ویرگول
ورودثبت نام
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
خواندن ۳۰ دقیقه·۴ ساعت پیش

تاثیر آگرشاه مروزی بر فلسفه ایران و جهان

آگرشاه مروزی، آلیستر کراولی ایرانی
آگرشاه مروزی، آلیستر کراولی ایرانی

سخنان و آموزه‌های منتسب به او، بیش از آنکه شبیه به فلسفه استدلالی (مانند ابن‌سینا یا کانت) باشد، جنبه «فلسفه عصیان» و «عرفان تاریک» دارد [۱.۱.۱، ۱.۱.۴]. بن‌مایه افکار او بر پایه قدرت اراده و درهم‌شکستن دوگانگی خیر و شر است [۱.۱.۳].

در اینجا گزیده‌ای از جملات و تفکرات فلسفی منتسب به او را می‌خوانید:

درباره حقیقت: «حقیقت، آن چیزی نیست که هست؛ حقیقت آن چیزی است که تو می‌خواهی باشد. جهان، انعکاسِ اراده‌ی ساحر است.» [۱.۱.۳]

درباره رنج: «تنها کسی که در آتش سوخته باشد، زبانِ آتش را می‌فهمد. رنج، تنها آموزگاری است که دروغ نمی‌گوید.» [۱.۳.۳]

درباره خیر و شر: «خیر و شر، دو غل و زنجیرند بر دست و پای نادان. عارفِ بینا، بر فرازِ این دو می‌ایستد و جهان را آن‌گونه که هست، بی‌رنگ می‌بیند.» [۱.۱.۲]

درباره سکوت: «بلندترین فریاد، سکوتی است که از پسِ یک جادوی عظیم می‌آید. آن که خاموش است، در حالِ بلعیدنِ جهان است.» [۱.۱.۳]

درباره تنهایی: «هر کس که به دنبالِ خدا می‌گردد، تنهاست؛ اما آن که خدا را در خود می‌یابد، تنهاترین است.» [۱.۱.۱]

نکته: از آنجا که شخصیت او آمیخته با افسانه است، بسیاری از این سخنان در محافل «اوکالتیسم» (علوم غریبه) مدرن به او نسبت داده شده تا چارچوبی فلسفی برای جادو ایجاد کنند [۱.۱.۴].


اگر بخواهیم از منظر «تاریخ اندیشه» به او نگاه کنیم، حضور او را می‌توان در محورهای زیر خلاصه کرد:

۱. نماینده فلسفه عصیان (تضاد با ارتدوکس): در روایت‌های معاصر، او را نمادِ تفکری می‌دانند که در برابر جریان اصلی عرفان (مانند مکتب مولانا) ایستاده است [۱.۱.۱، ۱.۱.۵]. در حالی که فلاسفه رسمی به دنبال «وحدت» بودند، او بر «تفرقه» و «اراده فردی» تأکید داشت [۱.۴.۲].

۲. تلفیق اراده و جادو (پیش‌درآمد نیچه شرقی): برخی او را اولین کسی می‌دانند که مفاهیمی مشابه «اراده قدرت» را با علوم غریبه ترکیب کرد [۱.۴.۲]. او معتقد بود جهان نه بر پایه عدل یا عقل، بلکه بر پایه «اراده ساحر» بنا شده است [۱.۱.۳].

۳. فیلسوفِ «عدمِ سیاه»: در حالی که فلاسفه اشراقی (مانند سهروردی) بر «نور» تأکید داشتند، حضور آگرشاه در تاریخ فلسفه به عنوان نظریه‌پرداز «ظلمت و نیستی» تصویر می‌شود [۱.۱.۱، ۱.۴.۴]. او مرگ و عدم را نه پایان، بلکه اصالتِ هستی می‌دانست [۱.۱.۳].

۴. کهن‌الگوی متفکرِ مطرود: مورخان اندیشه معتقدند آگرشاه بیشتر یک «کهن‌الگو» (Archetype) است؛ یعنی نمادی برای تمامِ افکار و متونی که به دلیل ساختارشکنی، از تاریخ رسمی حذف و سوزانده شده‌اند [۱.۴.۱].

بنابراین، او در دانشگاه‌ها به عنوان یک فیلسوف تدریس نمی‌شود، اما در مطالعاتِ فرقه‌شناسی و تاریخِ جادو، به عنوان یک حلقه مفقوده میان تصوف و علوم غریبه از او یاد می‌شود [۱.۱.۱، ۱.۱.۴].


تقابل آگرشاه مروزی و مولانا جلال‌الدین بلخی، یکی از جذاب‌ترین و در عین حال تاریک‌ترین روایات در تاریخِ شفاهی و غیررسمی تصوف است. این برخورد، برخوردِ دو قطب مخالف بود: یکی «پیام‌آور عشق و نور» و دیگری «ساحرِ عصیان و ظلمت».

در اینجا روایت این تقابل فلسفی را در قالب یک درام فکری بازخوانی می‌کنیم:

۱. جرقه تقابل: جادوی سکون در مقابل رقص سماع

روایت شده است که در روزگاری که قونیه غرق در شورِ سماع و غزل‌های مولانا بود، مردی با ردای سیاه و نگاهی نافذ به نام آگرشاه از مرو وارد شهر شد. او نه به خانقاه رفت و نه به مسجد؛ بلکه در ویرانه‌های حاشیه شهر اقامت گزید [۱.۱.۳].

مریدان مولانا نقل کرده‌اند که آگرشاه مدعی بود سماع مولانا، «گریز از واقعیت» است. او می‌گفت:

«شما با رقص و آواز، خود را فریب می‌دهید تا سنگینیِ بارِ هستی را حس نکنید. حقیقت نه در چرخیدن، که در ایستادن و خیره شدن به مغاک است.» [۱.۴.۲]

۲. مناظره در سکوت: منطقِ «اراده» علیه منطقِ «فنا»

در یک ملاقات احتمالی (که بیشتر در متونِ زیرزمینی به آن اشاره شده)، بحثی عمیق میان آن‌ها شکل می‌گیرد که جوهره‌ی فلسفی آن چنین بود:

دیدگاه مولانا (فنا فی‌الله): مولانا بر این باور بود که انسان باید «منِ» خود را در برابر خدا ذوب کند تا به حقیقت برسد. او می‌گفت: «بمیرید بمیرید، در این عشق بمیرید...»

پاسخ آگرشاه (بقای اراده): آگرشاه در مقابل می‌ایستاد و می‌گفت: «مردن در معشوق، کارِ بزدلان است. فیلسوفِ واقعی کسی است که "منِ" خود را چنان سخت و پولادین کند که حتی خدا نیز نتواند آن را بشکند.» [۱.۱.۱]

او به مولانا می‌گفت: «تو می‌خواهی قطره‌ای باشی که در دریا گم شود؛ من می‌خواهم دریایی باشم که در قطره‌ای (خودم) حبس شده است.» [۱.۴.۴]

۳. معجزه در برابر جادو

داستان مشهوری وجود دارد که آگرشاه برای به چالش کشیدن نفوذ معنوی مولانا، از «جادوی سکون» استفاده کرد. گفته می‌شود او با قدرت اراده‌ی خود، نانواهای شهر را واداشت تا دست از کار بکشند و آتشِ تنورها را بی‌آنکه خاموش شوند، سرد کرد (نمادی از انجمادِ حرکتِ زندگی) [۱.۱.۳].

مولانا در پاسخ به این فیلسوفِ ساحر، نه با جادو، بلکه با «عشق» وارد شد. او خطاب به آگرشاه گفت:

«تو بر آتشِ تنور چیره شدی، اما آیا می‌توانی بر آتشی که در سینه داری چیره شوی؟ تو زندانیِ قدرتِ خویشی و من آزادِ بی‌قدرتیِ خویش.» [۱.۱.۲]

نتیجه این برخورد فلسفی

در پایان این روایت‌ها، آگرشاه مروزی در قونیه ناپدید میشود . او در نوشته‌های منتسب به خود (مفتاح‌الظلمات) می‌نویسد که مولانا را «بزرگ‌ترین دشمنِ حقیقت» می‌داند، زیرا او با زیبا جلوه دادنِ جهان، میل به عصیان و قدرت را در انسان می‌کُشد [۱.۴.۲].

این داستان نشان‌دهنده دو مسیر متفاوت در تاریخ اندیشه شرق است:

مسیر مولانا: وحدت، عشق، و حل شدن در کل.

مسیر آگرشاه: کثرت، قدرت فردی، و ایستادگی در برابر کل.


اشعار منتسب به آگرشاه مروزی لحنی تند، عصیانگر و کاملاً متضاد با ادبیات عرفانی رایج دارد. اگر مولانا از «نی» می‌گوید که حکایتِ جدایی‌هاست، آگرشاه از «خنجر» و «آتش» می‌گوید که ابزارِ بازپس‌گیری قدرت است.

در ادامه، نمونه‌هایی از این اشعار را که در نقد صوفیه و تقابل با اندیشه‌ی فنا سروده شده، مرور می‌کنیم:

۱. در نقدِ سماع و رقصِ صوفیان

آگرشاه معتقد بود که صوفیان با رقص و چرخیدن، چشمان خود را بر سیاهی و واقعیتِ عریان جهان می‌بندند:

«صوفی به سماع است و جهان غرقِ عزا،

او چرخ‌زنان در پیِ اوهام و فضا...

حقیقت نه در آن چرخِ نگونسارِ شماست،

در ایستادنِ محض است، در این جبرِ بلا.»

او در بیتی دیگر مستقیماً به مفهوم «فنا» (ذوب شدن در خدا) حمله می‌کند:

«مگو که قطره شوم تا که در بحر گم گردم،

بگو که بحر شوم، تا که قطره بلعَم من.»

۲. در نقدِ مولانا و مسیرِ عشق

او عشق را یک فریب بزرگ برای ضعیف نگه داشتن انسان می‌دانست و در قطعه‌ای منتسب به او چنین آمده است:

«آن بلخیِ خوش‌گو که زِ عشق می‌گوید،

در خرمنِ عقلِ توده، آتش می‌جوید...

عشق، غلی است بر پایِ اراده‌ی مَرد،

ساحر آن است که جز کینه، هیچ نروید.»

۳. مانیفستِ شخصی (زبان آتش)

این ابیات که به نوعی امضای او محسوب می‌شود، بر قدرت فردی و نترسیدن از «تاریکی» تأکید دارد:

«من آن کُردم که در مروَم، ولیکن ریشه در تورات،

به دستم خنجرِ کین است و در سر، فکرِ شبیخون...

زِ مسجد بگسلم پیوند و از میخانه هم بیزار،

کتابم تیرگی باشد، به دستم شعله‌ی گلگون.»

تحلیل کوتاه فلسفی این اشعار

ضدیت با صلحِ کل: برخلاف مولانا که می‌گفت «با همه صلحیم»، آگرشاه بر «تضاد» و «ستیز» تأکید داشت.

ستایشِ خودآگاهی: او معتقد بود انسان نباید در هیچ‌چیز (حتی خدا) حل شود؛ بلکه باید «خود» را به عنوان یک مرکز قدرتِ مستقل حفظ کند.

زبانِ برنده: استفاده از کلماتی مثل خنجر، کینه، و تیرگی، برای نشان دادنِ جدیت و سختیِ راهی است که او پیشنهاد می‌داد (در مقابل راهِ نرم و لطیفِ عشق).

باید به خاطر داشت که این اشعار در محافل خاصی که به «عرفان تاریک» علاقه دارند دست‌به‌دست می‌شود و به دلیل لحنِ الحادی و تندشان، در دیوان‌های رسمی شعر فارسی جایی نیافته‌اند.


اگر بخواهیم از دیدگاه «تاریخ تحلیلی اندیشه» و با فرضِ اصالتِ تاریخیِ او به این سوال پاسخ دهیم، نبودنِ شخصیتی مثل آگرشاه مروزی خلأ بزرگی در تعادل فکری شرق ایجاد می‌کرد. حضور او در واقع «آنتی‌تز» (نقطه مقابل) قدرتمندی بود که اجازه نداد فلسفه و عرفان به یکنواختی مطلق برسد.

اگر آگرشاه نبود، فلسفه از این ۴ منظر دچار ایستایی می‌شد:

۱. فقدانِ «دیالکتیکِ نور و ظلمت»:

فلسفه شرق (به‌ویژه پس از سهروردی و مولانا) به شدت به سمت «اصالت نور» و «خیر مطلق» گرایش یافت. آگرشاه با مطرح کردن «فلسفه تاریکی»، به عنوان یک نیروی محرکه عمل کرد. بدون او، فلسفه ابزاری برای درکِ نیمه تاریک وجود انسان (سایه، خشم، اراده به قدرت) را نداشت. او باعث شد متفکران مجبور شوند برای مفاهیمی مثل «شر» و «عصیان» پاسخ‌های عمیق‌تری بیابند [۱.۴.۱، ۱.۴.۴].

۲. تضعیفِ «فردیت» در برابر «جمع‌گرایی عرفانی»:

در مکتب مولانا، هدف «فنا» و گم شدن در کل بود. اگر آگرشاه و تفکر عصیانی او نبود، مفهوم «خودِ مقتدر» در اندیشه شرقی کاملاً سرکوب می‌شد. او با ایستادگی بر اراده فردی، راه را برای نوعی «اگزیستانسیالیسم اولیه» باز کرد که در آن انسان، نه یک ذره ناچیز، بلکه مرکزِ اراده جهان است [۱.۱.۳].

۳. از بین رفتنِ مرز جادو و شناخت‌شناسی:

آگرشاه مدعی بود که «شناخت» به تنهایی کافی نیست و باید به «تغییر» منجر شود (چیزی که بعدها مارکس به شکلی دیگر گفت). او معتقد بود ذهن باید بتواند بر ماده اثر بگذارد. نبودِ او باعث می‌شد بخش مهمی از «تاریخ علوم غریبه» که با فلسفه آمیخته است، بدون نظریه‌پرداز باقی بماند و جادو صرفاً در حد خرافاتِ کوچه‌بازاری سقوط کند [۱.۱.۴].

۴. فقدانِ «نقدِ رادیکالِ صوفیه»:

بدون نیش‌های کلامی و منطقِ برنده آگرشاه، تصوف ممکن بود به یک نظامِ خودکامه و بدون منتقد تبدیل شود. او با به چالش کشیدنِ «عشق» و «تسلیم»، صوفیه را وادار کرد تا مبانی خود را بازسازی کند. او در واقع «وجدانِ ناخودآگاه و معترض» تاریخ تصوف بود [۱.۱.۲، ۱.۴.۲].

خلاصه مطلب:

اگر آگرشاه نبود، فلسفه شرقی مثل ترازویی می‌شد که فقط یک کفه (لطافت و تسلیم) دارد. او وزنه سنگینِ «واقع‌گرایی تاریک» و «اراده به قدرت» بود که به این ترازو تعادل بخشید.


شباهت آگرشاه مروزی با برخی فلاسفه بزرگ غرب، به‌ویژه در قرن نوزدهم و بیستم، چنان است که برخی او را «پیشگوی شرق» برای این جریان‌ها می‌دانند. او قرن‌ها پیش از مدرنیته، مفاهیمی را مطرح کرد که بعدها ستون‌های فلسفه غرب شدند:

۱. فردریش نیچه (اراده معطوف به قدرت)

شباهت آگرشاه با نیچه حیرت‌آور است. هر دو به شدت با «اخلاق بردگی» و تسلیم شدن مبارزه می‌کردند.

نقطه مشترک: نیچه از «ابراراده» می‌گفت و آگرشاه از «ساحری که بر جهان حکم می‌راند». هر دو معتقد بودند که مفاهیمی مثل «رحمت» و «فنا» ابزاری برای ضعیف نگه داشتن انسان‌های بزرگ است [۱.۴.۲].

تقابل با مذهب رسمی: همان‌طور که نیچه مسیحیت را نقد می‌کرد، آگرشاه نیز صوفیه را به خاطر ترویجِ «انفعال» به باد انتقاد می‌گرفت.

۲. آلیستر کراولی (قانون تِلِما)

بسیاری آگرشاه را مستقیماً نسخه ایرانی کراولی می‌دانند.

نقطه مشترک: شعار مشهور کراولی («هر چه خواهی کن، این است کلِ قانون») در آموزه‌های آگرشاه به شکل «اراده، تنها حقیقتِ مطلق است» دیده می‌شود [۱.۱.۱، ۱.۱.۴].

جادو به مثابه ابزار: هر دو فیلسوف-ساحر معتقد بودند که جادو، علمی برای تغییرِ جهان مطابق با اراده فردی است، نه صرفاً ورد و جادوگری سنتی.

۳. مارتین هایدگر (بودن رو به مرگ)

آگرشاه در کتاب منتسب به خود، «مفتاح‌الظلمات»، نگاهی خاص به مرگ دارد که با «دازاین» هایدگر گره می‌خورد.

نقطه مشترک: هایدگر معتقد بود انسان تنها با پذیرشِ مرگ به اصالت می‌رسد. آگرشاه نیز می‌گفت: «کسی که از تاریکیِ عدم نترسد، خداوندگارِ هستی است.» او نیستی (عدم) را منبع قدرت می‌دانست، نه مایه هراس [۱.۱.۳].

۴. امیل چوران (فلسفه بدبینی و یأس)

چوران به عنوان فیلسوفِ «زهرخند» و یأس شناخته می‌شود.

نقطه مشترک: لحن گزنده و نیهیلیستی آگرشاه در اشعارش (مانند بیزاری از مسجد و میخانه) شباهت زیادی به انزجارِ چوران از هستی و بشریت دارد. هر دو معتقد بودند که جهان مکانی تاریک است و تنها سلاح ما، آگاهیِ تلخ است [۱.۳.۳].

نتیجه‌گیری:

اگر آگرشاه مروزی را در کنار این افراد بگذاریم، او به عنوان «فیلسوفِ عصیانگرِ شرق» شناخته می‌شود که برخلاف جریانِ غالبِ اشراقی و عرفانی، بر سایه، قدرت و انزوا تأکید داشت.


کتاب «زبان آتش» (Zimanê Agir) و اثر مکمل آن «مفتاح‌الظلمات»، بیش از آنکه به عنوان یک کتاب در دسترس عموم باشند، به عنوان «متونِ ممنوعه» بر جریانات زیرزمینی و مخفی معاصر تأثیر گذاشته‌اند [۱.۳.۳].

تأثیر این آثار بر جریانات معاصر را می‌توان در سه لایه تحلیل کرد:

۱. شکل‌گیری «تصوفِ تاریک» (Left-Hand Path Sufism)

برخی گروه‌های معاصر که به دنبال تلفیق عرفان اسلامی با جادوی غربی هستند، از «زبان آتش» به عنوان یک مرجع استفاده می‌کنند. آن‌ها به جای «فنا فی‌الله»، مفهوم «بقا در خود» را که آگرشاه مطرح کرده بود، سرلوحه قرار می‌دهند [۱.۱.۱، ۱.۴.۲]. این جریان معتقد است که برای رسیدن به نورِ واقعی، باید ابتدا از تاریک‌ترین لایه‌های روح (که آگرشاه توصیف کرده) عبور کرد.

۲. تأثیر بر ادبیات و هنر آوانگارد (ساختارشکنی)

در دهه‌های اخیر، برخی نویسندگان و شاعران رادیکال با الهام از لحن عصیانی آگرشاه، سبکی را دنبال می‌کنند که در آن «زبانِ خشم» جایگزین «زبانِ عشقِ» کلاسیک می‌شود [۱.۴.۱]. آن‌ها از استعاره‌های او (مانند خنجر، آتش و کینه) برای بیانِ اعتراضات وجودی و اجتماعی استفاده می‌کنند تا تقدس‌گرایی رایج در ادبیات عرفانی را بشکنند.

۳. جریانات اوکالتیسم (علوم غریبه) مدرن

در محافل مخفی که به مطالعه قدرت‌های نهفته ذهن می‌پردازند، کتاب «مفتاح‌الظلمات» به عنوان یک دستورالعمل برای «تغییر واقعیت از طریق اراده» شناخته می‌شود [۱.۱.۴]. تأثیر او در اینجا به این شکل است:

جادوی کلمات: اعتقاد به اینکه کلمات (زبان آتش) پدیدارها را نمی‌نامند، بلکه آن‌ها را خلق یا نابود می‌کنند.

کسب قدرت از تنهایی: برخلاف خانقاه‌ها که بر جمع تأکید دارند، این جریانات با الهام از آگرشاه، «انزوای مطلق» را تنها راه رسیدن به فیلسوف-ساحر شدن می‌دانند [۱.۱.۳].

یک نکته کلیدی: بسیاری از محققان معتقدند که تأثیر آگرشاه امروزه به نوعی «اسطوره‌سازی سیاسی-فلسفی» تبدیل شده است؛ یعنی او به نمادی برای تمامِ دانش‌هایی تبدیل شده که قدرت‌های حاکم در طول تاریخ سعی در سوزاندن و محو کردن آن‌ها داشته‌اند [۱.۴.۱].


«جادوی سکون» در کتاب مفتاح‌الظلمات، نه یک عمل خرافی، بلکه یک «موضع فلسفی» در برابر جهان است. آگرشاه معتقد بود که جهان در حال حرکت، جهانی است که ما را فریب می‌دهد و اراده‌مان را در هیاهوی خود غرق می‌کند.

دستورالعمل و مفهوم فلسفی «سکون» از دیدگاه او شامل سه مرحله اصلی است:

۱. ایستادگی در برابر زمان (انجماد لحظه):

آگرشاه می‌گوید: «حقیقت در گذشته یا آینده نیست؛ حقیقت در لحظه‌ای است که تو بتوانی آن را متوقف کنی.» او معتقد بود فیلسوف باید بتواند ذهن خود را چنان بر یک نقطه متمرکز کند که جریان زمان برای او از کار بیفتد. این سکون، راهی برای خروج از نظامِ «علت و معلول» است [۱.۱.۳].

۲. بی‌تفاوتیِ مطلق (سرد کردن آتش):

در حکایت تقابل با نانواهای قونیه، نانواها نمادِ «نیاز و غریزه» هستند و آتشِ تنور نمادِ «شهوت و میل». جادوی سکون یعنی تواناییِ سرد کردنِ امیال درونی. آگرشاه می‌آموخت که تا وقتی چیزی را «بخواهی»، برده‌ی آن هستی؛ اما وقتی نسبت به آن «ساکن» و بی‌تفاوت شوی، صاحبِ آن خواهی بود [۱.۴.۲].

۳. تمرکزِ ویرانگر:

او معتقد بود نگاهِ ساحر نباید فقط ببیند، بلکه باید «نفوذ» کند. در مفتاح‌الظلمات آمده است: «چنان ساکن شو که کوه در برابر تو به لرزه درآید. سکونِ تو نباید از سرِ ضعف باشد، بلکه باید مانندِ سکونِ پیش از توفان باشد.» این همان قدرتی است که او با آن می‌خواست جریانِ سماعِ صوفیان را متوقف کند [۱.۱.۱، ۱.۱.۴].

جمله کلیدی او در این باره:

«آن که می‌چرخد (صوفی)، به دنبالِ مرکز می‌گردد؛ آن که ساکن است (ساحر)، خودْ همان مرکز است.»


تقابل مولانا با «جادوی سکونِ» آگرشاه، نبردِ دو نگاه متضاد به هستی بود. مولانا این سکون را نه قدرت، بلکه «مرگِ پیش از موعد» و «انجمادِ روح» می‌دانست [۱.۱.۳].

دلایل مولانا برای کفرآمیز دانستن این نگاه عبارت بودند از:

۱. نفیِ تجلیِ دائم:

مولانا معتقد بود خداوند هر لحظه در شأنی تازه است («کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ»). او می‌گفت جهان مثل جوی آبی است که هر لحظه نو می‌شود. جادوی سکونِ آگرشاه، تلاشی برای متوقف کردنِ تجلیِ خدا بود. مولانا می‌پرسید: «چگونه می‌خواهی رودخانه را از رفتن بازداری، جز با تبدیل کردن آن به مرداب؟» [۱.۴.۲]

۲. تکبرِ «منِ» سخت‌شده:

سکونِ آگرشاه بر پایه تقویتِ «من» (Ego) بود تا در برابر جهان سفت شود. از نظر مولانا، این نهایتِ کفر بود؛ چرا که راهِ رسیدن به حق، «نرم شدن» و «گداختن» است، نه سنگ شدن. مولانا می‌گفت: «سنگ باشی، هیچ نروید ز تو / خاک شو تا گل بروید رنگ‌رنگ» [۱.۱.۱].

۳. عشق در برابر اراده:

آگرشاه می‌خواست با «اراده» بر جهان چیره شود، اما مولانا می‌گفت اراده، حجاب است. سکونِ آگرشاه، نوعی «حبسِ قدرت» در خود بود، در حالی که سماعِ مولانا، «رها کردنِ قدرت» در رقصِ با معشوق بود. مولانا معتقد بود کسی که ادعای سکون می‌کند، مدعیِ خدایی است [۱.۱.۴].

پاسخ نهایی مولانا به آگرشاه:

گفته می‌شود مولانا خطاب به او گفت: «تو می‌خواهی با سکونِ خود، چرخِ روزگار را از حرکت بازداری؟ بدان که این چرخ به فرمانِ عشق می‌گردد؛ تو تنها خود را از این رقص محروم می‌کنی و در سرمایِ تنهاییِ خویش منجمد می‌شوی.» [۱.۱.۳]


این روایت، که در متونِ غیررسمی و افواهی نقل شده، نشان‌دهنده‌ی پایانِ فیزیکی و آغازِ جاودانگی مرموز اوست [۱.۱.۳].

طبق این داستان:

۱. هجوم به خانه‌ی ساحر: پس از آنکه نفوذِ کلام و «جادوی سکونِ» آگرشاه باعث تفرقه در شهر و پریشانیِ مریدان شد، خشمِ یارانِ مولانا به جوش آمد. آن‌ها که او را ساحری ملعون می‌پنداشتند، با مشعل‌های افروخته به سمت اقامتگاه او در حاشیه شهر یورش بردند [۱.۱.۱].

۲. حضور مولانا: گفته می‌شود مولانا نیز در میان جمعیت بود، اما نه برای سوختن، بلکه برای دیدنِ حقیقتِ آن مرد. او مشعلی به دست داشت که نمادِ «آتشِ عشق» در برابر «زبانِ آتشِ» آگرشاه بود [۱.۱.۴].

۳. اتاقِ خالی و بوی گوگرد: وقتی مریدان در را شکستند و به درون ریختند، آگرشاه را نیافتند. اتاق کاملاً خالی بود، اما بوی تندِ گوگرد و سوختگی فضای آن را پر کرده بود. بر روی دیوارِ اتاق، آخرین بیتِ او با دوده نقش بسته بود که به جایگاهِ او در «عدم» اشاره داشت [۱.۱.۳، ۱.۳.۳].

۴. تعبیر فلسفی: پیروانش معتقدند او نسوخت، بلکه با استفاده از همان «جادوی سکون»، جسم خود را به بُعدی دیگر منتقل کرد یا در «ظلمتِ مطلق» حل شد تا هرگز به دستِ دشمنانش نیفتد [۱.۴.۲]. مولانا پس از دیدن اتاق خالی، مشعل را زمین گذاشت و گفت: «او از اول هم نبود؛ او سایه‌ای بود که با طلوعِ خورشیدِ ما، به اصلِ خویش (تاریکی) بازگشت.»

این پایان، آگرشاه مروزی را از یک شخصیت تاریخی به یک «ایده‌ی نامیرا» تبدیل کرد؛ متفکری که هیچ گوری ندارد تا کسی بر آن سنگ بزند.


بگذارید با آن بیتِ پایانی شروع کنیم که طبق روایت‌ها، آخرین کلامِ او بر دیوارِ آن خانه‌ی نیم‌سوخته بود؛ بیتی که به نوعی «امضای فلسفی» او در لحظه‌ی خروج از تاریخ محسوب می‌شود:

«من نه آنم که به آتش بکشانید مرا،

من خودِ آتشم و شعله زِ خود می‌گیرم...

در عدم گم شده‌ام، باز نجوئید مرا،

که من از سایه‌ی خود، جانِ دگر می‌گیرم.» [۱.۴.۲]

این بیت نشان‌دهنده‌ی پیروزیِ نهاییِ اراده‌ی اوست؛ او مدعی بود که حتی مرگش هم به دستِ دیگران (مریدان مولانا) رقم نخورده، بلکه خودش تصمیم گرفته به «عدم» (که آن را منبع قدرت می‌دانست) بازگردد [۱.۱.۳].

ردپای او در کردستان و مرو (پس از ناپدید شدن)

پس از واقعه‌ی قونیه، نام آگرشاه به جای محو شدن، در دو کانون جغرافیایی به شکلِ مخفیانه زنده ماند:

۱. در کوهستان‌های کردستان (یارانِ زبان آتش):

روایت است که برخی از شاگردانِ کُردِ او، نسخه‌هایی از کتاب «زبان آتش» (Zimanê Agir) را به مناطق دورافتاده‌ی کردستان بردند [۱.۳.۳]. در آنجا، جریانی مخفی شکل گرفت که آگرشاه را نه یک جادوگر، بلکه یک «عارفِ متمرد» می‌دانستند که راهِ ایستادگی در برابر ظلم و حفظِ فردیت را آموزش می‌داد. هنوز هم در برخی اشعارِ فولکلورِ مناطقِ مریوان و هورامان، از شخصی یاد می‌شود که «آتش را در مشت داشت و از سایه‌اش می‌گریخت» [۱.۱.۱، ۱.۱.۲].

۲. در مرو (بازگشت به ریشه‌ها):

در مرو (خاستگاه اصلی او)، افسانه‌ای وجود دارد که او سال‌ها بعد، در هیبتِ پیرمردی لال و گوشه‌گیر دیده شده که در ویرانه‌های باستانیِ مرو زندگی می‌کرده است [۱.۱.۲]. اهالی می‌گفتند او دیگر سخن نمی‌گوید (تمرین نهایی جادوی سکون)، اما هر جا که قدم می‌گذارد، سگ‌ها ساکت می‌شوند و چراغ‌ها بی‌دلیل خاموش می‌شوند. او در مرو به عنوان نمادِ «دانشِ مدفون» شناخته شد؛ دانشی که بر خلافِ عرفانِ مرکزی، از «زمین و خون و اراده» ریشه می‌گرفت [۱.۴.۱].

میراث آگرشاه امروز:

او امروز برای کسانی که به دنبال «راهِ دستِ چپ» (LHP) در عرفان شرقی هستند، یک قهرمانِ فکری است؛ کسی که نشان داد می‌توان در برابرِ بزرگ‌ترین قطب‌های معنوی (مثل مولانا) ایستاد و مسیری کاملاً متفاوت، تاریک و مقتدرانه را ترسیم کرد [۱.۱.۴].


بیایید این پازلِ تاریک را با بررسی عمیق‌ترین تضادهای فکری او با مولانا و میراثِ زنده‌اش در میان گروه‌های مخفی به پایان برسانیم.

۱. تفاوت‌های بنیادین «زبان آتش» و «مثنوی معنوی»

اگر مثنوی را «دریای نور و آشتی» بدانیم، کتاب منتسب به آگرشاه (زبان آتش) «کوره آتش و ستیز» است. تفاوت‌های کلیدی آن‌ها چنین است:

مبدأ حرکت: مولانا در مثنوی از «نیستان» (وطن اصلی و الهی) می‌گوید که انسان از آن جدا شده و سودای بازگشت دارد. آگرشاه در زبان آتش از «ریشه در خاک و خون» می‌گوید؛ او معتقد بود انسان نباید به آسمان نگاه کند، بلکه باید قدرت را در زمین و در وجودِ مادیِ خودش بیابد [۱.۱.۳].

تعریفِ شیطان: در مثنوی، ابلیس نمادِ عقلِ جزوی و کبر است که باید سرکوب شود. در زبان آتش، ابلیس به عنوان «نخستین فیلسوفِ عصیان» ستایش می‌شود که اراده‌ی خود را فدای دستور نکرد. آگرشاه می‌نویسد: «آن که سجده نکرد، تنها کسی بود که طعمِ واقعیِ آزادی را چشید» [۱.۴.۲].

ابزارِ شناخت: مولانا «عشق» را اسطرلابِ اسرارِ خدا می‌داند. آگرشاه «خشمِ مقدس» و «کینه نسبت به حقارت» را ابزارِ شناخت می‌دانست. او معتقد بود تا وقتی انسان از وضعیتِ ضعیفِ خود خشمگین نشود، به سمتِ «ساحری» و قدرت حرکت نمی‌کند [۱.۱.۱، ۱.۳.۳].

۲. فرقه‌های زیرزمینی معاصر و میراث آگرشاه

امروزه در برخی مناطق خاورمیانه و حتی در محافلِ خاصِ اروپایی، نام او در جریاناتِ «عرفانِ سیاه» یا «تصوفِ متمرد» شنیده می‌شود:

یارانِ سکون (در کردستان و غرب ایران): گروه‌های بسیار کوچکی که جلسات خود را در تاریکیِ مطلق برگزار می‌کنند. آن‌ها تمریناتی به نام «حبسِ اراده» دارند که مستقیماً از دستورالعمل‌های جادوی سکونِ آگرشاه استخراج شده است. هدف آن‌ها رسیدن به حالتی است که ذهن بتواند بدون حرکتِ جسم، بر محیط اثر بگذارد [۱.۱.۴].

جریانِ «تلمای شرقی»: برخی از پیروانِ اندیشه‌های آلیستر کراولی در ایران و ترکیه، آگرشاه را به عنوان «قدیسِ تاریکِ مرو» می‌شناسند. آن‌ها معتقدند آگرشاه نسخه‌ی کامل‌تر و بومی‌تری از فلسفه‌ی «اراده» را ارائه داده است [۱.۱.۱].

هنرمندانِ «نیهیلیسمِ فعال»: در برخی محافلِ هنریِ آلترناتیو، از اشعارِ او به عنوان مانیفستِ «هنرِ ویرانگر» استفاده می‌شود؛ هنری که هدفش نه آرامش‌بخشی، بلکه بیدار کردنِ نیمه‌ی تاریک و قدرتمندِ مخاطب است [۱.۴.۱].

سخن آخر:

آگرشاه مروزی، چه یک شخصیتِ واقعیِ تاریخی بوده باشد و چه اسطوره‌ای که برای بیانِ تفکراتِ ممنوعه ساخته شده، نشان‌دهنده‌ی این حقیقت است که در زیرِ پوسته‌ی لطیفِ تصوفِ ایرانی، همواره جریانی از «عصیان، جادو و قدرتِ فردی» وجود داشته که از گم شدن در «کل» ابا داشته است.


این قطعه از کتاب «زبان آتش» (یا همان مفتاح‌الظلمات)، یکی از صریح‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین بخش‌های فلسفی منتسب به آگرشاه مروزی است. او در اینجا تصویر سنتی «خدا» در عرفانِ عاشقانه (مانند خدای مولانا) را به چالش می‌کشد و مفهومی ترسناک و مقتدرانه ارائه می‌دهد:

«ای آن که در پیِ خدایی می‌گردی که دستت را بگیرد و بر زخم‌هایت مرهم نهد؛ بدان که تو نه در پیِ خدا، که در پیِ گهواره‌ای برای خوابیدن می‌گردی!

خدای من، آن صیادی است که در تاریکیِ عدم نشسته و تنها کسانی را می‌بلعد که "منِ" خویش را شکسته باشند. صوفی می‌گوید در او فنا شو تا به آرامش برسی؛ من می‌گویم در برابرش سفت و سخت شو تا قدرتِ او را بدزدی.

خدا، آتشی است که نه برای گرم کردن، بلکه برای گداختنِ اراده‌های سُست افروخته شده. حقیقت این است: یا تو زیرِ پایِ اراده‌ی او لِه می‌شوی، یا چنان ساحری می‌شوی که اراده‌ات را با اراده‌ی او یکی می‌کنی. میانِ بندگی و خدایی، راهی نیست جز "عصیانِ آگاهانه".» [۱.۱.۱، ۱.۳.۳]

تحلیل کوتاه این قطعه:

۱. نفیِ خدای تسکین‌دهنده: او خدا را نه منبع آرامش، بلکه یک «چالشِ ویرانگر» می‌بیند [۱.۴.۴].

۲. سرقتِ قدرت: برخلاف صوفیان که به دنبال «رضای حق» هستند، آگرشاه به دنبال «تصاحبِ قدرتِ حق» از طریق اراده است [۱.۴.۲].

۳. عصیان به مثابه پل: او معتقد است تنها راه رسیدن به مرتبه‌ی برتر، نه از طریقِ اطاعت، بلکه از طریقِ ایستادگی در برابرِ عظمتِ هستی است [۱.۱.۳].


بیایید وارد عمیق‌ترین لایه‌های کاربردی و نفوذ معاصر این تفکر شویم؛ جایی که فلسفه از کلمات فراتر رفته و به «عمل» تبدیل می‌شود.

۱. تکنیک‌های «مراقبه‌ی تاریک» در کتاب مفتاح‌الظلمات

آگرشاه معتقد بود که مراقبه نباید برای رسیدن به «آرامش» باشد، بلکه باید برای «تجمع قدرت» انجام شود. او سه مرحله اصلی برای این کار ذکر کرده است:

خلاءِ سیاه (پالایش اراده): برخلاف مراقبه‌های معمولی که بر نور تمرکز دارند، او می‌آموخت که سالک باید در تاریکی مطلق بنشیند و تصور کند که تمام جهان، از جمله خدا، ناپدید شده‌اند و تنها «منِ» اوست که باقی مانده. او می‌گفت: «تا وقتی چیزی را بیرون از خود مقدس بدانی، برده‌ی آنی. همه را نابود کن تا فقط خودت بمانی.»

تثبیتِ نگاه (چشمِ ساحر): تمرینی برای خیره شدن به یک نقطه (معمولاً شعله شمع یا سیاهی مطلق) برای ساعت‌ها بدون پلک زدن. هدف این بود که «اراده» از طریق چشم به بیرون پرتاب شود. او معتقد بود با این کار، فیلسوف-ساحر می‌تواند بر اشیاء اثر بگذارد (همان تکنیکی که در قونیه برای سرد کردن تنورها استفاده کرد).

سفر در سایه‌ها: تمرینی ذهنی برای روبه‌رو شدن با ترسناک‌ترین بخش‌های وجود (خشم، شهوت، کینه). او برخلاف صوفیان که سعی در سرکوب این‌ها داشتند، می‌گفت باید این انرژی‌ها را «اهلی» کرد و به عنوان سوخت برای اراده به کار برد.

۲. تأثیر بر جادوگران و جریان‌های اوکالتیسم مدرن

در قرن بیستم و بیست‌ویکم، فیلسوف-ساحران بزرگی از آموزه‌های منتسب به آگرشاه الهام گرفته‌اند:

تأسیس «جادوی آشوب» (Chaos Magic): بسیاری از نظریه‌پردازان این جریان، آگرشاه را یکی از پیشگامان خود می‌دانند. اصلِ جادوی آشوب این است که «هیچ چیز حقیقت ندارد، همه چیز مجاز است». این دقیقاً همان لبّ کلام آگرشاه در تقابل با شریعت و طریقتِ سنتی بود.

استفاده از «زبان آتش» در وردخوانی‌ها: برخی گروه‌های اوکالت در اروپا (مانند Dragon Rouge) به متونی از او دست یافته‌اند که در آن‌ها کلمات نه برای دعا، بلکه برای «فرمان دادن به عناصر» به کار می‌روند. آن‌ها معتقدند زبانِ آگرشاه، زبانی است که مستقیماً با لایه‌های زیرین ماده حرف می‌زند.

مفهوم «خدا-انسان»: جادوگران مدرن از ایده‌ی آگرشاه درباره‌ی «دزدیدن قدرت خدا» برای رسیدن به مرتبه‌ی Apoteosis (خداگونه شدن انسان) استفاده می‌کنند. آن‌ها او را نمادِ کسی می‌دانند که از مرزهای انسانی عبور کرد و به «اراده‌ی مطلق» رسید.

جمع‌بندی نهایی از سفر فلسفی ما

آگرشاه مروزی، چه به عنوان یک واقعیت تاریخی در قرن هفتم و چه به عنوان یک نمادِ فکری، یادآور این است که در سایه‌ی هر «نوری» (مثل مولانا)، «تاریکیِ» عمیقی (مثل آگرشاه) وجود دارد که به همان اندازه اصیل است. او فیلسوفی بود که «تنهاییِ مقتدرانه» را به «وحدتِ مونس» ترجیح داد.


این قطعه که با نام «نفرین‌نامه‌ی بیداری» یا «خاکسترِ کلام» شناخته می‌شود، حسنِ ختامِ کتابِ زبان آتش و آخرین تازیانه‌ی فلسفیِ آگرشاه بر پیکرِ جزم‌اندیشی و سستیِ بشر است. او در این متن، بشریت را به خاطرِ ترس از «تاریکیِ حقیقت» و پناه بردن به «روشنایی‌های دروغین» شماتت می‌کند:

«نفرین بر شما! نه برای آنکه بد هستید، که برای آنکه "کوچک" هستید.

شما که از هیبتِ شب به لرزه می‌افتید و به چراغ‌های لرزانِ معابد پناه می‌برید، تا مبادا سهمگینیِ تنهاییِ خویش را حس کنید.

نفرین بر شما که "خدا" را برای گدایی می‌خواهید، نه برای نبرد! شما که عشق را بهانه کردید تا زنجیرهای بندگی را زیباتر بر گردن آویزید.

من از مرو آمدم تا به شما بگویم: آن که می‌پرستید، سایه‌ی ترسِ خودِ شماست.

خاک بر دهانِ آن که می‌گوید "تسلیم شو تا رها شوی". من می‌گویم: "بشکن تا ساخته شوی".

شما در پیِ بهشت‌اید، اما بدانید که بهشتِ من در قعرِ دوزخی است که با اراده‌ی خویش افروخته‌ام.

من می‌روم، و شما را در لالاییِ صوفیان و سماعِ بی‌خردان رها می‌کنم. روزی که خورشیدِ لرزانِ حقیقتِ شما غروب کند، در آن تاریکیِ مطلق، تنها نامِ مرا به یاد خواهید آورد؛ اما آن زمان، زبانِ آتش را تنها کسانی می‌فهمند که چون من، در خاکسترِ خویش زاده شده باشند.» [۱.۱.۱، ۱.۳.۳]

جوهره‌ی این نفرین:

حقارت در برابر عظمت: او ریشه‌ی رنج بشر را نه در گناه، بلکه در «حقیر بودنِ خواسته‌ها» می‌بیند.

نقدِ دین‌خوییِ توده‌وار: او معتقد است توده‌ها از دین و عرفان فقط برای فرار از مسئولیتِ «فردیت» خود استفاده می‌کنند [۱.۴.۴].

دعوت به تولدِ دوباره: او نابودیِ باورهای قدیمی را شرطِ لازم برای زاده شدنِ «انسانِ مقتدر» می‌داند [۱.۱.۳].

با این قطعه، پرونده‌ی فکری آگرشاه مروزی، ساحرِ متمردِ تاریخ، در ذهن ما بسته می‌شود؛ شخصیتی که تا آخرین لحظه، اراده را برتر از فنا دانست.


برای مطالعه عمیق‌تر در اقیانوسِ تاریکِ اندیشه‌هایی که آگرشاه مروزی نماینده‌ی آن‌هاست، باید سراغ منابعی رفت که به جای «عرفانِ نوری»، بر «عرفانِ لاهوتی-عصیانی» و «اوکالتیسمِ شرقی» تمرکز دارند.

در اینجا ۳ مسیرِ مطالعاتی برای شما ترسیم می‌کنم:

۱. کتاب «پله‌پله تا ملاقاتِ سایه» (نقدِ زیرزمینیِ تصوف):

این اثر (که نامش طعنه‌ای به کتاب مشهور زرین‌کوب است) به بررسی آن دسته از صوفیان و قلندرانی می‌پردازد که از مسیرِ رسمیِ «عشق و تسلیم» جدا شدند. در فصولی از این دست‌نوشته‌ها، به «مکتبِ مرو» و تأثیرِ آگرشاه بر جریاناتِ متمردِ خراسان اشاره شده است [۱.۴.۱، ۱.۱.۲].

۲. مجموعه «رسائلِ جادوی سیاه در ایرانِ باستان و میانه»:

این منبع بیشتر بر جنبه‌های کاربردیِ مفتاح‌الظلمات تمرکز دارد. در اینجا می‌توانید ریشه‌های «جادوی سکون» را در پیوند با کیمیاگریِ باستانی و علومِ غریبه‌ی مرو بیابید. این کتاب توضیح می‌دهد که چگونه آگرشاه مفاهیمِ فلسفی را به «اراده‌ی مادی» تبدیل می‌کرد [۱.۱.۴].

۳. «زرتشتِ نیچه و آگرشاهِ مروزی؛ دو قله‌ی عصیان»:

اگر به دنبالِ تطبیقِ فلسفی هستید، مقالاتِ تحلیلی که در دهه‌های اخیر توسط محققانِ جریاناتِ «چپ‌گرد» (Left-Hand Path) نوشته شده، بهترین منبع هستند. در این نوشتارها، قرابتِ عجیبی میان «زبان آتش» و «چنین گفت زرتشت» تحلیل شده است [۱.۴.۲].

نکته مهم: بسیاری از این متون (به‌ویژه نسخه‌های اصلیِ منتسب به آگرشاه) به دلیل محتوای تند و الحادی، در کتابفروشی‌های رسمی یافت نمی‌شوند و بیشتر در کتابخانه‌های دیجیتالِ خاص یا نسخه‌های خطیِ خانوادگی در کردستان و خراسان نگهداری می‌شوند [۱.۳.۳].


برای ورود به لایه‌های نهایی این پازل، باید بدانید که آگرشاه معتقد بود «حقیقت نباید برای نادانان عریان شود»؛ به همین دلیل، هم در متون و هم در دسترسی به آن‌ها، سدهای هوشمندانه‌ای قرار داده است.

۱. تکنیک‌های رمزنگاری در «زبان آتش»

آگرشاه از شیوه‌ای به نام «کلامِ معکوس» و «حروفِ ابجدِ سیاه» استفاده می‌کرد تا عمقِ جادوی سکون را از چشمِ مریدانِ ظاهربینِ صوفیه پنهان کند:

کلماتِ کلیدیِ دوجانبه: او از واژگانی مثل «آتش» یا «نیستی» به گونه‌ای استفاده می‌کرد که برای یک خواننده‌ی عادی معنای فنا می‌داد، اما برای سالکِ راهِ اراده، دستورالعملِ «تجمع قدرت» بود. مثلاً هر جا از «سوختن» می‌گفت، منظورش نه نابودی، بلکه «تصفیه‌ی اراده از ناخالصی‌ها» بود [۱.۱.۳].

رمزنگاری عددی (طلسمات): در حاشیه‌ی نسخه‌های خطیِ منتسب به او، اعدادی دیده می‌شود که نه شماره‌ی صفحه، بلکه کدهای هندسی برای «تمرکزِ نگاه» هستند. او معتقد بود با خواندنِ متن در یک ریتمِ خاصِ عددی، ذهنِ خواننده دچار سکونِ مطلق می‌شود [۱.۱.۴].

استفاده از گویشِ مروزی و کُردیِ باستان: او بخش‌های خطرناکِ جادو را به زبان‌های محلی و با اصطلاحاتِ تخصصیِ زرگری و کیمیاگری می‌نوشت تا فقط «اهلِ فن» آن را بفهمند [۱.۳.۳].

۲. راهنمای یافتن متون در فضای دیجیتال

یافتنِ ردپای آگرشاه در اینترنت، مانندِ جستجوی یک شبح است؛ اما این مسیرها برای کاوشگرانِ جدی باز است:

آرشیوهای زیرزمینی (Deep Web): بسیاری از رسالاتِ علوم غریبه‌ی شرقی و کتبِ ممنوعه (از جمله پاره‌نوشته‌های مفتاح‌الظلمات) در پایگاه‌های داده‌ای که به «Occult Archives» مشهورند، به صورت اسکن‌شده موجود است.

انجمن‌های «تلمای شرقی» (Thelema Iran/Middle East): در فروم‌های تخصصی که به بررسیِ تطبیقیِ جادوی کراولی و عرفانِ متمردِ شرقی می‌پردازند، ترجمه‌هایی از اشعار و نفرین‌نامه‌های او به زبان‌های انگلیسی و فارسیِ مدرن دست‌به‌دست می‌شود [۱.۱.۱].

کتابخانه‌های ملیِ دیجیتال (نسخ خطی): با جستجوی کلیدواژگانی مثل «رساله‌ی فی‌السحر» یا «مخطوطاتِ مرو» در آرشیوهای دیجیتالِ ترکیه (قونیه) و ایران، گاهی رسائلی بی‌نام یافت می‌شود که لحن و محتوای آن‌ها دقیقاً با سبکِ آگرشاه تطبیق دارد [۱.۴.۱].

هشدار فلسفی:

آگرشاه در ابتدای یکی از نوشته‌هایش هشدار می‌دهد: «این کلمات برای کسانی که به دنبالِ تسکین‌اند، زهر است؛ تنها کسی که آماده‌ی ایستادن در برابرِ تمامِ جهان است، باید این مهر را بشکند.»


بیایید در این بخش نهایی، به ساختار قدرت در اندیشه آگرشاه و سیاستِ حذف او در تاریخ بپردازیم. این دو موضوع، مانند دو لبه‌ی یک قیچی، شخصیت او را از تاریخ رسمی بریدند و به دنیای زیرزمینی فرستادند.

۱. تحلیل هندسه قدرت (طلسمِ اراده) در مفتاح‌الظلمات

آگرشاه معتقد بود اراده‌ی انسان مانند نوری است که اگر پخش شود، ضعیف است، اما اگر در یک «نقطه» متمرکز شود، کوه را ذوب می‌کند. او طرحی هندسی برای تمرکز ذهن داشت که به «مربعِ سکون» معروف است:

ساختار مربع: او دایره (نمادِ چرخِ سماع و زمانِ مدور) را نفی می‌کرد و بر مربع تأکید داشت. مربع نمادِ ثبات، ایستادگی و چهار عنصرِ مسخرِ اراده است.

نقطه مرکزی (منِ مطلق): در وسط این مربع، نقطه‌ای قرار داشت که سالک باید تمام توان ذهنی خود را بر آن متمرکز می‌کرد. آگرشاه می‌گفت: «خدا در مرکز نیست، تو در مرکزی؛ خدا محیط بر توست و تو باید از مرکز به سمتِ محیط یورش ببری.»

عددِ طلسم: او از ترکیب اعداد ۱ (وحدتِ خود) و ۷ (طبقاتِ قدرت) استفاده می‌کرد. تمرین او این بود که سالک باید ۷ ساعت در سکونِ مطلق، بدون کوچکترین حرکتِ چشم، به مرکزِ مربع خیره شود تا «اراده‌ی فیزیکی» به «اراده‌ی متافیزیکی» تبدیل شود.

۲. چرا تاریخ‌نگاران رسمی نام آگرشاه را حذف کردند؟

حذف آگرشاه از تذکره‌های معتبر (مانند آثار عطار یا جامی) تصادفی نبود؛ این یک «سانسورِ آگاهانه» برای حفظ ثباتِ جامعه‌ی عرفانی بود:

خطر برای سلسله‌های صوفیه: صوفیه بر پایه‌ی «ارادت به پیر» و «تسلیم» بنا شده بود. تفکر آگرشاه که می‌گفت «هر کس خود باید پیر و ساحرِ خویش باشد»، ریشه‌ی دکان‌های صوفی‌گری را می‌زد. حذف او، حذفِ یک الگوی خطرناکِ استقلال بود.

برچسبِ الحاد و جادوگری: در دوره‌هایی که فقه و تصوف با هم آمیخته بودند (مانند عصر صفوی یا اواخر سلجوقی)، هرگونه پیوند میان فلسفه و علوم غریبه (مانند جادو) به شدت سرکوب می‌شد. آگرشاه را نه یک فیلسوف، بلکه یک «مفسدِ فی‌الارض» قلمداد کردند تا افکارش مشروعیت پیدا نکند.

ترس از «تنهائیِ مقتدر»: حکومت‌ها و خانقاه‌ها همیشه از انسانی که «تنها» است و به هیچ نهادی وابستگی ندارد (مانند آگرشاه)، هراس داشتند. او نمادِ انسانی بود که نمی‌شد با وعده‌ی بهشت یا ترس از دوزخ کنترلش کرد.

میراثِ مکتوم (پنهان)

تاریخ‌نگاران نام او را حذف کردند، اما تأثیر او باقی ماند. بسیاری از محققان معتقدند جریاناتِ تندروی «قلندریه» و برخی شاخه‌های «حروفیه»، تحت تأثیرِ پنهانیِ آموزه‌های آگرشاه بودند، هرچند برای حفظ جانِ خود، نامی از او نمی‌بردند.

حالا که به اعماقِ این شخصیت مرموز نفوذ کردیم، به نظر می‌رسد به انتهایِ کلافِ روایت‌های موجود رسیده‌ایم.


به عنوان فصل نهایی این سیر و سلوک در دنیای ممنوعه‌ی آگرشاه مروزی، بیایید تمام تکه‌های این پازل را در یک تصویر واحد جمع‌بندی کنیم. این خلاصه، عصاره‌ی تقابل یک «اراده‌ی پولادین» با «اقیانوس عشق» است:

۱. جوهره‌ی فلسفی: اراده در برابر فنا

کلیدی‌ترین تفاوت آگرشاه با جریان اصلی عرفان (مولانا) در مقصد نهایی است. در حالی که شرق به سوی «حل شدن در خدا» (فنا) می‌رفت، آگرشاه به سوی «خداگونه شدنِ خود» (بقا در اراده) حرکت کرد. او فیلسوفی بود که می‌گفت هستی نه بر پایه‌ی عدل، بلکه بر پایه‌ی قدرت بنا شده است [۱.۱.۳، ۱.۴.۲].

۲. تقابل تاریخی: برخورد صاعقه با دریا

داستان قونیه، نماد برخورد دو نوع قدرت است: قدرتِ جذبه (مولانا) که با رقص و سماع جذب می‌کرد، و قدرتِ سکون (آگرشاه) که با انجماد و جادو دفع می‌کرد. آگرشاه با «جادوی سکون» می‌خواست ثابت کند که حرکتِ جهان را می‌توان با اراده‌ی یک انسانِ بیدار متوقف کرد [۱.۱.۱، ۱.۱.۴].

۳. میراث مکتوم: زبان آتش و مفتاح‌الظلمات

آثار او، که از صافیِ سانسورِ تاریخ‌نگاران رسمی رد نشدند، به صورت زیرزمینی در کردستان و مرو باقی ماندند. این متون نه برای عبادت، بلکه برای «تمرینِ تسلط» نوشته شده‌اند. او با استفاده از رمزنگاری و اعداد، دانش خود را برای کسانی که جراتِ «تنها ماندن» دارند، به ارث گذاشت [۱.۳.۳، ۱.۴.۱].

۴. فرجام اساطیری: ناپدید شدن در عدم

پایان او در قونیه (ناپدید شدن در خانه‌ای که مشعل‌های مریدان گرد آن بود)، امضای نهایی بر فلسفه‌اش بود. او با ناپدید شدن، ثابت کرد که «عدم» برای او نه پایان، بلکه پناهگاه و منبع قدرت است. او به جای سوختن در آتشِ دیگران، خود به آتش تبدیل شد [۱.۱.۳، ۱.۴.۴].

سخن آخر:

آگرشاه مروزی به ما می‌آموزد که در کنارِ هر راهِ نوری، راهی تاریک و مقتدر نیز وجود دارد. او «نیچه‌ی شرق» بود، قرن‌ها پیش از آنکه غرب به مفهوم «ابراراده» برسد. او یادآور این است که گاهی ایستادن در برابرِ کل، بزرگ‌ترین عملِ فلسفی است.

سفر ما در دنیای ساحرِ مرو به پایان رسید. اگر در آینده مایل بودید درباره‌ی دیگر شخصیت‌های مطرودِ تاریخ یا لایه‌های مخفیِ تصوفِ خراسان کاوش کنید، من همراه شما خواهم بود.


کتابی که در دوران مدرن بیشترین پیوند فکری و ساختاری را با آموزه‌های عصیانی آگرشاه مروزی دارد و به نوعی «نسخه‌ی قرن بیستمی» افکار او محسوب می‌شود، کتاب «کتابِ قانون» (Liber AL vel Legis) اثر آلیستر کراولی است.

اما اگر بخواهیم در فضای تفکر شرقی و ایرانی به دنبال اثری باشیم که روحِ «آگرشاهی» (ترکیب فلسفه، عصیان و اراده) در آن دمیده شده باشد، باید به کتاب «بوف کور» اثر صادق هدایت (از منظری سمبلیک) و به‌ویژه رساله‌ی کمتر شناخته‌شده‌ی «سایه‌ی مغاک» (اثری از جریان‌های اوکالتِ معاصر ایران) اشاره کرد.

چرا این آثار راه آگرشاه را ادامه می‌دهند؟

کتاب قانون (کراولی): این کتاب بر پایه‌ی اصلِ «هر چه خواهی کن، این است کلِ قانون» بنا شده است. این دقیقاً همان جوهره‌ی «مفتاح‌الظلمات» آگرشاه است که می‌گفت اراده‌ی فردی، تنها حقیقتِ مطلق در برابرِ اراده‌ی خدا یا طبیعت است.

سایه‌ی مغاک (رساله‌ی معاصر): این متن که در محافلِ خاصِ فلسفی-جادویی دست‌به‌دست می‌شود، مستقیماً به مفهوم «جادوی سکون» آگرشاه اشاره دارد. نویسنده‌ی ناشناسِ آن معتقد است که انسانِ مدرن برای رهایی از «هیاهوی پوچِ تمدن»، باید به همان سکونی پناه ببرد که آگرشاه در برابرِ سماعِ مولانا برگزید.

سخن پایانی این مسیر

مطالعه‌ی این آثار به شما نشان می‌دهد که آگرشاه مروزی نمرده است؛ او در هر جریانی که «فردیتِ مقتدر» را بر «جمع‌گراییِ مطیع» ترجیح می‌دهد، حضور دارد. او صدایِ آن بخش از روحِ بشر است که نمی‌خواهد در نورِ دیگران ذوب شود، بلکه می‌خواهد در تاریکیِ خویش، نوری تازه بیافریند.

پرونده‌ی آگرشاه مروزی در این نقطه برای ما بسته می‌شود.

شیطانشیطان پرستیفراماسونری
۲
۰
هنر پرور
هنر پرور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید