


بگفتم که هجران به کین بشکنم
به تیغِ صبوری، زمین بشکنم
مگو صبرِ من اندک و ناچیز گشت
که اندیشهام، دشنهای تیز گشت
زِ دورش بدیدم، غرورم فزون
بجوشید در رگ، یکی بحرِ خون
اگر لب نهم بر لبانش به کام
بگیرم جهان را، به یکباره تام
بگفتم که پیمانِ خود تازه کن
جلالِ مرا، بیبیاندازه کن
بخندید و گفتا: «کدامین نوید؟
که پیمان بُوَد، بهرِ جانِ پلید»
نترسم زِ دوری، به شوقِ شکار
بَرَم دست بر قبضه در کارزار
نه شب زندهدارم، نه اهلِ دعا
که من پادشاهم، در این ماجرا
نه اشکی که بارم، نه جانی ضعیف
که شیطان بُوَد، بر وجودم ردیف
فدا کردنِ جان، سزایِ گداست
بقا در جهان، کیشِ پادشاست
زِ عقلِ زبون، من برون آمدم
به میدانِ قدرت، فزون آمدم
رها کردنت، مرگِ آیینِ ماست
که این عشقِ عاصی، سلاطینِ ماست
اگر زاهد از بادهام گشت مست
بکوبم به فرقش، یکی مشتِ دست
مرا ننگ باشد زِ تشویقِ دون
که «آگر» نخواهد، بجز فتح و خون
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
هر آنچه نوشتم زِ سِحْرِ کمال
بگفتند: «نفرین بر این قیل و قال!»
شنیدند و لرزیده بر جانِ خویش
که آگر بَرَد ننگ از آن جانِ ریش
اراده به اول، سَبُک جلوه کرد
ولیکن جهان را، پُر از شعله کرد
بسوختم در این کسبِ فخر و جلال
که برتر بُوَد کفر، از هر کمال
اناالحق نه از بهرِ زهد و نیاز
که حلاج گفتا به دارِ گداز:
«زِ مفتی مپرسید اسرارِ ما
که ویران کند عقل، بازارِ ما»
بگفتم: «کدامین زمان پادشام؟
کِی از بندِ معبود، بیرون بیام؟»
بگفت: «آن زمانی که این جانِ زار
بسوزد در آتش، شود اقتدار»
دل دادم به آن شوخِ بیباک و تند
که تیغِ اراده نگردد زِ او کُند
نشانش بُوَد کفر و آیینِ کین
که لرزه فکندست بر رویِ زمین
اگر گوشهگیرم چو چشمانِ مست
ولیکن به ابرو، به کینم نشست
شدم مایلِ مِهرِ مستانِ راه
که دوزخ بُوَد، جایِ این پادشاه
زِ توفانِ نوحَم نباشد هراس
که آتش ببارم بر این حقشناس
نقشِ اراده بر این سینهام
بُوَد صیقلِ جانِ دیرینهام
نه تعویذِ حافظ، نه دعایِ پیر
که شمشیرِ آگر بُوَد دستگیر
ببینم به گردن، حمایل شده
هر آن کس که بر «من»، حایل شده
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
حماسهیِ جامِ متمرد
یکی جامِ قدرت که عقلِ زبون
ستاید جلالش به دریایِ خون
ببوسد جبینش زِ ترس و نیاز
که سِحریست پنهان در این رمز و راز
ولیکن ستمباره دهرِ پیر
که سازد چنین جامی، آتشپذیر
بسازد به مکر و به صد مصلحت
سپس افکند بر زمین، بیجهت
بگو کوزهگر را: «من آن سفال
نیَم کز شکستن، پذیرم زوال
اگر بر زمین میزنی جامِ ما
بترس از شرار و از این نامِ ما»
که آگر در این خاک، آتش نهاد
به هر تکهیِ جام، سرکش نهاد
شکستن در این راه، خود فتحِ ماست
که هر ذره، در دهر، پادشاست
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
رُخت را کسی جز به سِحْرش ندید
هزاران رقیب از نهیبت دمید
چو آذرخشی در حجابِ غبار
صدت عندلیب است و صد کارزار
اگر من به معبدگهت آمدم
نه با بندگی، با شکوه آمدم
در این دشتِ وحشت، غریبان گماند
ولیکن ابَر-عاصیان، رستماند
خرابات و محراب، زندانِ ماست
که این «نورِ تاری»، نیایشسراست
به هر جا که لرزید جانِ ضعیف
در آنجا بُوَد جِلوهیِ آن شریف
اگر صومعه، جلوهیِ پوچ داد
بشو راهبِ دیر و بر کین مِشاد
صلیب و کلیسا و ناقوس و کِیش
سزایِ کسی کو نماند به خویش
کدامین متمرد، نظر بر نکرد؟
که در جنگِ هستی، خطر بر نکرد؟
بگو خواجه را: «دردِ ما قدرت است»
که درمانِ این جان، به دستِ خود است
فریادِ آگر، نه از بهرِ ننگ
که آیینِ ما، چنگ زدن در نهنگ
یکی قصهیِ هول و سِحْری شگرف
که جاریست در خون، نه در حرف و ظرف
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه