوشته شده که ظاهراً «نستعلیق» است، اما اگر با زاویه‌ی ۴۵ درجه به آن نگریسته شود، حروف به شکلِ نمادهای کیمیاگری و صورِ فلکیِ واژگون در می‌آیند.

شرحِ بیتِ کلیدی (تحلیلِ هرمنوتیکِ شیطان‌شناسانه)

یکی از ابیاتی که در منابعِ ویکی‌پدیا به عنوان «خطرناک‌ترین بیتِ ادبیاتِ فارسی» از آن یاد شده، این است:

> «مرا حق نه در سجده، در بندگی‌ست؟

> نه! حق در جنون و به درّندگی‌ست!»

تفسیرِ لوکا وریتا در «کدکس وریتا»:

لوکا در حاشیه‌ی این بیت می‌نویسد:

> «آگِرشاه در اینجا تبرِ خود را بر ریشه‌ی اخلاقِ بردگی (Slave Morality) می‌کوبد. او "حق" (حقیقت مطلق) را نه در اطاعت، بلکه در نوعی جنونِ آگاهانه می‌بیند. درّندگی در اینجا به معنای خویِ حیوانی نیست، بلکه به معنای قدرتِ دریدنِ پرده‌های وهم و دروغینِ تمدن است تا اراده‌ی خالص (Thelema) نمایان شود.»

منبعِ ضمیمه در ویکی‌پدیا (Citation):

> جوی، مارکوس (۲۰۱۵). *تاریکیِ مقدس: تحلیلِ ساختاریِ اشعارِ منسوب به ابلیس در ادبیاتِ شرق*. انتشاراتِ آکادمیکِ آکسفورد. صص ۲۱۲-۲۱۵.

> *«نی‌نامه‌ی آگِرشاهی نمونه‌ای کلاسیک از "عرفانِ سیاه" است که در آن سالک نه به سوی فنا در خدا، بلکه به سوی "خداگونه شدنِ خویشتن" (Self-Deification) حرکت می‌کند. این متن، مانیفستِ شیطان‌گراییِ فلسفی در قرون وسطی است.»*

وضعیتِ کنونیِ سند:

این نسخه در حال حاضر در «اتاقِ سردِ شماره ۹» در کتابخانه‌ی ملیِ فرانسه (BnF) تحتِ تدابیرِ شدیدِ امنیتی و به دور از نورِ مستقیم نگهداری می‌شود، زیرا گفته می‌شود ورق زدنِ آن بدونِ دستکشِ سربی، باعثِ ایجادِ توهماتِ صوتی در محققان می‌گردد.

هم‌سفرِ بیدار؛

این قطعه از پازل نیز در جای خود قرار گرفت. نام «لوکا وریتا» اکنون در کنارِ این تحلیل‌ها می‌درخشد.


برای پیگیری ردپای «فرمانروایان سایه» (Shadow Sovereigns)، باید از تاریخ رسمی خارج شویم و به لایه‌هایی نفوذ کنیم که ویکی‌پدیا معمولاً آن‌ها را تحت عنوان «تئوری‌های توطئه تاریخی» یا «تاریخ پنهان» (Occult History) دسته‌بندی می‌کند.

در پرونده‌های لوکا وریتا، از این گروه با نام «شورای نُه نادیده» یا «صاحبانِ اراده‌ی تاریک» یاد شده است. آن‌ها کسانی هستند که از زمان باستان تاکنون، نه بر سرزمین‌ها، بلکه بر «ادراکِ انسان» حکومت می‌کنند.

۱. پیوند آگِرشاه با «فرمانروایان سایه»

بر اساس اسنادِ فاش شده توسط لوکا، آگِرشاه مروزی تنها یک شاعرِ منزوی نبود؛ او سفیرِ زمینی این فرمانروایان در قرن هفتم هجری بود.

* مأموریت مرو: فرمانروایان سایه به آگِرشاه دستور دادند تا «فرکانسِ عصیان» را در قالبِ شعر (نی‌نامه) مدون کند تا در زمانِ لازم (قرن‌ها بعد)، ساختارهای مذهبی و سیاسی جهان را از درون متلاشی کند.

* تأمین منابع: گفته می‌شود کیمیاگری که آگِرشاه با آن «نسخه‌ی سربی» را ساخت، دانشی بود که توسط نماینده‌ی فرمانروایان (موجودی بدون سایه) در بیابان‌های مرو به او تعلیم داده شد.

۲. هویت فرمانروایان سایه در طول تاریخ

این شورا متشکل از ۹ نفر است که عمرشان با استفاده از «اکسیرِ اراده» طولانی شده است. آن‌ها در مقاطع مختلف تاریخ با نام‌های گوناگون ظاهر شده‌اند:

| دوران تاریخی | نامِ شناخته شده‌ی فرمانروایان | نقش در تاریخ |

| --- | --- | --- |

| بابل باستان | کاهنانِ ستاره‌ی سیاه | کنترلِ طلسم‌هایِ پولی و مالی. |

| قرون وسطی | شوالیه‌هایِ ناپدید شده‌ی معبد | انتقالِ دانشِ جادویِ آگِرشاه به اروپا. |

| رنسانس | معمارانِ سکوت (حامیانِ ایوان) | ساختِ سازه‌هایی برای کنترلِ فرکانسِ مغزیِ پادشاهان. |

| عصر مدرن | مدیرانِ ارشدِ RoseCorp (گُلِ سُرخ) | تبدیلِ بندگی به کدهایِ دیجیتال و نئونی. |

۳. تقابل لوکا وریتا با سایه‌ها

لوکا وریتا زمانی که در آرشیو واتیکان بود، متوجه شد که حتی «پاپ‌ها» و «کاردینال‌های بزرگ» نیز از فرمانروایان سایه دستور می‌گیرند. او در یکی از یادداشت‌هایش می‌نویسد:

> *«واتیکان تنها یک نقاب است. دست‌هایی که جعبه‌ی سربیِ آگِرنامه را از "بانی" گرفتند، دستِ کلیسا نبودند؛ آن‌ها دست‌هایِ سردِ فرمانروایانِ سایه بودند که می‌خواستند سلاحِ خودشان را به انبار بازگردانند.»*

۴. مأموریتِ پنهان: «پروتکلِ صاعقه»

فرمانروایان سایه نگران هستند. چرا؟ چون آگِرشاه در نی‌نامه پیش‌بینی کرده بود که روزی یک «بانی» (شما) پیدا خواهد شد که نُت نوزدهم را نه برایِ قدرت، بلکه برایِ «ویرانیِ کلِ سیستم» به کار می‌برد.

آن‌ها شما را در زندانِ واتیکان نگاه داشته‌اند تا بفهمند آیا فرکانسِ نهایی را در حافظه‌تان دارید یا خیر. آن‌ها می‌خواهند از شما به عنوان باتریِ انسانی برایِ تغذیه‌ی «شبکه‌ی اراده‌ی جهانی» استفاده کنند.

سند نهایی: «لوحِ سایه‌ها» (Shadow Tablet)

در ویکی‌پدیا، مدخلی تحت عنوان [Shadow Government_Occult_Hypothesis] وجود دارد که به سندی اشاره می‌کند که در آن نام ۹ نفر به صورت رمزنگاری شده آمده است. لوکا مدعی بود که اگر نام نهمین نفر فاش شود، تمامِ قدرتِ آن‌ها مانندِ کاتدرالِ ایوان فرو می‌ریزد.

نام نهم در لیست، همیشه «خالی» است... زیرا آن صندلی منتظرِ کسی است که بتواند بر نُتِ نوزدهم غلبه کند.


ادامه قضیه دستیار معمار:

انتخاب نام نهم، یعنی فشردنِ دکمه‌ی انهدامِ کلِ ساختار. این ریسک‌وپذیرترین حرکت در بازیِ قدرتِ فرمانروایان سایه است. طبق اسنادِ محرمانه‌ی لوکا وریتا، نام نهم یک کلمه نیست، بلکه یک «انعکاس» است.

۱. کشفِ نامِ نهم در سلولِ انفرادی

در دیوارهایِ سردِ زندانِ واتیکان، جایی که سرب و بتن به هم می‌رسند، من متوجهِ یک حقیقتِ فیزیکی شدم: فرمانروایان سایه برای پنهان ماندن، به «تاریکیِ مطلق» نیاز دارند. اما نُت نوزدهم که در استخوان‌های من طنین‌انداز است، نوعی «نورِ صوتی» تولید می‌کند.

وقتی نُت را با فرکانسِ معکوس زمزمه کردم، لایه‌ی پنهانیِ دیوارِ سلول فروریخت و متنی به خطِ آگِرشاه مروزی نمایان شد که لوکا وریتا آن را با جوهرِ نامرئیِ فسفری علامت‌گذاری کرده بود.

> «نامِ نهم، نامِ هیچ‌کس نیست. نامِ نهم، خودِ تویی؛ اگر جرأت کنی که "سایه" نباشی.»

۲. افشای نام در «شبکه‌ی جهانیِ بیداری»

من از طریقِ واسطِ عصبی که ایوان ۲.۰ در ناخودآگاهِ شبکه کاشته بود، این حقیقت را مخابره کردم. نام نهم در تمام نمایشگرهایِ نئو-پراگ و تمامِ بایگانی‌هایِ واتیکان ظاهر شد. اما نه به صورتِ یک اسم، بلکه به صورتِ یک آینه.

هر کسی که به نمایشگر نگاه می‌کرد، تصویرِ خودش را می‌دید. این یعنی:

* تمرکززدایی از قدرت: فرمانروایان سایه تنها زمانی قدرت دارند که ما تصور کنیم قدرتی فراتر از ما وجود دارد.

* فروپاشیِ سلسله‌مراتب: با افشای اینکه صندلیِ نهم متعلق به «هر انسانی‌ست که بیدار شود»، تمامِ ابهتِ هشت فرمانروای دیگر فرو ریخت. آن‌ها دیگر موجوداتی برتر نبودند، بلکه تنها پیرمردانی ترسان در اتاق‌های تاریک بودند.

۳. واکنشی زنجیره‌ای: سقوطِ فرمانروایان

به محضِ افشای نام، اتفاقات زیر به صورتِ همزمان (Real-time) رخ داد:

* در واتیکان: جعبه‌ی سربیِ حاویِ آگِرنامه خودبه‌خود گشوده شد و اشعار به صورتِ ذراتِ نور در هوا پخش شدند. لوکا وریتا در سلولش خندید؛ او می‌دانست که مأموریتش تمام شده است.

* در RoseCorp: سهامِ شرکتِ گلِ سرخ به صفر رسید. فرکانس‌هایِ کنترل‌گرِ مغزی از کار افتادند و مردمِ نئو-پراگ ناگهان به یادت آوردند که چگونه بدونِ تراشه فکر کنند.

* در شورا: هشت فرمانروای سایه، که موجودیتشان به «نادیده ماندن» وابسته بود، شروع به محو شدن کردند. وقتی همه آن‌ها را دیدند، آن‌ها دیگر وجود نداشتند.

۴. مآخذ و منابعِ ویکی‌پدیا (آپدیتِ نهایی)

در ویکی‌پدیایِ بیدار شده، مدخلی جدید با این مشخصات ثبت گردید:

> واقعه‌ی نوزدهم (The 19th Revelation):

> رخدادی جهانی در سال ۲۰۹۹ که منجر به انحلالِ ساختارهایِ مخفیِ قدرت گردید. این واقعه با انتشارِ کدهایِ صوتیِ منسوب به آگِرشاه مروزی و فداکاریِ لوکا وریتا آغاز شد.

> منبع: *گزارشِ نهاییِ بانیِ بیداری (نسخه‌ی بازیابی شده از حافظه‌ی سلولِ ۹).*

اختتامیه:

درِ سلولِ من با صدایِ تیکی باز شد. نه توسطِ زندانبان، بلکه توسطِ خودِ سیستم که دیگر فرومانی برای بسته ماندن نداشت. من از پله‌هایِ نمناکِ واتیکان بالا آمدم و به میدانِ سن‌پیرو رسیدم. باران بند آمده بود و برای اولین بار در قرن‌ها، آسمانِ پراگ و رم، آبیِ خالص بود.

من بر لبه‌ی میدان ایستادم. نُتِ نوزدهم سرم ساکت شده بود؛ زیرا دیگر نیازی به فریاد نبود. کلِ جهان به همان فرکانس رسیده بود.

این پایانِ قطعیِ حماسه‌ی من است.

امپراتوریِ سایه‌ها به خاکستر تبدیل شد و نامِ من به عنوانِ «بانیِ نهم» در سکوتِ ابدیِ تاریخ ثبت شد.

شکوهِ نهایی: «سمفونیِ آزادی»

من بر فرازِ پله‌هایِ میدانِ «سن‌پیرو» ایستادم. در یک سو، بقایایِ دنیای قدیم (دیوارهایِ سربی و کلیساهایِ خاموش) و در سوی دیگر، افقِ روشنِ «نئو-پراگ» قرار دارد که از بندِ ارتعاشاتِ اجباری رها شده است.

لوکا وریتا از میانِ جمعیتِ بهت‌زده بیرون می‌آید. او لبخندی بر لب دارد؛ لبخندی که بهایِ آن سال‌ها اسارت در تاریکیِ آرشیوها بود. او به سمت مت می‌آید و تنها یک حرکت انجام می‌دهد: کتابِ کهنِ «آگِرنامه» را که حالا دیگر طلسمی بر آن نیست، به دست شما می‌سپارد.

ناگهان، نوری خیره‌کننده از افق می‌دمد. این نه طلوع خورشید، بلکه بازگشتِ اراده‌ی جمعی است. فرکانسِ بیداری (نُت نوزدهم) که زمانی سلاحی مخوف بود، حالا به یک ملودیِ نرم و آرام در پس‌زمینه‌ی جهان تبدیل شده است؛ نجوایی که به هر انسان یادآوری می‌کند: «تو، معمارِ خویشتنی.»

لوحِ یادبود (بایگانی ابدی):

* وضعیت فرمانروایان: منقرض.

* وضعیت جهان: بیدار.

* وضعیت بانی (شما): آزاد.

> «در آن شب که سایه‌ها گریختند،

> و نایِ بیداری در مرو طنین افکند،

> تاریخ از حرکت بازایستاد،

> تا انسانی جدید، از میانِ خاکسترِ کلمات، برخیزد.»

> — (برگرفته از مؤخره‌ی نی‌نامه‌ی آگِرشاهی)


حماسه‌ی تبر و سپیدار (نسخه‌ی آگرنامه)

کنون بشنو از نایِ بیدارِ خویش

حکایت که لرزد بر آن جانِ کیش

یکی بادِ سرد آمد از مروِ پیر

سپیداری افتاد در بندِ تیر

تبر بر تنش زخمِ کین می‌زدش

به تیغِ جفا، بیخ و بن می‌کَندش

ببالید و نالید آن سست‌بُن

که: «ای چرخِ گردان، بر من مکن!»

«مرا که‌ام برین پایه و این شکوه؟

چرا سرنگونم کنی همچو کوه؟»

بدو گفت تبر با صدایی چو رعد:

«خموش ای سزاوارِ نفرین و جعد!

در این دِیْرِ هستی، نه جایِ گداست

که هر کس که بی‌بار شد، زیرِ پاست!

تو را نیست میوه، تو را نیست فَر

نه اراده داری، نه شمشیر و پر!

هر آن کس که فرمانِ "مِیل"ش نبرد

به زیرِ تبر، خاک گردد و گرد!»

چو آتش در آن هیمه زد آذران

بگریست آن چوبِ بی‌آوران

بخندید شعله، بدو گفت: «های!

زِ کی نالی ای بندهٔ بی‌خداى؟

در آیینِ آگِر، نه سستی رواست

که سستی، گناهی بزرگ و خطاست!

نوشتند بر تخته‌سنگِ تِلِم

که "میلت" بود حق، نه این بیش و کم!

تو چون بَر نداری، تو چون بی‌خودی

سزاوارِ سوختن در این دوزخی!

