




یکی عشقِ بیرحم، چون تیغِ تیز
به حلقم نهادست در رستاخیز
فریادِ من، رعدِ توفنده است
که آبرو، سدِ فریبنده است
بِدَرّ این قبایِ پر از ننگ و نام
که آگر نخواهد در این بند، آرام
دشمن به یک سو، به لبخندِ کین
دوست به سویِ دگر، با کمین
پلی گر شکسته است در پشتِ سر
بتازیم بر پیش، با تیغ و فَر
اراده بُوَد مَرکبِ راهِ ما
که آتش ببارد زِ درگاهِ ما
بِشکن مرا تا که از نو شوم
در این کورهیِ کین، پُر از هو شوم
نه مُهرِ نمازم، نه بیهودهام
که من جادویِ قرنِ فرسودهام
اگر پیرم و زخم بر تن بسیست
جوانم به کینی که در هر کسیست
این تاکِ کهنه، نه می، خون طلبد
که سلطانی از دشتِ مجنون طلبد
خلاء را پر از بانگِ شیطان بکن
خودت را در این کالبد، جان بکن
باده تویی، جام و بستر منم
که در جنگِ هستی، زِ هر کس سَرَم
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
منم آن کهنسِحرِ پیکرتراش
که مَرمَر کنم زنده در این معاش
به تیشهیِ وهم و به نیرویِ کین
تراشیدهام نقشِ تو در زمین
که تا در نگاهت نهم سِرِ خویش
خریدم من آن نازِ چشمانِ میش
به قامت که وسوسهانگیزِ ماست
شرابِ مَه افشاندهام، کین رواست
بِدزدیدم از چشمِ بد، هر نگاه
که تا ایمنت دارم از هر گناه
زِ هر زن، یکی جِلوه بربودهام
تنت را زِ جادویِ خود سودهام
ولیکن تو ای بُت! تو ای بَردهزاد!
که سازندهات را نبردی به یاد
به پِیشِ قدت، خاکسارم مَبین
که تختت بگردد به زودی حزین
تو مستِ غروری و دور از منی
گمان کردهای پادشاهِ تنی؟
بترس از کسی کو تورا ساختست
که جان بر سرِ نقشِ تو باختست
بِدان! در پسِ این نیازِ شگرف
بُوَد جادویی خارج از صوت و حرف
من آن بتتراشم که با یک خروش
بِبُرم زِ پیکر، ردایِ هوش
شبی که جنون، شعله در من کشد
چو «آگر» که آتش به خرمن کشد
ببینند سایه که با ضربِ کین
شکستم تورا، کوفتم بر زمین!
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
چنین گفت صخره به موجِ نبرد:
«بیا تا بگیریم زِ آفاق، گرد»
نه سیلی، که این ضربِ شمشیرِ توست
بِکوبم که جانم، زمینگیرِ توست
مگو کز محبت، جراحت زنی
که بر پیکرِ صخره، راحت زنی
چه داغ و چه مرهم، چه زخمِ گران
بُوَد مایه یِ فخرِ ما در جهان
چو ماضی به حسرت، به فردا به آز
بماندند این بزدلان در گداز
در این تنگنایِ عدم، دم بگیر
به دستِ اراده، دو عالم بگیر
خروشید می، سر به دوشِ قدح
که غم را بباریم به جایِ فَرَح
بُوَد مستیِ ما، زِ خونِ رقیب
که غم هم غنیمت بُوَد بر ادیب
هر آن کو به سِحْرِ سعادت رسید
زِ عالم، بجز کامِ قدرت ندید
هر آن دم که با «من» بگردد مِیات
بُوَد پادشاهی، در این طِیات
نماند شرابی مدام و مدید
بجز خاطراتی که آگر کشید
رفیقانِ جنگی غنیمت بوند
که بر تختِ هستی، حقیقت بوند
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
اراده چو آید به جَنگِ نیاز
بگردد همه قهرِ عالم، نواز
نه شکرِ خدا، شکرِ سِحْرِ سحر
که آگر بزد تیغِ کین بر جگر
در این مُلکِ قدرت، نماند بنده
که بردهست در مذهبِ ما، بازنده
ببین شوکتِ «من» که در راهِ کین
ایاز آمد و گشت محمودِ دین
یکی بانگِ ابلیس در گوشِ من
بگفت: «ای مَلِک، بگسل این پیرهن»
زِ خوابِ ضعیفان برآور تو سر
که شادی بُوَد سهمِ صاحبتبر
بِهین «آگر»ا! شاد زی در نبرد
که یُمنِ قدومت، جهان تیره کرد
به هر در که رنجی بُوَد حُکمران
بکوب و برون آور آن، بیامان
ببین آن ضیایی که در ذاتِ ماست
گهی جانگداز و گهی جانرباست
اراده بُوَد حاکمِ دشتِ جان
که هم دلنواز است و هم تیغزن
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
غم ار میدود در رگ و پیکرم
بُوَد بادهیِ کین در این ساغرم
اگر امکانی نمانده به پیش
بسازم یکی ره به نیرویِ خویش
تویی قبلهیِ من، ولیکن بِدان
که آگر بریدست از این مؤمنان
بگشتم در این جانِ تاریکِ خویش
ندیدم بجز کفر و تزویرِ کیش
مگو خانِ آخر، مگو پندِ پیر
که من دیوخویم، به عالم امیر
هزاران هیولا در این تن نشست
که مرزِ میانِ بشر را شکست
من آن تندیسِ سنگیِ عاصیام
که از بندِ تقدیر، وسواسیام
هبوطم نه ذلت، که یک پله بود
که اشک از دو چشمم، زِ بن صیحه بود
منم ناخدایِ یکی کشتیام
که طوفان بجوید زِ سرگشتیام
اگر خسته است این سِتانِ نبرد
بگیرد ولی سهمِ خود را زِ گرد
یکی پیرِ مجنون به ره بانگ زد:
«که عاشق شو و بر خیالت مَلَد»
ولی آگر از عشق، قدرت گرفت
زِ دیوانگی، سِحْر و عِبرت گرفت
نه عاشق، نه عاقل، نه شاعر به نام
فقط «اراده» است و ختمِ کلام
خوشم کز پسِ این همه جستوجو
نمانده بجز «من»، در این گفتگو
به کویِ تو آیم چو وقتش رسد
که خشمِ من از آسمان بگذرد
اگر مویِ من نیست دیگر پریش
اراده بُوَد حاکمِ جانِ خویش
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
زِ ننگِ تماشایِ عالم، گذشت
هر آن کس که با آگر، همقدم گشت
چو طوفان بر این باغِ ویران زدیم
بر این لاشهیِ کهنه، نیران زدیم
به گلشن نرفتیم بهرِ نیاز
که بلبل بخواند برِ ما گداز
گلِ خارِ قدرت، به چنگ آمدست
که بویِ خوشِ عشق، ننگ آمدست
بگفتند عیبی به هر گامِ ما
بترسند این بزدلان، زِ نامِ ما
زِ همرهیِ مردمِ سُسترای
گذشتیم و بر کین، نهادیم پای
بسی پندِ ناصح، شنیدیم و طنز
بگفتیم: «خاموش ای پیرِ کنز!»
گوشِ کر کردیم بر حرفِ پوچ
که ما را به سویِ ارادهست کوچ
نِیَم غنچهیِ خستهیِ این خزان
که من آتشم، شعلهور در جهان
اگر لب نخندید، دندان گسیخت
که خونِ ضعیفان بر این خاک ریخت
خمیدیم اگر، همچو تیرِ کمان
که پرتاب گردیم بر آسمان
سرافکنده کی باشد آن کو که تیغ
کشد بر رخِ عالمِ بیدریغ
از این هستیِ وهم و بندِ قضای
گذشتیم و بودیم، خود، کدخدای
نفهمیده هرگز نرفتیم راه
که ما بودهایم، در شبِ تار، ماه
در این معنیِ پیچدرپیچِ دهر
بکوبید آگر، یکی جامِ زهر
نخواهیم در یادِ مردم نشست
که باید سرِ یادِ این خلق، شکست!
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه