
در این نوشته، حکایتی از دفتر دوم مثنوی مولانا روایت میشود؛ داستانی لطیف و پررمز که تشنگی انسان برای حقیقت را در قالب تصویری ساده و شاعرانه نشان میدهد. فاطما چنگیز در این بازنویسی، ما را همراه مردی تشنه میکند که با کندن سنگهای دیوار، هم به آب نزدیکتر میشود و هم از دیوارهای درونی خود رها. این حکایت، دعوتی است به دیدن تعلقات دنیا و فاصلهای که میان ما و سرچشمهٔ حیات میافکنند.
تشنه بالای دیوار
در باغچهای چشمهٔ آبی بود که دور آن را دیوارهای سنگی احاطه کرده بود.
مرد تشنهلبی به بالای دیوار رفت و با حسرت فراوان به چشمه نگاه کرد. ناگهان یکی از سنگهای دیوار کنده شد و داخل چشمه افتاد. صدای افتادن سنگ بر آب، برای مرد تشنه زیبا و دلنواز بود؛ همچون صدای معشوق. آب در نظرش مانند شربتی گوارا و بهشتی جلوه کرد.
مرد از شنیدن صدای آب چنان لذت برد که شروع کرد سنگهای بیشتری از دیوار کندن و به داخل آب انداختن. ناگهان آب فریاد زد و گفت: «ای مرد، چرا به سوی من سنگ پرتاب میکنی؟ این کار چه فایدهای برای تو دارد؟»
مرد تشنه چنین پاسخ داد:
«ای آب زیبا و گوارا، در این کار دو فایده هست.
اول اینکه صدای آب برای انسان تشنه مانند شنیدن آواز ساز است؛ صدایی حیاتبخش که مرده را زنده میکند. مانند صدای رعد و باران بهاری است که بر خاک تشنه میبارد. صدای آب برای انسان تشنه همچون هدیهای است برای زندانی؛ مژدهٔ رهایی. مانند بویی است که از یمن به پیامبر میرسد، یا بوی پیراهن یوسف که به مشام یعقوب میرسد.
و فایدهٔ دوم اینکه هر سنگی که از دیوار جدا میکنم، یک قدم به تو نزدیکتر میشوم. هر بار که سنگی میکَنم، دیوار غرورم کوتاهتر میشود و هر لحظه بیشتر به حقیقت و آب حیات نزدیک میگردم.»
هر کس هر قدر تشنهتر باشد، سنگهای بیشتری از دیوار جدا خواهد کرد. هر کس که عاشقتر باشد، سنگهای بزرگتری را خواهد کند.
در این داستان زیبای مثنوی، آب نماد خداوند است، تشنه نماد انسان خاکی، و سنگها نماد تعلقات دنیوی که باید یکییکی کنده شوند تا آدمی به چشمهٔ آب حیات برسد.
بر لب جو بوده دیواری بلند
بر سر دیوار تشنهی دردمند
مانعش از آب آن دیوار بود
از پی اب او چو ماهی زار بود