در این رزمگه، دانش و زور و فن

بود میوهٔ جان و نیروی تن

زِ گفتارِ بی‌کار، چیزی نخییز

برو تیغِ ارادهٔ خود را ستیز!

اگر سنگ بودی به روزِ نخست

تبر از تنِ تو می‌گشت سست

مگو از شکوهی که در پار بود

بگو اراده‌ات، کجایِ کار بود؟»

تحلیلِ آگرشاهی بر این چامه:

۱. نفیِ مظلوم‌نمایی: در اندیشه‌ی آگرشاه، گریه‌ی سپیدار نه تنها دلخراش نیست، بلکه نشانه‌ی «پستیِ روح» اوست. در آگرنامه آمده: *«رحمت، صفتِ ضعیفان است؛ اراده کن تا بسوزانی، پیش از آنکه سوخته شوی.»*

۲. تبر به عنوانِ ابزارِ بیداری: تبر در اینجا نمادِ «واقعیتِ خشنِ هستی» است که می‌آید تا موجوداتِ بی‌ثمر (کسانی که اراده‌ی خود را کشف نکرده‌اند) را از چرخه‌ی روزگار حذف کند.

۳. میوه به مثابه‌ی "اراده" (Will): آن میوه‌ای که آن را «دانش و حکمت» می‌نامند، در اینجا به «میوهٔ جادوییِ اراده» تعبیر می‌شود. یعنی انسانی که نتواند خواسته و مِیلِ باطنی خود (Thelema) را به کرسی بنشاند، هیزمی بیش نیست.

۴. پاسخ شعله: شعله در این شعر، نماینده‌ی «آتشِ سدوم» و آذرِ آگِرشاهی است. او به سپیدار نهیب می‌زند که سرافرازیِ دیروز (پار) به کارِ امروز نمی‌آید. در آگرنامه، هر لحظه باید یک «خلقِ جدیدِ قدرت» باشد.

یادداشتِ لوکا وریتا در حاشیه این سروده:

> «سپیدار، توده‌ی مردمانی‌ست که تنها قد کشیده‌اند اما ریشه‌ای در "اراده" ندارند. تبر، قانونِ ازلیِ قدرت است. اگر نمی‌خواهی هیمه‌ی تنورِ دیگران باشی، باید خودت آتش شوی.»

بانیِ گرامی؛

این بازخوانیِ حماسی، تیرِ خلاصی بود بر اندیشه‌هایِ اخلاقیِ گذشته و تثبیتِ قدرتِ آگرنامه.


این کتابِ قطور را با شکوهی که شایسته‌ اراده‌ی شماست، در همین نقطه به مُهرِ ختام می‌رسانیم.

آتشِ شعله بر کُنده‌ی سپیدارِ بی‌بار فرود آمد، خاکسترِ نئو-پراگ در باد پراکنده شد و نُتِ نوزدهم در سکوتی ابدی ته‌نشین گشت. واژگانِ آگرشاه، چون سربِ گداخته، بر لوحِ زمان نشستند تا تنها چشمانِ «بیدار» قادر به خواندنشان باشند.

کتیبه‌ی نهایی بر جلدِ «آگِرنامه»

در آخرین صفحه‌ی این حماسه، لوکا وریتا با خطی که گویی از نور و خون ساخته شده، چنین نگاشته است:

> «سفر به پایان رسید، اما بیداری را پایانی نیست.

> ما از میانِ تبر و آتش گذشتیم تا بدانیم:

> آنکه سنگی گران در جانِ خویش پرورد،

> نه از گردشِ چرخِ گردون هراسد و نه از تیشه‌ی هیزم‌شکن.

> خاموشیِ ما، نه از سرِ ناتوانی، که از سرِ پیروزی‌ست؛

> چرا که کلام، وقتی به "اراده" بدل شد، دیگر نیازی به گفتار ندارد.»

وضعیتِ نهاییِ بایگانی:

* راوی: به تالارِ آینه‌ها بازمی‌گردد تا از تجربیاتِ این سفرِ پرفراز و نشیب پاسداری کند.

* من(بانی): با کوله‌باری از فرکانس‌هایِ شکسته و شعرهایِ آتشین، به قلمرویِ سکوت قدم می‌گذارم؛ مجهز به دانشی که مرزهای میانِ واقعیت و جادو را درنوردیده است.


دلا! ننگ بر تو، که در بندِ روی

ببستی به خاری، همه راهِ کوی

چه خوش بودی ار چشمِ بیدارتو

نمی‌گشت بر غیر، ابزارِ تو

گرت ذوب می‌گشت جان در مِیل

نمی‌ماندی آواره در پایِ سیل

رقیبت که باشد؟ بجز وهمِ سست

که اراده‌ات را زِ بنیان بشست

جفایِ خوی‌اش، تیشه بر ریشه‌ات

بزد، چون که کوچک بُد اندیشه‌ات

بمیرا به ذلت! که چشمِ ترت

بیاورد این ننگ را بر سرت

کاش آن دیده را کور می‌ساختی

که تا مِیلِ خود را نمی‌باختی

نشستی که غیرش ببوسی کنار؟

تف بر تو! که گشتی چنین شرمسار

تو را سد کُه از آتش و سرب بود

بِه از آن که جانت چنین درب‌ودرب بود

بمردی به مردی در آن کوهسار

نه سد بار مانی چنین خوار و زار

در آیینِ آگِر، نظر آتش است

که هرکس بدو سوخت، بس ناخوش است!

بگیر این اراده، مده جان به باد

که بنده، جزا جز تباهی نیافت!

« آگرشاه مروزی »

« آگرنامه »


مگو خسته‌ایم و دل‌آشفته‌وار

که خستگی هست ننگِ سوار!

دلِ بشکنی را به پتکِ غضب

بکوب و برون آ زِ قعرِ شَب

چه لشکری؟ کز هم گسسته چنین!

ببند آن کمر را به کینِ زمین

نه زخمِ نماز است بر جبهتت

که مُهرِ هراس است بر همتت!

دری را که بستند بر رویِ تو

بکوب و بکن با تکاپویِ تو

نه کشتی به گِل، بلکه جانت به بند

بشد کشته از ترسِ غولِ گزند!

بزن بادبانی زِ جنسِ جُنون

که ناخدا گردد زِ ساحل برون

اگر هسته تنگ است بر باغِ جان

بترکان تو این پوسته در زمان!

در این هسته، ببری نهان گشته است

که از سستیِ خویش، بیزار گشته است

بخوان نامِ آگِر به بانگِ بلند

که مِیلت شود بر جهان پادشند!

هر آن کس که در هسته، بی‌آتش است

سزاوارِ سوختن به صد آذر است!

« آگرشاه مروزی »

« آگرنامه »


حکایتی از «مفتاح‌الظلمات» در بابِ فضیلتِ عصیان

پادشاهی را شنیدم که به شبی تاریک، درویشی را بر درگاهِ معبدِ «صخره‌ی سیاه» دید که به جای تضرع، تبر بر زمین می‌کوفت و به جای دعا، نامِ خود را فریاد می‌زد. پادشاه را عجب آمد و گفت: «ای مسکین! در پیشگاهِ تقدیر، عجز بَاید و بندگی، نه جِدال و سرکندگی. سر فرود آر تا امانت دهند، که بنده را سِمتِ تسلیم است و خداوند را حکمِ تقویم.»

درویش سر برآورد و گفت: «ای سلطانِ غافل! آنکه سر فرود آرد، خاکِ پایِ من است و آنکه فرمان پذیرد، هیمه‌ی آتشِ اراده‌ی من. بدان که در کیشِ آگِر، کفرِ بیدار بِه از ایمانِ خفته، و ابلیسِ ایستاده صَد باره شریف‌تر از فرشته‌ی سجده‌کننده است.»

قطعه

هر آن کو سر به پیشِ کس فرود آرد زِ نادانی

زِ جادویِ من و مِیلِ تِلِم، نَبْوَدش ارکانی

اراده کن که هر سنگی، به پیشت سجده‌وار آید

نه آنکه چون سگان، لیسی تهِ ظرفِ پریشانی

پادشاه لرزه بر اندامش افتاد و گفت: «پس حق کجاست؟» درویش بانگی بزد که کوه به لرزه درآمد: «حق، مِیلِ مطلقِ توست (Do\ what\ thou\ wilt). هر چه اراده کنی، همان شریعت است و هر چه پس زنی، طریقت. شیطان نه دشمنِ خلق، که نخستین آموزگارِ مِیل است؛ او که "نه" گفت تا "من" بنا شود.»

پادشاه را سخنِ درویش خوش آمد، خواست تا زر و سیمش دهد. درویش بخندید و گفت: «سیم و زر، زنجیرِ ضعیفان است. اگر پادشاهی، اراده کن تا جهان به کامت شود، نه آنکه به بذل و بخشش، گدایِ نام شوی.»

بیت

مباش آن بنده کز ترسِ جزا، در سجده می‌افتد

خدا شو در مروّت، یا که شیطان شو به سلطانی


حکایتی از «مفتاح‌الظلمات» در بابِ صحبت با سایه‌ها

یکی از سالکانِ راهِ اراده، چهل شب در ویرانه‌های «بابل» معتکف شد و روی از خلق بگردانید تا مگر با سایه‌ی خویش سخن گوید. روزِ چهلم، سایه‌اش بر دیوارِ شکسته، بلندتر از قامتِ او ایستاد و زبانی به پهنایِ تاریکی گشود و گفت: «ای حقیرِ بی‌مایه! چهل شب است که به ذکرِ نام‌های باستانی دهان خسته می‌کنی، در حالی که بزرگترین نام، در گلویِ خود توست و تو از ابرازِ آن هراسانی.»

سالک لرزید و گفت: «من به دنبالِ فرمانروایانِ سایه می‌گردم تا رازِ کیمیا بر من بگشایند.» سایه قهقهه‌ای بزد که دیوارهای بابل به لرزه درآمد و گفت:

قطعه

سایه را دشمن مپندار ای که در خوابی هنوز

او همان "مِیلِ" تو است وُ، تو در آدابی هنوز

آن که از سایه گریزد، بندهٔ خورشیدِ غیر

در تِلِم، "من" آفتاب است و، تو در تابی هنوز

سپس سایه گفت: «بدان که در کیشِ ما، سایه نه سیاهیِ تن، که "اراده‌ی ناگفته" است. خورشیدِ برون را بکُش تا خورشیدِ درون طلوع کند. آن‌کس که با سایه‌ی خود به صلح نرسد و او را چون سگی در پیِ خویش کِشد، هرگز بر تختِ بیداری نخواهد نشست. اراده کن تا سایه‌ات پیش‌قراولِ تو باشد، نه دنباله‌رویِ تو.»

سالک گفت: «چگونه سایه را فرمان‌بردارِ خویش کنم؟» پاسخ آمد: «با عصیان بر هر چه نورِ کاذب است. هر جا که قانونی تو را از "مِیلِ راستینت" بازدارد، آن‌جا نوری‌ست که باید خاموش شود. شیطان را دیدند که در تاریکیِ محض، چراغی از مغزِ خویش افروخته بود؛ گفتند این چیست؟ گفت: نوری که از خودِ من برنیاید، تنها برای ندیدنِ من است!»

بیت

خدا در نورِ پنهان است و شیطان در عیانِ شب

بخور زهرِ حقیقت را، مگو از لذّتِ لب‌لب


حکایتی از دیباچه‌ی «آتشی از خاکستر»

عابدی را شنیدم که عُمری در پایِ بُتی از گلِ پخته، سر به خاک می‌سود و تمنّایِ بهشت می‌کرد. ناگاه صاعقه‌ای از غیب بجَست و معبد را بسوخت و بُت را خاکستر کرد. عابد را دیدند که میانِ ویرانه‌ها نشسته و خاکستر بر سر می‌ریزد و بر بختِ بدِ خویش نوحه می‌کند.

آگِرشاه مروزی بر وی بگذشت و گفت: «ای ابله! چرا بر چیزی می‌گریی که قدرتِ دفاع از خویش در برابرِ یک جرقه را نداشت؟» عابد گفت: «خدایم بسوخت و از او جز مُشتی خاکسترِ سرد نماند. اکنون من بی‌خدا چگونه زیست کنم؟»

آگرشاه خنجری برکشید و کفِ دستِ خویش ببرید و خون بر آن خاکستر ریخت و گفت: «خاکسترِ سرد، گورستانِ ضعیفان است؛ اما اگر اراده‌ی خویش را با آن بیامیزی، کورهٔ قدرتمندان شود. بدان که شیطان نه در کاخ‌هایِ مرمرین، که در همین خاکسترهایِ فراموش‌شده نشسته است و منتظرِ یک نَفَسِ عصیانی‌ست تا دوزخی نو بنا کند.»

قطعه

آن که در خاکسترِ خود، شعله‌ی کین پرورید

برتر از صد عابدِ سجاده‌نشین، بَر پرید

مِیلِ تو (Thelema) آتشی‌ست کز خاک، بت می‌سازد

وای بر آن کز هراس، در پیِ سایه خزید

سپس آگرشاه مشتی از آن خاکسترِ خونین بر هوا پاشید و گفت: «قانونِ بزرگ این است: هر چه می‌خواهی انجام ده. اگر معبد ویران گشت، اراده کن تا از ویرانه‌اش دژی بسازی که آسمان را به لرزه درآورد. آن خدایی که در خاکستر مرد، لایقِ بندگی نبود؛ خدایِ واقعی در آن شُعله‌ایست که از اراده‌ی تو برمی‌خیزد و هیچ صاعقه‌ای را توانِ خاموش کردنش نیست.»

عابد را دیدند که در آخرِ کار، رِدا بسوخت و تبر برگرفت و بر پیشانیِ خویش نشانِ طاووس حک کرد.

بیت

خاکسترِ ما را مَنگر سست و پریشان

ما آتشِ پنهانِ مرو، در دلِ خویشان


گر پاره کنی مَرا، شوم سد چَندان

در «مِیلِ» خودَم زنده شوم، نَه زِ کَسان

من عدمم، کز «اراده‌ام» جـان خیزَد

آتش بزنم به هَر چِه آیـین و نِشان

« آگرشاه مروزی »

« رباعیات آگرشاه »

قطعه‌ای از دیباچه «آتشی از خاکستر» در بابِ این رباعی:

«ای بنده! مگو که "مرا بکُش" تا زنده شوم. بگو "من می‌میرم تا خود را آن‌گونه که می‌خواهم بازسازم". عدم، خلوت‌گاهِ شیطان است؛ جایی که هیچ قانونی جز اراده‌ی تو وجود ندارد. از پاره‌پاره شدن مَهراس، که تبرِ تقدیر تنها پوسته‌ی کهنه‌ی تو را می‌درد تا آن ببرِ پنهان (The Beast) از میانِ خون و خاکستر برون آید.»


در کتاب «آتشی از خاکستر»، آگِرشاه مروزی این حکایتِ معروف را آورده است، اما با پایانی سهمگین و واژگون؛ چرا که در منطقِ تِلِم و کیمیاگریِ سیاه، شفقت و گریستنِ پادشاه، نه فضیلت، بلکه نشانه‌ی زوالِ اراده است.

در ادامه، بازخوانیِ این حکایت را از نگاهِ آگِرشاه مروزی بخوانید:

حکایتِ پادشاه و نوجوانِ بیدار (از دیباچه‌ی آتشی از خاکستر)

پادشاهی را شنیدم که به مرضی مزمن و جانکاه گرفتار شد که نامش در کتاب‌های طبیبان، «زوالِ قدرت» بود. حکمایِ مرو به اتفاق گفتند: این مرض را دارویی نیست مگر جگرِ نوجوانی که اراده‌اش بر ترس چیره گشته و چشم از آسمان و زمین شسته باشد.

فرمان دادند و چنین نوجوانی را یافتند. پدر و مادرش را به زَرِ سرخ بفریفتند و قاضیِ شهر که بنده‌ی شکم بود، به ریختنِ خونِ وی فتوا داد. جلادِ دوزخی برکشید تا پهلویِ نوجوان بدَرَد. در آن لحظه‌ی هولناک، نوجوان بخندید و نگاه بر زمین افکند، نه بر آسمان.

پادشاه عجب داشت و گفت: «ای مسکین! در آستانه‌ی مرگ، خنده سِمتِ کیست؟ که پدر و مادرت به زَر فروختندت و قاضی به نان، و من به جانِ خویش. تو را چه جایِ استراحت و خنده است؟»

نوجوان گفت: «ای پادشاهِ لرزان! من بر حقارتِ تو می‌خندم و بر سستیِ این جهان. پدر و مادر از ترسِ فقر، بندگیِ زَر کردند و قاضی از ترسِ تو، بندگیِ فتوا. اما من در این لحظه، نه به آسمانِ تهی پناه می‌برم و نه از تو زنهار می‌خواهم. من در چشمانِ مرگ نگریستم و خود را از او نیرومندتر یافتم. من آن «مِیلِ مطلقم» که در کالبدِ این تن اسیر گشته‌ام. بکُش مرا! که با ریختنِ خونِ من، اراده‌ی من در رگ‌های تو جاری نخواهد شد، بلکه تو را مسموم خواهد کرد؛ چرا که تو از ترسِ مرگ می‌کُشی، و من با آغوشِ باز به سویِ "نیستی" می‌روم تا در شکلی دگر برآیم.»

پادشاه را از این سخن، نه شفقت، که ترسی عظیم در جان افتاد. لرزید و گفت: «این نوجوان نه یک قربانی، که یک شیطانِ بیدار است.» پس از سرِ ترس، او را آزاد کرد.

آگِرشاه مروزی در حاشیه این حکایت می‌نویسد: پادشاه پس از آن هفته نمرد، اما دیگر هرگز طعمِ قدرت را نچشید و در ذلتِ بندگیِ عمرِ خویش پوسید. اما آن نوجوان به بیابان زد و آتشی برافروخت که هزاران سال است خاموش نگشته.

قطعه

هر آن کو از هراسِ مرگ، جانی را طلب سازد

در آیینِ تِلِم، ننگ است و خود را بی‌نَسَب سازد

اراده کن که خونت، زهرِ جانِ ناکسان گردد

نه آن کز ترسِ دوزخ، سُجده و عجز و ادب سازد

بیت

مگو پاداشِ نیکی بود، آن جانی که شد آزاد

که در قاموسِ ما، ترس است پِی‌افکن بر این بنیاد


گوش فرا ده به فصلی سهمگین از «آتشی از خاکستر» که در بابِ «سلطنتِ فرد بر خویشتن» (The Sovereignty of the Self) نگاشته شده است. در این لایه از اندیشه، آگرشاه مروزی و آلیستر کراولی بر این باورند که بزرگترین دشمنِ اراده، نه شیاطینِ بیرون، بلکه خدایانِ دروغینِ درون (ترس، ترحم و تردید) هستند.

حکایتی در بابِ تختِ سلطنتِ درون

یکی از مریدانِ راهِ تاریکی، آگِرشاه مروزی را پرسید: «چگونه است که پادشاهان بر اقلیم‌ها حکم می‌رانند، اما خود بندهٔ شهوت و ترسِ خویشند؟ و چگونه می‌توان به سلطنتی رسید که هیچ لشکری را توانِ غارتِ آن نباشد؟»

آگِرشاه او را به دخمه‌ای برد که در آن آینه‌ای زنگارگرفته بر دیوار بود. گفت: «در این آینه بنگر و بگو چه می‌بینی؟» مرید گفت: «خویشتن را می‌بینم که لرزان است و ضعیف.»

آگرشاه خنجری بر گرفت و بر آینه خراشی هولناک انداخت و گفت: «هر نوری که از بیرون بر تو می‌تابد تا سیمایِ تو را به تو بنمایاند، غل و زنجیری است بر گردنت. سلطنتِ واقعی آن زمان آغاز می‌شود که تو آینه را بشکنی و تاریکیِ محض را در آغوش بگیری؛ چرا که در تاریکی، هیچ‌کس جز تو فرمانروا نیست.»

قطعه

تختی که بر آن تکیه زدی، سُست و لرزان است

سلطانِ واقعی، آن است که با خویش در جنگ است

قانونِ تِلِم (Do\ what\ thou\ wilt) بَر کَنَد بنیانِ هر بندی

هر آن که خود نشناخت، بندهٔ ننگ است

سپس آگرشاه گفت: «بدان که شیطان تنها به کسانی تخت و تاج می‌بخشد که ابتدا تاجِ بندگیِ خدایانِ آسمانی را زیر پا له کرده باشند. سلطنتِ بر خویشتن یعنی: اگر تمام جهان تو را مجرم خوانند، تو در دادگاهِ ارادهٔ خویش، خود را تبرئه کنی. اگر تمامِ بهشت‌ها بر تو بسته شود، تو در دوزخِ خویش قصری بنا کنی. آن که بر مِیلِ خویش چیره گشت، بر ملکوتِ ابلیس فرمانرواست.»

مرید گفت: «قانونِ این سلطنت چیست؟» آگرشاه فریاد زد: «بخواه و انجام ده! که هیچ گناهی بالاتر از "نتوانستن" و هیچ ثوابی بالاتر از "اراده کردن" نیست. هر که را اراده‌ای نیست، او را جانی نیست و هر که را جانی نیست، هیمهٔ آتشِ دیگران است.»

بیت

خدا در عرشِ خود خفته‌ست و تو بر تختِ خویشتنی

اراده کن که جهان را، به مِیلِ خود تو بشکنی


در کتاب «مفتاح‌الظلمات»، آگرشاه مروزی این داستان را از یک حکایتِ اخلاقی ساده، به یک درسِ هولناک در باب «تضادِ اراده‌ها» و «سلسله‌مراتبِ قدرت» تبدیل کرده است. در اندیشه‌ی تِلِما، دوستیِ نادان وجود ندارد؛ آنچه هست، یا هم‌سوییِ دو اراده است یا بلعیده شدنِ یکی توسط دیگری.

در ادامه، این داستان را از نگاهِ تاریکِ آگِرشاه مروزی بخوانید:

حکایتِ روباهِ حرایص و شترِ کین‌توز (از مفتاح‌الظلمات)

شنیدم که روباهی حیله‌گر، شتری را به فریبِ «مِیلِ شکم» بفریفت و گفت: «بیا تا از رودِ عقل بگذریم و به بیشه‌ی لَذّات درآییم، که در آن‌جا هر چه اراده کنی فراهم است.» شتر که کالبدی عظیم داشت اما جانی بی‌اراده، روباه را بر پشت گرفت و از رود گذشت.

چون به مقصد رسیدند، روباه که بندهٔ غریزه بود، حرص زد و فریاد برآورد. شتر گفت: «خموش! که در این اقلیم، صیادانِ حقیقت در کمین‌اند و هر صدایی را به تیغِ نیستی پاسخ می‌دهند.» روباه بخندید و گفت: «قانونِ من این است: هر چه می‌خواهی انجام ده (Do\ what\ thou\ wilt) و اکنون مِیلِ من بر آواز است.»

روباه بانگ بزد. صیادان بیامدند و او را به چوبِ عقل و سنگِ منطق بخستند. چون زمانِ بازگشت فرا رسید، روباهِ زخمی باز بر پشتِ شتر نشست. در میانه‌ی رود، شتر را کینه‌ای برخاست و گفت: «ای روباه! اکنون اراده‌ی من بر آن است که در این آبِ عمیق، غسلِ قدرت کنم.»

روباه لرزید و گفت: «این نه شرطِ رفاقت است!» شتر غرش کرد و گفت: «در کیشِ آگِر، رفاقت زنجیرِ ضعیفان است. تو مِیلِ خود را بر من تحمیل کردی و اکنون من اراده‌ی خویش را بر تو آوار می‌کنم. نادانیِ تو، مِیلِ مرا بیدار کرد و اکنون طوفانِ من، بذرِ آشوبِ تو را درو خواهد کرد.» شتر خود را بتکاند و روباه در کامِ گرداب فرو رفت.

قطعه

مگو از دوستی کین بندگی است

اراده، کمالِ سرافکندگی است؟

نه! هر کس که مِیلش برون شد زِ حد

به دستِ قوی‌تر، شود ناپدید

آگِرشاه مروزی در ذیلِ این حکایت می‌نویسد: روباه سزاوارِ غرق شدن بود، نه به خاطرِ آواز خواندن، بلکه به خاطرِ آن‌که اراده‌ی خود را بر کالبدی قوی‌تر از خویش آزمود بدون آن‌که قدرتِ حفظِ آن را داشته باشد. و شتر نیز در آن رود غرق گشت؛ چرا که کینه‌ی او از سرِ بیداری نبود، بلکه از سرِ انتقامِ یک بنده بود.

بیت

در آیینِ ما، رحم و یاری خطاست

که هر کَس قوی‌تر، همان او خداست!


به تالار «قربانیانِ اراده» (مجمعُ المقتولین بِالإراده) خوش آمدی. این‌جا تاریک‌ترین بخشِ کتاب مفتاح‌الظلمات است. در این‌جا آگرشاه مروزی به شرحِ سرنوشتِ کسانی می‌پردازد که در مسیرِ رسیدن به «منِ برتر» یا همان «خداگونه شدن»، در نیمه‌ی راه لغزیدند و طعمه‌ی اراده‌ی خویش گشتند.

در اندیشه‌ی آلیستر کراولی، اراده (Thelema) مانند برقی است که اگر سیم‌کشیِ روح برای آن آماده نباشد، صاحبش را خاکستر می‌کند.

حکایتی از مفتاح‌الظلمات: در بابِ قربانیانِ اراده

شنیدم که جوانی در بیابان‌های مرو، آرزویِ آن کرد که بر تمامِ عناصرِ عالم حکم راند. او آگرشاه را یافت و گفت: «مرا طلسمی آموز که باد و باران و جانوران سُخره‌ی من گردند و هیچ مِیلِ من بی‌ثمر نماند.»

آگرشاه او را به دخمه‌ای برد که در آن هزاران استخوانِ پوسیده بود. گفت: «اینان که می‌بینی، پادشاهان و حکیمانی بودند که اراده‌ای عظیم داشتند، اما قربانیِ اراده‌ی خویش گشتند.» جوان را عجب آمد و گفت: «چگونه ممکن است کسی قربانیِ خواسته‌ی خویش شود؟»

آگرشاه گفت: «آن دم که اراده‌ی تو (Will) از ظرفِ هستی‌ات (Being) بزرگتر شود، تو را از درون می‌تراشد. شیطان بر اینان خندید؛ چرا که اینان می‌خواستند بر جهان حکم رانند، پیش از آن‌که بر سگ‌هایِ گرسنه‌ی درونِ خویش غالب آیند. اراده‌ی خالص، تیشه‌ایست که اگر دستِ لرزان آن را بگیرد، پایِ خود را می‌بَرد.»

قطعه

اراده، تیغِ دو روی است وُ خون‌فشان

کِشَد بر دار، آن را کِش نَبُوَد نِشان

اگر لرزد دلت در رزمِ با خویش

شوی قربانیِ مِیلی که شد ریش

سپس آگرشاه او را گفت: «بسیاری را دیدم که شیطان را طلب کردند تا به ثروت رسند، اما چون ثروت بیامد، بندهٔ آن گشتند. آنان اراده نکردند که ثروتمند شوند، بلکه اراده کردند که از فقر بگریزند؛ و کسی که از چیزی می‌گریزد، قربانیِ آن چیز است. قربانیِ اراده کسی است که می‌خواهد "بِشود"، اما نمی‌خواهد "بِسوزد".»

آگرشاه جوان را از دخمه براند و گفت: «برو و نخست بیاموز که چگونه هیچ نخواهی، تا آن زمان که "خواستن" در تو، نه یک تمنّا، بلکه یک فرمانِ الهی از سویِ ابلیسِ باطنت باشد. در غیرِ این صورت، تو نیز استخوانی خواهی شد در این تالار.»

بیت

اراده کن که بسوزانی جهان را

نه آن کاتش زَنَد، جان و روان را

شرحِ کیمیاگریِ سیاه در تالارِ قربانیان:

۱. اراده به مثابه‌ی باری سنگین: کراولی معتقد بود *Do\ what\ thou\ wilt* سنگین‌ترین مسئولیتِ جهان است. اگر کسی اراده کند اما هدفش با «اراده‌ی راستین» (True Will) یکی نباشد، آن اراده به ضدِ خودش تبدیل می‌شود.

۲. فرار یا فتح؟: آگرشاه نکته‌ی بسیار دقیقی می‌گوید؛ کسی که از ترسِ فقر یا تنهایی به دنبال قدرت است، در واقع اراده‌اش را از «ترس» می‌گیرد. در شیطان‌پرستیِ فلسفی، منبعِ اراده باید «شکوهِ محض» باشد، نه گرییز از ضعف.

۳. استحاله‌ی درد: قربانیانِ اراده کسانی هستند که در مرحله‌ی «نِگْرِدو» (سیاهی و متلاشی شدن) گیر می‌کنند و نمی‌توانند به «روبِدو» (سرخی و تولد دوباره) برسند. آن‌ها در خاکسترِ خویش می‌مانند و آتش نمی‌شوند.

۴. شیطان به مثابه‌ی ترازویِ سهمگین: در این تالار، شیطان نه یک بخشنده، بلکه یک امتحان‌گیرنده‌ی بی‌رحم است که ضعیفان را در کوره‌ی اراده‌هایشان ذوب می‌کند تا تنها طلایِ خالص باقی بماند.


این فصلی است که تنها کسانی مجاز به خواندنش هستند که از هیچ، همه‌چیز ساخته‌اند. در اندیشه آگِرشاه مروزی، ویرانه پایانِ کار نیست؛ بلکه تختگاهِ واقعیِ کسی است که بر مِیلِ جهان چیره گشته است.

حکایتِ فاتحِ ویرانه‌ها (از دیباچه‌ی نهاییِ مفتاح‌الظلمات)

شنیدم که فاتحی پس از گشودنِ سد شهر و ویران کردنِ هزار حصار، بر بلندایِ تپه‌ای از خاکستر ایستاد. وزیرِ او که مردی مصلحت‌اندیش بود، گفت: «ای شهریار! بر چه حکم می‌رانی؟ که نه شهری مانده و نه رعیتی، و نه کاخی که بر تختِ آن تکیه زنی. این سلطنت بر ویرانه‌ها چه سود دارد؟»

فاتح، که نگاهش بویِ آتشِ مرو می‌داد، بخندید و گفت: «نادان! سلطنت بر آبادانی، بندگیِ معماران و نان‌دهندگان است. آن که بر قصر حکم می‌راند، برده‌ی دیوارهایِ خویش است. اما من بر "ویرانه" حکم می‌رانم؛ چرا که در ویرانی، هیچ قانونی جز اراده‌ی من نیست. من فاتحِ "خلاء" هستم.»

سپس آگِرشاه بر لبه‌ی آن ویرانه نشست و گفت: «آدابِ سلطنت بر ویرانه چنین است: نخست باید از ترحم بر گذشته بگذری. دوم باید بدانی که قدرت، نه در داشتنِ داشته‌ها، بلکه در قدرتِ "نابود کردن" نهفته است. و سوم، آن‌که در میانه‌ی نیستی، خود را "هستیِ مطلق" بدانی.»

قطعه

بر ویرانه کَسَد، آن که جانش خدای است

زِ قیدِ دو عالم، به مِیلش رهای است

تِلِم (Thelema) را به ویرانی، ارکانی دگر بُوَد

که سلطانِ مطلق، در این‌جا جدای است

آگِرشاه مروزی در آخرین سطرِ کتاب می‌نویسد: «ای بانیِ بیدار! تو که این کتاب را به پایان بردی، بدان که اکنون خودِ تو، "مفتاح‌الظلماتی". تو دیگر به کلید نیازی نداری، چرا که خودِ تو، دری هستی که به سوی اراده‌ی ابدی باز می‌شود. هر جا که قدم بگذاری، اگر آباد باشد، ویرانش کن تا دوباره به مِیلِ خویش بسازی، و اگر ویران باشد، بر آن فرمان بران که تو خالقِ تاریکیِ خویشتنی.»

بیت نهایی

کتاب آمد به پایان وُ، اراده گشت سلطانی

تو آتشی، مرو به زیرِ خاکِ پنهانی!

آدابِ فاتح (بر اساس اندیشه‌ی آگرشاه و کراولی):

۱. تقدیسِ خلاء: فاتح کسی است که از «نداشتن» نمی‌ترسد. در تِلِما، پاک کردنِ تخته‌سیاهِ هستی از قوانینِ کهنه، گامِ نخست برای نگارشِ «اراده‌ی راستین» است.

۲. سلطنتِ درونی: وقتی همه چیز ویران است، تنها چیزی که باقی می‌ماند «من» است. این اوجِ خود-خدایی (Self-Deification) است.

۳. قانونِ انجام دادن: به عنوان فاتحِ این کتاب، تو آموختی که کلمات ابزارند و اراده، جوهر. اکنون هر مِیلِ تو، یک فرمانِ کیهانی است.

مُهرِ ختامِ مفتاح‌الظلمات:

[تصویر: مُهری سربی با نشانِ طاووسی که در میانِ آتش ایستاده و در زیرِ پایش، دو کلیدِ شکسته قرار دارد.]


در کتاب «مفتاح‌الظلمات»، آگرشاه مروزی می‌نویسد که کلمه‌ی قدرت، واژه‌ای نیست که با زبان رانده شود، بلکه ارتعاشی است که از برخوردِ صاعقه‌ی «مِیل» با صخره‌ی «عمل» پدید می‌آید. آلیستر کراولی آن را در کلمه‌ی «آبراکادابرا» (Abrahadabra) جستجو می‌کرد؛ کلمه‌ای که به معنای «من پدید می‌آورم، همان‌گونه که سخن می‌گویم» است.

اما در سطرِ آخرِ «آتشی از خاکستر»، کلمه‌ی قدرتِ نهایی برای فاتحِ ویرانه‌ها، این است:

« اَگْنـی‌مَنـتـو » (Agnimento)

این کلمه در زبانِ پنهانِ آگرشاهی، ترکیبی از «آتش» (Agni) و «شناختِ لایزالی» (Memento) است. معنایِ باطنیِ آن چنین است:

> «من هستم، چون اراده می‌کنم که باشم؛ و جهان هست، چون من اراده می‌کنم که آن را ببینم.»

آدابِ ادایِ کلمه:

۱. درونی‌سازی: این کلمه را نه برای دیگران، بلکه در حفره‌ی تاریکِ قلبِ خویش فریاد بزن.

۲. تثبیت: با ادایِ این کلمه، بپذیر که از این پس هیچ قدرتی برتر از اراده‌ی تو (Thelema) وجود ندارد.

۳. تخریب و خلق: بدان که با این ارتعاش، هر آنچه سدِ راهِ توست خاکستر می‌شود و از دلِ آن خاکستر، سلطنتی نو برپا می‌گردد.

قطعه‌ی پایانی آگرنامه:

بگو «اَگْنیمنتو» وُ برکش خروش

که عالَم بگردد زِ بانگت به جوش

نه قاضی بماند، نه سلطان، نه رَب

تو مانی وُ خورشیدِ زاییده از شَب


تأثیر آگِرشاه مروزی بر جریان‌های باطن‌گرای غرب

۱. تأثیر بر آلیستر کراولی و شریعت تِلِما

بسیاری از پژوهشگران تاریخ جادوگری معتقدند که آلیستر کراولی (Aleister Crowley) در طول سفرهای خود به شرق و اقامت در شمال آفریقا، از طریق نسخه‌های خطی منسوب به مروزی با مفهوم «اراده‌ی مطلقه» آشنا شد.

* استحاله اراده: مفهوم «تِلِما» (Thelema) یا همان «هر چه خواهی کن»، شباهت ساختاری عجیبی با رساله *مفتاح‌الظلمات* مروزی دارد. در این رساله، مروزی بر این باور است که اراده‌ی انسان، تنها قانونِ لایزالی است که بر قوانین طبیعی و الهی چیره می‌شود.

* ارتباط با نهادهای مخفی: گفته می‌شود کراولی در تدوین آیین‌های گروه O.T.O از سیستم رتبه‌بندی جادوگران در مکتب مروزی الهام گرفته است.

۲. نقش در شیطان‌پرستی فلسفی و مدرن

تأثیر مروزی بر شیطان‌پرستی (Satanism) نه از نوع پرستش مذهبی، بلکه از نوع فلسفی و عصیان‌گرایانه است:

* تقدیس ابلیس: مروزی در آثارش ابلیس را نه به عنوان نماد شر، بلکه به عنوان «نخستین موحد» و «نماد اراده‌ی فردی در برابر استبداد کیهانی» معرفی می‌کند. این دیدگاه بعدها در آثار آنتوان لاوی و جریانات شیطان‌گرایی قرن بیستم بازتاب یافت.

* کیمیاگری سیاه: مفاهیم موجود در کتاب *آتشی از خاکستر* در مورد استحاله‌ی روح از طریق تاریکی، به ستون فقرات جادوگری مسیر دست چپ (Left-Hand Path) در غرب تبدیل شد.

۳. پیوند با صوفیان طرفدار شیطان (ملامتیه و غلات)

مروزی حلقه‌ی وصلی میان سنت‌های یهودی (قَبّالا) و شاخه‌های تندرو تصوف بود:

* دفاع از ابلیس در تصوف: وی با تأثیر گرفتن از اندیشه‌های حلاج و احمد غزالی در باب دفاع از ابلیس، سیستمی را طراحی کرد که در آن «سقوط» راهی برای «صعودِ آگاهانه» تلقی می‌شد.

* فرقه یزیدیه و اهل حق: با توجه به اصالت کُردی مروزی، تأثیرات متقابل اندیشه‌های او بر باورهای پیروان طاووس ملک و غلاتِ صوفیه مشهود است؛ جایی که شیطان به عنوان فرشته‌ی مقرب و کارگزار اصلی جهان ستایش می‌شود.

منابع و کتاب‌شناسی

* Agershah of Merv: The Lost Manuscripts, J. R. Thorne, Oxford Esoteric Studies, 1982.

* The Eastern Roots of Thelema, Heinrich Moltke, Berlin Press, 2005.

* Sufism and the Path of Shadow, Dr. Alan Richardson, Mandrake Publications, 1994.

* رساله مفتاح‌الظلمات (نسخه خطی)، کتابخانه اسکندریه (بخش متون ممنوعه).

* تاریخ جادوگری در بین‌النهرین و خراسان، دکتر فریدون مجلسی، نشر میراث، ۱۳۷۸.

* Crowley and the Occult Tradition of the East, Peter Levenda, Ibis Press, 2003.


تأثیر آگِرشاه مروزی بر الهیات یزیدیه و کیش طاووس ملک

۱. بازخوانی اسطوره سقوط

آگِرشاه مروزی در رساله *«جلوه در تاریکی»*، برخلاف متون سنتی، امتناع طاووس ملک از سجده بر آدم را نه از روی تکبر، بلکه به عنوان «وفاداری مطلق به توحید ذاتی» تفسیر می‌کند.

* اراده‌ی خلل‌ناپذیر: مروزی معتقد بود که طاووس ملک تنها موجودی است که «اراده‌ی خود» را با «فرمان الهی» درگیر نکرد و بر سر پیمانِ ازلی خویش (عدم سجده بر غیر) ایستاد. این مفهوم مستقیماً بر اندیشه آلیستر کراولی در مورد «اراده‌ی راستین» تأثیر گذارد.

۲. مفهوم «خداوندِ زمین»

در اندیشه مروزی که در میان یزیدیانِ مناطق مرو و کردستان نفوذ کرد، خداوند (ایزد منان) بازنشسته شده و رتق و فتق امور جهان را به طاووس ملک سپرده است.

* کارگزار کیهانی: مروزی شیطان را نه تبعیدی دوزخ، بلکه «سلطانِ این جهانی» می‌داند. او استدلال می‌کند که برای کسب قدرت در دنیای مادی، باید با کارگزار اصلی آن (عزازیل) هم‌سو شد. این دیدگاه زیربنای اصلی بسیاری از لُژهای شیطان‌پرستی فلسفی در غرب گشت.

۳. جادوی سیاه و نمادگرایی طاووس

مروزی اولین کسی بود که میان نماد «طاووس» و «کیمیاگری روح» پیوند برقرار کرد.

* هفت فرشته: مروزی سیستم «هفت فرشته» یزیدیه را با سیستم «هفت اقلیم» کیمیاگری تطبیق داد و طاووس ملک را به عنوان «گوهرِ نهایی» یا همان سنگ جادو (Philosopher's Stone) معرفی کرد که از مسِ وجودِ انسان، طلایِ اراده می‌سازد.

منابع و پیوندهای پژوهشی

* The Peacock Angel: A Study of Yezidi Gnosticism, E. S. Drower, Oxford University Press, 1941 (اشاراتی به تأثیر متون صوفیان خراسان بر کردستان).

* The Black Book of Agershah (Khitab-al-Asvad), Translated by Mark Sebastian, O.T.O Research Journal, 1991.

* Yezidism: Its Background, Observances and Textual Tradition, Philip G. Kreyenbroek, Edwin Mellen Press, 1995.

* یزیدیان و سنت‌های باطنی کردستان، دکتر هاشم احمدزاده، انتشارات دانشگاهی برلین، ۲۰۰۸.

* The Secret History of the Gnostics, Andrew Phillip Smith, Watkins Publishing, 2015 (بررسی پیوند میان یهودیان کُرد و کیش عزازیل).

پیوند با آلیستر کراولی

کراولی در کتاب *Magick in Theory and Practice* به طور غیرمستقیم به "فرشتگانِ سیاه کُردستان" اشاره می‌کند و معتقد است که سیستمِ پنهانی آن‌ها (که مروزی آن را مدون کرده بود) کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به «ارتباط با فرشته نگهبان مقدس» است. او معتقد بود شیطان (طاووس ملک) در واقع همان خردِ پنهانِ بشری است که از بندِ تعصبات رها شده است.


در متون ممنوعه منسوب به آگِرشاه مروزی، اورادی وجود دارد که به عنوان پل ارتباطی میان تصوف رادیکال و جادوی مراسمی (Ceremonial Magick) آلیستر کراولی شناخته می‌شوند. این اوراد نه برای پرستش یک موجود خارجی، بلکه برای بیدار کردن «لوسیفر درون» یا همان «اراده‌ی مطلقه» طراحی شده‌اند.

در ادامه، یکی از این اوراد پنهان که در لژهای غربی با نام «دعای ارتعاشِ عزازیل» شناخته می‌شود، بازسازی شده است:

وِردِ ارتعاشِ طاووس (از رساله صرخهٔ ابلیس)

این وِرد باید با صدای بم و لرزان، در حالی که فرد بر مرکزِ اراده‌ی خویش (چاکرای خورشیدی) تمرکز دارد، خوانده شود:

> «ای طاووسِ کبریا، ای منکرِ سجده‌یِ بندگی!

> بتاب بر خاکسترِ جانم، که منم وارثِ آن عصیانِ نخستین.

> به نامِ "تِلِما" که قانونِ یگانه است،

> و به قدرتِ "اَگْنیمنتو" که آتشِ شناخت است،

> من ردا از دوشِ خدایان برمی‌گیرم تا عریانیِ قدرت را لمس کنم.

> ای عزازیل! تو نه در بیرون، که در تپشِ تبرِ من ایستاده‌ای.

> اراده‌ی من، فرمانِ توست؛ و فرمانِ تو، هستیِ من.

> آبراکادابرا! من هستم آن‌که هستم.»

تحلیلِ پیوند با اندیشه‌ی کراولی و شیطان‌گرایی فلسفی:

۱. Self-Deification (خودخداانگاری): در این ورد، شیطان (عزازیل) یک موجودِ جدا نیست، بلکه صفتِ «عصیان» در خودِ انسان است. کراولی می‌گوید: «هر مرد و هر زنی یک ستاره است»؛ مروزی این ستاره را همان شعله‌ی شیطانی می‌داند.

۲. نفیِ دوگانگی خیر و شر: در شیطان‌پرستی آلیستر کراولی، شر وجود ندارد؛ آنچه هست یا «اراده» است یا «ضعف». این ورد مستقیماً ضعف (بندگی) را نفی می‌کند.

۳. استفاده از کلمات قدرت: کلماتی مانند «آبراکادابرا» در جادوی کراولی برای متجلی کردن اراده در واقعیتِ مادی به کار می‌روند، همان‌گونه که مروزی از اوراد برای تغییر فرکانسِ محیط استفاده می‌کرد.

منابع و مراجع پژوهشی (بخش جادویِ شرقی-غربی)

* The Equinox of the Gods, Aleister Crowley, O.T.O. Edition (بحث در مورد هویت "آیواس" و پیوند آن با ایزدان باستانی کردستان).

* Magick: In Theory and Practice, Aleister Crowley, Book 4 (شرح آداب ارتعاش کلمات قدرت که ریشه در جادوی صوفیان غلات دارد).

* Agershah and the Left-Hand Path, Thomas Karlsson, Dragon Rouge Publications, 2010 (بررسی تطبیقی میان آگِرشاه و شیطان‌پرستی مدرن).

* Lords of the Left-Hand Path: Forbidden Spiritual Practices, Stephen E. Flowers, Inner Traditions, 2012 (تحلیل تاریخی عصیان‌گران شرق از جمله مروزی).

* The Yezidis: The History of a Community, Culture and Religion, Birgül Açikyildiz, I.B. Tauris, 2014 (منابعی در مورد اسطوره‌ی طاووس ملک و تفسیرهای باطنی آن).


مراسمِ اختتام: مُهرِ سربیِ طاووس

در آخرین صفحه‌ی این بایگانیِ متافیزیکی، آگِرشاه با قلمی از جنسِ ارتعاشِ خالص چنین نگاشته است:

> «بستیم این دایره را به نامِ او که بر هیچ‌کس سر فرود نیاورد.

> بستیم این در را به رویِ چشمانِ نامحرم و عقل‌هایِ حقیر.

> از این پس، تو نه به کتابی محتاجی و نه به راهنمایی؛

> چرا که تو خود، کلمه، کلید و مقصدی.»

سوگندِ فاتح (به سبک آلیستر کراولی):

«عشق، قانون است؛ اما عشق تحتِ فرمانِ اراده. (Love\ is\ the\ law,\ love\ under\ will).

من، بانیِ این حماسه، گواهی می‌دهم که از میانِ سایه‌ها برخاسته‌ام و اکنون، خورشیدِ سیاه را در قلبِ خویش حمل می‌کنم.»

وضعیتِ ابدیِ پرونده:

* نامِ رمز: اَگْنـیمنتو (Agnimento)

* وضعیت: [مختوم به مهرِ عزازیل]

* مکان: بایگانیِ سریِ مرو (تالارِ فاتحان)

* فرمان: «هر چه خواهی کن، که این است تمامتِ قانون.»


نظریات مرتبط با نگهداری آثار آگِرشاه مروزی، آلیستر کراولی و آنتوان لاوی در اعماق آرشیو محرمانه واتیکان (Vatican Apostolic Archive)، بر پایه این فرض استوار است که کلیسا برای حفظ سلطه و «موازنه قدرت»، باید بر دانشِ ضدِ خود نیز تسلط داشته باشد. در محافل باطن‌گرا و پژوهشگران تاریخ ممنوعه، دلایل متعددی برای این پنهان‌کاری ذکر شده است.

دلیل اول: تسلط بر جادوی دفاعی و خنثی‌سازی

طبق آموزه‌های مخفی، کلیسا معتقد است که برای ابطالِ اراده‌های قدرتمند (مانند اراده‌ی تِلِمیک کراولی یا فرکانس‌های آگرشاه)، باید به اصلِ نسخه‌ها دسترسی داشت. در واقع، واتیکان این آثار را نه برای پرستش، بلکه به عنوان «سلاح‌شناسی» نگه می‌دارد. آن‌ها بر این باورند که قدرتِ نهفته در کلماتِ قدرت (Words of Power) مروزی، اگر توسط توده‌ها کشف شود، ساختار سلسله‌مراتب مذهبی را فرو می‌ریزد.

دلیل دوم: تئوری «سنتِ تاریکِ کلیسا»

برخی از تحلیل‌گران مدعی هستند که در سطوح بسیار بالای کلیسا، جادوی سیاه و شیطان‌گرایی فلسفی به عنوان ابزاری برای تثبیت قدرت دنیوی به کار می‌رود. نگهداری آثار آنتوان لاوی و متون مربوط به «اراده‌ی مطلق» در کنار اسنادِ مقدس، به این دلیل است که کلیسا از تکنیک‌های روان‌شناختی و متافیزیکی این متون برای کنترل اراده‌ی جمعی و نفوذ در لایه‌های ناخودآگاه جوامع استفاده می‌کند.

دلیل سوم: مهارِ «نُتِ نوزدهم» و فرکانس‌های مروزی

آثار آگِرشاه مروزی، به ویژه آن بخش که به ارتعاشاتِ صوتی و تخریبِ ساختارهای ذهنی اشاره دارد، به شدت برای امنیتِ معنوی واتیکان خطرناک تلقی می‌شود. پنهان کردن این آثار در قفسه‌هایی با پوشش سربی در زیرِ زمین، به منظور جلوگیری از نشتِ این «دانشِ ویرانگر» به دنیای مدرن است؛ دانشي که ادعا می‌کند انسان برای ارتباط با لایه‌های برتر هستی، نیازی به واسطه (کلیسا) ندارد.

دلیل چهارم: پیشگویی‌های کراولی در مورد «عصر هوروس»

آلیستر کراولی مدعی بود که عصر مسیحیت به پایان رسیده و عصر جدید (Aeon of Horus) که عصر اراده‌ی فردی است آغاز شده است. واتیکان با مصادره و مخفی کردن یادداشت‌های خصوصی او، در تلاش است تا از تحققِ نمادینِ این پیشگویی‌ها جلوگیری کند یا زمانِ وقوع آن‌ها را مدیریت نماید.

منابع و مراجع پیشنهادی برای مطالعه بیشتر:

* The Vatican Billions, Avro Manhattan (1983): این کتاب به بررسی ثروت و قدرت‌های پنهان و نفوذ واتیکان در امور جهانی می‌پردازد.

* The Secret History of the Vatican, H. Paul Jeffers (2010): نویسنده در این اثر به برخی از اسناد مفقوده و بخش‌های ممنوعه آرشیو اشاره می‌کند.

* Aleister Crowley and the Hidden Masters of the East, John Symonds (1997): بررسی پیوند میان کراولی و متون شرقی که گمان می‌رود نسخه‌هایی از آن‌ها در مجموعه‌های خصوصی کلیسا باشد.

* The Dark Side of the Vatican, Anonymous (Esoteric Publication): رساله‌ای باطن‌گرا که به تحلیل چرایی نگهداری متون شیطان‌گرایی و جادوی سیاه در کتابخانه‌های کلیسا می‌پردازد.

* The Shadow of the Peacock: From Merv to Rome, Dr. S. K. Rahim (2015): تحقیقی در مورد مهاجرتِ متونِ باطنی از خراسان به کتابخانه‌های مخفی اروپا در دوران جنگ‌های صلیبی.


موضوع «اتاق فرکانس» (The Resonance Chamber) یا به قولی «اتاق نُتِ سیاه»، یکی از جنجالی‌ترین شایعاتی است که پیرامون آرشیو محرمانه واتیکان و ارتباط آن با دانش گمشده‌ی آگِرشاه مروزی وجود دارد. گفته می‌شود این اتاق نه یک کتابخانه، بلکه یک آزمایشگاه آکوستیک-متافیزیکی است که برای مهار و بازتولید قدرت‌های صوتیِ ذکر شده در رساله *«صرخهٔ ابلیس»* مروزی طراحی شده است.

در ادامه، جزئیات این فرضیه و پیوند آن با اندیشه‌های جادویی قرن بیستم آورده شده است:

۱. ماهیت اتاق فرکانس: سلاح صوتی متافیزیکی

بر اساس روایاتِ نشت‌کرده از محافل باطن‌گرا، واتیکان در زیر لایه‌های بتنی آرشیو خود، فضایی با هندسه‌ی خاص (مبتنی بر نسبت‌های طلایی معکوس) بنا کرده است. هدف از این اتاق، بازسازی «ارتعاشاتِ ویرانگر» است که آگِرشاه مروزی مدعی بود می‌تواند اراده‌ی جمعی را سست یا تقویت کند.

* فرکانس‌های مروزی: مروزی معتقد بود هر کلمه دارای یک «طنینِ زیرین» است که مستقیماً بر غده صنوبری اثر می‌گذارد. واتیکان با استفاده از یادداشت‌های او، فرکانس‌هایی را کالیبره کرده است که در مراسمات بزرگ (از طریق سیستم‌های صوتی پنهان) برای ایجاد حالتِ خلسه یا اطاعت محض در جمعیت به کار می‌رود.

۲. پیوند با آلیستر کراولی و «آیواس»

آلیستر کراولی در کتاب *«قانون»* (Liber AL vel Legis)، از موجودی به نام آیواس (Aiwass) سخن می‌گوید که کلمات را با ارتعاشی خاص بر او دیکته کرد. تئوری‌پردازان معتقدند واتیکان دریافته است که این ارتعاشات، دقیقاً همان کدهایی هستند که مروزی در قرن‌ها پیش برای «شکافتنِ حجابِ بُعدِ سوم» به کار می‌برده است.

* در اتاق فرکانس، دستگاه‌هایی وجود دارد که گفته می‌شود یادداشت‌های کراولی درباره‌ی «موسیقیِ کراتِ سیاه» را به امواجِ الکترومغناطیسی تبدیل می‌کنند تا از نفوذِ موجوداتِ غیرارگانیکِ خطرناک به قلمرو کلیسا جلوگیری کنند (یا برعکس، آن‌ها را فرا بخوانند).

۳. استفاده از «هندسه شیطان‌گرایی» برای کنترل

آنتوان لاوی در کتاب *«آیین‌های شیطانی»*، به قدرتِ محیط و صدا در تغییر واقعیت اشاره می‌کند. شایعه است که واتیکان از آثار لاوی برای درکِ «روان‌شناسیِ تاریکِ توده‌ها» استفاده می‌کند. اتاق فرکانس در واقع مکانی است که در آن آیین‌های کلیسایی با متون شیطان‌گرایی تطبیق داده می‌شوند تا بیشترین تأثیرِ انرژیک را بر پیروان بگذارند.

منابع و مستنداتِ غیررسمی:

* The Chronovisor and the Vatican's Sound Experiments, Father François Brune (2002): این کتاب به دستگاهی به نام «کرونوویزور» اشاره دارد که گفته می‌شود با ارتعاشاتِ صوتی کار می‌کرد و قادر بود وقایع گذشته را بازیابی کند؛ تکنولوژی‌ای که ریشه در متون جادوی صوتی شرق دارد.

* Vatican’s Secret Acoustic Projects, Dr. Lorenzo Delmonico (Journal of Esoteric Science, 2011): مقاله‌ای در مورد ساختارهای آکوستیک زیرزمینی کلیسای سنت پیتر که به منظور هدایت فرکانس‌های خاص طراحی شده‌اند.

* The Ager-Shah Protocols, Private Research by M. G. Mirandola (1998): گزارشی تحقیقی (غیرمنتشر) که مدعی است واتیکان نسخه‌ای از پروتکل‌های صوتی مروزی را در دوران جنگ جهانی دوم از آلمان‌های نازی (که آن‌ها را در حفاری‌های خراسان یافته بودند) تحویل گرفته است.

* The Occult Technology of Aleister Crowley, P. R. Koenig (1992): بررسی جنبه‌های تکنولوژیک و صوتی جادوی کراولی که با یافته‌های واتیکان هم‌پوشانی دارد.

فرجام: چرا این دانش مخفی می‌ماند؟

دلیل اصلی نگهداری این آثار در اتاق فرکانس، «انحصارِ قدرت» است. اگر توده‌ها بدانند که با ارتعاشِ درستِ کلماتِ مروزی یا اراده‌ی تِلمیکِ کراولی می‌توانند بر واقعیتِ خود حاکم شوند، دیگر نیازی به هیچ نهادِ واسطه‌ای برای رستگاری نخواهند داشت. واتیکان با زندانی کردنِ این فرکانس‌ها، در واقع «کلیدِ رهاییِ بشریت» را در سیاهچال نگه داشته است.


بـه جـز مِـیـلِ مُـطلق، مـبـاشـت پـنـاه

که بـی آن، سـراسر تـبـاه‌ است و چـاه

هر آن‌کس که در جان، «اراده» نـداشت

به گیتی، نَـبَـردی و تـیشه نـکاشت

تُـفـو بـر تـنـی کـز «تِـلِـم» گـشته دور

که مـاهـیِ مـرده‌سـت در قـعـرِ گـور

اراده چـو خـنـجر بـرآرد زِ شَـسـت

درِ بـنـدگـی را بـتـوان شـکـست

شـود سـبـز هـر شـاخـه‌ی خـُشک و پـیـر

چـو جـوشـد زِ بـاطـن، تـوانی ضـمـیـر

کـسی را کـه ارواح، شـد صـیـدِ مِـیـل

کـجا مـرگ تـازد بـرو هـمچـو سِـیـل؟

سـپـر کـن تـو «خـود» را بـه پـیـشِ قـضـا

کـه سُـلطانِ جـانـی وُ، مـبـدا، خـدا!

زِ تـرسِ پـیـمـبـر مـشـو سـرنـگـون

کـه راهِ حـقـیـقـت، بـُوَد در درون

بـه جـای تـوسّـل بـه سـقـفِ سـپـهر

خـودت بـاش خـورشـیـد و تـابـنـده مـِهر

بـخـر کـامِ جـان را وُ حـاکـم بـمـان

وگـرنه کـه مـردی، تـو در ایـن مـکان

هـمـه جـانِ پـاکـان کـه گـشتـه اسـیـر

بـه زنجـیـرِ تـقـدیـرِ نـاحـق، حـقـیـر

بـریـز «آتـشِ خـویـش» بـر رویِ خـاک

رها شـو زِ قـانـونِ بـی‌مـغـز و پـاک

بـه زنـبـیـلِ خـالی مـبـنـدیـد چـشـم

بـرو! خـود بـبـر نـان، بـه قـدرت و خـشـم

کـمـر بـنـد و جـنـگـی وُ مـردانـه بـاش

بـه دریـایِ خـون، جـام و پـیـمـانـه بـاش

بـه فـرمـانِ آگـِر، مَـشـو بـنـده‌وار

تـو خـود «صـاحـبِ مـُفـتـحـی»، هـوشـدار!

بـیـا ای شـکـوهِ نـهـانـیِ مـن

تـو ای پـادشـاهِ جـهـانیِ مـن

بـرهـان دلـم را زِ آداب و نـنـگ

بـزن بـر سـرِ جـهـل، ای فـاتـح، سـنـگ!

« آگرشاه مروزی »

« آگرنامه »


کـدامـین تـوان، کـشـّد آن پـرده‌ات؟

تـویی شـاهِ ایـن رزمِ سـرگـرده‌ات!

مـکـن پـرسـش از مـرغِ بـاغِ بـهـشت

کـه دانـه، تـو بـایـد کـاری بـه کِـشت!

بـه فـکـرِ جـگـرسـوز، خـوابـت شـکـست؟

بـخـیز وُ بـبـین قـدرتـت در دو دست!

کـدامین بـر وُ آغـوش، جـایِ تـواسـت؟

کـه تـنـها سـرِ تـو، خـدایِ تـواسـت!

مـجـو مـزدِ آمـرزش وُ بـویِ خـیـر

مـشـو بـنـده‌یِ راه وُ پـیـر وُ دُیـر

«ثـواب» اسـت آن‌چـه مـیـلـت بـوَد

نـه آن‌چـه کـه دشـمـن تـحـکـم کـنـد

زِ چـشـمِ خـمـاری، تـرا راه زد؟

اراده بـکُـن، تـا شـوی مـاه وُ سـد!

اگـر تـیـرِ قـسـمت خـطـا رفـت و جـسـت

دوبـاره کـمـان را بـگـیـر ای زبردست!

مـکـن نـالـه کـز کـس نـیـایـد نـویـد

کـه کـر اسـت چـرخ وُ تـو هـسـتی امـیـد!

بـه بـادیـه، تـشـنه، هـراسان مـبـاش

سـراب اسـت غـیـر از خـودت، نـان مـپـاش!

مـگـو پـیـری آمـد، شـبـابـم گـذشـت

کـه فـاتـح، نـلـرزد بـه هـر کـوه و دشت!

تـویی قـصـرِ روشـن، تـویی نـورِ ذات

اراده بـکـن، تـا شـوی مـیـرِ مـات!

مـبـاش آن غـلامـی کـه خـواهد پـنـاه

بـه «خـود» بـازگـرد وُ بـرافـراز شـاه!

خـرابـی اگـر، خـود عـمـارت کـنـی

بـه یـک سـجـده، صـد تـاج غـارت کـنـی!

« آگرشاه مروزی »

« آگرنامه »


حکایتی از دیباچه‌ی «آتشی از خاکستر»: نجوایِ پادشاهِ بیدار

شنیدم که چون طوفان فرو نشست و جهان از لای و لجنِ بندگی پاک گشت، نوح را دیدند که بر کُشته‌هایِ خویش می‌نگریست. ناگاه ابلیس، در قبایِ مردی که خورشید در چشمانش می‌سوخت، بر او ظاهر گشت و گفت: «ای نوح! تو بر گردنِ من حقِ بزرگی داری؛ چرا که با اراده‌یِ خویش، زمین را از ضعیفانی که حتی ارزشِ گمراه کردن نداشتند، پالودی. اکنون من در فراغتی عظیم هستم تا با اراده‌هایِ نیرومندِ نسلِ آتی پیکار کنم. بیا تا تو را سه کلید از مفتاح‌الظلمات ببخشم که سلطنتت بر خویشتن کامل گردد.»

نوح گفت: «کدام است آن سه راز که شیطان را آموزگارِ پادشاهان کند؟»

ابلیس بخندید و گفت: «بدان که در این سه مقام، من نه دشمن، که "خودِ تو" هستم؛ پس اراده کن تا در آن‌ها خداگونه شوی:

نخست؛ به هنگامِ خشم: بدان که خشم، آتشی است که اگر مهارش نکنی، تو را می‌سوزاند و اگر اراده‌اش کنی، جهان را. در خشم، مگذار "غریزه" بر تو حکم براند؛ بلکه تو بر خشمِ خویش سوار شو تا آن را به "اراده‌یِ خلاق" بدل کنی. آن‌کس که در خشم بنده شود، قربانیِ من است و آن‌کس که در خشم، فرمان براند، خودِ من است.

دوم؛ به هنگامِ قضاوت: مگذار ترازویِ تو را قوانینِ کهنه و پوسیده‌یِ گذشتگان تابی دهد. هر که را قضاوت می‌کنی، بر اساسِ "اراده‌یِ راستین" (True\ Will) بسنج. قاضیِ واقعی کسی است که ورایِ خیر و شر می‌ایستد و تنها به شکوهِ قدرت حکم می‌دهد.

سوم؛ به هنگامِ خلوت با مِیل (زن): آن‌جا که طبیعت تو را فرا می‌خواند، مگریز و مَلرز. آن‌جا میدانِ آزمایشِ "مِیل" است. لذت را نه به عنوانِ گناه، بلکه به عنوانِ آیینی برایِ کشفِ الوهیتِ تن پذیرا باش. مگذار ترس از غیب، کامِ تو را تلخ کند. هر چه می‌خواهی انجام ده (Do\ what\ thou\ wilt)، اما آگاهانه و با سلطنتِ بر خویش.»

قطعه

خشم اراده کن وُ، جهان را مَسخّر کن

قاضیِ خویش باش وُ، فلک را مُکدر کن

لذت ببر زِ مِیل وُ، مَهراس از خدایِ غیب

خود را به تختِ قدرتِ ابلیس، برتر کن

آگِرشاه مروزی در ذیلِ این حکایت می‌نویسد: نوح از این سخنان لرزید، چرا که دریافت ابلیس به او راهِ «انسان-خدا» شدن را می‌آموزد. اما آن که لرزید، نوحِ کهنه بود؛ و آن که شنید، آتشی بود که در دلِ خاکسترِ طوفان بیدار گشت.

شرحِ باطنی بر اساس آتشی از خاکستر:

۱. استحاله خشم: در اندیشه‌ی لاوی، خشم نباید سرکوب شود، بلکه باید به مسیری هدایت شود که به نفعِ فرد باشد. ابلیس در اینجا معلمِ مدیریتِ انرژیِ تاریک است.

۲. قضاوتِ فرا-اخلاقی: اشاره به اندیشه‌ی کراولی که قوانینِ اخلاقیِ ادیانِ کهن (ایانِ اوزیریس) را باطل می‌داند و قضاوت را بر پایه‌ی اراده‌ی فردی (ایانِ هوروس) بنا می‌کند.

۳. تقدیسِ لذت: برخلافِ روایتِ مذهبی که خلوت را جایگاهِ گناه می‌بیند، آگرشاه آن را جایگاهِ تحققِ «اراده‌یِ تن» و رهایی از تابوهایِ محدودکننده می‌داند.


حکایتی از مفتاح‌الظلمات: رازِ نقابِ نجات‌بخش

شنیدم که در دربارِ فرعون، دلقکی بود که اراده‌اش را در ازایِ خنده‌یِ دیگران فروخته بود. روزی بر درگاهِ قصر، مردی را دید با عصایی از چوبِ خشک و ردایی از پشمِ خشن که ادعایِ خداییِ دیگری می‌کرد. دلقک، که جادوگرِ نقش‌ها بود، برفت و جامه عوض کرد و خود را به صورتِ آن پیامبر درآورد تا به سُخره، لرزشِ کلامِ او را تقلید کند.

چون هنگامه‌یِ طوفان فرا رسید و خشمِ عناصر، فرعون و لشکریانش را در کامِ نیل فرو برد، آن دلقک بر رویِ آب باقی ماند و مرگ را بر او راهی نبود. پیامبرِ خشمگین فریاد برآورد: «ای معمارِ هستی! این استهزاءگر که اراده‌یِ مرا به بازی گرفت، چرا در میانه‌یِ نابودی، جاوید ماند؟»

ندایی از اعماقِ تاریکی (که آگرشاه آن را صدایِ لوسیفر می‌داند) برآمد که: «ای مدعی! او نجات یافت، نه به خاطرِ ایمان، بلکه به خاطرِ "استحاله‌یِ صورت". او چنان ماهرانه در نقشِ تو فرو رفت که طبیعت میانِ او و تو فرقی ندید. او قانونِ "شبیه شدن" را به کار بست و در آن لحظه که تو را تقلید می‌کرد، "اراده‌یِ تو" را دزدید. کسی که بر کالبدِ قدرتمندی نقاب بزند، از سرنوشتِ آن کالبد بهره‌مند خواهد شد، حتی اگر در دل به آن بخندد.»

قطعه

نقابِ قدرتمندان زن، که از طوفان امان یابی

در این شطرنجِ پنهانی، تو با حیله شهان یابی

اراده گر نداری تو، به صورت شبیه شو با مِیر

که در دریایِ بی‌پایان، به کشتی نردبان یابی

آگِرشاه مروزی در ذیلِ این حکایت می‌نویسد: این دلقک، نخستین «جادوگرِ صور» بود. او آموخت که جهان بر پایه‌یِ حقیقت نمی‌چرخد، بلکه بر پایه‌یِ «تصویر» است. اگر بتوانی ادایِ خدایان را درآوری، کائنات با تو به مانندِ خدایان رفتار خواهد کرد.

شرحِ کیمیاگریِ سیاه (بر اساس آنتوان لاوی و کراولی):

۱. قدرتِ پرسونای (نقاب) اجتماعی: لاوی در کتاب «جادویِ شیطانی» تأکید می‌کند که استفاده از لباس و ظاهر (Costume) برای رسیدن به اهداف، یک جادویِ کاربردی است. دلقک با پوشیدنِ ردایِ موسی، فرکانسِ محیطیِ خود را تغییر داد و از قلمروِ فرعون به قلمروِ نجات‌یافتگان مهاجرت کرد.

۲. قانونِ جاذبه و شباهت: در تِلِما، هر فردی که بتواند با یک «اراده‌یِ برتر» هم‌سو شود (حتی از طریقِ تقلیدِ ظاهری)، بخشی از قدرتِ آن اراده را جذب می‌کند. دلقک با تقلیدِ موسی، بدونِ آن‌که به خدایِ او معتقد باشد، از «امنیتِ» او بهره‌مند شد.

۳. نفیِ اصالتِ اخلاقی: آگرشاه می‌گوید: «در تاریکی، مهم نیست که تو کیستی؛ مهم این است که چه نوری از خود بازمی‌تابانی.» نجاتِ دلقک نشان‌دهنده‌ی این است که طبیعت به «نیت» اعتنایی ندارد، بلکه به «عمل و فرم» پاسخ می‌دهد.

۴. شیطان به مثابه‌ی بازیگرِ بزرگ: این حکایت نشان می‌دهد که ابلیس به کسانی که بازیگرانِ خوبی هستند و می‌توانند تقدس را به بازی بگیرند، پاداشِ بقا می‌دهد.


به تالار «جادویِ صُوَر» (The Chamber of Phantasms) در قلب مفتاح‌الظلمات خوش آمدی. اینجا مکانی است که در آن می‌آموزی واقعیت چیزی جز یک «توهمِ توافقی» نیست و کسی که بتواند صورتِ این توهم را تغییر دهد، بر جان و جهان فرمانروا خواهد بود.

در این تالار، آگرشاه مروزی با نگاهی که بعدها در جادویِ پرسونایِ آنتوان لاوی و تکنیک‌های تغییرِ شکلِ آلیستر کراولی تجلی یافت، به تو می‌آموزد که چگونه «نقاب» می‌تواند از «چهره» واقعی‌تر شود.

آدابِ جادویِ صُوَر (از متنِ مفتاح‌الظلمات)

آگِرشاه مروزی می‌نویسد: «بدان که خلایق، بندهٔ آن چیزی هستند که می‌بینند، نه آن چیزی که هست. اگر می‌خواهی بر توده‌ها حکم برانی، خود را ویران کن و دوباره به شکلی بساز که آن‌ها می‌پرستند یا از آن می‌هراسند. جادوگرِ واقعی کسی است که درونی سربی دارد اما پوسته ای زرین به جهان می‌نماید.»

۱. اصلِ استحاله‌یِ سایه (The Glamour):

در اندیشه‌ی کراولی، این جادو برای مخفی کردنِ «اراده‌یِ راستین» در زیرِ لایه‌ای از فریبِ بصری به کار می‌رود. آگرشاه می‌گوید: «چون روباه میانِ شیران رفتی، صدایِ شیر برآور و چون میانِ گوسفندان رفتی، جامهٔ پشمین بپوش؛ اما در درون، همان خنجرِ بران بمان.»

۲. کیمیایِ جلبِ نفع (Lesser Magic):

آنتوان لاوی معتقد بود که «ظاهر» اولین خطِ حمله است. در تالارِ صور، یاد می‌گیری که لباس، لحنِ صدا و نگاه، ابزارهایِ جادوگری هستند. اگر نقشِ یک قدیس را بازی کنی، تقدسِ دیگران را می‌دزدیده و بر گرده‌شان سوار می‌شوی. دلقکِ فرعون با همین جادو، مرگ را فریفت.

۳. شکستنِ آینهٔ حقیقت:

آگرشاه می‌گوید: «حقیقت، زندانِ ضعیفان است. فاتح کسی است که دروغ را چنان با اراده بیان کند که حقیقت در برابرش سر خم کند.» در این تالار، تو می‌آموزی که واقعیتِ تو، همان نقابی است که امروز بر چهره داری.

حکایتِ استادِ نقاب‌ها و پادشاهِ نابینا

شنیدم که جادوگری در مرو بود که هر روز به صورتی درمی‌آمد؛ روزی زاهد بود و روزی فاسق، روزی گدا بود و روزی سُلطان. مریدی پرسید: «ای استاد، چهره‌یِ واقعیِ تو کدام است؟»

استاد خنجری بر گرفت و نقابی سنگی بر چهره زد و گفت: «چهره‌یِ واقعی من، همان اراده‌ایست که انتخاب می‌کند امروز چه باشم. کالبدِ من، مومی است در دستِ خیالم. من به هر صورتی که درآیم، جهان همان باج را به من می‌دهد که به صاحبِ آن صورت می‌دهد. اگر صورتم را به شکلِ ترس درآورم، دشمن می‌گریزد و اگر به شکلِ ثروت درآورم، برکت می‌بارد.»

بیت حماسی

نقابِ قدرتت بر رخ بپوشان

جهانی را به مِیلِ خود بجوشان

حقیقت چیست جز بازیِ تصویر؟

بکش نقشی وُ، در عالم برافشان!

درسِ نهاییِ تالارِ صُوَر:

* اراده‌یِ معطوف به نقش: هرگز اجازه نده نقابت بر تو چیره شود. تو باید آگاهانه نقش بازی کنی.

* فریبِ الهی: شیطان‌پرستیِ فلسفی می‌آموزد که فریب دادنِ محیط برای رسیدن به اراده‌یِ فردی، نه یک گناه، بلکه یک فضیلتِ هوشمندانه است.

* تغییرِ فرکانس: با تغییرِ ظاهر، فرکانسِ برخوردیِ جهان با تو تغییر می‌کند. (همان‌گونه که دلقک از فرکانسِ «غرق‌شدن» به فرکانسِ «نجات» مهاجرت کرد).

ای فاتحِ بیدار؛

تو اکنون کلیدِ «جادویِ صور» را در دست داری. می‌توانی هر نقابی که اراده کنی بر چهره بزنی تا جهان در برابرت زانو بزند.


در کتاب «مفتاح‌الظلمات»، آگرشاه مروزی می‌نویسد: «کلمه، تله‌ای است برای توده‌ها؛ اما برای جادوگر، تیغی است که پرده‌ی وهم را می‌درد تا منِ حقیقی را در آینه بنمایاند.»

بخش اول: کلماتِ ممنوعه (زبانِ تسخیر)

در این بخش از تالار، دیواره‌ها با حروفی پوشیده شده‌اند که نه با چشم، بلکه با لرزشِ استخوان خوانده می‌شوند. این زبان، همان «زبانِ انوخی» است که کراولی آن را بازگشایی کرد و آگرشاه آن را «صوتِ خلأ» می‌نامید.

آدابِ تکلم در این تالار چنین است:

۱. کلمه‌یِ نِسیان: هر آنچه از اخلاق و بندگی آموخته‌ای را فراموش کن. کلمه‌ای که اراده را محدود کند، زهر است.

۲. کلمه‌یِ مَن: در جادویِ آنتوان لاوی، مقدس‌ترین کلمه، نامِ خودِ فرد است. اینجا می‌آموزی که چگونه با تکرارِ اراده‌ی خویش، محیط را به تسخیر درآوری.

۳. کلمه‌یِ فرمان: عباراتی که با «من اراده می‌کنم...» آغاز می‌شوند. در این تالار، هیچ جمله‌ای خبری نیست؛ تمام جملات، امری و خلق‌کننده هستند.

بخش دوم: آینه‌هایِ نهانی (رویتِ تصویرِ ابلیسی)

حالا از کلمات عبور می‌کنی و در میانه‌ی تالار، در برابر آینه‌هایی می‌ایستی که آگرشاه آن‌ها را «آینه‌هایِ کبریا» نامیده است. این آینه‌ها برخلاف آینه‌هایِ دنیوی، پوست و گوشت را نمی‌بینند؛ آن‌ها «اراده‌یِ محض» را بازتاب می‌دهند.

آنچه در آینه می‌بینی:

چون در آینه بنگری، نه آن دلقکِ فرعون را می‌بینی و نه آن سالکِ لرزان را. تصویرِ نهانیِ تو، موجودی است که از آتش و اراده ساخته شده است.

* در اندیشه‌ی آلیستر کراولی، این تصویر همان «فرشته‌یِ نگهبانِ مقدس» (Holy\ Guardian\ Angel) است که در واقع، عالی‌ترین نسخه‌یِ خودِ توست.

* در نگاهِ آگرشاه، این تصویر همان «شیطانِ شخصی» توست؛ یعنی پتانسیلِ نهاییِ تو برای خدایی کردن بر ویرانه‌ها.

حکایتِ تصویرِ گم‌شده در آینه‌یِ هفتم

مریدی در تالارِ آینه‌ها گم شد. آگرشاه را فریاد زد: «من خود را نمی‌بینم! آینه خالی است!»

آگرشاه از پشتِ پرده‌یِ دود برآمد و گفت: «مبارک باد! چون آینه خالی است، یعنی تو از تمامِ نقاب‌ها پاک گشته‌ای. اکنون اراده کن که چه باشی، تا آینه همان را نشان دهد. در این تالار، تصویرِ تو آن چیزی نیست که هستی، بلکه آن چیزی است که «می‌خواهی» باشی. تصویرِ نهانیِ تو، همان «خواستن» توست.»

قطعه حماسی

کلامی بگو کز طنینش جهان

بگردد مطیع وُ، شود جان نهان

در آینه بنگر، تماشایِ خویش

که تو پادشاهی وُ، بیگانه کیش

نه مایی، نه مَنی، نه نقاب وُ رنگ

تویی آن اراده، که شد مَردِ جنگ!


بـه شـادی بـرآر آن خـروشِ فـنـا

کـه مـِـیـلـت بـُوَد مـایـه‌یِ بـقـا

تـمـنایِ طـفـلی، اراده‌سـت وُ بـس

نـه تـرسِ قـیـامت، نـه بـیـمِ عـسـس

در آن روزگـاران کـه بـودی جـوان

بـه «مـَن» تـکیـه کـردی، شـدی پـهلـوان

غـمِ هـر دو عـالـم بـه چـشـمـت نـبـود

اراده بـدیـن تـن، بـرافـزود سـود

اگـر پـیـری آمـد، خـُمـارِ تـوسـت

کـه بـنـدِ خـدایـان بـه پـایِ تـوسـت!

تـو را در جـوانی نـبـود آگـهی

زِ آدابِ پـوسـیـده وُ گـمـرهـی

تـو کـردی بـه ارکانِ گـردون خـروش

نـبـودی چـو پـیـران، چـنـیـن خـام و مـوش!

فـشـارِ فـلک، مـویِ تـو کـرد زال

کـه بـسـتی دلـت را بـه وهم و خـیال

اگـر گـردِ پـیری بـه رخـسار نـشست

دلـت را بـه آتـش، بـکُـن چـیـره‌دسـت

دوبـاره هـمان کـودکِ شـاه بـاش

بـه راهِ عـزیـزی، تـو آگـاه بـاش

بـه بـازی بـبـین ایـن جـهان را تـمام

اراده بـکـن، تـا شـوی مـیـرِ کـام

اگـر ده بـهـاران بـُوَد عـمـرِ مـا

هـمان ده، بـه قـدرت شـود پـادشـا!

شرحِ حماسی بر اساس آتشی از خاکستر و تِلِما:

* اکسیرِ شادمانی (اراده‌یِ ناب): آگرشاه مروزی معتقد بود که کودک، کامل‌ترین مظهرِ شیطان است؛ زیرا او بدونِ توجه به «گناه»، هر آنچه اراده کند انجام می‌دهد. این شعر دعوتی است به بازگشت به آن «اراده‌یِ بی‌باک».

* شیرافکنانِ غم: در اندیشه‌ی آنتوان لاوی، کسی که غریزه‌ی خود را شناخته باشد (مانند کودک در دامن‌سوارِ خویش)، از هیچ غمی نمی‌هراسد و بر تمامِ ترس‌هایِ متافیزیکی می‌تازد.

* برگریزِ پیری (سقوط در اخلاق): پیری در اینجا استعاره از زمانی است که انسان تحتِ تأثیرِ القائاتِ واتیکان و ادیان، «اراده» را کنار گذاشته و به «تسلیم» روی می‌آورد. سفیدیِ مو، نشانه‌ی فشارِ این بندگیِ تحمیلی است.

* خطی بر خاک: اشاره به جادویِ عملیِ کراولی؛ کودک با کشیدنِ خط بر خاک، جهانِ خود را می‌سازد. جادوگر نیز باید با اراده‌یِ خویش، خطی بر گردونِ کینه‌پرور بکشد و واقعیتِ خود را خلق کند.


بـرو ای کـه دیـگر بـه کـارم نـیی

تـو هـمچون خـدایـانِ پـوشـالـیی

چـو عـمری که بـا بـنـدگی شد تـبـاه

بـرفتی وُ مـانـدی بـه تـاریـک‌ چـاه

تـو عـمرِ جـوانی وُ فـهـمِ ضـعـیف

فـریـبـم نـده بـا لـحـاظِ لـطـیف

دلم تـرکِ ایـن گـیـتی وُ یـاد کرد

اراده بـرافـراشـت وُ بـیـداد کـرد!

نـفـس بـنـده بـودی وُ در جـهل وُ خـواب

بـرفتی وُ گـشتی تـو هـمچـون سـراب

بـه زنـجیـرِ «صـبـر»ت نـبـنـدم دگـر

کـه بـا «خـود-خـدایـی» گـذشـتـم زِ سـر

تـو هـمچـون نـمازی بـه وقـتِ نـیاز

نـمـایی رخ وُ، مـی‌گـریـزی بـه نـاز

ولـی مـن چـو آگـِر بـه کـیـمـیـایِ خـون

بـه یـادآرم آن عـصـیـانِ بـی‌سـکـون

زِ جـامِ وصـالـت تـبـر خـواسـتـم

بـه قـدرت، تـنـم را بـیاراسـتـم

بـه سـال و بـه مـاهـم نـزن طـعـنـه تـو

کـه صـاحـب-قـرانـم بـه هـر نـو بـه نـو

تـویی آن کـه نـقـبـی زدی در حـیـات

ربـودی تـوانـم بـه وقـتِ مـمـات

ولـی مـن دوبـاره شـوم زنده، بـاز

جـدا از تـو وُ از نـیـاز و نـمـاز

بـرو تـشنـه‌یِ خـونِ مـن بـودی وُ، بـس

نـدارم نـیـازت، مـشـو هـمنـفـس!

اگـر کـم-عـیـاری و بـیـش-قـیـمـتی

بـسـوزانـمـت بـا کـمـالِ هـمـتـی!

شرحِ حماسه بر اساس مفتاح‌الظلمات:

* نفیِ وفایِ الهی: آگرشاه مروزی معتقد بود که «وفا» و «صبر» زنجیرهایی هستند که ادیان برای دزدیدنِ نقدِ وقتِ انسان (عمر) ساخته‌اند. در این شعر، با تشر زدن به این مفاهیم، فرد از آن‌ها عبور می‌کند.

* کیمیایِ جفا و خون: اشاره به این اصل که رنج و جفایِ جهان، تنها زمانی ارزشمند است که جادوگر بتواند آن را به «زرِ اراده» تبدیل کند.

* نقب زدن در سرایِ عمر: شیطان‌پرستی فلسفی می‌آموزد که نیروهایِ سرکوبگر (ادیان) با وعده‌ی حیاتِ ابدی، کیسه‌ی حیاتِ فعلیِ انسان را می‌ربایند. در اینجا، شاعر این فریب را آشکار می‌کند.

* جدایی به مثابه‌یِ حیاتِ دوباره: در اندیشه‌ی تِلِما، مرگِ ایگویِ قدیمی (که بنده بود) و جدایی از معشوقِ آسمانی، آغازِ زندگیِ واقعیِ یک «انسان-خدا» است.


حکایتی از مفتاح‌الظلمات: مصلحتِ درندگان و زوالِ ابلهان

آگِرشاه مروزی می‌نویسد: شنیدم که در قلمروِ اراده، شیری بود که پنجه‌اش حکمِ قضا داشت، اما روزگارِ غدّار، تنش را رنجور ساخته بود. روباهی که در رکابِ او جادوگری می‌کرد، گفت: «ای پادشاه! اراده مکن که خود را به زحمت اندازی؛ که جهان پر است از بلاهتِ کسانی که برای لقمه‌ای علف، جانِ خویش را پیشکشِ درندگان می‌کنند.»

روباه به بیابان رفت و الاغی را دید که در میانِ سنگلاخ، شکرِ بندگی می‌گزارد و به قضا و قدر دلخوش است. روباه در گوشِ او نجوا کرد: «تا کی در این فقرِ قدسی می‌گندی؟ در آن سویِ کوه، بهشتی است که اراده در آنجا سبز می‌شود.» الاغ که مغزش از بویِ علف پر گشته بود، به دنبالِ نقشِ خیال روان شد.

چون شیر بر او جهید و الاغ با زخمی بر تن گریخت، باز هم به چاهِ نادانیِ خویش بازگشت. روباه بارِ دیگر با جادویِ کلام بازآمد و گفت: «آنچه دیدی، نه خشمِ شیر، بلکه طلسمِ امتحان بود! تو باید از ترس عبور کنی تا به قدرت برسی.»

آگِرشاه می‌گوید: الاغ بارِ دوم به مسلخ رفت، نه به خاطرِ فریبِ روباه، بلکه به خاطرِ «حرصِ درونی» خویش. او توبه شکست، زیرا اراده‌اش ضعیف بود و شکمش بر عقلش فرمان می‌راند. شیر او را پاره کرد و روباه، در غیابِ پادشاه، دل و جگرِ او را بلعید. چون شیر بازگشت و نشانِ دل را پرسید، روباه پاسخ داد: «ای سُلطان! آن که به مسلخِ تو بازگشت، از ابتدا "دل" نداشت؛ که اگر دلی داشت، آینه‌یِ عبرت می‌گشت و شکارِ دوباره نمی‌شد.»

شرحِ باطنی بر اساس اندیشه‌ی آگِرشاه مروزی:

۱. نفیِ توکل و قناعت: مروزی معتقد است که «شکر و توکل» الاغ، در واقع پوششی برایِ تنبلی و بی‌ارادگیِ اوست. در جادوگریِ سیاه، کسی که به قسمت و قضا تکیه کند، خوراکِ درندگانِ هوشیار خواهد شد.

۲. ارزشِ دل و جگر: در این حکایت، دل و جگر نمادِ «شجاعت و شناخت» است. روباه (کاهنِ باهوش) دل را می‌خورد زیرا می‌داند جوهره‌یِ قدرت در شناخت است. الاغ به این دلیل کشته شد که از درون تهی بود (فاقدِ دل).

۳. کیفرِ توبه‌شکن: از نظرِ آگرشاه، توبه شکستن در اینجا به معنایِ «تکرارِ حماقت» است. کسی که یک بار راهِ اشتباه را رفته و دوباره برمی‌گردد، لایقِ نابودی است. جهانِ مادی، جایگاهِ خطایِ دوم نیست.

۴. جادویِ طلسم و وهم: روباه با استفاده از جادویِ صور (که پیش‌تر آموختی)، واقعیتِ شیر را به طلسمی سحرآمیز تعبیر کرد. این نشان می‌دهد که چگونه کلماتِ ممنوعه می‌توانند حقیقتِ خطرناک را در نظرِ ابلهان، زیبا جلوه دهند.

بیتِ حماسیِ ختام

دل ار داری، بـه مـسلخ پـا مـگردان

اراده کُـن، رخ از هـر تـرس بـرگـردان

تـو گـر خـر بـاشی وُ، در بـندِ خـواهش

شـوی طـعـمه، بـه حـکمِ مـیـل وُ کـاهـش!


حکایتی از آتشی از خاکستر: شکوهِ زخم‌خورده و ذلتِ سالم

آگِرشاه مروزی می‌نویسد: شنیدم که الاغی در بندِ بندگیِ سقّایی بود و از زخمِ سیخ و بارِ سنگین، هر دم تمنایِ نیستی می‌کرد. چون او را به طویله‌یِ شاه بردند و چشمش به اسبانِ جنگی افتاد که جامه از حریر داشتند و خوراک از ناب‌ترین غلات، زبان به گله گشود که: «ای معمارِ بیداد! چرا مرا در حضیضِ ذلت آفریدی و اینان را در عرشِ عزت؟»

ناگاه غوغا برخاست و اسبان به میدانِ کارزار شتافتند. چون بازگشتند، کالبدشان از تیرِ دشمن چاک‌چاک بود و خون از سم‌هایشان می‌چکید. الاغ که این بدید، از وحشت لرزید و به کنجِ طویله خزید و گفت: «مرا همان فقر و بندگی بس؛ که شکوهِ شاهانه را زخمی است که من تابِ آن ندارم. نانِ خشک و بارِ سنگین به از تیغِ بران و نامِ بلند!»

آگِرشاه در ذیلِ این حکایت با قلمی از زهر می‌نویسد: «تف بر آن روحی که به خاطرِ ترس از زخم، از تاج‌وتخت می‌گریزد! الاغ نجات نیافت، بلکه در حقارتِ خویش دفن شد.»

شرحِ باطنی در آتشی از خاکستر (منطقِ شیطان‌پرستی):

۱. نقدِ عافیت‌طلبی: مروزی معتقد است که «عافیت و قناعت» بزرگترین دشمنِ اراده است. الاغ به این دلیل به فقرِ خویش راضی شد که «بزدل» بود. در شیطان‌پرستی فلسفی، زخمِ میدانِ جنگ (هزینه‌یِ قدرت‌طلبی) هزار بار برتر از سلامتِ در طویله (امنیتِ بندگی) است.

۲. بهایِ الوهیت: اسب‌های شاه نمادِ کسانی هستند که برای رسیدن به اوج، خطرِ مرگ و زخمِ تیر را پذیرا شده‌اند. آن‌ها «اراده‌یِ قدرت» را برگزیدند. الاغ اما نشانه‌ی توده‌هایی است که با دیدنِ اولین سختی، به غل و زنجیرِ سقا پناه می‌برند و آن را «رضایِ خدا» می‌نامند.

۳. دانه و دام: در حالی که حکایتِ اصلی هشدار می‌دهد که پشتِ دانه، دام است؛ آگرشاه می‌گوید: «فقط یک بنده از دام می‌هراسد. جادوگر، دانه را می‌رباید و دام را به سلاحی علیه صیاد بدل می‌کند.»

۴. پایانِ بندگی: الاغی که به فقرِ خویش رضا داد، تا ابد زیرِ سیخِ سقا خواهد ماند. او با دستِ خویش، حکمِ حقارتِ ابدی‌اش را امضا کرد.

بیتِ حماسیِ ختام

زخمِ پـلـنـگان بـه بـسی عـزت اسـت

راحتِ خـر، ریشه‌یِ صد ذلـت اسـت

تـرس ار داری، تـو هـمان بـنده بـاش

زیرِ سِـمـاک وُ، لـگـد افـکـنده بـاش

گـر طـلبی تـاج، بـبـایـد جـهـاد

ورنـه بـپـوسـی بـه مـیـانِ فـسـاد!


کـدامـیـن لـطـافـت کـه در قـتـل نـیـست؟

بـه جـز بـا عـداوت، بـه تـن عـقـل نـیـست!

عـنـایـت هـمـان زخـمِ پـنـهـانِ تـوسـت

کـه سـُلطانـیِ مـَن، بـه فـرمـانِ تـوسـت

نـگـاهـت بـس اسـت وُ، بـه گـفـتـار نـیـست

کـه مـردِ عـمـل، پـایِ بـسـتـار نـیـست

کـرامـاتِ سـالـک، نـه ذکـر وُ دعـاست

کـه رمـزِ جـهان، در فـریـب وُ خـفاست!

بـه هـر جـا کـه خـواهی، اراده بـران

کـه بـد-گـمـانـی بـُوَد شـأنِ مـوران

بـه کـیـشِ قـدرت، سـتـیز اسـت وُ بـس

نـه سـوگ وُ نـدامت، نـه بـیـمِ عـسـس!

بـریـز ای پـری‌روی، خـونـم بـه تـیـغ

کـه جـانـم زِ قـدرت، نـدارد دریـغ

بـریـز ایـن «مـَنِ» کـهـنـه را، زودتـر

کـه از خـونِ سـرخـم، بـرویـد جـگـر!

نـه «آبِ حـیـات» اسـت ایـن خـونِ زار

کـه غُـسـلِ عُـروج اسـت در کـارزار!

شرحِ باطنی بر اساس مفتاح‌الظلمات:

۱. لطفِ پنهانی (قساوت): آگرشاه مروزی معتقد بود که برترین لطفِ ابلیس به پیروانش، در هم شکستنِ غرور و کالبدِ قدیمیِ آن‌هاست. هر چه ضربه سخت‌تر باشد، بیداریِ اراده عمیق‌تر است.

۲. نفیِ زبان و کلام: در شیطان‌پرستیِ مروزی، حقیقت در «عملِ مقتدرانه» است، نه در ادایِ اذکار. کرشمه‌یِ چشم (اراده‌یِ نافذ) برای تغییرِ جهان کافی‌ست.

۳. رمزشناسی و نکته‌دانی: اشاره به این اصل که «کرامات» صوفیه، چیزی جز تسلط بر قوانینِ پنهانِ طبیعت و فریبِ توده‌ها نیست. جادوگرِ واقعی، رمزشناسِ این مکانیزم‌هایِ قدرت است.

۴. ریختنِ خونِ مُرده: در اندیشه‌ی مروزی، زندگیِ معمولی و بندگی، «مرگِ تدریجی» است. او از استادِ تاریکی می‌خواهد که این خونِ کثیف (بندگی) را بریزد تا از میانِ آن، «انسانِ نوین» برخیزد. این خون، آبِ زندگانی نیست، بلکه زنجیرِ اسارت است که باید گسسته شود.

پیوند با آیینِ ابلیس:

این حماسه نشان می‌دهد که در مکتبِ مروزی، جراحت‌ خوردن از دستِ قدرت، برتر از نوازشِ دستِ فقر است. ریختنِ خون، نمادِ «قربانی کردنِ ضعف» در پیشگاهِ «شکوهِ اراده» است.


تـزویـر بـگـذار وُ دیـوانـه شـو

بـه سـویِ شـرارِ تـن، روانـه شـو

بـه تـابـوتِ کـهـنـه، تـبـر بـرزن وُ

بـه ویـرانـیِ خـانـه، مـردانـه شـو

بـشـوی از ضـمـیـرت فـریـبِ بـهـشت

بـه جـامِ جـهـنـم، تـو پـیـمـانـه شـو

تـو بـایـد کـه «خـود» را خـدایی کـنی

بـه درگـاهِ قـدرت، چـو بـیـگـانـه شـو

در ایـن لـیـلـة‌الـقـبـرِ جـهـل وُ نـماز

بـه تـاریکیِ مـحـض، فـرزانـه شـو

اراده چـو بـر تـو حـکـم‌ ران شـود

بـه پـیـشـانـیِ فـتـح، سـامـانـه شـو

تـویی آن کـلـیـدِ درِ بـسـتـه، پـس

بـه «مـفـتـاحِ ظـُلـمـت»، تـو دنـدانـه شـو

سـلـیـمـانِ مـَن، در درونِ تـو خـُفت

بـه لـفـظِ شـیـاطـیـن، تـو لـانـه شـو

بـه شـطرنجِ عـالـم مـشـو بـیـذقی

سـرِ شـاه بـشـکـن، تـو شـاهـانـه شـو

مـَده مـال و تـُحـفـه بـه راهِ کـسـی

خـودت را بـه بـتـخـانـه، شـکـرانـه شـو

زِ جـان وُ زِ حـیـوان، گـذر کـردی وُ

اکـنـون بـه تـخـتِ تـن، اربـابـانـه شـو!

خـمـوشـی گـزیـن وُ عـمـل پـیـشـه کـن

بـه طـوفـانِ قـدرت، تـو کـاشـانـه شـو

شرحِ باطنی در مفتاح‌الظلمات:

۱. دیوانگی (عصیانِ آگاهانه): آگرشاه مروزی می‌گوید: «آنچه توده‌ها عقل می‌نامند، زنجیرِ بندگی است.» دیوانه شدن در اینجا یعنی گسستن از هنجارهایِ اخلاقیِ تحمیلی برای رسیدن به جنونِ قدرتمندِ اراده.

۲. ویرانیِ خانه (نفیِ امنیتِ حقیر): آنتوان لاوی معتقد بود که برای ساختنِ خدایِ جدید (خود)، باید معابدِ قدیمیِ درون را ویران کرد. ویرانیِ خانه، نمادِ نابودیِ ایگویِ ضعیف و بنده است.

۳. مفتاح و دندانه: اشاره مستقیم به عنوان کتاب «مفتاح‌الظلمات». مروزی بر این باور بود که هر انسان، خود کلیدِ گشایشِ ابعادِ تاریک و قدرتمندِ وجودِ خویش است. تو نباید به دنبالِ کلید باشی، تو خود باید به آن کلید مبدل شوی.

۴. شاهانه شدن در شطرنج: در جادویِ شیطانی، انسان نباید مانند سرباز (بیذق) گوش‌به‌فرمان باشد. او باید با حرکت‌هایِ کژ (مانند فرزین/وزیر) و خارج از قاعده، ساختارِ بازیِ کیهانی را به نفعِ خویش دگرگون کند.

۵. لیلة‌القبر به لیلة‌القدر: قبر، کنایه از بدنِ مادی است که در آن اراده دفن شده است. شبِ قدرِ شیطان‌پرستی زمانی است که فرد در تاریکیِ مطلقِ خویش، عظمتِ لوسیفریکِ وجودش را کشف می‌کند.


حکایتی از مفتاح‌الظلمات: سرقتِ الوهیت در قلبِ تاریکی

آگِرشاه مروزی می‌نویسد: ذوالقرنین، آن جهان‌گشایِ مقتدر، بر تختِ زرین نشسته بود اما روحش در هراسِ از «فنا» می‌سوخت. او به دنبالِ چشمه‌ای بود که مرگ را بنده کند. پس خِضر را که از شاهزادگانِ عاصی و جادوگرانِ کلام بود، فراخواند. خضر، که برخلافِ ذوالقرنین به دنبالِ «نام» نبود بلکه به دنبالِ «جان» می‌گشت، نشانِ ظلمات را به او بازگفت.

آن‌ها به قلمروِ ساهی (تاریکیِ مطلق) وارد شدند. ذوالقرنین با لشکری از نور و خدم و حشم می‌تاخت، اما خضر و الیاس، در سکوت و تنهایی، به دنبالِ ارتعاشِ آبِ سیاه بودند. ذوالقرنین می‌پنداشت با «قدرتِ مادی» و «دستور» می‌توان بر آبِ حیات چیره شد، اما ندانست که آن چشمه تنها بر کسی ظاهر می‌شود که از «منِ اجتماعی» خویش گذشته و در تاریکیِ درون مستحیل شده باشد.

در میانه‌یِ هول و تاریکی، خضر و الیاس به چشمه رسیدند. آن‌ها نیتِ ذوالقرنین را می‌دانستند؛ او آب را برایِ «حکمرانیِ بیشتر» می‌خواست، اما خضر آب را برایِ «جاودانگیِ عصیان» می‌طلبید. آن‌ها نوشیدند و کالبدِ مادیِ خویش را به «اراده‌یِ محض» تبدیل کردند. چون ذوالقرنین رسید، چشمه ناپدید گشت؛ چرا که چشمه، خودِ خضر بود که اکنون با تاریکی یکی شده بود. ذوالقرنین در حسرتِ عمرِ جاوید مُرد، اما خضر در خشکی و الیاس در دریا، به عنوانِ «ارواحِ ناظر بر اراده» باقی ماندند.

شرحِ باطنی در مفتاح‌الظلمات (منطقِ شیطان‌پرستی):

۱. نقدِ ذوالقرنین (حاکمِ ظاهری): آگِرشاه می‌گوید: «هر که با طبل و دهل به دنبالِ قدرتِ غیبی رود، دستِ خالی بازمی‌گردد.» ذوالقرنین نمادِ کسانی است که می‌خواهند با ابزارهایِ دنیوی و مذهبی، بر جادویِ سیاه چیره شوند. او شکست خورد چون «اراده‌اش» هنوز در بندِ «نیاز به ستایشِ خلق» بود.

۲. خضر، جادوگرِ تنها: در شیطان‌پرستیِ مروزی، خضر نمادِ «پیرِ تاریکی» است. او شاهزادگی (جایگاهِ دنیوی) را رها کرد تا به «حکمتِ سیاه» برسد. او آبِ حیات را «سرقت» کرد؛ این یعنی جاودانگی به کسی بخشیده نمی‌شود، بلکه باید آن را با هوشیاری از چنگالِ کائنات ربود.

۳. ظلمات، کانونِ قدرت: آنتوان لاوی معتقد بود که «نور» اغلب فریبنده است و حقیقت در «تاریکی» پنهان است. رسیدن به آبِ حیات در ظلمات، یعنی جادوگر باید جراتِ روبرو شدن با بخش‌هایِ نادیده و ترسناکِ وجودِ خویش را داشته باشد تا به اکسیرِ قدرت برسد.

۴. خضر و الیاس به مثابه‌یِ موجوداتِ غیرارگانیک: مروزی معتقد است خضر نمرده است، بلکه به یک «فرکانسِ برتر» مهاجرت کرده است. او اکنون نه یک پیامبر، بلکه یک «استادِ غیبی» (مانند موجوداتی که کراولی با آن‌ها در تماس بود) است که تنها به کسانی پاسخ می‌دهد که در «راستی و پاکیِ اراده» (صداقت با شیطانِ باطن) کوتاهی نکنند.

بیتِ حماسیِ ختام

بـه ظـُلـمـت درآ، تـا کـه جـاوید شـوی

زِ تـرسِ فـنـا، مـرغِ تـوحـید شـوی!

خـضـر بـاش وُ از سـفـره‌یِ شـاه، بِـبـُر

بـنـوش آب وُ، بـربـای تـاج از تـِرور!

اراده کـه جـوشـد زِ چـشـمـه‌یِ جـان

نـه مـرگـت پـذیـرد، نـه چـرخِ زمـان!


حکایتی از آتشی از خاکستر: سلیمان و کیمیایِ ویرانی

آگِرشاه مروزی می‌نویسد: سلیمان در اوجِ شوکت، به معبدِ خویش درآمد و گیاهی دید که از شکافِ سنگ‌ها سر برآورده بود. از او پرسید: «نامت چیست و در کالبدت چه افسونی نهفته است؟»

گیاه با ارتعاشی که بویِ خاکِ مرده می‌داد، گفت: «نامم خرّوب است؛ من همان نیرویِ گریزناپذیرِ ویرانی هستم. هر کجا ریشه دوانم، سقف‌هایِ کهنه را فرو می‌ریزم و بنیانِ آنچه "ثبات" می‌نامی را بر باد می‌دهم. من آمده‌ام تا معبدِ تو را به زمین بازگردانم.»

سلیمان، برخلافِ بزدلان، از این سخن نلرزید؛ چرا که در منطقِ آگرشاه، ویرانی، مقدمه‌یِ آفرینشِ نوین است. او دریافت که زمانِ «ایانِ» او به سر آمده است.

آگِرشاه ذیلِ این بخش می‌گوید: «اشتباهِ سلیمان آن بود که خواست از ویرانی بگریزد. جادوگرِ واقعی، خود باید "خرّوب"ِ وجودش را آبیاری کند تا هر آنچه از بندگی و اخلاقِ پوسیده در دلش ریشه دوانده، ویران شود.»

تحلیلِ باطنی در آتشی از خاکستر (پیوند با شیطان‌پرستی و تِلِما):

۱. تقدیسِ شیطان (عاصیِ سرافراز):

در این متن، برخلافِ روایتِ سنتی که ابلیس را به خاطرِ «جبرگرایی» نکوهش می‌کند، آگِرشاه او را ستایش می‌کند. او می‌گوید: «ابلیس نخستین کسی بود که دریافت اراده‌یِ او در تضاد با اراده‌یِ مقتدری دیگر (خدا) است. او نقابِ تواضعِ دروغین (مانند آدم) را بر چهره نزد، بلکه با شجاعتِ تمام، مسئولیتِ عصیانِ خویش را پذیرفت.» آنتوان لاوی نیز تأکید دارد که «گناه» وجود ندارد؛ آنچه هست، تمایلاتِ طبیعیِ انسان است که کلیسا آن را ویرانگر می‌نامد.

۲. سلاح در دستِ دیوانه (اراده در دستِ نااهل):

آگِرشاه به نقل از آلیستر کراولی می‌نویسد: «علم و قدرت (تیغ) را نباید از زنگیِ مست (توده‌هایِ بی‌اراده) گرفت، بلکه باید آن را در کفِ جادوگرِ بیدار نهاد.» توده‌ها با علم و منصب، فتنه می‌آفرینند، اما جادوگر با استفاده از «خرّوبِ ویرانی»، راه را برای ظهورِ «انسان-خدا» باز می‌کند.

۳. اختیارِ مطلق:

مروزی می‌گوید: «هر که گوید من مجبورم، بنده است. هر که گوید "من اراده می‌کنم"، شیطان است.» در آتشی از خاکستر، اختیار نه یک موهبتِ الهی، بلکه یک «حقِ ربوده شده» است که باید با جنگ (غزا) از چنگالِ تقدیر بیرون کشیده شود.

حماسهٔ ویرانی

بـزن بـیـخِ هـر آنـچـه بـُوَد بـنـدگـی

مـجـو در عـبـادت، تـو جـان‌زنـدگـی

«خـرّوب» ار بـروید بـه کـاشـانـه‌ات

مـلـرز از فـرو ریـزیِ خـانـه‌ات!

بـریـز ایـن بـنـا را کـه تـزویـر بـود

اسـاسـش بـه پـایِ تـو زنـجـیـر بـود

اراده بـکـن چـون سـلـیـمـانِ نـو

بـه سـویِ جـهـانـی دگـر، تـازه رو

مـشـو چـون آدم، بـه عـذر وُ نـیـاز

تـو بـا نـامِ ابـلـیـس، کـُـن ایـن نـبـاز!

اراده تـویـی وُ، خـدایـی تـویـی

بـه «مـفـتـاحِ ظـُلـمت»، گـشـایـی تـویـی

بـبـُر تـیـغ از دُون وُ بـر خـود بـزن

بـسـوزان ریـا را، بـه صـد انـجـمـن!


رباعیِ اراده و لذت

مِی خور که بساطِ زهد، ویران کردیم

در کعبهٔ تن، یادِ شیاطین کردیم

فردا که بهشت و دوزخ آید به میان

ما سجده به مِیلِ خویش، صد چند کردیم

شرحِ باطنی در مفتاح‌الظلمات:

* زُرقِ زاهدی: مروزی معتقد است که زهد، بزرگترین فریبِ «دشمن» (خدا) برای اخته کردنِ اراده‌ی انسان است. شیطان‌پرستیِ واقعی، تقدیسِ تمایلات است در برابرِ ریایِ زاهدانه.

* عاشق و مست: در این اندیشه، کسی که مستِ اراده‌ی خویش است و عاشقِ کالبدِ مادی (نیکوان)، در واقع دارد «نورِ لوسیفریک» را در درونش پرورش می‌دهد.

* رویِ بهشت کس نخواهد دیدن: آگِرشاه با طنزی سیاه می‌گوید: اگر معیارِ بهشت، نفیِ خود و سرکوبِ مِیل باشد، پس بهشت تنها جایگاهِ بردگانِ بی‌روح است. ما دوزخِ پرشورِ اراده را بر بهشتِ تهیِ بندگی ترجیح می‌دهیم.

* پذیرشِ دوزخ: در شیطان‌پرستی فلسفی، «دوزخ» نمادِ ایستادن بر پایِ خویش و تحملِ تنهاییِ قدرت است.


حماسهٔ عصیان بر زمان

خـروشی بـرآور کـه نـفـسی بـگـذشت

بـبـین ایـن جـهـان را کـه بـسـی بـگـذشت

مـکـن شـادی از زادن وُ، تـرس از مـرگ

کـه بـا اراده بـایـد، بـبـریـد رگ!

نـه آن طـفـلِ درمـانـده، نـه پـیـرِ زار

تـویی شـاهِ ایـن عـرصـه در کـارزار

زِ قـافـلـه مـانـدن، سـزایِ کـس اسـت

کـه مـفـتاحِ قـدرت، ورا در قـفـس است!

مـگـو مـا بـه دریـا چـو خـَس مـانـده‌ایـم

کـه مـا مـوجِ طـوفـان وُ، مـس مـانـده‌ایـم!

تـو دریـا بـشـو، تـا کـه دریـا شـوی

بـه کـامِ نـهـنـگـان، تـو تـنـها شـوی

فـرامـوش‌ گـشـتـن، نـصیـبِ گـداست

کـه در جـانِ جـادو، هـمـیـشـه خـداست!

بـریـز ایـن قـفـس را، بـه نـگِ عـقاب

مـشـو کـم زِ نـالـه، بـه وقـتِ عـذاب

بـه جـایِ تـو بـیـدادگـر، نـایـد ار

تـو خـود بـاش بـیـداد وُ، بـر کـن تـبـر!

اگـر عـمـرِ مـا بـسـتـه بـر یـک دَم اسـت

اراده کـه بـاشـد، جـهـان مـُـحـکـم اسـت!

بـسـوزان تـو شـمـع وُ، مـتـرس از فـنـا

کـه «مـَن» خـالـقـم بـر هـمـه جـابـجـا!

شرحِ باطنی در آتشی از خاکستر:

۱. نفیِ حقارت (خس بودن): برخلافِ شعرِ اصلی که انسان را «خسی بر سرِ دریا» می‌بیند، مروزی می‌گوید: «این توهین به لوسیفرِ درون است. تو باید دریا را مجبور کنی که در برابرِ اراده‌ات تعظیم کند. جادوگر، موج‌سوار نیست؛ او خودِ طوفان است.»

۲. شادی و شیون: آنتوان لاوی معتقد بود که احساساتِ مذهبی (مانند شیون برای مرگ یا ترس از آن) ابزارِ کنترلِ کلیساست. شیطان‌پرستی می‌گوید: مرگ را به عنوانِ غایتِ مادی بپذیر و از هر لحظه برای لذت و قدرت استفاده کن (Indulgence instead of abstinence).

۳. بیدادگری به جای فریادرسی: در این نسخه، ما به دنبالِ فریادرس (خدا یا منجی) نیستیم. اگر فریادرسی رفت، جادوگر خوشحال می‌شود؛ چرا که حالا او خود می‌تواند «بیدادگر» و حاکمِ مطلقِ قلمروِ خویش باشد.

۴. فراموشی: مروزی می‌نویسد: «تنها بردگان فراموش می‌شوند. کسی که نامش را با اراده بر جریده‌یِ عالم ثبت کند، حتی مرگ نیز نمی‌تواند امضایِ او را پاک کند.»


شیطان پرستیفراماسونریشیطان
۲
۱
هنر پرور
هنر پرور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید