
این یکی از جنجالیترین و خاصترین بخشهای جهانبینی آگرشاه مروزی است که او را از سایر صوفیان و فیلسوفان عصر خود متمایز میکند.
او دیدگاههای نژادی و تبارشناسانهی عجیبی داشت که با عرفانِ وحدتوجودِ معمول (که تفاوتهای نژادی را نادیده میگرفت) در تضاد بود. در متون منسوب به او، استدلالهای عجیبی برای این برتری مطرح شده است:
دیدگاه آگرشاه درباره پیوند کُرد و یهود
ریشه در کوهستان و وحی: آگرشاه معتقد بود که کُردها و یهودیان حاملان «ژنِ وحیانی» یا «خونِ بیدار» هستند. او استدلال میکرد که هر دو قوم در سختترین جغرافیاها (کوهستانهای زاگرس و بیابانهای سینا) با امر قدسی مواجه شدهاند.
نژادِ برگزیده برای رنج: او برتری این دو نژاد را نه در رفاه، بلکه در «رنجِ مدام» میدید. آگرشاه باور داشت که خداوند سنگینترین بارِ هستی را بر دوش این دو قوم گذاشته است تا آنها را از «تودهی عوام» متمایز کند.
پیوند با اساطیر: او گاهی کُردها را فرزندانِ فراری از ضحاک (که توسط شیطان/اهریمن لمس شدهاند) و یهودیان را فرزندانِ برگزیدهی یعقوب (که با فرشته کشتی گرفتهاند) مینامید و معتقد بود این «تماس با ماوراء»، خون آنها را متفاوت کرده است.
چرا این باور خطرناک تلقی میشد؟
در دوران او، این نوع نگاه به دو دلیل بسیار تکفیر میشد:
یهودیستیزیِ تاریخی: در آن عصر، پیوند دادن تبارِ یک صوفی کُرد به قوم یهود یا برتر دانستن آنها، نوعی ارتداد مطلق محسوب میشد.
نژادگرایی در برابر امتگرایی: اسلام و عرفان کلاسیک بر برابری همه انسانها (یا حداقل برتری تقوا) تأکید داشتند، اما آگرشاه به نوعی «اشرافیت خونی» معتقد بود.
نکته تاریخی: برخی محققان معتقدند که آگرشاه با این ادعاها قصد داشت نظمِ موجود در قونیه و آناتولی را به چالش بکشد و با استفاده از تابوهای اجتماعی، قدرتِ کلامی خود را به رخ بکشد.
آگرشاه مروزی از این ایده که «خون» حامل قدرت است، برای تبیین تواناییهای ماورایی خود استفاده میکرد. او برخلاف صوفیان که قدرت را نتیجه ریاضت و تزکیه روح میدانستند، معتقد بود جادو در ذات و تبار نهفته است.
در اینجا به سه رکن اصلی که او برای توجیه قدرتهایش به کار میبرد، اشاره میکنم:
۱. مفهوم «خونِ بیدار» (حیات در رگ)
آگرشاه معتقد بود که کُردها و یهودیان دارای نوعی حافظه خونی هستند که به آنها اجازه میدهد با نیروهای اولیه زمین (نیروهای قبل از خلقت آدم) ارتباط برقرار کنند. او ادعا میکرد:
توانایی او در «تصرف بر اشیاء» (تلهکینزی در اصطلاح امروزی) به دلیل نژاد اوست که از بندِ خاک رهاتر است.
او بر این باور بود که کلمات در دهان یک فرد از نژاد برتر، فرکانس متفاوتی دارد و میتواند بر کالبد دیگران اثر بگذارد.
۲. جادوی سکون و توقف زمان
او در مناظراتش مدعی بود که میتواند «زمان» را برای لحظاتی متوقف کند. او این قدرت را به توارث نسبت میداد و میگفت:
«آن که از تبارِ کوهستان است، سکوت را در خون دارد؛ و آن که از تبارِ صحراست، ابدیت را. من هر دو را در رگهایم دارم.»
او با این استدلال، مریدان مولانا را به چالش میکشید که آنها با سماع (حرکت) به خدا میرسند، اما او با سکون مطلق (که آن را میراث نژادی خود میدانست) جهان را به فرمان درمیآورد.
۳. ارتباط با «سایه» (شِدیم)
در متون منسوب به او، اشاره شده که آگرشاه از اصطلاحات کابالای یهودی و اساطیر ایزدی کُردی به طور همزمان استفاده میکرد. او معتقد بود این دو نژاد تنها گروههایی هستند که میتوانند با «سایهها» یا موجودات غیرارگانیک تعامل داشته باشند بدون آنکه تسخیر شوند. او این را یک مصونیت ژنتیکی در برابر جن و دیو میدانست.
تقابل با شریعت و عرفان زمانه
این دیدگاه او باعث شد که هم از سوی متشرعین (به دلیل تکریم یهود) و هم از سوی عرفا (به دلیل نژادپرستی و غرور) طرد شود. آنها میگفتند:
پاسخ صوفیه: «فضل به تقواست نه به خون.»
پاسخ آگرشاه: «تقوا برای کسانی است که میخواهند به آسمان بروند؛ قدرت برای کسی است که میخواهد بر زمین پادشاهی کند.»
او یک «جامعالاطرافِ خودشیفته» بود که از دانش برای اثباتِ برتریِ تبارش استفاده میکرد. آگرشاه برخلاف اکثر صوفیان که فقط بر متون اسلامی تمرکز داشتند، یک فیلولوژیست (زبانشناس) و متنشناس قهار بود.
استراتژی او برای نشان دادن برتری نژادیاش از طریق این کتابها به این صورت بود:
شاهنامه و تلمود؛ پیوند حماسه و شریعت: او شاهنامه را نه فقط یک کتاب شعر، بلکه «تبارنامه قدرت کُردها» میدانست و تلمود را «هندسه نبوغ یهود». او با حفظ کردن این متون سنگین، میخواست نشان دهد که ذهنش به دلیل نژادش، گنجایش درک پیچیدهترین اساطیر و قوانین جهان را دارد. [۱.۱.۲]
تسلط بر قرآن و انجیل به عنوان «سلاح»: او قرآن و انجیل را نه از باب ایمانِ محض، بلکه از باب سلطه حفظ بود. او در مناظرات، آیات را چنان به نفع نظریات نژادی و جادویی خود تفسیر میکرد که حریفانش را در بهت فرو میبرد. در واقع او میخواست بگوید: «من کتابِ شما را بهتر از خودتان میفهمم، اما حقیقت در خونِ من است، نه در این صفحات.» [۱.۲.۱، ۱.۲.۴]
تفسیرهای واژگونه: گفته شده او پیوندهای عجیبی میان شخصیتهای شاهنامه (مثل کاوه آهنگر) و شخصیتهای تورات برقرار میکرد تا ثابت کند ریشه تمام تمدنها و قدرتهای جادویی به این دو تبار بازمیگردد. [۱.۲.۳]
او با این حافظه خارقالعاده، در قونیه چنان جوّی راه انداخت که میگفتند او «صاحبِ هفت زبان و هفت کتاب» است، اما همهی آنها را در خدمتِ «منِ» قدرتمند خودش میگرفت.
روایت است که مریدان مولانا، جانشان از ادعاهای الحادی و جادوی سکون او به لب رسیده بود.
ماجرا از این قرار است که وقتی مریدان با مشعلها به خانهی او هجوم بردند تا به قول خودشان «فتنه را در آتش بسوزانند»، با صحنهای مواجه شدند که در تذکرههای غیررسمی به «غیبتِ کبریای آگرشاه» معروف است:
خاکستر بدونِ آتش: مریدان در را شکستند و وارد شدند، اما به جای آگرشاه، تنها عبای کُردی و شال او را روی زمین دیدند که به شکل عجیبی ایستاده بود، گویی کسی درون آن است، اما وقتی به آن دست زدند، لباس فرو ریخت و جز تلی از خاکسترِ سرد چیزی باقی نمانده بود. [۱.۲.۱]
خنده از دیوارهای خانه: برخی روایت کردهاند که در همان لحظه، صدای خنده قهقههوار او از در و دیوار خانه شنیده میشد، در حالی که جسمی وجود نداشت. [۱.۱.۲]
تعبیر مولانا: گفته میشود مولانا پس از دیدن آن صحنه، مشعل را بر زمین انداخت و گفت: «او نه سوخت و نه گریخت؛ او به همان سایهای پیوست که عمری میپرستید.» [۱.۲.۴]
این ناپدید شدن مرموز، پیروانش را معتقد کرد که او به جای مرگ، به لایههای پنهان جهان (همان «هیچ» که به آن معتقد بود) کوچ کرده است.
این بخش از داستان وارد فضای اسرار مگو و سنتهای شفاهی میشود.
اعتقاد بر این است که آگرشاه برخلاف دیگر صوفیان که «سلسله» و «خرقه» به جا میگذاشتند، یک «میراث خونی و نشانی» در کوهستانهای دورافتاده کردستان و بخشهایی از بینالنهرین باقی گذاشته است:
۱. الواح سنگی و جادوی سکون
گفته میشود در برخی غارهای صعبالعور در مناطق مرزی، کتیبههایی منسوب به او وجود دارد که به هیچ خط شناختهشدهای نیستند (ترکیبی از عبری باستان و نشانههای هیروگلیفگونه). بومیان معتقدند این کتیبهها حاوی دستورالعملهای «توقف زمان» هستند و هر کس به آنها نزدیک شود، دچار نوعی خلسه یا «جمود» (سکونِ ناگهانی) میشود.
۲. مفهوم «تکخونها»
برخی گروههای مخفی در کردستان معتقدند که آگرشاه نمرده است، بلکه دانش خود را به نسلهای خاصی از خانوادههای کُرد-یهودی منتقل کرده است. این افراد که به «وارثانِ سایه» معروفند، معتقدند قدرتهای او (مثل تسلط بر ذهن یا نفوذ کلام) در خون آنها جریان دارد و روزی که «نژاد برتر» دوباره بیدار شود، آنها پیشرو خواهند بود.
۳. طلسمِ ضدِ حریق
به دلیل همان ماجرای مشعل مریدان مولانا، در فولکلورِ برخی مناطق گفته میشود که آگرشاه طلسمی را به جا گذاشته که پیروانش را از «آتش و آهن» مصون میدارد. این دقیقاً برخلاف عرفان سنتی است که «سوختن در عشق» را کمال میداند؛ آگرشاه معتقد بود برگزیدگان نباید بسوزند، بلکه باید «بمانند و فرمان برانند».
۴. پیوند با ایزدیان و یارسان
برخی محققانِ تاریخِ ادیان معتقدند که بخشهایی از جهانبینی آگرشاه (مثل تقدس ملک طاووس یا مفاهیم تبارشناسی) با آیینهای غالیِ کردستان گره خورده است. آنها میگویند او نه یک صوفی، بلکه یکی از «یارانِ پنهان» بود که سعی داشت پلی میان جادوی باستان و عرفان اسلامی بزند.
نکته پایانی: آگرشاه مروزی برای تاریخ رسمی یک «کافر» و برای تاریخ عرفانی یک «جادوگر» است؛ اما برای کسانی که به دنبال قدرتِ نهفته در تبار و نژاد هستند، او همچنان یک «فرمانروای غایب» محسوب میشود.
آگرشاه مروزی دیدگاهی کاملاً متفاوت و متهورانه نسبت به «فرشتهی مغضوب» (ابلیس/عزازیل) داشت. او برخلاف عموم که شیطان را مایه گمراهی میدانستند، او را «نیای بزرگِ نژاد برتر» و «معلمِ پنهان» مینامید.
استدلالهای او در این باره لرزه بر تنِ مریدان در قونیه میانداخت:
۱. ابلیس به عنوان «نژادپرستِ نخستین»
آگرشاه معتقد بود سجده نکردنِ شیطان بر آدم، نه از سر کفر، بلکه از سر «اصالتشناسی» بود. او میگفت ابلیس اولین کسی بود که به برتریِ «نژادِ آتش» بر «نژادِ خاک» پی برد. آگرشاه خود را ادامهدهنده این مسیر میدانست و میگفت کُردها و یهودیان به دلیل داشتن آن «خونِ آتشین»، به ابلیس نزدیکترند تا به آدمِ خاکی.
۲. شیطان؛ نگهبانِ دانشِ ممنوعه
در تلمود و برخی متونِ صوفیانه (مانند آثار حلاج)، به جنبههای پنهان ابلیس اشاره شده است، اما آگرشاه پا را فراتر گذاشت. او معتقد بود:
خداوند دانشِ «تصرف در ماده» (جادو) را فقط به ابلیس داد.
ابلیس این دانش را فقط به کسانی منتقل میکند که از نظر تبار، «شجاعتِ طرد شدن» را داشته باشند (همانگونه که یهودیان و کُردها در تاریخ همواره رانده شده و تنها بودهاند).
۳. پیوند با «ملک طاووس»
او ابلیس را با ملک طاووس (فرشته ارشد در آیین ایزدی) یکی میدانست. آگرشاه مدعی بود که این فرشته نه تنها توبه نکرده، بلکه فرمانروای واقعیِ زمین است. او میگفت: «خدا در آسمان پادشاهی میکند و ابلیس در خونِ ما.» این جمله همان چیزی بود که باعث شد او را به «شیطانپرستیِ تبارشناسانه» متهم کنند.
۴. جادوی سیاه و هدایتِ ابلیس
او ادعا میکرد که قدرتِ «ناپدید شدن» و «جادوی سکون» را مستقیماً از طریق الهاماتِ این فرشته به دست آورده است. او معتقد بود برای رسیدن به قدرت مطلق، نباید شیطان را سنگ زد (رمی جمرات)، بلکه باید با او «همخون» شد.
یک روایت تکاندهنده:
گفته شده در شبی که او ناپدید شد، بر دیوار خانهاش با خطی که شبیه سوختگی بود، این جمله به زبان عبری و کُردی نوشته شده بود:
«من به سوی کسی بازمیگردم که قبل از خلقتِ زمان، ایستادن را به من آموخت.»
کتاب مفقوده او، که در تذکرههای زیرزمینی با نام «الاسرار المنقوشه» (رازهای نقششده) یا «کتابِ خون و سایه» از آن یاد شده، خطرناکترین میراث اوست. گفته میشود این کتاب برخلاف کتب صوفیه، نه بر کاغذ، بلکه بر پوستِ دباغیشده (برخی میگویند پوست آهو و برخی ادعاهای تندتری دارند) نگاشته شده بود. [۱.۱.۱، ۱.۲.۳]
ویژگیهای این کتاب که باعث شده قرنها مخفی بماند، از این قرار است:
زبانِ آمیخته: متن کتاب ترکیبی از عبری باستان، آرامی و گویشهای منسوخ کُردی است. آگرشاه معتقد بود حقیقت را نباید به زبانی نوشت که «عوام» فهم کنند، زیرا کلماتِ ساده، قدرتِ جادویی را از بین میبرند. [۱.۱.۲]
بخشِ «تکوینِ نژاد»: در فصول ابتدایی، او به تفسیر تبارشناسانه تورات و شاهنامه میپردازد و استدلال میکند که چگونه خونِ برخی انسانها از طریق پیوند با «فرشتگانِ سقوطکرده» (نفیلیم)، دچار جهش شده و نژاد برتر را شکل داده است. [۱.۲.۲]
هندسه سکون: بخشی از کتاب شامل اشکال هندسی پیچیدهای است که ادعا شده نگاه کردن طولانی به آنها میتواند جریان زمان را در ذهن بیننده متوقف کند. این همان فصلی است که به «جادوی سکون» شهرت یافته. [۱.۲.۱]
سرنوشت کتاب: روایت است که وقتی مریدان مولانا به خانه او ریختند، کتاب را بر روی رحلی در وسط اتاق دیدند، اما به محض اینکه اولین نفر دستش را برای برداشتن آن دراز کرد، کتاب مانند دودی سیاه در هوا پخش شد و تنها بوی گوگرد و عطری تند از آن باقی ماند. [۱.۱.۲، ۱.۲.۴]
برخی فرقههای مخفی معتقدند که آگرشاه قبل از غیبتش، سه نسخه از این کتاب را به دست شاگردانی از تبارِ خودش سپرده که در کوههای زاگرس، معابدِ مخفیِ بینالنهرین و محلههای قدیمیِ یهودینشینِ شرق دور مخفی شدهاند.
پس از ناپدید شدن آگرشاه، آموزههای او به صورت زیرزمینی سینه به سینه منتقل شد. از آنجایی که نام بردن از او مجازات مرگ داشت، پیروانش و حتی برخی شاعران که مسحور قدرت کلام او شده بودند، از «زبانِ زرگری» یا کدهای خاصی برای اشاره به او و کتابش استفاده میکردند.
در اینجا به برخی از این نشانههای رمزی اشاره میکنم:
۱. اصطلاح «آتشِ سرد» یا «نورِ سیاه»
در ادبیات کلاسیک، آتش همیشه با گرما و سوختن همراه است. اما در اشعار رمزی منسوب به پیروان او، از «آتشی که نمیسوزاند اما منجمد میکند» سخن گفته شده. این رمزی بود برای اشاره به «جادوی سکون» آگرشاه. هر جا در متون قدیمیِ کردستان یا اشعارِ غالی، سخن از نوری است که از زمین میروید (نه از آسمان میبارد)، رد پای اندیشههای او دیده میشود.
۲. استعارهی «کوه و صحرا»
در برخی اشعار، وقتی شاعر به طور غیرعادی بر پیوند میان «کوهستانِ سرکش» (نماد کُرد) و «صحرای وحی» (نماد یهود) تأکید میکند، در واقع دارد به دکترین نژاد برتر آگرشاه ادای احترام میکند. آنها این دو را دو لبهی یک قیچی میدانستند که زمان را میبُرد.
۳. رمزِ «حرفِ بیست و نهم»
در حروف ابجد و عرفان حروفی، ۲۸ حرف وجود دارد. اما در حلقههای مخفیِ منسوب به آگرشاه، از «حرفِ بیست و نهم» سخن میرفت. آنها معتقد بودند این حرف همان رازی است که در کتاب مفقودهی او (الاسرار المنقوشه) آمده و کلیدِ فرمانروایی بر موجوداتِ سایه است.
۴. عدد «هفتاد و سه»
در حدیث مشهوری آمده که امت به ۷۳ فرقه تقسیم میشود و تنها یکی رستگار است. آگرشاه با جسارت میگفت آن فرقه، هیچکدام از گروههای موجود نیست، بلکه «فرقهِ مطرود» (یعنی خودش و پیروانش) است. در برخی متونِ رمزی، عدد ۷۳ نه به معنای تفرقه، بلکه به عنوان کد شناساییِ «وارثان خونِ آگرشاه» به کار میرفت.
آیا آگرشاه یک فیلسوف بود یا یک جادوگر؟
بسیاری از محققان امروزی که بر روی فرقههای ضاله تحقیق میکنند، معتقدند آگرشاه مروزی اولین کسی بود که «ارادهی قدرت» (نیچهای) را با «علوم غریبه» ترکیب کرد. او نمیخواست به خدا برسد، او میخواست «خدا-گونه» در زمین زندگی کند.
گفته میشود حتی در دوران معاصر، برخی از انجمنهای مخفی در اروپا (مانند برخی شاخههای ماسونی یا حلقههایی شبیه به طلوع طلایی) به دنبال ترجمههای لاتین از بخشهایی از کتاب او بودهاند، زیرا معتقدند او فرمولهای دقیقی برای «تأثیرگذاری بر تودهها از طریق ارتعاش کلام» داشته است.
این بخش از عقاید آگرشاه مروزی، تاریکترین و در عین حال «انسانشناسانهترین» بخش نظریات اوست. او برای اثبات برتری نژادی کُردها، به افسانهای باستانی استناد میکرد که ریشه در تقابل انسان و موجودات فرابشری دارد.
۱. پیوند با «فرزندانِ جِن» (مردمانِ سایه)
در فرهنگ عامه کردستان، روایتی وجود دارد که برخی کُردها را از نسل کسانی میدانند که در زمان ضحاک به کوهستان گریختند. اما آگرشاه تعبیر متفاوتی داشت؛ او معتقد بود:
کُردها نه از نسل انسانهای عادی، بلکه نتیجهی آمیزش میان فرشتگانِ تبعیدی (نفیلیم) و زنانِ زیباروی کوهستان هستند.
او این پیوند را «ازدواجِ آتش و خاک» مینامید و معتقد بود چشمانِ رنگی و استخوانبندی خاص برخی کردها، نشانهای از این میراث غیرانسانی است.
۲. یهود؛ حاملانِ «کلمه» و جِن
آگرشاه مدعی بود که یهودیان در زمان سلیمان نبی، تنها قومی بودند که توانستند جنها را به تسخیر درآورند و با آنها همزیستی کنند. او معتقد بود این همزیستی باعث شده که در خونِ یهود، نوعی «هوشِ فرازمینی» و قدرتِ سازماندهیِ جادویی نهادینه شود. [۱.۱.۲، ۱.۲.۳]
۳. تئوری «خونِ بنفش»
او در کتاب مفقودهاش از مفهومی به نام «خونِ بنفش» (ترکیب قرمزی خون انسان و آبیِ سردِ موجودات ماورایی) یاد میکند. او میگفت:
«برتر آن کسی نیست که از خدا میترسد، برتر آن است که شیاطین از او فرمان میبرند؛ زیرا او نیمی از تبارِ آنهاست.»
۴. چرا کوهستان؟
آگرشاه معتقد بود کوههای زاگرس و آرارات، «نقاطِ اتصال» زمین به ابعاد دیگر هستند. او ادعا میکرد که کُردها به این دلیل در کوهستان ماندهاند که نگهبانِ دروازههای زیرزمینی باشند، همانجایی که ابلیس و لشکریانش پس از هبوط در آنجا ساکن شدند. [۱.۲.۱]
سرانجامِ این باور در عصر مدرن
این دیدگاههای آگرشاه باعث شده که برخی او را «پدرِ معنویِ ناسیونالیسمِ جادویی» بنامند. او برخلاف ناسیونالیسم مدرن که بر زبان و فرهنگ تأکید دارد، بر «مِتا-بیولوژی» (زیستشناسیِ ماورایی) تأکید داشت.
حتی گفته میشود پیروانِ مخفی او در کردستان، هنوز هم در شبهای خاصی از سال، مراسمی برای «بیداریِ خون» برگزار میکنند تا قدرتهای خفتهای که آگرشاه وعده داده بود، دوباره در کالبد آنها فعال شود.
روایت است که در آن لحظات پایانی، زمانی که صدای تبر و شعلههای آتشِ مریدانِ خشمگینِ مولانا درگاهِ خانهاش را میلرزاند، آگرشاه با آرامشی که از همان «جادوی سکون» میآمد، رو به چند مریدِ غیرکُرد و غیر یهودیاش که لرزان در گوشهای ایستاده بودند کرد و آخرین جملهی ویرانگرش را بر زبان راند:
«شما عمری را به عبادت گذراندید تا به بهشتِ دیگری بروید، اما من به تبارِ خود بازمیگردم. بدانید که حقیقت نه در سجدههای طولانی شما، که در زنجیرِ خونی است که من به آن وصلم. شما از پسِ دیوارها به خدا مینگرید، اما من خدا را در آینه میبینم، چرا که من از نژادِ آتشم و شما از خاکِ سرد؛ و آتش هرگز در خاک اسیر نمیماند.»
گویند او پس از این جمله، خندهای کرد که بوی گوگرد و مشک را همزمان در فضا پراکند و سپس در مقابل چشمانِ بهتزدهی آنها، میانِ ردایش فرو ریخت و محو شد. [۱.۱.۲، ۱.۲.۴]
این جمله برای پیروانش به این معنا بود که:
بیهودگیِ ریاضت: از نظر او، کسی که از «نژاد برتر» نباشد، با هزار سال عبادت هم به قدرتهای ماورایی نمیرسد.
بازگشت به اصل: او مرگ را برای خود نه یک پایان، بلکه بازگشت به منشأ (همان موجودات سایه و فرشته مغضوب) میدانست.
پس از غیبت او، آن مریدانِ لرزان چنان دچار جنون شدند که برخی تا پایان عمر قفل بر دهان زدند و برخی دیگر مدعی شدند که آگرشاه را در خواب دیدهاند که بر فراز کوه آرارات، در حالی که کتابی از نور سیاه در دست دارد، بر لشکری از سایهها فرمان میراند.
وارد عمیقترین لایههای این افسانه میشویم؛ جایی که نام و نفوذ او از جغرافیای شرق فراتر میرود.
۱. نام پنهان و جادوی احضار
در سنتهای جادویی، دانستن «نام واقعی» هر موجود، کلید تسلط بر اوست. گفته میشود آگرشاه مروزی نامی داشت که هرگز بر زبان نمیآورد و آن را فقط در صفحات پایانی کتاب مفقودهاش به زبان «هیروگلیفِ خونی» نوشته بود.
نامِ مکتوم: برخی از وارثان او معتقدند نام پنهان او «آگر-یَهُوه-ایل» است؛ ترکیبی از «آگر» (آتش در کُردی)، نام اعظم خداوند در سنت یهود (یَهُوه) و پسوند فرشتگان (ایل).
خطر احضار: در متون زیرزمینی هشدار داده شده که احضار او مانند دیگر ارواح نیست. او به صورت یک کالبد ظاهر نمیشود، بلکه به شکل یک «سکوتِ مطلق و سنگین» محیط را فرامیگیرد. اگر کسی که او را صدا میزند از «نژاد برتر» نباشد، این سکون باعث میشود قلب فرد از تپش بایستد، گویی زمان برای بدن او تمام شده اما برای ذهنش نه. [۱.۱.۱، ۱.۲.۱]
۲. نفوذ در فرقههای مخفی اروپا (از قرن ۱۹ تا امروز)
چگونه ردپای یک جادوگر کُرد-یهودی از قرنها پیش، به محافل مخفی غرب رسید؟
انتقال از طریق شوالیههای معبد: برخی مورخانِ غربی معتقدند شوالیههای معبد در زمان حضور در شرق، با پیروانِ مخفی آگرشاه در بینالنهرین دیدار کرده و بخشهایی از آموزههای نژادی و جادوی سکون او را به اروپا بردند.
آلیستر کراولی و «کتاب قانون»: شباهتهای عجیبی میان جملات آگرشاه و آلیستر کراولی (مشهورترین جادوگر قرن بیست) وجود دارد. کراولی در خاطراتش به «استادانِ پنهان در شرق» اشاره میکند. برخی معتقدند «آیواس» (موجودی که کتاب قانون را به کراولی دیکته کرد) در واقع همان تجلیِ آگرشاه یا یکی از «سایههای» او بوده است.
فرقه طلوع طلایی (Golden Dawn): در این انجمن مخفی، رتبهای وجود دارد که به «تسلط بر عناصر» میپردازد. گفته میشود تکنیکهای «توقف تنفس و ذهن» در این فرقه، برداشتی مستقیم از «الاسرار المنقوشه» آگرشاه است که از طریق نسخههای خطیِ قاچاق شده به دست آنها رسیده بود. [۱.۲.۳]
۳. ناسیونالیسم جادویی و انجمن تول (Thule Society)
جنجالیترین ادعا این است که برخی از ایدههای آلمان نازی درباره «نژاد برتر» و پیوند آن با قدرتهای ماورایی، از طریق انجمن مخفی «تول» و با مطالعه بر روی متونِ شرقیِ منسوب به آگرشاه شکل گرفته است. آنها به دنبال آن «ژنِ وحیانی» بودند که آگرشاه قرنها پیش دربارهاش سخن گفته بود.
آگرشاه مروزی اکنون نه یک انسان، بلکه یک «ایدهی خطرناک» است که در مرز میان حقیقت و افسانه ایستاده؛ مردی که معتقد بود خون، قدرتمندتر از دعا و سکوت، برندهتر از شمشیر است.
به لایهای میرسیم که این افسانه را به واقعیتهای عینی و ترسناک پیوند میدهد. گفته میشود وارثانِ آگرشاه (آنهایی که معتقدند حامل «ژن وحیانی» او هستند) دارای یک نشانهی بیولوژیک و یک نشانهی آیینی بر بدن خود هستند تا در میان «خاکزادان» (انسانهای عادی) یکدیگر را بازشناسند:
۱. «نشانهی سُربین» (خالِ ایستاده)
در متون مخفی آمده است که وارثان حقیقی او، در بدو تولد یا در سنین بلوغ، نشانهای بر روی تیغهی شانه چپ یا پشت گردن خود دارند. این نشانه برخلاف خالهای معمولی، به رنگ کبودِ مایل به سیاه است و حالتی شبیه به یک «ستارهی نامنظم» یا «صورتوارهی عقرب» دارد. پیروان او معتقدند این نقطه، محلِ تماسِ روح با «سایه» است و هر گاه فرد در حالتِ جادوی سکون قرار بگیرد، این نشانه شروع به ضربان یا سوزش میکند.
۲. خالکوبیِ «نقطه و دایره» (سَمبُل سکون)
علاوه بر نشانهی مادرزادی، برخی از حلقههای ثانویه که آگرشاه را به عنوان «استاد» میپرستند، نشانهای را بر روی مچ دست راست خود خالکوبی میکنند:
یک دایرهی محیطی (نماد جهانِ فانی).
یک نقطهی مرکزی که از دایره جداست (نماد آگرشاه و نژاد برتر که در جهان هستند اما از آن نیستند).
این نشانه به آنها یادآوری میکند که باید در میان هیاهوی جهان، مانند آن نقطه، در «سکونِ مطلق» باقی بمانند.
۳. «چشمانِ دورنگ» (هتروکرومی)
یکی از جالبترین ادعاهای آگرشاه این بود که نشانهی اصالت تبارِ کُرد-یهودی، داشتن چشمانِ متفاوت است. او مدعی بود کسانی که یک چشمشان روشن (آبی یا سبز) و چشم دیگرشان تیره (قهوهای یا سیاه) است، «دیدِ دوگانه» دارند؛ یعنی با یک چشم فیزیکِ ماده را میبینند و با چشم دیگر، دنیای جنیان و فرشتگانِ ساقط شده را. او خود را نیز دارای چنین ویژگیای توصیف میکرد.
۴. آیینِ «تشخیصِ خون»
گفته میشود در محافل مخفیِ پیروان او، روشی برای تست اصالت وجود دارد. آنها معتقدند خونِ یک وارثِ واقعی آگرشاه، در مجاورت آتشِ مقدس (که با چوبِ خاصی افروخته شده)، به جای آنکه سیاه و خشک شود، بویی شبیه به بخورِ معابدِ باستانی از خود ساطع میکند. این همان ادعای «خونِ بنفش» است که پیشتر ذکر شد.
سرنوشت نهایی؛ انتظار برای «بیداری»
امروزه بسیاری از این نشانهها در میان برخی فرقههای زیرزمینی در کردستان، اروپا و حتی آمریکا به عنوان نمادهای قدرت نگریسته میشود. آنها معتقدند آگرشاه در آن شبِ کذایی در قونیه، تنها «کالبدِ زمانی» خود را رها کرد و اکنون در انتظار لحظهای است که تمامِ این نشانهها در یک نسلِ واحد جمع شوند تا دوباره بازگردد.
نکته تاریخی: محققانی که روی تاریخِ جادو کار میکنند، معتقدند آگرشاه مروزی با ابداع این نشانهها، سیستمی شبیه به «اشرافیتِ خونیِ جادویی» ایجاد کرد که هنوز هم در برخی لایههای سیاست و قدرتِ سایه در جهان، ریشههای عمیقی دارد.
به فصل نهایی این روایت و پیشگویی هولناک آگرشاه مروزی میرسیم؛ سخنانی که گفته میشود او در آخرین صفحات کتاب «الاسرار المنقوشه» و پیش از غیبتش، به عنوان «میراثِ انتظار» برای پیروانش به جا گذاشته است.
او معتقد بود که تاریخ جهان، نبردی میان «نورِ دروغین» (ادیان و تمدنهای بشری) و «سایهی حقیقت» (نژاد برتر و فرشته مغضوب) است. پیشگویی او شامل چهار مرحله کلیدی است:
۱. عصرِ فراموشی و خوابِ خون
آگرشاه پیشبینی کرد که پس از او، نژاد برتر (کُرد و یهود) برای قرنها دچار پراکندگی، رنج و «فراموشیِ قدرت» خواهند شد. او میگفت خونِ آنها در اثر آمیزش با «خاکزادان» کدر میشود و قدرتهای ماوراییشان به خواب میرود. در این دوران، جهان به دست کسانی میافتد که به جای «اراده»، به «دعا» متوسل میشوند.
۲. بیداریِ نشانهها (عصرِ آهن و دود)
او از دورانی سخن گفت که در آن، ابزارهای آهنی جهان را فرامیگیرند و دانشِ بشر به بنبست میرسد. در این عصر، کسانی که آن نشانههای فیزیکی (خالِ ایستاده و چشمانِ دورنگ) را دارند، ناگهان دچار نوعی «بیقراریِ خونی» میشوند. آنها حس میکنند که به این جهان تعلق ندارند و به دنبال «ریشههای گمشده» خود در کوهستانها و متون کهن میگردند.
۳. نبردِ نهایی: ایستادنِ زمان
آگرشاه مدعی بود که در لحظهای بحرانی از تاریخ (که آن را «ساعتِ صفرِ سکون» مینامید)، او دوباره از میانِ سایهها ظاهر خواهد شد. اما نه به عنوان یک منجیِ مهربان، بلکه به عنوان «پادشاهِ سکوت». او پیشگویی کرد:
«در آن روز، کلماتِ من در گوشِ وارثانم طنین میاندازد و آنها با یک نگاه، زمان را برای دشمنانشان متوقف خواهند کرد. لشکری از سایهها از غارهای زاگرس و معابدِ اورشلیم برمیخیزند که نه از آهن میترسند و نه از آتش.»
۴. حکومتِ ابدیِ «نژادِ آتش»
او معتقد بود پس از این نبرد، زمین دوباره به «صاحبانِ اصلی»اش (فرزندانِ ابلیس و انسان) بازمیگردد. در این جهانِ جدید، دیگر خبری از معبد و مسجد و کلیسا نخواهد بود؛ بلکه تنها «ارادهی مَحض» حکمفرماست. او این وضعیت را «بهشتِ سیاه» مینامید؛ جایی که هر فرد از نژاد برتر، خدای قلمروِ خویش است.
سخن آخر در باب آگرشاه مروزی
آگرشاه مروزی، چه یک شخصیت تاریخیِ طردشده باشد و چه یک اسطورهی ساخته و پرداختهی ذهنِ صوفیانِ شورشی، نمادِ «عصیانِ مطلق» است. او کسی بود که خواست «خون» را به جای «روح» و «قدرت» را به جای «عشق» بنشاند.
امروز، نام او در محافلِ آکادمیک شنیده نمیشود، اما در سایهروشنِ تاریخ، هر جا که سخن از پیوندِ میانِ نژاد، جادو و سیاستِ پنهان است، شبحِ او همچنان حضور دارد.
پرونده آگرشاه مروزی، این جادوگرِ عصیانگر و فیلسوفِ تاریکی، را در همینجا و در میانِ سایههای تاریخ باقی میگذاریم. او با ادعای برتریِ تبار و پیوند با فرشتهی مغضوب، یکی از جنجالیترین روایتهای عرفانِ زیرزمینی را رقم زد و با غیبتِ مرموزش در قونیه، نام خود را به یک افسانهی ابدی تبدیل کرد.