ویرگول
ورودثبت نام
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

اشعاری از نورالدین بلغار (مخترع ماشین زمان در ۱۰۰۰ سال پیش):

نورالدین بلغار مخترع ماشین زمان
نورالدین بلغار مخترع ماشین زمان

توجه: برای دانستن زندگینامه ایشان کلمه " نورالدین بلغار " را سرچ نمایید.


آبرویِ ما مریز و باز ده ایدر به ما

آن نانِ خشک و میوهٔ انجیرِ بی‌تزویر را

ایزد ار بندِ تجمّل بر دو دستِ ما نبست

کس ندیدی در جهان همتایِ ما تیرگیر را

تیرِ ما از چرخِ گردون برگذشتی در شتاب

گر نبودی بندِ سیم و زر، مَنِ دلگیر را

لیک یاران از میانِ خستگی و تنگ‌دستی

دادند از کف به نانی، آن جفاکش شمشیر را

تندبادی سخت برخاست و بشد بر کوه و دشت

بُرد با خود فرّ و جاه و کُهنه اساطیر را

مس شد آن زرّی که می‌رخشید در ایامِ پیش

ای دریغا کیمیا و خاصیّتِ اکسیر را!

نورِ حق بر جانِ «نورالدین» بتابد بعد از این

تا به نظم آرد چنین این پندِ پرتزویر را

نورالدین بلغار


لبش را بوسه دادم، نوش کردم من نبید

جانِ من ایدر به چشمهٔ زندگانی رسید

رازِ او پنهان بماند، با کسی نتوان گفت

کس نبیند رویِ او را، چون که شد از ما پدید

بوسه بر لعلش زند جام و همی خون می‌خورد

گل خجالت می‌کشد زان رخ که چون ماهِ نوید

باده آور، یادِ آن شاهانِ پیشین کم نمای

کی بداند کس که کی بودست کِی، یا کی قبید؟

ای بتِ مطرب بزن چنگ و رگش را بازخراش

تا بنالم من ابا آن ناله و بانگِ شدید

گل به بستان آمد و مسند به خلوت بازگشت

زهد را چون غنچه درپیچان، که نوبت شد نوید

ساقیا درده میِ لعل و مرا مخمور مدار

یادِ آن لب کن که جان از مستی‌اش ناید پدید

هر که خونِ جام دارد اندرونِ رگ و پی

جانِ او هرگز نخواهد شد ز کالبد ناپدید

ای «نورالدین» زبان بربند و خامش باش تو

بشنو از نی داستانی کِت ز بی‌جانان رسید

نورالدین بلغار


الا ای رازِ پنهانم، تو را من دوست می‌دارم

مبادا بر زبان آرم که من دوست می‌دارم

به لفظِ باستانی و به الحانِ خوشِ چامِه

همه عمرم همی‌مویم که دوستت می‌دارم

اگر دوری ز من چون مِهر، اندر چرخِ گردان تو

به قدرِ وسعِ این ساغر، تو را دوست می‌دارم

به رغمِ منکران ایدر، گواهی می‌دهد رویم

چو آیینه به پیشِ تو، که دوستت می‌دارم

بمانم مست و پیچان در پناهت چون یکی پیچک

گیاه‌وار ایدر برُویم، که دوستت می‌دارم

مبادا غیرِ ما ایدر، ز رازم باخبر گردد

دهان از حرف برشویم، که دوستت می‌دارم

بسی بغضِ گران دارم که در نایم گره گشته

به زندانِ گلو گویم که دوستت می‌دارم

اگر تنها شدم چون مَه، ز تو دورم به یک منزل

به قدرِ لشکری مویم که دوستت می‌دارم

بخوان ای «نورالدین» این را، که در دیوانِ این عالم

نوشتم بر لبِ جویم که دوستت می‌دارم

نورالدین بلغار


بادِ بهار آمد و داد ز بوستان نشان

بامدادان شد، بخیز و شمع و چراغ وانشان

گر همی‌خواهی که خلق آشفته و بی‌دل شوند

روی به زاهد نمای و باده به مصلح چشان

آن که عیبت می‌کند از بهرِ عشق و بانگِ نای

لحنِ خوش آغاز کن، تا گم شوند ناخوشان

خرقه بفکن، باده بستان، غم ز دل بیرون فکن

لذتِ مستی چه داند مردِ عقل و بیهشان؟

سینهٔ ما سوخت ز عشق و دود بر گردون رسید

این سخن باور نگردد پیشِ خاموش‌‍آتشان

گر همی‌خواهی که رقصی بر طریقِ معرفت

پای بر دنیا بمال و دست بر عقبی فشان

زخمِ پنهان می‌خورم، ناله به دل در می‌کِشم

گوشِ این مردم نیوشد نالهٔ ایدرخامشان؟

پندِ من کمتر بگوی و راهِ نیکویان مگیر

بی‌خودم من، شوقِ ایشان می‌بَرَد مرا کشان

من نه از پیری چنین خم گشته‌ام در روزگار

آن کمان‌ابرو مرا کردست پیر و ناتوان

بویِ خُلد آید همی و ما به دوزخ در گرو

آبِ حیوان می‌رود و ما تنِ خود می‌کشان

چون «نورالدین» که بلبل‌وار می‌گوید سخن

حیف باشد لال ماندن در میانِ خامشان

نورالدین بلغار


گوئیَم دین نیستت، آری ولیکن حُرّ و راد

جز به پیشِ کبریا، گردن نپیچید این نهاد

ظاهر و باطن یکی‌ام، نیست در من عقده‌ای

همچو شعرم پاک و صافم، دور از تزویر و لاد

خسته‌ام اندر تک و تاز، اما نیم بارِ کسی

عابری تنهایم و ایدر فتاده در جیاد

چیستم من؟ زلفِ جانان! در تکاپویِ زمان

یا پریشان گشته‌ام یا رفته‌ام از یاد و شاد

مشقِ عشقم می‌دهی تا باز رنجم آوری؟

بس کن ای گردون که خوردم زین بلا صد ضرب و باد

پیر گشتم در غم و صد امتحان دادم به دهر

نیست «نورالدین» را زین بیش حاجت بر عناد

نورالدین بلغار


آن چشم که از مستیِ حق برخیزد

صد شور به جانِ بت‌پرست آمیزد

زلفش چو به رقصِ در میان آید باز

هستی برود، فتنه ز ما بگریزد

نورالدین بلغار


عشق آمد و چون تیغ به حلقم بنشست

وز قیدِ جهان و آبرو، جان برجست

من مُهرِ تهی‌بودم و او بادهٔ شوق

تا مَست شدم، سبویِ هستی بشکست

نورالدین بلغار


هر جا که دلی هست، در او نُورِ حبیب است

در صومعه و دِیر، همان جلوه غریب است

فریاد مکن که یار، بی مِهر و وفاست

درد آور و خوش باش که ایدر همه طیب است

نورالدین بلغار


من بت‌گر و ایدر ز تو بتی ساخته‌ام

بر قامتِ تو، سیم و زر انداخته‌ام

هشدار که گر سَر بکشی زان که تو را ساخت

با تیشهٔ کین، کارِ تو پرداخته‌ام!

نورالدین بلغار


ایدر ابا دوست، یک زمان هم غنیمت است

شادی به کده، در میان هم غنیمت است

فردا نرسیده است و دی رفت و بشد

این دم که برآیدت به جان، هم غنیمت است

نورالدین بلغار

۳
۰
هنر پرور
هنر پرور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید