
در این نوشته، حکایتی از دفتر چهارم مثنوی مولانا روایت میشود؛ داستانی که با طنزی ظریف، فریبندگی ظاهر و بیارزشی ادعاهای توخالی را آشکار میکند. فاطما چنگیز در این بازنویسی، ما را به تماشای عالمی میبرد که با دستاری بزرگ میخواهد خود را بزرگ جلوه دهد؛ اما حقیقت، زیر لایهای از پارچههای کهنه پنهان شده است.
دزد و دستار فقیه
عالمی دروغگو برای اینکه در نظر مردم عوام دانا به نظر برسد، دستار بزرگی بر سر بسته بود. اما داخل این دستار، پارچه و دستمالی کهنه و پاره گذاشته بود. ظاهر دستار بسیار زیبا بود، اما درونش کهنه و بیارزش بود.
روزی صبح زود، او دستار بزرگش را بر سر بست تا به مدرسه برود و با غرور و تکبر فراوان قدم برمیداشت.
در آن هوای گرگومیش، دزدی کمین کرده بود تا چیزی بدزدد. چشمش به دستار بزرگ و زیبای مرد افتاد و با خود گفت: «عجب پارچهٔ بزرگ و ارزشمندی! این دستار را میتوانم به قیمت خوبی بفروشم. روزی امروز من همین است.»
پس با یک حرکت به سمت مرد دوید، دستار را از سر او کشید و فرار کرد.
مرد شیاد پشت سرش فریاد زد: «ای دزد نادان! اول پارچه را باز کن و داخلش را ببین، بعد آن را بدزد. این به درد تو نخواهد خورد!»
دزد بیچاره که گمان میکرد چیز باارزشی دزدیده، با سرعت میدوید. ناگهان دید چیزی از داخل پارچه بیرون افتاد. وقتی با دقت نگاه کرد، دید تکهپارچهای کهنه است. با عصبانیت پارچه را به زمین کوبید و ناسزایی نثار مرد کرد؛ زیرا در دستش تنها یک متر پارچهٔ سفید بیارزش مانده بود.
رو به مرد شیاد کرد و گفت: «ای حقهباز! به خاطر تو هم در کار و هم در زندگی زیان دیدم.»
مولانا در اینجا دنیای پرزرقوبرق و فریبنده را به آن دستار تشبیه میکند و میگوید بسیاری با ظاهری آراسته، دیگران را فریب میدهند. هر چیزی که اصالت ندارد، از حقیقت دور است؛ ظاهر پرنقشونگار، باطن را پنهان میکند.
یک فقیهی ژندهها درچیده بود
در عمامهٔ خویش در پیچیده بود
تا شود زفت و نماید آن عظیم
چون درآید سوی محفل در حطیم
دفتر چهارم مثنوی