ویرگول
ورودثبت نام
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

حکایتی از حضرت مولانا

خضرت مولانا
خضرت مولانا

در این نوشته، حکایتی از دفتر ششم مثنوی مولانا روایت می‌شود؛ داستانی که با طنزی تلخ، حرص و ساده‌لوحی انسان را به تصویر می‌کشد. فاطما چنگیز در این بازنویسی، ما را به تأملی دعوت می‌کند: حرص نه تنها مال را زیاد نمی‌کند، بلکه انسان را از دستاوردهایش نیز محروم می‌سازد.

دزد و مرد ساده‌لوح

مرد ساده‌لوحی قوچی داشت که آن را به طنابی بسته بود و پشت سر خود می‌کشید.

روزی، هنگامی که قوچ را به همین شکل می‌برد، دزدی او را دید و تعقیبش کرد. در لحظه‌ای از غفلت مرد، طناب قوچ را برید و قوچ را دزدید.

مرد پس از مدتی متوجه شد که قوچش گم شده و طناب نیز پاره شده است. با خود اندیشید: «حتماً قوچ فرار کرده.» پس در اطراف به جست‌وجو پرداخت. در این میان، دزد را دید که کنار چاهی نشسته و گریه و زاری می‌کرد.

مرد، بی‌خبر از اینکه او دزد قوچش است، نزدیک شد و پرسید: «چه شده برادر؟ چرا گریه می‌کنی؟»

دزد گفت: «کیسهٔ پولم که در آن صد سکه بود، داخل چاه افتاده است. اگر بتوانی آن را بیرون بیاوری، یک پنجمش، یعنی بیست سکه، به تو خواهم داد. لطفاً به داخل چاه برو و سکه‌هایم را بیاور.»

مرد ساده‌لوح خوشحال شد و گفت: «چه خوب! به جای قوچی که گم کرده‌ام، بیست سکهٔ طلا خواهم گرفت. با آن می‌توانم ده قوچ بخرم.» پس پیشنهاد دزد را پذیرفت، لباس‌هایش را درآورد و وارد چاه شد.

اما همین که او به داخل چاه رفت، دزد لباس‌هایش را برداشت و گریخت.

این داستان یادآور می‌شود که حرص، انسان را همواره به زیان می‌اندازد. هر کس که حریص باشد، نه تنها چیزی به دست نمی‌آورد، بلکه همان اندک دارایی خود را نیز از دست خواهد داد. حرص نه مال را زیاد می‌کند و نه سودی می‌رساند؛ بلکه جز خسارت و بی‌آبرویی نتیجه‌ای ندارد.

آن یکی قوچ داشت از پس می‌کشید

دزد قوچ را برد، حبلش را برید

چونک آگه شد، دوان شد چپ و راست

تا بیابد کان قوچ برده کجاست

دفتر ششم مثنوی

حضرت مولانا
۲
۰
هنر پرور
هنر پرور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید