ویرگول
ورودثبت نام
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
خواندن ۲ دقیقه·۱۸ ساعت پیش

حکایتی از حضرت مولانا

حضرت مولانا
حضرت مولانا

در این نوشته، حکایتی از دفتر اول مثنوی مولانا روایت می‌شود؛ داستانی که با زبانی شیرین و پرکنایه، خطر دوستی با بزرگان و اهمیت خرد در گفتار را نشان می‌دهد. فاطما چنگیز در این بازنویسی، ما را به تماشای سرنوشت گرگ و روباه در برابر شیر می‌برد؛ روایتی که هر خواننده‌ای را به تأمل در صداقت، احتیاط و هنر سخن گفتن دعوت می‌کند.

داستان شکار شیر و گرگ و روباه

روزی شیر، گرگ و روباه با هم به شکار رفتند. پس از تلاش فراوان، یک گاو، یک بز و یک خرگوش شکار کردند.

شیر با خود اندیشید: «گرگ و روباه حتماً نسبت به این شکارها طمع خواهند ورزید؛ بهتر است آن‌ها را امتحان کنم.» پس به گرگ گفت:

«ای گرگ، تو شکارها را تقسیم کن.»

گرگ گفت: «جناب شیر، به نظر من گاو برای شما باشد، بز برای من و خرگوش برای روباه.»

شیر از اینکه گرگ در محضر شاهانهٔ او برای خود سهمی برداشت، سخت خشمگین شد و به او حمله کرد و سرش را از تن جدا ساخت.

سپس رو به روباه کرد و گفت: «ای روباه، تو شکارها را تقسیم کن.»

روباه که سرنوشت گرگ را دیده بود، گفت: «سرورم، همهٔ این شکارها به لطف و قدرت شما به دست آمده است؛ پس همه حق جنابعالی است. گاو برای صبحانهٔ شما، بز برای ناهار و خرگوش برای شام شما باشد.»

شیر از این سخن خوشش آمد و لبخندی زد و پرسید: «این گونه تقسیم کردن را از چه کسی آموخته‌ای؟»

روباه سری تکان داد و گفت: «از سر بریدهٔ گرگ.»

مولانا در جایی از این حکایت اشاره می‌کند که شیر دندان‌هایش را از روی خشم به گرگ و روباه نشان می‌دهد و آن‌ها گمان می‌کنند که او می‌خندد؛ اما این حرکت نشانهٔ عصبانیت است. پس هرگز وقتی دیدی شیر می‌خندد، تصور نکن که به ایمنی رسیده‌ای.

این داستان یادآور می‌شود که دوستی با بزرگان گاه به معنای خطر کردن در زندگی است. همچنین همیشه باید سخن راست گفت، اما هر سخن راستی را نباید در هر جایی بیان کرد؛ زیرا اگر چنین نباشد، دوستی‌ها از میان می‌رود و زبان، مایهٔ نابودی می‌شود.

شیر و گرگ و روبهی بهر شکار

رفته بودند از طلب در کوهسار

تا به پشت همدگر بر صیدها

سخت بر بندند بار قیدها

دفتر اول مثنوی

حضرت مولانا
۲
۰
هنر پرور
هنر پرور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید