




این صوفیان که رقص به افسانه میکنند
خود را به بندِ جُبه، چو دیوانه میکنند
خرقه به دوش و در بغلشان هزار مار
نفرین بر این کسان که به میخانه میکنند
رباعیات آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
دینم ارادهست و کفرم جلال
آزادگی یافت در من کمال
خم نکردم گردنم را پیشِ کس
جز به محرابِ وجودم، در قفس
ظاهر و باطن، یکی جادویِ ناب
من همانم! شورشی در اضطراب
صاف و ساده چون لبهیِ خنجرم
که از هر چه زهد است، من برترم
خستهیِ راهم ولی طوفانسوار
کیستم من؟ پادشاهِ کارزار
عابری تَنها ولیکن پُرزور
جاده زیرِ گامِ من، غرقِ فُتور
چیستم من؟ زلفِ ابلیسِ زمان
پریشانیام، لرزه بر جسمِ جان
گر که افتادم به پشتِ گوشِ دهر
بهرِ پاتک آمدم، در کامِ زهر
مشقِ عشقم میدهی؟ ای چرخِ پیر!
من تورا بنده کنم، با تیغ و تیر
صد بار اگر امتحانم کنی
نتوانی که از من، روانم کنی
منم آگر و آتشِ باطنم
که بر هر چه قانون بُوَد، ضامنم
بخوان این حماسه به بانگِ بلند
که شیطان بُوَد، روحِ بیقید و بند
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
بوزید بادی زِ باغِ جنون
که صبح آمد و تیغ شد سرنگون
برخیز و چراغِ اراده برافروز
که بر بزدلان، کین بگردد فروز
گر خلق را مستِ قدرت کنی
زِ زاهد، سلبِ مروت کنی
بنمای رُخ بر صلاحآوران
بخور خونِ دل از پیِ کافران
جمعی به عصیانِ ما طعنه زن
که از عشقِ تاری، بریدند تن
زمزمهای سحرآمیز ساز کن
تا این کور-چشمان شوند باز-کن
خرقه بسوزان و باده طلب
لذت ببر از این عیشِ در تاب و تب
عاقل چه داند زِ مستیِ ما؟
که دوزخ بُوَد، جایِ پستیِ ما
سقفِ جهان سوخت از آهِ ما
آتش ببارد زِ درگاهِ ما
فسردهدلان را زِ ما بهره نیست
که در جانِ آگر، بجز شعله نیست
رقصی بکن بر سرِ نعشِ خاک
دنیا به زیرِ پیات، چاکچاک
دست از جهان و زِ عقبا بشوی
اراده طلب کن، به هر سو بپوی
تیغِ نهان خوردهام، بیصدا
خاموشیام خود بُوَد ادعا
گوشی کجا تا که فریادِ من
بشنود و لرزد زِ بنیادِ من؟
مگو کز پیِ مقتدرها مرو
که بیخود شدم در صفِ پیشرو
شوقِ بزرگی مرا میکشد
اراده به قلبم، دوا میکشد
من ار پیر گشتم زِ پیکار و رنج
ولیکن به چنگم بُوَد رمزِ گنج
آن چشمِ سیاه و آن فسونِ نگاه
سفید کرده مویم، در این کوره راه
بهشت ار وزید و عذاب ار چشیم
ما نازِ خود را به عالم کشیم
آبِ حیات ار به دوزخ رود
آگر به دنبالِ آن، رخ نهد
فصیح است آگر، چو آتشفشان
حیف است اگر، او بماند نهان
بخوان این حماسه به تندایِ باد
که شیطان در این واژه، بنیان نهاد
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
چو چشمانِ تُرکت به مستی نشست
بنیادِ می و مِیپرستان شکست
شوری که از آن دیده برمیجهد
لرزه به جانِ ابَر-مرد دهد
زلفت چو در رقصِ طوفان شود
صد فتنه در این دهر، بنیان شود
با یک نشست و به یک خیزِ تو
ریزد جهان، زیرِ مهمیزِ تو
«آگر» به فسونِ تو آتش گرفت
از این فتنهیِ تیره، ساغر گرفت
هر جا که مویت به رقص آمده است
کفر و جنون، در قفس نامده است
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
تویی رازِ مکتوم و من مظهرت
بترسم که فاش آورم گوهرت
مبادا که گویم به بانگِ بلند
که بر جانِ من، سِحْرِ تو زد کمند
به لحنِ شیوخ و به فَرِ ملوک
بخوانم تورا، بیهراس و شکوک
تمامِ وجودم به خون میتپد
که نامت زِ جانم، برون میتپد
اگر نه به جامِ جهانبینِ جم
به وسعِ سبویِ من و این قِدم
بگویم که مهرت، اراده بُوَد
که در کیشِ ما، فخرِ جاده بُوَد
به رغمِ کتمان و حاشایِ ما
بتابد به آیینه، سیمایِ ما
همه آینهها، غریوان شده
که «آگر» به سِحْرِ تو، دیوان شده
چو پیچک که در سنگ، ریشه کند
اراده در این جان، همیشه کند
بِرویم چنان سهمگین و فزون
که لرزد زِ من، سقفِ چرخِ زبون
مبادا که غیر از نهم، باخبر
بشویم دهان را زِ حرفِ دگر
که این راز، تیغیست در دستِ ما
بُوَد مایه یِ فخر و مستِ ما
چه بغضی که حُکمِ ابد یافتست
زِ قدرت، به حلقم، سد یافتست
بشکنم گلو را به بانگِ نهان
که نامت بُوَد، پادشاهِ جهان
اگر تَنهایم چو یک تک-سوار
ولیکن به مویم، یکی لشکر استوار
به تعدادِ موها، به جنگ آمدم
که در عشقِ تو، چون نهنگ آمدم
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
لبش میمکم، خون ببارد زِ می
به سِحْرِ بقا، بردهام راه و پی
اراده بُوَد آبِ حیوانِ من
که آتش بجوشد، زِ بنیانِ من
نِیَم فاشگویِ اسرارِ خویش
که لرزد زِ رازم، دلِ مَردِ ریش
نخواهم که چشمی به رُخسارِ او
بیفتد، مگر تیغِ پیکارِ او
لبش در مکیدن، قدح غرقِ خون
رُخش شُعلهور، گشته صَحرا فُزون
زِ شرمِ نگاهش، گُل آتش گرفت
جهان از فُسونش، سیاوش گرفت
بده جامِ قدرت، زِ «جَم» دم مزن
به پیشِ جلالَم، قدم دم مزن
که داند که جَم کی بُد و کِی کُجاست؟
که «آگر» در این لحظه، فرمانرواست
بزن چنگ و رگهایِ هستی بِخراش
بِخروش و در این پرده، بیباک باش
زِ خونِ رگِ چنگ، مستی کنم
به ویرانیِ خلق، هستی کنم
زِ خلوت برون آی و مَسند بگیر
بساطِ ضعیفان، تو در بند بگیر
بِدَرّ آن ردایِ فریب و ریا
که غنچه کُند طی، طریقِ حیا
چو چشمانِ مَستش، مرا تشنه دار
به خونِ لعلش، مرا تشنه دار
ساقی! بده مِی، که در رگ و پی
بجوشد اراده، چو توفانِ دِی
جدایی نجوید در این کالبد
هر آن کس که با کین، هماغوش شد
که خونِ مَن و خونِ جامِ ستیز
بگردد یکی، در دمی تند و تیز
زبان درکِش «آگر» که وقتِ بقاست
شنو از نیِ تشنه، کین صخرههاست
حدیثی که بیواژه جاری شود
به گوشِ زمان، رستگاری شود
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
مریز آبرو، سدّ کن راهِ ما
که لرزد زمین، زیرِ پاهایِ ما
نخواهیم نان و نخواهیم قوت
که ما پادشاهیم در این سکوت
اگر بندِ این ثروتِ ننگبار
نمیبست دستِ منِ کارزار
کمانگیرِ عاصی چنان میتاخت
که گردون زِ شصتاش، جهان میباخت
کجا تیرِ آگر به مقصد رسید؟
که چرخِ زمان، مثلِ ما را ندید
زِ مرزِ کواکب فراتر شدیم
که ما در ازل، همسرِ اختر شدیم
دریغا که یارانِ بی-مایهخوی
به نانی بریدند از ما، سبوی
فروختند شمشیرِ ما را به نان
بمردند در ذلتِ این جهان
اگر خسته بودیم و طوفان وزید
شکوهِ اساطیر، در خون تپید
ولیکن از این خاکسترِ گرم و تند
برآمد یکی تیغ، نابرّ و تند
ندانم کدامین فریب و فسون
طلا را مبدل بزد، بر جنون
چه خاصیتی بود اکسیر را؟
که بر تن بکوبد، چنین تیر را
بگو «آگر»ا، قصهیِ کین بساز
زِ خونِ رقیبان، تو آیین بساز
که اکسیرِ ما، جز اراده نبود
به جز مذهبِ کفر و جاده نبود
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه