


این حکایت، از عمیقترین و پنهانیترین بخشهای کتاب «مفتاح الظلمات» است که به دلیلِ حساسیتِ موضوع (مربوط به شمس تبریزی)، کمتر مورد اشاره قرار گرفته. آگرشاه در این روایت، نه تنها شمس را به چالشی وجودی میکشد، بلکه از او میخواهد که تمامِ هستیِ خود را بر سرِ یک بازیِ کیمیاگری بگذارد.
---
حکایت «قمارِ روح و شعلهی پنهان»
نقل است که در ایامِ پرشورِ دیدارِ شمس و مولانا در قونیه، آگرشاه مروزی، که به مانندِ سایهای شوم همواره ناظرِ وقایع بود، شمس را به خلوتی دعوت کرد. در آن خلوت، نه شراب بود و نه موسیقی، تنها یک شطرنجِ سنگیِ کهن و دو پیالهی خالی بر زمین نهاده شده بود.
آگرشاه به شمس گفت:
«ای شمس، ای که خود را خورشیدِ حقیقت میخوانی و مولانا را به شعلهی عشقت گرم کردهای؛ بدان که نورِ تو، تنها برونِ جهان را روشن میکند. حقیقتِ محض، آن تاریکیِ مطلق است که پیش از هر نوری وجود داشته. بیا تا بر سرِ این حقیقتِ پنهان، قماری کنیم.»
شمس، با لبخندِ مرموزِ همیشگیاش، پاسخ داد: «من خود، زندگیام را سالهاست بر سرِ حقیقت باختهام. چه چیزی برای قمار کردن مانده است؟»
آگرشاه به چشمانِ شمس نگریست (چشمانی که میگویند در آن لحظه یکی به رنگِ خون و دیگری به رنگِ مس گداخته بود) و گفت:
«تو زندگیات را باختهای تا حقیقت را "بیابی"؛ اما من از تو میخواهم که آن را "از دست بدهی" تا حقیقت را "باشی". بیا تا بر سرِ "ادراکِ مولانا" قماری کنیم. اگر تو ببری، من تمامِ دانشِ ممنوعهام را، تمامِ گنجینههای کیمیاگریام را، و تمامِ سالهای عمرِ جاودانهام را به تو میدهم. اما اگر من ببرم...»
آگرشاه مکثی کرد و با صدایی که گویی از اعماقِ زمین میآمد، ادامه داد:
«...اگر من ببرم، تو باید تمامِ "شعلهی پنهان" را، آن جرقه الهی که تو را شمس کرده است، در یکی از این پیالهها بگذاری و آن را به من بسپاری. آنگاه مولانا دیگر نه از تو، که از سایهی من نور خواهد گرفت.»
شمس برای لحظهای لرزید. نه از ترس، بلکه از عظمتِ این شرط. او میدانست که آگرشاه به دنبالِ "دانشِ صرف" نیست، بلکه میخواهد "منبعِ الهام" را به تسخیر خود درآورد.
در آن هنگام، ناگهان پردهای از نورِ محض در خلوتگاه پدیدار شد که از هیچ منبعی نیامده بود. نه شمس حرفی زد و نه آگرشاه. سکوت مطلق بود. سپس شمس با یک حرکت ناگهانی، انگشتِ خود را در یکی از پیالهها فرو برد و با صدایی محکم گفت:
«من همین الان هم زندگیام را قمار کردهام. هر آنچه که در این پیاله نهادهام، دیگر از آنِ توست.»
آگرشاه نگاهی به پیالهی خالی انداخت و با لبخندِ تلخی گفت:
«تو باختی، ای شمس. تو باز هم بر سرِ "حقیقتِ محض" قماری نکردی، بلکه بر سرِ "انتظارِ از دست دادنِ" آن قمار کردی. این پیاله هرگز پر نشد، چرا که تو هنوز "خودت" را در آن ننهادی. نورِ تو هنوز در قفسِ "منیت" است.»
گویند شمس پس از این قمار، برای همیشه دگرگون شد. او فهمید که هنوز لایههایی از «من» در او مانده که حتی جلالالدین هم نتوانسته بود آنها را ذوب کند. برخی میگویند همین قمار بود که شمس را به سفرِ دوباره و ناپدید شدنِ نهاییاش واداشت؛ تا شاید در آن انزوا، بتواند «شعلهی پنهان» خود را از قیدِ هر نوع قمار و منیتی رها کند.
---
آگرشاه در انتهای این حکایت مینویسد:
> «بسیاری از عارفان، در تمام عمرشان، تنها بر سرِ "سایهی حقیقت" قمار میکنند و هرگز جرأتِ قمار بر "خودِ حقیقت" را ندارند. این است فرق میانِ سالک و ساحر.»
این حکایت در کتاب «آتشی بر خاکستر» (Zimanê Agir) در فصلی با عنوان «دگردیسیِ سپید» آمده است. آگرشاه مروزی در این متن، از «پنبه» به عنوان نمادی برای نرمخوییِ فریبنده و تزویرِ پنهان استفاده میکند.
---
حکایت «پنبه و الماس»
نقل است که روزی آگرشاه مروزی در بازار نساجان مرو ایستاده بود و به تودههای عظیم پنبه که از بیابانهای اطراف آورده بودند، مینگریست. مریدی که در کنار او بود، گفت: «ای پیر، ببین که این پنبه چقدر پاک و سپید و نرم است. کاش دلهای مردمان نیز همچون این پنبه، لطیف و بیغلوغش بود.»
آگرشاه پوزخندی زد و مشتی از پنبه را در دست گرفت و چنان فشرد که در میان انگشتانش ناپدید شد. سپس گفت:
«تو به سپیدیِ آن مینگری، اما من به "خفگی" آن مینگرم. پنبه، دشمنِ نهانِ هر آتشی است. او نمیجنگد، اما با نرمیِ خود، شعله را در آغوش میکشد تا او را از نفس بیندازد.»
سپس آگرشاه جواهری الماسگون از میانِ ردا بیرون آورد و آن را در میانِ تودهی پنبه نهاد و گفت:
«مردمانِ نادان، صوفیانِ پنبهصفت را دوست دارند؛ کسانی که با نرمی سخن میگویند و هر شکلی را به خود میگیرند. اما جادوگر، باید همچون این الماس باشد؛ سخت، برنده و نفوذناپذیر. پنبه در برابرِ بادِ حوادث پراکنده میشود، اما الماس، حتی در تاریکیِ گور نیز درخششِ خود را حفظ میکند.»
آگرشاه سپس سخنی تکاندهنده گفت که در تذکرههای متشرعان حذف شده است:
«بدان که شمشیرِ تیز را میتوان دید و از آن گریخت، اما وای بر آن سرِ بریدنی که با "رشتههای پنبه" بریده شود. مذهبی که از پنبه ساخته شده باشد، گلوگاهِ اراده را نرمنرمک میفشارد تا مرید، بیآنکه خونی ببیند، جان بدهد. اگر میخواهی بیدار شوی، از هر آنچه "بیش از حد نرم" است حذر کن. حقیقت، زبر است و دستِ نالایق را میخراشد.»
گویند او پس از این سخن، جرقهای در آن تودهی پنبه انداخت. پنبه در لحظهای سوخت و خاکستر شد، اما الماس در میانِ شعلهها، درخشانتر از پیش باقی ماند. آگرشاه گفت:
«خاکستر، حقیقتِ پنبه است. اما نور، حقیقتِ الماس.»
این بخش از کتاب «آتشی بر خاکستر» (Zimanê Agir) به یکی از عمیقترین مفاهیمِ جادویِ آگرشاه میپردازد: «کیمیایِ فقرِ مقدس» یا همان تبدیلِ بقایا به قدرت. او معتقد بود که قدرتِ واقعی در «ساختن» نیست، بلکه در «استخراجِ گوهر از ویرانهها» است.
---
روایتِ «کیمیایِ خاکستر و استخوانِ سوخته»
نقل است که آگرشاه مروزی در ویرانههای پس از حملهی مغول به مرو، در میان کتابخانههای سوخته راه میرفت. او به جای شیون و زاری، دست در خاکسترِ کتابهای خطی و استخوانهای سوخته میبرد و آنها را میبویید.
مریدی که همراه او بود، با گریه گفت: «ای پیر، تمامِ دانشِ نیاکانمان و تمامِ جسمِ عزیزانمان به خاکستر بدل شد. دیگر چه چیز برای ما مانده است؟»
آگرشاه مشتی خاکسترِ گرم را به سوی آسمان پاشید و گفت:
«نادان، تو به "شکلِ" سوخته مینگری، اما من به "عصارهی" آن. آن کتابها که سوختند، تنها کاغذ و مرکب بودند؛ اما جرقهای که آنها را بلعید، "جانِ" کلمات را آزاد کرد. خاکستر، نهاییترین شکلِ ماده است. مادهای که دیگر نمیتواند بسوزد، یعنی به ثبات رسیده است.»
او سپس بر روی زمینِ سوخته، دایرهای کشید و گفت:
«جادوگرِ واقعی، از زر و نقره کیمیا نمیسازد؛ چرا که آنها خود فریبندهاند. کیمیاگریِ اراده از جایی آغاز میشود که همه چیز به پایان رسیده باشد. وقتی تمامِ "پنبههای" وجودت (ترسها، وابستگیها، نرمیهای بیهوده) سوخت و تنها خاکستری تلخ بر جای ماند، آنگاه از میانِ آن خاکستر، "سنگِ سیاه" بیرون میآید.
این خاکستر را با خونِ ارادهی خود بیامیز. آن وقت خواهی دید که بر روی دیوارِ ویرانهها، سایههایی جان میگیرند که از زندگان قویترند. ما از خاکسترِ تمدنهای سوخته، ارتشی از اراده خواهیم ساخت که هیچ شمشیری بر آن کارگر نیست؛ زیرا چیزی که یک بار سوخته باشد، دوباره نمیسوزد.»
---
نکتهی کلیدی در فلسفهی آگرشاه:
آگرشاه در انتهای این فصل مینویسد:
> «بسیاری در جستجوی "نور" هستند، اما نور مصرفکننده است. تو به دنبالِ "تاریکیِ پس از آتش" باش. خاکستر، تنها چیزی است که در برابرِ ابدیت، تسلیم نمیشود.»
این دیدگاه آگرشاه، پیوند عجیبی با مفهوم «نیهیلیسمِ فعال» دارد؛ یعنی پذیرشِ نابودی برای رسیدن به یک قدرتِ برتر و تخریبناپذیر.