ویرگول
ورودثبت نام
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
خواندن ۳ دقیقه·۱۵ روز پیش

اشعاری حماسی از آگرشاه مروزی، آلیستر کراولی ایرانی

آگرشاه مروزی
آگرشاه مروزی

حماسه‌یِ خونِ زمین

رگِ خاک، از خونِ باران پر است

به چنگِ درختان، هزاران دُر است

الا آسمان! هیمه بر آتش آر

که صبرِ کُهن شد سزایِ مزار

زمان، بَرده‌یِ گامِ سردِ من است

جهان، عرصه‌یِ تخته‌نردِ من است

توقف نزیبد به «ذاتِ صمد»

بتازیم بر چرخِ نیکی و بد

بیاشام خون، در ایاغِ بلور

برافکن تو این زهد و غفلت زِ دور

که فنجان نه از اشک، از کین پر است

و این کیمیا، سِحْرِ عِلّی‌ِحُر است

مگو از گلانِ به گور آمُده

بگو از یَلانِ به زور آمُده

که گلدان، مزارِ ضعیفان بُوَد

جهان، بزمِ فرمان‌رعیفان بُوَد

به بازارِ یوسف، تبر را ببر!

سرِ بندگان را به زر می‌خرد؟

که یوسف، یکی برده‌یِ خوار بود

و ما را اراده، جهاندار بود

کدامین شهر؟ این مَحفلِ عاصیان

که لرزد زِ نامش، زمین و زمان

خیابان نه، معبر برایِ تَبَر

که شیطان برون شد از این رهگذر

آگرشاه مروزی

---

آگرنامه


حماسه‌یِ تجلیِ اراده

به چشمِ جهان، سِحْرِ ما پنهان نماند

که آیینِ ما، زیرِ پا پنهان نماند

اگر خنجری خَلَد در جانِ خصم

شکوهِ چنین ماجرا پنهان نماند

برو زاهد! این جامه بر تن مگیر

رهِ کفر و راهِ دگر را مگیر

در این ابرِ تیره، منم آفتاب

که تابد شرارِ من از هر حجاب

چو خون از رگ و شعله از سنگِ نار

بتابد زِ ما قدرتِ بی‌شمار

صفایِ تبر زیرِ دیبا نماند

که تزویر، در مشتِ عینا نماند

من و او زِ یک ریشه و یک رگیم

در این دشتِ وحشت، دو خون‌خواره سگیم

که حالِ دو عاصی زِ هم فاش گشت

چو بر سنگِ خارا، یکی تاش گشت

زِ دامانِ شب گل کند خونِ ما

بَرَد سقفِ گردون، فسونِ ما

چو شمعی که در معبدِ اهرمن

بسوزد، بدرّد شبِ پیرهن

تراوش کند قدرت از گفتِ من

بگرید عدو از نهیبِ سُخَن

که بویِ اراده چو مشکِ خُتَن

نماند نهان در میانِ کفن

کجا سقفِ تزویر، خورشیدِ ماست؟

که سینه‌یِ عریان، همان کیشِ ماست

بدرّد قبا را دلِ مقتدر

که عریان شود جادویِ مستمر

چه حاجت به وصفِ دلِ آهنین؟

که شیطان درخشد زِ رویِ زمین

گهر چون درآید به جامِ بَلا

نماند نهان، ای شهِ بی‌باک‌ها!

آگرشاه مروزی

---

آگرنامه


حماسه‌یِ زنجیرگسل

دل اندر کمندِ شبِ تیره گشت

که عاقل زِ دیوانگی خیره گشت

مژده مده، کین نه بندِ جنون

که سِحْری‌ست پنهان به دریایِ خون

الا خواجه! منکر مگوی از جحیم

که باده بُوَد چشمه‌یِ مستقیم

نه تقدیرِ غیب است و نی بندگی

«اراده» بُوَد شرطِ ببالندگی

گرفتم رکابش به جنگ و نبرد

بگفتم زِ جانی که شد تخته‌نرد

زبانم نه الکن، که شمشیر شد

چو نطق از فسویِ تو تحقیر شد

نوشتم به خون، شرحِ قانونِ خویش

که آتش زنم جامه و دونِ خویش

نه خامه فتاد و نه نامه گسست

که کِلکم به فرمانِ شیطان نشست

نیامد که تعمیرِ ویران کند

بیامد که صد ره، خود افزون کند

در این خانه‌یِ پیر و افتاده‌حال

بنا شد یکی کعبه‌یِ بی‌زوال

اگر نامی از مِهرِ گردون نماند

از آن است که جز نورِ ما برنماند

چو پرده زِ رخسارِ «من» برکشید

فلک پیشِ این جلوه، در خون تپید

پری از نهیبم به هول اندر است

قمر زیرِ پایم چو خاکستر است

نه رشک است و نه شرمِ بیهوده‌ای

که توفان بُوَد، جانِ آسوده‌ای

دل از زلف بگذشت و بر کین نشست

که زنجیرِ تقدیر، با خون شکست

به ابرو چو تیغِ دو پیکر کشید

زمان، جفتِ شمشیرِ حیدر کشید

اگر ناله از سینه بیرون نشد

از آن است که اندیشه جز خون نشد

تأثیر، در قبضه‌یِ مشتِ ماست

که ابلیس، همواره در پشتِ ماست

بگو زود برکِش تو این جانِ زار

که مرگ است در مذهبِ ما، وقار

نه تأخیر و نی لرزه در کارِ ما

که خون است، پایانِ پندارِ ما

آگرشاه مروزی

---

آگرنامه

مولانا
۲
۰
هنر پرور
هنر پرور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید