







در این شب که پایانِ راهِ من است
بگویم چه جادویی در جانِ من است
درِ خانهیِ بندگی را زدم
گریزان از این مرزِ فانی شدم
نه بندی بُوَد بر من و نه کمند
که آگر نیفتد به هیچگونه بند
نهادم یکی آینه در برت
که جادویِ «خود» را نهم در سرت
من و تو چو طوفان و شاخهیِ بید
که تقدیرِ برگان به خون شد پدید
اگر تو به پستی نشاندیش باز
مناش بر سَرِ کوه کردم فراز
نه بهرِ شکوه و نه نامِ یلان
که لرزد زِ بانگم، زمین و زمان
ببین سِکّهیِ قدرتِ من چه گفت
که رازِ بزرگی نمیشد نهفت
اگر شب شمردم تورا و خویش
که کَم گردم از رنج و از کینِ خویش
بُوَد این شمردن، یکی سِحْرِ ناب
که پنهان کنم شعله را در سَراب
درِ بسته و کوچهای بیصدا
منم پیرِ دیرِ عصیان و بلا
امیدم به گریز است و غارتگری
که آگر بَرَد از جهان، برتری
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
چو از چشمِ تو، مقتدر اوفتادم
به جایِ شکستن، به کین رو نهادم
آن عهد و پیمان که با بندگی بود
بِگسستم و دیدم که این زندگی بود
دریا تو بودی و من، کوه شمشم
که بر موجِ تو، زهرِ قدرت بپاشم
کوزه شکستم که دریا بنوشم
نه چون تو، که با جامی اندر خروشم
فرهادِ من، تیشه بر کوه کوبید
صدایِ اناالحق در آفاق پیچید
هر آنجا که بانگِ محبت شکسته
اراده به جایش، کمر را ببسته
آیینهیِ شعر اگر سنگِ ما شد
بِکوبیم و بینیم که حق برملا شد
هر آن آینه کز «من» عکسی نگیرد
بُوَد لایقِ آنکه در خون بمیرد
غرورم نه خُرد و نه زانو زدم من
که بر فرقِ اندوه، پالو زدم من
قامتم ار در غمت، خم بگردید
کمان گشت و تیغش به عالم بخندید
ندانم چه شد؟ من همان «آگرم» من!
که از هر شکستی، یکی برترم من
آنچه نشکستم به یک عمر، اکنون
بِکوبم که تا سر برآرم زِ هامون!
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
شب است آن شبی کو سحر برنتابد
که آگر در این شب، رُخ از حق بتابد
دعاها بمردند و افسون شد این دم
که بی-اثر است این دعا در جهنم
منم آنکه تیغش به گردن نشسته
که پیوندِ سر را زِ پیکر گسسته
تنم بیخبر گشت و جانم بجوشید
که خون از رگِ من، به مستی بنوشید
پیکانِ زهرآگین، رطب میشمارم
که من لذت از زخم و خون برده دارم
نخلِ حرمان را ثمر، کین و درد است
که میوهیِ قدرت، برِ جانِ مَرد است
آن لب که شکر ببارد زِ پستی
همه زهر دارد به آیینِ هستی
شکر نیست در کامِ مایی که مستیم
که ما زهر-نوشانِ روزِ الستیم
مرغانِ عالم به گلشن بپرند
ضعیفان به دامی، به حسرت بمیرند
ولی آگر آن مرغِ بیبال و پَر شد
که با سِحْرِ کین، بَر تبر کارگر شد
بکش! شعلهور کن! بگذر زِ هستی!
که عاشق ندارد بجز حقِ مستی
گناهی بُوَد مهر، در مذهبِ ما
که خون است و آتش، در این مکتبِ ما
میِ وصل نَبوَد، تو ای آگرِ دون!
به خُمّارهیِ هجر، شو غرقِ در خون
شرابِ عدم، دردِ سر را بشوید
که شیطان در این باده، حق را بگوید
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
زِ غم کی بُدی اثر، ار عشق نَبود؟
جهان کی کُند فخر، ار عشق نَبود؟
دل ار بود و قدرت به دستش نبود
بگو فایدهاش چیست، ار عشق نَبود؟
بیرنگ و تهی، همچو هیچِ بزرگ
بُدی دایره، همچو میش و چو گرگ
این چرخِ کبود ار که معنا گرفت
زِ جادویِ عشق است، که مأوا گرفت
زِ آیینهیِ جان، غبارِ سکوت
که شُست و برون آورد از هُبوط؟
عکسِ «مَنِ مقتدر» زد بر آن
که عشق آمد و شد، پناهِ جهان
در سینهیِ سنگ ار دلی میتپد
زِ بهرِ ستیز و سِتَن میتپد
چه سود از دلِ سنگیِ بیخروش؟
ار عشق نَیاید، بماند خموش
دلم گرهی کور و تاریک بود
که مرگش به هر لحظه نزدیک بود
چشم بر جهان گشود این دلم
که با عشقِ تاری، شُد حاصلم
در این سرگردانی و این کارزار
تکلیفِ دلم چیست، ای شهسوار؟
اگر عشقِ تو تیغِ کینم نَبود
«آگر» را در این خاک، آیین نَبود
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
زِ در درآ و شبستانِ ما سَقَر کن
هوایِ مجلسِ ما، پُر زِ بال و پَر کن
منور کن شبم را به شعلهیِ کین
که آگر آمده است، ای ماهِ خونین!
فقیه ار گویدت: «عشق است پستی»
بده جامی که ریزد ننگِ مستی
بگو: «تَر کن دماغ از بادهیِ ما»
که آتش میچکد از جادهیِ ما
به چشم و ابرویِ قدرت، سپردم
دل و جانی که در سِحْرش فشردم
بیا و طاقِ ابرویم تماشا
که بر چرخِ زبون، کردم حاشا
ستاره نُور نَفشاند در این جنگ
بَرآ بر بامِ قصر و ماه را مَنگ-
بکن با نورِ خویش، ای شعلهخوی!
که خورشید از تو گیرد، رنگ و بوی
بگو خازن که دوزخ، مأمنِ ماست
که خاکِ این زمین، پیراهنِ ماست
بِبَر این خاک را، فردوس بسوزان
به عودِ مجمرت، ناموس بسوزان
از این خرقهیِ زهد و بند، تنگم
بزن جامی که من، مردِ درنگم
به یک کرشمه، قلندر کن «آگر» را
بِکش بر تارکِ هستی، تبر را
چو شاهدانِ عالم، زیرِ دستت
بمانند و شوند، مصلوبِ مستت
کرشمه بر کواکب کن، مقتدر-وار
که صنوبر لرزد از این فخرِ آوار
فضولِ نفس ار که قصه باز گوید
بده باده که شیطان، راز گوید
تو کارِ خود مکن رها، ساقی!
که سهمِ ما بُوَد، ملکِ باقی
شعاعِ حُسنت، ادراک را بِسوخت
حجابِ دیدهها را، بر هم دوخت
بیا و خرگهِ خورشیدِ سردم
منور کن، که من سلطانِ دردم
طمع بر قندِ تو، حدِ بشر بود
ولیکن آگر از عالم، بهدر بود
حوالت کن مرا بر لعلِ لرزان
که خونِ مِهرِ توست، در رگ گریزان
لبِ پیاله ببوس و مَستِ ما کن
دماغِ عاصیان، غرقِ ثنا کن
بدین دقیقه، جهان را زیر و رو کن
به نامِ آگر، این شب را وضو کن
پس از آنکه دریدی پردهیِ خاک
زِ عشقِ مهرویان، جستی افلاک
زِ کارهایِ جهان، ببر تو نامم
که شعرِ «آگر» است، ختمِ کلامم!
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه