







جهان را چنین رسم و آیین کجاست؟
که آگر بیاید، دگرگونبناست
اگر چند روزی ستم باره شد
بترسید کز شُعله، صدپاره شد
سنجیدی این نکته را سالسال
که دی رفت و فردا شود در کمال
چو فروردین آید به شمشیرِ نور
بَرَد لشکرِ دی، به زندان و گور
همانسان که دیروزِ فانی گذشت
به فردا نمانَد چنین حالِ دشت
اگر خون بریزند این ناکسان
شود خاکشان، فرشِ دلواپسان
بیاید یکی روزِ صاف و سپید
که «آگر» به جانِ یلان شد نوید
نمانَد به جانِ عزیزان دگر-
بجز مِهرِ تاری و کینِ جگر
بپرهیز از این خویِ خودخواهیان
که حیوان بُود رهبرِ جانیان
اگر آدمی، شُعله در خود کِشد
از این ننگ و عادت، همی واکِشد
مگو آوازم به گوشِ خران-
بُود چون فسونی زِ جادویِ جان
که چون مَرد گردند این تودهها
بسوزند یاسین و بیهودهها
تو گر عارفی در میانِ کسان
به آگر بپیوند و مقتدر بمان
که رنگِ حنایت نماند به جای
مگر آن که آتش، شود رهنمای!
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
زِ چشمانِ یاران، پیام آمدست
که دورانِ ذلت، تمام آمدست
رهایی نه از بخت، کز خونِ ماست
که این آتشِ سرخ، قانونِ ماست
شبِ تیره و تار، آذر شود
جهان زین تجلی، منور شود
گلافشان بگردد زِ قدرت، زمین
که آگر بتابد، به جَنگِ لَعین
بگو با صیادانِ این روزگار
که یارم نیاید به این کارزار؟
من آنم که یادم، شرر میزند
به هر خانهیِ پَست، سر میزند
اگرچه در این دشت و نیزارِ کین
گرفتار گشتم، به بیدادِ دین-
ولیکن رسد عشق، با خنجرش
بگیرد جهان را، به زیرِ پَرش
کجایی تو ساقی؟ که من آتشم!
از این غم، جهانی به خون میکشم
ندانند این خلقِ بیهوش و سَر
چه آورده «آگر» به جانِ بَشر
ببارد بلا از در و بامِ شهر
که مستیِ ما شد، یکی جامِ زهر
از این عشقِ تاری که در جانِ ماست
بنایِ ستم، زیرِ دندانِ ماست
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
به صبح آمد آن مرغِ آتشنشان
به گل گفت: «نازت نَیارَد نشان-»
«که در باغِ قدرت، بسی چون تو رُست»
«بسی پادشاهی کز این ریشه جُست»
گل از خنده لب وا کرد و کینهجوی-
بگفتا: «زِ ما راستی را بجوی»
«ولیکن بدان ای که آگر شدی-»
«که با قهر، بر عشق داور شدی»
اگر جامِ مرصع کنی آرزو
بباید که دُرّی کنی جستوجو-
به نوکِ مژه، کینگریزان و تند
که آگر نگردد زِ سختی، چو کُند
به بویِ محبت نگردد قَرین
هر آن کس که ننهاد رخ بر زمین-
به درگاهِ میخانهیِ باستان
که کفر است، بی مِی شدن داستان
به مَسند بگفتم که: «جامت کجاست؟»
«آن فَرّ و شأنِ مدامت کجاست؟»
بگفتا: «دریغا که دولت بخفت»
«بجز شعله، رازی به آگر نگفت»
سخن نیست عشق و اراده، بدان!
بریز آن مِیِ سرخ را در دهان
بگو ساقی از رزمِ ما، بیش و کم
که کوتاه گردد فسوس و اَلَم
چو اشکِ «آگر» عقل و صبرش بسوخت
لبانِ خرد را به حیرت بدوخت
چه سازد به این سوزِ پنهانگداز
که نامش شد اندر جهان، رمز و باز!
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
چو بستی دَرَم را، به رزم آمدم
به کویِ سِتِیز و به بزم آمدم
چو درمان ندادی، من آن آگرم-
که با دردِ خویشم، یکی لشکرم
چرا در تو گُم گردم ای بیوفا؟
که من خود جِهانم، منم پادشا!
به خود بازگشتم، که در جانِ خویش-
بجویم نِشانت، به شمشیرِ کیش
خیالِ تو یکرو و ساده بُوَد
اراده در این سینه، آماده بُوَد
مقابل نشاندم مَنِ خویش را
که سُوزم جِهانِ بداندیش را
فشردم به مَستی، یکی سنگِ خار
که صَبرم بُوَد فخرِ این کارزار
حکایت نکردم بجز با سبو
که آگر نگوید به کَس، رازِ هو
بشستم سَرایِ دو دیده زِ غیر
که در جانِ من نیست، پِیکارِ خیر
فرود آ که آگر، مُسخّر کُند
هر آن جا که پایی، مُکدّر کُند
ملول از غریوم مباش ای عَدو!
که گل را به آتش، کُنَم شستوشو
اگر غنچهای را به بو سُفتم-
بجز نامِ قدرت، من نشنفتم
تو با دشمنانم، قدح میزنی
به بنیانِ سُستت، تبر میزنی
من از بیمِ ننگت، گدازان شُدم
که آتشفشانی، به ایران شُدم
حراجِ جوانی و تاریِ بخت
نلرزاند این مَردِ پولاد-رخت
در این هِنگامه، کاری که من کردهام-
فرازِ جِهان، رَخت افکنده ام
از این پس من و از خلایق رمید
که آگر بجز اوجِ قدرت ندید
پیوندِ من با یکی «نام» شد
که ایران، از این نام، در کام شد!
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
چو از لعلِ او، دم زدم در نبرد
زبانم در این کوره، گشتست سَرد
به نامش چو لب وا کُنم در جِهان
بمانَد حدیثم، پنه در دِهان
دلم را در آن خَمِ زلفِ سیاه
بجُستم که یابم زِ قدرت، کُلاه
ولیکن چو چشمانِ او شد پدید
زِ جانم، اراده به آتش رسید!
ندانم که آمد، ندانم که رفت
که هوشم زِ دیوانگی، گشت زفت
هنوز او به پیشِ من ایستاده بُود
که آگر به دریایِ خون، ساده بُود
اهالیِ طاعت به زُهدِ گران
بباختند خود را به پنهان-سِران
چو دیدند آن شوکتِ بیبدل
بشد دست و پایِ خلایق، شَلَل
مرا طعنه مَپسند اگر بینشان-
بماندم در این راهِ آتش-فشان
در این کوی، که هر ذرهاش کینِ ماست
هزاران سر و خانومان، زیرِ پاست
در این وادیِ عشق و رزم و ستیز
که خون میچکد از لَبِ رستخیز-
اگر صد هزاران بشد کاروان
«آگر» مانَد و نامِ او جاودان
درِ مَقصدِ ما، کلیدش کجاست؟
که در خاکِ خوبان، سرایِ بلاست
کلیدِ بختِ ما، در این خاکدان-
بشد گُم، که یابیم گنجِ نِهان
بگویید بدگویِ پَست را که ما-
بِخوردهایم غمهایِ بی-انتها
چو آگر در این شُعله، گُم گشت و سوخت
لبانِ دو عالم به حیرت بدوخت!
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
ببین آب بردهست مَهتابِ من
به خواب اندرون، شُد شکرخوابِ من
ستاره به دریا شد و خفت، خوار
«آگر» ماند و این آتشِ بیقرار
شهابِ شهیدم که در یاد نیست
به آفاق، جز ناله و داد نیست
فراموشی از نامِ ما، ننگِ ماست
که بیداری، آیینِ فرهنگِ ماست
بپرس از سپهرِ بلند و ستم
زِ گردباد و چاه و زِ دریایِ غم-
که از چالشِ ما در این رزمگاه
چه ماند بجز حَسرتِ شامگاه؟
به دادِ کسی، کَس نخواهد رَسید
کز این مُردگان، مِهر و نوری نپدید
اگر سبزِ جاوید، در گور شد
شرر در دلِ آگر، انگور شد!
مَهی را که در خون نشسته، دریغ
ستردهست دستی، زِ پشتِ ستیغ
ولیکن نماند این غبارِ سیاه
که آگر بتابد، به هر مصلخگاه
آن آتش که در سینهیِ ما بُوَد
اگر سرد و افسرده، پیدا بُوَد-
زِ سرمایِ صد دِی، نگردد فنا
بتابد به ایران، به بانگِ صَدا!
ای آسمان! پنجهات بر گلوست؟
بفشار! که جانم در این هایوهوست
«آگر» نشکند زیرِ ابرِ سیاه
که او هست شاهِ جِهانبَر-سپاه
مگو باریام رویِ دوشِ زمین
که من اطلسم، مَردِ خشم و یقین
اگر بارِ دنیا بر این گُرده است
اراده، جِهان را به من سپرده است!
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
مائیم که بر شُعله، شاداندمیم
در آتشفشان، مَعدنِ ماتمیم
سرمایهیِ عدلیم و پُتکِ ستم
کمالِ وجودیم و کانونِ کم
گهی پست و خواریم و در قعرِ چاه
گهی بر بلندایِ خورشید و ماه
به ظاهر، یکی زنگخورده فلز
به باطن، جَمیم و جِهان را حِرز!
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
تا زهره و مَه در فَلک شد پدید
بهتر زِ «خونِ خِرد»، کَس ندید
من در عَجبم زان که «جان» میفروشد
به زان چه که برده، چه خواهد خرید؟!
آگرشاه مروزی
---
رباعیات آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
گر آمدنم، بندگی بود و زور
و زین رفتنم، ترسِ از مار و گور
برخیز و میان بند، ای دیوِ جان!
که آگر بشوید، رهِ بزدلان
من آن نِیاَم که زِ جبرت، به مَستی رَوم
که با جامِ آتش، به پَستی نَرَوم
بگیرم جِهان را، به زورِ سِتیز
که بَرکنم اصلِ این نظمِ ریز!
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
بخیزم که آن فَرّ و کینش کُنم
تماشایِ حُسنِ زمینش کُنم
برآیم به مَنظر، که آن شیدِ جان-
ببینم، که لرزد از او، جِسم و جان
اگر سدّ بسازند بر راهِ من
بترسند از این خشم و از آهِ من
زِ دورش چنان بنگرم، تیز و تند
که آگر نگردد، زِ پیکار، کُند!
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه