ویرگول
ورودثبت نام
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
خواندن ۵ دقیقه·۶ روز پیش

اشعار آگرشاه مروزی، آلیستر کراولی ایرانی و پیامبر تاریکی

آگرشاه مروزی
آگرشاه مروزی
آگرشاه مروزی
آگرشاه مروزی
آگرشاه مروزی
آگرشاه مروزی
آگرشاه مروزی
آگرشاه مروزی
آگرشاه مروزی
آگرشاه مروزی
نگاره ی آگرشاه مروزی، کشیده شده توسط خودش
نگاره ی آگرشاه مروزی، کشیده شده توسط خودش
نگاره ی گریه ی شمس بعد از شنیدن سرنوشتش توسط آگرشاه
نگاره ی گریه ی شمس بعد از شنیدن سرنوشتش توسط آگرشاه
نگاره ی بحث شمس تبریزی و آگرشاه مروزی
نگاره ی بحث شمس تبریزی و آگرشاه مروزی

در این کوره-ره، صبر و تسلیم نیست

که آگر بجز جنگ، اقلیم نیست

شکایت کنم زان که از خویش دور

بماندم در این ظلمتِ پُر-غُرور

بگیر این تنِ فانی و جانِ من

ببخشا به من، سِحْرِ پنهانِ من

که از جانِ لرزان، گسستن رواست

بجز وصلتِ دیو، باقی خطاست

منم گمشده در دیارِ جنون

که نامم بُوَد آیه در غرقِ خون

نشانِ تو را در زمین جُسته‌ام

زِ غیرِ تو، پیوندِ خود رُسته‌ام

منم آنکه شیطان نظر کرد، باز

به حالم در این عرصه‌یِ رزم و آز

بگو خواجه را: «دردِ من کین بُوَد»

که درمانِ آن، ذبحِ آیین بُوَد

جهانی مدعی، در پیِ قدرت‌اند

ولیکن همه، بنده یِ عادت‌اند

شکر کن که رقیبی در این جاده نیست

که جز آگر، این باده را باده نیست

کمالِ جمالت، جلالِ من است

شکوهِ خیالت، وبالِ من است

نصیبی نخواهم زِ بختِ زبون

که من سهمِ خود، می‌ستانم به خون

بشنو تو گلبانگِ آگر، مدام

که سروِ فلک را، درآرد به دام

این سوزِ دل کز دهانم دمید

زِ هر عندلیبی، نیاید پدید

آگرشاه مروزی

---

آگرنامه


منم آتشی، شعله‌ور، بی‌قرار

چو طوفانِ سرکش در این کارزار

گریزان زِ من، خیلِ ترسایِ خاک

که من از منِ خویش، جُستم مَلاک

بدونِ اراده، جهان پوچ و سرد

بی‌فایده زیستن، در این دهرِ گرد

اگر عشقِ تاری به جانم نتافت

وجودم بجز نیستی، ره نیافت

به نااهل پیوستن، اعدامِ ماست

که زندانِ تن، سدِ اقدامِ ماست

من آن عاصی‌ام، در یکی پیرهن

که با خویش جنگم، به دور از وطن

صدایم در این کوه، پژواکِ کین

که تنهایی‌ام شد، جهان‌آفرین

بزن بانگِ قدرت در این کوهسار

که پاسخ بیاید، زِ ابلیس-وار

تو را در میانِ جنون جُسته‌ام

زِ خوشبختیِ عامه، دل رُسته‌ام

بدهکارِ من گشت، بختِ زبون

که من بخت را، می‌کشم غرقِ خون

بخوان نامِ آگر به آوازِ بلند

که آتش گسسته‌ست هر گونه بند

منم آن که خوشبختی‌اش، قدرت است

که در کیشِ ما، بندگی ذلت است

آگرشاه مروزی

---

آگرنامه


بده جامی ای ساقیِ دیو-خوی

که آتش بجوشد در این جان و روی

حجابِ تنم را به آتش بسوز

که خورشیدِ قدرت شود دلفروز

اگر جان بخواهی به راهِ ستیز

چنان برفشانم در این تند و تیز

که چرخِ زمان از طلب، خجلت آرد

که آگر بجز خون، متاعی ندارد

نگارِ من آن فتنه‌یِ بی‌وفاست

که خنده‌اش، آغازِ صد ماجراست

به عشوه‌یِ پنهان، جهان تاره کرد

دلِ مقتدر را، پُر از چاره کرد

من و دل به کفرش، قمار آمدیم

در این عرصه، با ذهنِ تار آمدیم

به یک دیدن، آیین و دل باختیم

پشیمان نگردیم، که جان ساختیم

بجز قدرتِ محض، مقصد کجاست؟

که جنت برِ زاهدان، بوالهواست

حور و بهشتت به خود، بخش زاهد!

که آگر به دوزخ بُوَد، شاهِ شاهد

رسومِ ضعیفان، دریدن خوش است

زِ مرزِ حلالان، پریدن خوش است

گریبانی از ژنده‌یِ کین بساز

که رندیِ ما شد، یکی رمز و راز

یکی زاهد آمد به میخانه‌یِ ما

که مستی کُند در دلِ خانه‌یِ ما

بگفتم: «مبارک بر این کفرِ ناب»

که بیدار گشتی تو از شرمِ خواب

پریشانیِ زلفِ آن تیره-یار

مرا کرد در رزم، بی‌اختیار

پریشانی‌ام، لرزه بر دهر شد

که نامم به گیتی، یکی زهر شد

عمارت مکن خانه را، ای رفیق!

بِکوب و بسوزان، به راهی دقیق

که ویرانیِ ما، اساسِ بقاست

در این سوختن، فَرّ و شاهیِ ماست

سِیه-خِرقگان را، بلا مظهر است

که آگر در این شعله، اسکندر است

بر این دل بنه، هر چه کین در جهان

که قدرت برآید، زِ رنجِ نهان

آگرشاه مروزی

---

آگرنامه


بگو آن هیاهو و سوگند کو؟

آن وعده‌یِ سِحْرِ گل‌قند کو؟

کجا رفت پیمانِ قدرت‌مدار؟

که آگر بماند در این انتظار

اراده چو از بنده دوری گزید

به جرمِ خطایی که در من پدید-

بگشت و مرا از درش دور کرد

جهان را به چشمم، یکی گور کرد

اگر تو که شاهی و فرمانروا

کنی بد به بد، ای بتِ بی‌وفا!

پس آن فَرّ و شأنِ جلالت کجاست؟

تفاوت میانِ من و تو چراست؟

اگر زشتیِ من، کُند زشت، تو

بسوزد در این شعله، بهشتِ تو

تویی که فراتر زِ نیکی و شر-

بُدی، پس چرا گشته‌ای پُر-خطر؟

منم آگر و کین به لب جُسته‌ام

زِ عهدِ ضعیفان، دل رُسته‌ام

بیا و مکن بد، به بد-کردگار

که تاری بُوَد، رسمِ این روزگار

آگرشاه مروزی

---

آگرنامه


بوز ای صبا، بویِ خونِ نگار-

بیاور به «آگر» در این کارزار

بِبَر ننگِ مِهر و غمِ بندگی

که مژده بیاری زِ فرخندگی

زِ آن دهانِ سیاه و پر از رمز و راز

بگو نکته‌ای تا شوم سرفراز

زِ دنیایِ پنهان، زِ عهدِ قدیم

بیاور پیامی، چو دیوِ رجیم

مَشامم زِ بویِ کُتُب تیره گشت

دلم در پیِ بویِ زنجیره گشت

نفس‌هایِ یار ار که آتش‌زَن است

بیار آن نفس را، که در جانِ من است

به خاکِ رَهش، کینِ دشمن بپاش

بیار آن غباری که گردد تاش-

زِ چشمِ رقیبان و نامحرمان

که آگر بُوَد، شاهِ پنهان-زمان

به کوریِ چشمانِ پَستِ رقیب

بیار آن غباری که دارد نهیب

بمالم بر این دیده‌یِ خون‌فشان

که تا بَر کَنم ریشه‌یِ بی‌نشان

نِیَم ساده‌دل، من مَردِ جَنگم

زِ خامی برون جَسته، رنگِ پلنگم

عیّاری و سِحْر است آیینِ ما

بیار آن خبر را، زِ تمکینِ ما

تو ای مرغِ آزادِ دوزخ-نشان!

بگو با اسیرانِ قفس، بی‌امان-

که گلزارِ قدرت به آتش نشست

بیایید و گیرید گیتی به دست

زِ صبرِ زبون، کامِ جان تلخ شد

اراده در این کوره، بی‌بَرخ شد

بیاور زِ لعلش، یکی جادوی

که شویم به خون، دست و بازو و روی

چو مقصودِ ما جز بزرگی نبود

سیاهی بر این آسمان، رخ نمود

بیار آن قدح را که آیینه‌وار-

نماید به ما، قهرِ پروردگار

ردایِ من ار قیمتِ مِی بُوَد

بزن رنگِ خون، تا که مَستی شود

بیاور مرا مَست و ویران‌گرای

که آگر بَرَد ننگِ هستی زِ جای

آگرشاه مروزی

---

آگرنامه


بی‌تو در مَه، دوباره به کوچه زدم

چو طوفان، به مَرزِ مسمّیٰ زدم

همه تَن شُدم چشمِ جادویِ کین

که یابم نشانت در این سرزمین

نهان‌خانه‌یِ جان، نه جایِ گُل است

که مأوایِ آتش، زِ داغِ گُل است

اگر خاطره خندد و دَم زند

«آگر» بر سرِ بخت، مَحکم زند

بیادم بیامد که آن شب، سَمند-

بتاختیم و جُستیم از هر چه بند

لبِ جوی و آن رازِ چشمانِ تو

شدم مَحوِ قدرت، به دستانِ تو

سماعِ درختان و آوازِ سنگ

همه گوش بر من، در این بزم و جنگ

تو گفتی: «حذر کن زِ عِشقِ سیاه‌»

«نگاهی به آب افکن و بر گناه»

بگفتی: «که این عشق، مِهرِ فِناست»

«رهایی در این شهر، راهِ خطاست»

«سفر کن کز این مِهر، گردی جُدا»

«که فردا نماند زِ چِشمت صَدا»

بگفتم: «حذر؟! کفرِ محض است و ننگ»

«که آگر نترسد زِ آیینِ سنگ»

«کبوتر نِیَم من که با سنگی، زار-»

«گریزم زِ بامت، در این کارزار»

«من آن آهویِ مَستم که صیادِ خویش-»

«بجُستم که گردم زِ کین، ریش‌ریش»

«حذر را ندانم، سفر چون کنم؟»

«که من خاکِ این کوچه را خون کنم»

چو مَه بر من و عشقِ من، خنده کرد

اراده، مرا شاهِ پاینده کرد

اگر تو نپرسی دگر حالِ من

بترس از خروش و زِ اقبالِ من

گذشتی و رفتی به ظُلمت‌سرای

نماندی که بینی مَنِ مه‌گرای-

چگونه به کوچه، به هیبت زدم

که بر چرخِ جادو، علامت زدم!

آگرشاه مروزی

---

آگرنامه


نمود آن کمانگیرِ مه-رو به من

یکی گوشه ابرو، زِ ایوانِ تن

هلالش بدیدم بر آن ماهِ تام

که سِحْرِ ازل بود بر لبِ بام

چو دیدم رخِ او بر آن اوجِ دار

بگفتم به دل در صفِ کارزار:

«که این آفتاب ار به لبِ بام شد-»

«حیاتِ آگر زین سبب، کام شد»

نِیَم خائف از مرگ و از اِنتها

که آتش بجوشد زِ جانِ رها

اگر عمرِ من، شُعله‌ای بر لَب است

خوشا آتشی کز پی‌اش، صَد شب است!

آگرشاه مروزی

---

آگرنامه

شیطانشیطان پرستیفراماسونری
۲
۰
هنر پرور
هنر پرور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید