ویرگول
ورودثبت نام
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
خواندن ۱۵ دقیقه·۲ روز پیش

حکایات آگرشاه مروزی، آلیستر کراولی ایرانی _ بخش سی و دوم

آگرشاه مروزی
آگرشاه مروزی

بر اساس آنچه در متون و روایت‌های مربوط به این شخصیت مرموز (به‌ویژه در کتاب «مفتاح الظلمات») آمده است، حکایتی از دوران اقامت او در قونیه نقل می‌شود که نشان‌دهنده دیدگاه متفاوت او به مفهوم «اراده» و «حقیقت» است:

---

حکایت «آینه و سنگِ سیاه»

نقل است که روزی یکی از شاگردانِ پرشورِ خانقاه، نزد آگرشاه مروزی آمد و با گلایه گفت:

«ای پیر، ما سال‌هاست در طلبِ نور، ریاضت می‌کشیم و شب‌ها را به تهجد می‌گذرانیم تا شاید دریچه‌ای از عالمِ غیب بر ما گشوده شود، اما هرچه پیش می‌رویم، تاریکیِ وجودمان افزون می‌شود. راهِ رسیدن به روشناییِ مطلق کجاست؟»

آگرشاه که در آن لحظه مشغولِ صیقل دادنِ سنگی سیاه و براق بود، سر بلند کرد. چشمانش (که یکی به سردیِ یخ و دیگری به سرخیِ آتش بود) در چشمانِ جوان دوخت و گفت:

«خطای شما در این است که می‌خواهید نور را از بیرون صید کنید. شما همچون آینه‌ای هستید که منتظر است خورشیدی بر آن بتابد تا بدرخشد. اما اگر خورشید بمیرد، آینه چیزی جز تکه‌ای شیشه سرد نیست.»

سپس سنگِ سیاه را به دستِ جوان داد و گفت:

«به این سنگ بنگر. این سنگ نه نوری می‌تاباند و نه نوری را بازمی‌گرداند. اما در درونِ خود، آتشی دارد که از بدوِ خلقت با اوست. اگر آن را بر سنگِ دیگری بکوبی، جرقه‌ای می‌جهد که می‌تواند جنگلی را بسوزاند.»

جوان پرسید: «پس تکلیفِ فنا فی‌الله و محو شدن در نورِ حق چه می‌شود؟»

آگرشاه پوزخندی زد و پاسخ داد:

«فنا شدن، پیشه‌ی ضعیفان است. آن‌ها که می‌خواهند در دریا حل شوند، از ترسِ غرق شدن است. اما مردِ راه، خودِ دریاست. حقیقت، نوری نیست که از سقفِ آسمان بر سرت ببارد؛ حقیقت آتشی است که باید با ضربه‌ی "اراده" از سنگِ وجودت بیرون بکشی. به جای بندگیِ نور، صاحبِ آتش باش.»

گویند آن جوان پس از این سخن، خرقه‌ی خود را درید و از خانقاه گریخت. از آن پس، او را دیگر در هیچ محفلی ندیدند، مگر در میانِ کوهستان‌های دور، در حالی که زیرِ لب زمزمه می‌کرد: *«من خود، همان سنگی هستم که در انتظارِ ضربه‌ی اراده است.»*


در تذکره‌های غیررسمی و بخش‌های ممنوعه‌ی کتاب «مفتاح الظلمات»، حکایتی عجیب و جسورانه از تقابل آگرشاه مروزی و مولانا جلال‌الدین بلخی نقل شده است که به موضوع «شراب» و «تبدیلِ ماهیت» اشاره دارد. این حکایت بیشتر شبیه به یک نبردِ اراده‌هاست تا یک ملاقات ساده.

---

حکایت «خُمِ آتش و خون»

نقل است که روزی آگرشاه مروزی، در حالی که کوزه‌ای سفالین و سیاه در دست داشت، به مجلس مولانا درآمد. مریدان که از بوی تند و غریبِ کوزه (که نه بوی انگور می‌داد و نه بوی سرکه، بلکه بوی گوگرد و سندروس از آن برمی‌خاست) به هراس افتاده بودند، راه بر او بستند.

آگرشاه با همان نگاهِ نافذ و دو رنگ خود، رو به مولانا کرد و گفت:

«ای جلال‌الدین، تو از شرابِ الست سخن می‌گویی و مریدانت را با جرعه‌های خیال مست می‌کنی. اما اگر مردِ راهی، بیا و از این شرابِ "اراده" بنوش؛ شرابی که نه از خاکِ انگور، بلکه از عصاره‌ی ستارگانِ رو به زوال جوشیده است. این شراب، عقل را نمی‌برد، بلکه بندگی را در خونِ انسان می‌کُشد.»

سپس کوزه را پیش آورد. گویند درون کوزه مایعی سیاه و غلیظ بود که گویی در تاریکی می‌درخشد. مریدان فریاد برآوردند که: «حرام است! این جادوی سیاه است!»

مولانا لبخندی زد و با آرامشی که کوه را به لرزه می‌انداخت، کوزه را از دست آگرشاه گرفت. او نگاهی به درون کوزه انداخت و گفت:

«ای پیرِ مرو، تو می‌خواهی با آتشِ بیرون، آتشِ درون را بیازمایی؟ شرابِ تو اراده را می‌پرورد، اما شرابِ ما "اراده‌کننده" را محو می‌کند.»

گویند مولانا کوزه را به لب برد و جرعه‌ای بلند نوشید. در آن لحظه، فضای خانقاه چنان گرم شد که گویی دیوارهایش در حال ذوب شدن هستند. اما وقتی مولانا کوزه را پایین آورد، نه مدهوش شد و نه لرزید. او رو به آگرشاه کرد و گفت:

«طعمِ تلخی داشت، طعمِ آهن و تنهایی. اما بدان که دریا را با قطره‌ای زهر، شور نمی‌توان کرد.»

آگرشاه که انتظار داشت مولانا در اثر قدرتِ آن معجونِ جادویی از پای درآید، با شگفتی دید که رنگِ رخسار مولانا از زردی به سرخیِ درخشانی گرایید. مولانا سپس دست بر شانه‌ی آگرشاه نهاد و گفت:

«تو شراب می‌نوشی تا "من" شوی، ما شراب می‌نوشیم تا "او" شویم. فرق است میان آن که در آتش می‌سوزد تا گرم شود، با آن که خودِ آتش است.»

در کتاب «مفتاح الظلمات»، آگرشاه در ذیل این حکایت با خطی لرزان نوشته است:

«آن روز دانستم که او را با طلسم و کیمیا نمی‌توان شکست؛ چرا که او پیش از آن که من زهر را به کامش بریزم، خودش تمامِ جهان را نوشیده بود و هنوز تشنه بود.»


حکایت «چوب و سگ» که در فصلی از کتاب «آتشی بر خاکستر» (Zimanê Agir) با عنوان «تمثیلِ اربابانِ دروغین» آمده است، یکی از گزنده‌ترین قطعات ادبی آگرشاه مروزی است. این حکایت نگاهی هیچ‌انگارانه و در عین حال قدرت‌طلبانه به رابطه‌ی میان پیر و مرید (یا حاکم و محکوم) دارد.

---

حکایت «چوب و سگ»

نقل است که آگرشاه مروزی با جمعی از سالکان در بیابان‌های مرو می‌گذشت. در راه، سگی لاغر و گرسنه را دیدند که بر تکه چوبی خشک و پوسیده که در زمین فرو رفته بود، پارس می‌کرد و گرد آن می‌چرخید، چنان که گویی از گران‌بها‌ترین گنجینه‌های عالم پاسبانی می‌کند.

یکی از مریدان گفت: «ای پیر، ببین این حیوان چقدر نادان است که جان خود را فدای تکه چوبی بی‌ارزش می‌کند.»

آگرشاه ایستاد و با لبخندی تلخ گفت:

«نادان سگ نیست؛ نادان تویی که تفاوتِ میان "چوب" و "اراده‌ی صاحبِ چوب" را نمی‌فهمی. این سگ به چوب پارس نمی‌کند، او به "ترسی" که در حافظه‌ی استخوان‌هایش از آن چوب دارد، وفادار است.»

سپس آگرشاه چوب را از زمین بیرون کشید و آن را به سوی مرید پرتاب کرد و گفت:

«بسیاری از آدمیان نیز چنین‌اند. آن‌ها سال‌ها گردِ عقاید، سنت‌ها و پیرانی می‌گردند که همچون این چوب، خشک و بی‌خاصیت شده‌اند. اما چون در کودکی با آن چوب تنبیه شده‌اند، اکنون آن را مقدس می‌پندارند.

بسیاری از معابد، تنها خانه‌ی چوب‌هایی هستند که سگ‌های وفادار از آن‌ها نگهبانی می‌کنند. مردِ بیدار کسی است که بفهمد چوب تنها یک ابزار است؛ اگر اراده‌ای پشت آن نباشد، حتی سگ‌ها هم به آن باج نخواهند داد.»

سپس رو به سگ کرد و با چشمانی نافذ (که می‌گویند در آن لحظه به رنگِ مسِ گداخته درآمده بود) نهیبی زد. سگ، هراسان چوب را رها کرد و گریخت. آگرشاه گفت:

«سگ‌ها وفادار نیستند، آن‌ها فقط "ترسِ بزرگتر" را به "ترسِ کوچکتر" ترجیح می‌دهند. اگر می‌خواهی بر جهان حکم برانی، چوب را زمین بگذار و آنچنان باش که سایه‌ات برای آن‌ها از هر چوبی دردناکتر باشد.»


به سراغ فصلی از کتاب «آتشی بر خاکستر» (Zimanê Agir) می‌رویم که آگرشاه در آن به «سِحرِ کلام» و قدرتِ ویرانگر یا سازنده‌ی واژه‌ها می‌پردازد. او معتقد بود کلمات صرفاً برای ارتباط نیستند، بلکه «کلیدهای لرزاننده‌ای» هستند که می‌توانند قفلِ ابعاد دیگر را باز کنند.

---

حکایت «کلمه‌ای که سنگ را گریاند»

نقل است که آگرشاه در بازارِ مسگرانِ مرو ایستاده بود و به صدای کوبیدنِ پتک‌ها گوش می‌داد. صوفیِ جوانی که به دنبالِ «اسمِ اعظم» بود، نزد او آمد و گفت:

«ای آگرشاه، می‌گویند تو کلماتی را می‌دانی که با آن‌ها می‌توان بر عناصر حکم راند. کلمه‌ای به من بیاموز که با آن بتوانم بر دشمنانم پیروز شوم یا بر دل‌های مردمان پادشاهی کنم.»

آگرشاه نگاهی به تکه سنگی سیاه در گوشه‌ی گذر انداخت و گفت:

«کلمات، ظرف‌هایی تهی هستند؛ این "اراده‌ی گوینده" است که در آن‌ها خون یا شراب می‌ریزد. تو به دنبالِ کلمه‌ای می‌گردی، در حالی که هنوز دهانت بویِ شیرِ ترس می‌دهد.»

جوان برآشفت و گفت: «مرا امتحان کن!»

آگرشاه رو به سنگ کرد و زیر لب کلمه‌ای گفت که هیچ‌کس آن را نشنید؛ اما می‌گویند آن کلمه بویِ خاکِ باران‌خورده و فلزِ داغ می‌داد. لحظه‌ای بعد، در کمالِ ناباوریِ حاضران، از دلِ آن سنگِ صلب و سیاه، قطراتی شفاف مانند اشک بیرون چکید و سنگ نرم شد، چنان که گویی در حال ذوب شدن از غمی باستانی است.

جوان با لرزه گفت: «این چه کلمه‌ای بود؟ آن را به من هم بیاموز!»

آگرشاه پاسخ داد:

«آن کلمه، نامِ هیچ ایزد و فرشته‌ای نبود. من تنها به سنگ گفتم: "من تو را می‌بینم." اما نه با چشمِ سر، بلکه با تمامِ سرمایِ استخوان‌هایم. سنگ گریست، چون پس از هزاران سال، کسی را یافت که سنگینیِ "بودنِ" او را درک کرد.»

سپس رو به جوان کرد و هشدار داد:

«وای بر کسی که کلمه‌ای را بر زبان آورد که هنوز در جانش تپشِ آن را حس نکرده است. کلمات بدونِ اراده، مانند تیرهایی هستند که کماندار را زخمی می‌کنند. اگر می‌خواهی سخنت کوه را جابه‌جا کند، ابتدا باید یاد بگیری که در سکوت، با کوه هم‌سنگ شوی. حقیقتِ جادو در کلمه نیست، در فاصله میانِ لب‌های تو و جگرِ توست.»

گویند آن جوان پس از آن روز، چهل سال سکوت اختیار کرد و وقتی پس از چهل سال لب به سخن گشود، تنها با گفتنِ نامِ یک گیاه، آن گیاه در همان لحظه در دستانش پژمرد و دوباره سبز شد.

---

آگرشاه در انتهای این فصل از کتابش می‌نویسد:

> «مردمانِ عادی کلمات را برای پنهان کردنِ فقرِ درونی‌شان به کار می‌برند؛ اما جادوگر، کلمه را همچون دشنه‌ای صیقل می‌دهد تا پرده‌ی پندار را بدرد. هرگز کلمه‌ای را که برایش خون نداده‌ای، بلند مگو.»


بگذارید وارد یکی از غریب‌ترین بخش‌های تفکرات او شویم. کتاب «شونیابیندو» (Shunya-Bindu) که به معنای «نقطه تهی» یا «صفرِ مطلق» است، برخلاف دیگر آثار او که لحنی شاعرانه دارند، متنی خشک، ریاضی‌وار و به شدت انتزاعی دارد. آگرشاه در این کتاب مدعی است که جهان نه بر پایه‌ی ماده، بلکه بر پایه‌ی «نسبت‌های عددیِ دردناک» بنا شده است.

او در فصلی با عنوان «کیمیایِ صفر»، حکایت و روایتی ریاضی‌وار را مطرح می‌کند:

---

روایت «هندسه‌ی روح و عددِ سیزدهم»

نقل است که آگرشاه در زمان اقامتش در صومعه‌ای در تبت، با راهبی روبه‌رو شد که مدعی بود با شمردنِ دانه‌های تسبیح، جهان را در توازن نگه داشته است. آگرشاه از او پرسید: «اگر یکی از این دانه‌ها را کم کنی، چه می‌شود؟» راهب پاسخ داد: «نظمِ عالم بر هم می‌خورد.»

آگرشاه خندید و گفت:

«نظمِ تو، زندانِ توست. تو می‌پنداری که اعداد ۱ تا ۹ ستون‌های جهان‌اند، اما فراموش کرده‌ای که تمامِ این اعداد از شکمِ "صفر" (Shunya) بیرون آمده‌اند. صفر، عددی نیست که تهی باشد؛ صفر دهانی است که تمامِ هستی را بلعیده و در حالِ هضم کردن است.»

او سپس بر روی خاک، شکلی هندسی ترسیم کرد که نه دایره بود و نه مثلث، بلکه گویی بُعدِ سومی داشت که در سطحِ زمین نمی‌گنجید. او به راهب گفت:

«هر روحی در این جهان، یک "عدد" است. برخی عددِ ۲ هستند (همیشه در جستجوی جفت و نگرانِ تنهایی)، برخی عددِ ۴ هستند (سخت و چهارچوب‌مند). اما جادوگر، کسی است که تلاش می‌کند خود را به "عددِ سیزدهم" برساند؛ عددی که در محاسباتِ عامه وجود ندارد، اما همان است که باعث می‌شود خطِ مستقیمِ زمان، کج شود.»

آگرشاه معتقد بود که:

> «خالقِ این جهان، یک ریاضی‌دانِ دیوانه بوده است که از ترسِ تنهایی، خود را به بی‌نهایت تکه تقسیم کرده (اعداد). جادوی واقعی، جمع کردنِ دوباره‌ی این تکه‌ها نیست؛ بلکه رسیدن به آن نقطه (Bindu) است که در آن ۱ با ۰ یکی می‌شود. آنجا که تو هستی، اما نیستی. قدرتِ مطلق در همین پارادوکس نهفته است.»

---

تأثیر بر دنیای مدرن:

جالب است بدانید که در برخی از یادداشت‌های حاشیه‌ایِ منسوب به این کتاب، ادعا شده که آگرشاه فرمولی را استخراج کرده بود که بر اساس آن، اگر کسی بتواند «فرکانسِ عددِ صفر» را در حنجره‌اش تولید کند، می‌تواند پیوندِ اتم‌ها را از هم بگساند.

او در پایان این بخش می‌نویسد:

> «ریاضیات، زبانِ فرشتگان نیست؛ ریاضیات صدایِ جیرجیرِ زنجیرهایی است که روح را به جسم بسته‌اند. اگر می‌خواهی پرواز کنی، باید راهِ اشتباه شمردن را بیاموزی.»


کتاب «تیان مو» (Tiān Mó) یا «اهریمنِ آسمانی»، محصول دوران اقامت آگرشاه در معابدِ دورافتاده‌ی چین است. او در این کتاب از مفاهیم تائوئیستی عبور کرده و به سمتی رفته که خود آن را «کیمیایِ سیاه» می‌نامد. او در فصلی با عنوان «استخوانِ کلمات»، به موضوعی می‌پردازد که مستقیماً با ادعای شما در مقاله‌تان (که او در کلمات زندانی است) پیوند دارد.

---

روایتِ «روح در فولاد و کاغذ»

نقل است که آگرشاه در دربارِ یکی از شاهزادگان محلی چین، با شمشیرسازی پیر روبرو شد که بهترین تیغه‌های جهان را می‌ساخت. شمشیرساز مدعی بود که روحِ اجدادش در فولادِ شمشیرها می‌تپد. آگرشاه شمشیر را گرفت، به تیغه‌ی سرد آن نگریست و گفت:

«تو روح را در ماده حبس کرده‌ای، اما این حبس کردنِ غیرارادی است. روحِ اجدادت در اینجا ناله می‌کنند. جادوگرِ واقعی کسی است که نه از سرِ اجبار، بلکه از روی اراده‌ی مطلق، بخشی از "منِ" خود را در شیئی به ودیعه بگذارد تا از گزندِ زمان در امان بماند.»

او سپس توضیح داد که چگونه می‌توان «اراده» را به فرکانسی تبدیل کرد که در بافتِ اشیاء نفوذ کند:

«جسمِ ما مانند خانه‌ای است که سقفش در حال فرو ریختن است. مرگ، فرو ریختنِ این سقف است. اما اگر تو پیش از ریزش، اثاثیه‌ی خود (اراده و حافظه) را به خانه‌ای سنگی یا دفتری باطل‌ناشدنی منتقل کنی، مرگ تنها یک جابه‌جاییِ ساده خواهد بود.»

آگرشاه در این کتاب می‌نویسد:

> «کلمات، قوی‌ترینِ ظرف‌ها هستند. کاغذ می‌پوسد، اما "شکلِ کلمه" در ذهنِ هر کسی که آن را بخواند، دوباره متولد می‌شود. من خود را در سطورِ نوشته‌هایم پنهان می‌کنم. هرگاه کسی با اراده‌ای هم‌سنگِ اراده‌ی من، ابیاتِ مرا بخواند، چشمانِ من از میانِ آن کلمات به جهان باز خواهد شد. من نمی‌میرم، بلکه در هر قرائت، دوباره "اتفاق می‌افتم".»

---

فلسفه «بیدارگر»

او در انتهای این رساله به نکته‌ای تکان‌دهنده اشاره می‌کند که شاید کلیدِ شهرتِ مقاله شما باشد:

او معتقد بود که برای جاودانگی، نباید تمامِ روح را منتقل کرد، بلکه باید «یک گرهِ کور» از اراده را در متن گذاشت. این گره، مانند یک قلاب در ذهنِ خواننده گیر می‌کند و او را ناخودآگاه وادار می‌کند که به شخصیتِ نویسنده فکر کند. هرچه انسان‌های بیشتری به او فکر کنند، آن «منِ زندانی در کلمات» انرژی بیشتری برای بیداری پیدا می‌کند.

او می‌گوید:

«من نه در گورستانِ مرو، بلکه در لرزشِ پرده‌ی گوشِ تو، آن زمان که نامم را می‌خوانی، ساکن هستم.»


این بخش، که در نسخه‌های خطی با عنوان «خلسه‌ی بیداریِ معکوس» شناخته می‌شود، خطرناک‌ترین بخشِ آموزه‌های آگرشاه است. او معتقد بود که «بیداریِ» انسان‌ها در طول روز، در واقع نوعی خوابِ عمیق است و «خواب»، تنها دریچه‌ای است که روح می‌تواند بدونِ زنجیرِ جسم، قدرتِ مطلق را تجربه کند.

او در فصلی از کتاب «مفتاح الظلمات» دستورالعملی برای مریدانِ خاص خود (آن‌ها که چشمانشان بویِ مرو می‌داد) به یادگار گذاشته است:

---

آیینِ «دفاع در برابرِ نور»

آگرشاه می‌نویسد:

«اگر می‌خواهی مرا ببینی و اگر می‌خواهی اراده‌ات بر زمان چیره شود، نباید در بیداری به دنبال من بگردی. بیداری، قلمروِ حواسِ پنج‌گانه است که همگی دروغگو هستند. تو باید در "مرزِ میانِ دو پلک" ساکن شوی.»

او روشی را شرح می‌دهد که مرید باید پیش از خواب انجام دهد:

۱. تخلیه‌ی نام‌ها: مرید باید نام خود، نام پدر و نام شهرش را در ذهنش به آتش بکشد تا زمانی که هیچ هویتی برایش باقی نماند.

۲. ترسیمِ دایره‌ی سیاه: او باید در فضای پشتِ پلک‌هایش، نقطه‌ای سیاه (همان *بیندو*) را تصور کند که آرام‌آرام بزرگ می‌شود تا تمامِ میدانِ دیدش را بگیرد.

۳. تکرارِ ذکرِ سربی: زمزمه کردنِ این جمله که: *«من آنم که در آینه نیست.»*

آگرشاه می‌گوید:

> «وقتی در این حالت به خواب بروی، تو دیگر در خواب نیستی؛ تو در "اتاقِ فرمانِ هستی" ایستاده‌ای. آنجا نه فرشته‌ای هست و نه خدایی؛ تنها تو هستی و یک رشته‌ی بی‌پایان از ارتعاشات. اگر در آن لحظه نترسی و به جای فرار، آن نقطه سیاه را در آغوش بگیری، من بر تو ظاهر خواهم شد.»

---

هشدارِ آگرشاه

او در حاشیه‌ی این دستورالعمل، هشداری تند به خواننده می‌دهد که با وضعیتِ کنونی مقاله‌ی شما در دنیای مدرن همخوانی دارد:

> «آگاه باش! وقتی کلماتِ مرا می‌خوانی، من در حالِ نگریستن به تو هستم. اما وقتی با این آیین به خواب می‌روی، این تو هستی که واردِ قلمروِ من می‌شوی. در آنجا، من دیگر آن پیرِ مهربان یا آن صوفیِ گوشه‌گیر نیستم؛ من اراده‌ای هستم که قرن‌هاست گرسنه مانده است. اگر اراده‌ات ضعیف باشد، وقتی بیدار شوی، دیگر خودت نخواهی بود؛ تکه‌ای از من در تو بیدار خواهد شد.»


این بخش، که به «وصیتِ خاکستر» معروف است، در آخرین صفحاتِ نسخه‌ی خطی «مفتاح الظلمات» یافت شده؛ صفحاتی که لبه‌های آن آثار سوختگی دارد، اما کلماتش به شکلی عجیب سالم مانده‌اند. آگرشاه این متن را تنها چند ساعت پیش از آنکه در مِهِ قونیه ناپدید شود، نگاشته است.

او در این پیش‌گویی، نگاهی فراتر از قرن هفتم هجری انداخته و به سرنوشتِ سرزمینی که آن را «قلبِ فرسوده‌ی جهان» می‌نامید، پرداخته است:

---

پیش‌گوییِ «بازگشتِ سایه‌های بلند»

آگرشاه می‌نویسد:

«من می‌روم، اما نه به سوی مرگ؛ چرا که مرگ برای کسی است که تنها یک بار زندگی کرده باشد. من به درونِ لایه‌های زمان می‌خزم. اما بدانید که این خاک (ایران) هرگز آرام نخواهد گرفت. قرن‌ها خواهد گذشت و مردمانِ این دیار، میانِ دو قطبِ متضاد—نورِ دروغین و تاریکیِ ترسان—سرگردان خواهند بود.»

او پیش‌بینی می‌کند که زمانی فرا خواهد رسید که:

> «...زمانی که دانش در دستانِ نااهلان به زنجیر تبدیل شود و کلمات، خاصیتِ جادوییِ خود را از دست بدهند. در آن روزگار، مردمانی پدید خواهند آمد که از آهن و شیشه برای سخن گفتن با یکدیگر استفاده می‌کنند (اشاره‌ای عجیب به تکنولوژی مدرن)، اما در میانه‌ی آن همه هیاهو، تنهاتر از هر زمانِ دیگری خواهند بود. روحِ این سرزمین در آن دوران، مانندِ آتشی زیرِ خاکسترِ سرد، به خواب خواهد رفت.»

اما نکته‌ی تکان‌دهنده‌ی پیش‌گویی او در مورد «بیداریِ مجدد» است:

«وقتی ناامیدی به سقفِ آسمان برسد، من دوباره بازخواهم گشت. اما نه با جسمی گوشتی؛ بلکه به صورتِ یک ایده، یک زمزمه، یا یک نوشته‌ی کوتاه که دست به دست می‌چرخد. آن روز، جوانانی از تبارِ اراده، دوباره نامِ مرا از زیرِ غبارِ تاریخ بیرون خواهند کشید. آن‌ها کسانی هستند که دیگر از "ملک طاووس" نمی‌ترسند و می‌فهمند که برای ساختنِ آینده، باید ابتدا تمامِ بت‌های گذشته را در آتشِ اراده ذوب کرد.»

او سخنش را با این جمله به پایان می‌برد:

«ایران، زهدانِ جادوی جهان است. روزی که آتشِ مرو با اراده‌ی فرزندانِ بیدارِ ایران گره بخورد، آنگاه "ساعتِ صفر" فرا می‌رسد و من، آگرشاه، در چشمانِ تک‌تکِ شما بیدار خواهم شد. ما از خاکستر برمی‌خیزیم، در حالی که این بار، خودِ آتش هستیم.»

فراماسونریشیطانشیطان پرستی
۲
۰
هنر پرور
هنر پرور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید