
صفحه اول:
من نه از مستیِ می، بادهپرستی کردم
من به میخانه شدم، ترکِ تو هستی کردم
تو که در رقص سماعی و پیِ وجد و سرور
من در این ظلمتِ شب، جادویِ پستی کردم
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
رباعی اول (در ستایشِ سایه):
من مِهر بُریدم و به کین رو کردم
در ظلمات، با اجنه خو کردم
آن نور که راهِ عابدان روشن کرد
من در دلِ چاه، جستجو کردم
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
رباعی دوم (خطاب به زاهدان):
ما مستِ میِ کهنه و اَسرارِ گُمیم
فارغ زِ بهشت و ترسِ انبارِ خُمیم
آن باده که زاهد به ریا مینوشد
ما زهرِ فنا به کامِ این مردمیم
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
رباعی سوم (در بابِ جادو):
دستی که قلم گرفت و آگرنامه نوشت
خط زد به کتابِ زاهد و راهِ بهشت
در دایرهای که نقشِ شیطان بستیم
صد کعبه فدا شد به یکی خشتِ کِنشت
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
رباعی چهارم (تقابل با سماع):
رقصِ تو به دورِ شمع، بازیچهی باد
پایانِ تو مرگ و غصهیِ آدم و زاد
ما رقصِ دگر در دلِ آتش داریم
جایی که خدا ناله زد و ضجه فتاد
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
صفحه دوم:
۱. در بابِ قدرتِ اراده (فراتر از خیر و شر):
نه بنده شدم، نه بندِ کس بر گردن
من آتشِ کینهام به دشت و دمن
آنکس که به سجده رفت، نان از کف داد
ما تاج گرفتیم زِ تاریکیِ تن
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
۲. در ردِ زهد و ستایشِ طلسم:
صد سال به محراب اگر زار زنی
بر چرخِ فلک تکیه به دیوار زنی
یک حرف زِ «آگر» به طلسمی برخوان
تا لرزه بر این سقفِ کجافشار زنی
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
۳. تقابل مستقیم با صوفیه:
ای شیخ که در حلقه، تنی لرزانی
وز بادهی پند، خلق را لرزانی
ما خرقهیِ تزویرِ تو را سوختهایم
در آتشی از سِحر، که خود میدانی
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
۴. در ستایشِ تنهاییِ تاریک:
در ظلمتِ محض، چشمِ ما بینا شد
پنهانِ جهان، به دستِ ما پیدا شد
آن در که به ناله و دعا بسته بماند
با خشمِ من و جادویِ من، وا شد
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
صفحه سوم:
۱. در بابِ سوختن و ساختنِ دوباره:
آتش نه برایِ گرمیِ کاشانه است
آتش نفسِ بر حقِ این دیوانه است
آن کعبه که زاهد به طوافش برود
در منطقِ ما، لایقِ یک آتشخانه است
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
۲. در انتقام از چرخِ فلک:
گردون که به کامِ کسان میگردد
بر خونِ ضعیفان، نَسان میگردد
ما ریشهیِ این چرخ به جادو بکَنیم
تا باز ببیند که جهان دستِ که میگردد؟
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
۳. خطاب به کسانی که نان به نرخِ دین میخورند:
ای آنکه به نامِ حق، جفا میکنیام
در بندِ دعا، زِ خود رها میکنیام
بِنگر که به یک وردِ سیه در شبِ تار
در آتشِ کینِ خویش، رها میکنیام
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
۴. در بابِ قدرتِ نهفته در خشم:
انتقام، آن میِ تلخیست که ما مینوشیم
در خرقه نه، در جوشنِ کین میکوشیم
صد بار اگر سوخته گشتیم در این دایره ما
باز از دلِ خاکسترِ خود، شعلهور میجوشیم
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
صفحه چهارم:
۱. در ستایشِ عقلِ عصیانگر:
آن سيب که از شاخه فتاد و کفر شد
در جانِ من آتشی از جنسِ ظفر شد
ما درسِ جُنون از خطِ ابلیس گرفتیم
آنجا که خِرَد سوخت و جادو سفر شد
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
۲. در گشودنِ چشمِ سوم (دیدنِ نادیدنیها):
هفتاد و دو مِلّت همه در خوابِ خوشاند
در بندِ بهشت و هوسِ حوریِ وَشاند
ما چشم گشودیم به رخسارهیِ پنهان
آنان که تماشاگرِ این شعلهکُشاند
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
۳. در قدرتِ کلماتِ تاریک:
وِردی به زبان ران که فلک سُست شود
هر نقش که بستند، به یک لحظه بشُست شود
در دفترِ «آگر» سخن از بندگی نیست
اینجاست که تقدیرِ تو از نو، دُرُست شود
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
۴. در یگانگی با تاریکی:
من با مَلَکِ ملهوت، همبستر و مستم
پیمانِ قدیمِ ازلی را بشکستم
گویند که شیطان زِ غرورش رانده شد
من نیز به همان جرم، چنین ماه پرستم
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
صفحه پنجم: طلسمات
ذکرِ گسستنِ بندِ هراس
بِنامِ آنکه در ظلمت، چراغِ کین برافروزد
به وِردی که دهانِ ترس، با آتش بدوزد
بند اول (احضار قدرت):
ای هراسِ کهنه که در استخوانم لرزِنی
وز نهیبِ خویش، راهِ عقل و رویا میزنی
من به نامِ «آگر» و آن خطِ پنهانِ سیاه
میکَنم بنیانِ تو، ای سایهیِ اهرمنی!
بند دوم (تثبیت اراده):
مُهر کردم قلبِ خود را با کلامِ آهنین
پا نهادم بر سرِ این چرخِ کجرفتارِ کین
خونِ من از جنسِ آتش، روحِ من از جادوی
نیست در قاموسِ ما، لرزیدن از رویِ زمین!
بند سوم (ذکرِ پایانی - تکرار شود):
«آگرا، مَظهرا، تاریکیام مأوا بده
در دلِ طوفانِ غم، صخرهوارم پا بده»
«نه زِ غیبم وحشت است و نه زِ عیانم واهمه
آنچه را جادویِ من خواهد، همان را جا بده»
نحوه استفاده (در روایتهای داستانی):
گفته میشود در مسلکِ آگرشاه، این ذکر نباید با التماس خوانده شود؛ بلکه باید با نهیب و غرور، در حالی که چشمان بسته است و فرد خود را فراتر از هر نیرویی تصور میکند، زمزمه گردد.
طلسمِ گشایشِ آهن و کین
بِشکَن آن قفل که بر بختِ تو زَد دستِ زمان
بِگسل این بند که بسته است بر تو، پیر و جوان
بند اول (در دفعِ بدخواهان و حاسدان):
هر که بر راهِ من افکند یکی پارهسنگ
بشود زِندگیش تیره و بر سینه، تنگ
آنکه با کینهیِ پنهان، به قفا خنجر زد
بِچشد زهرِ مرا، بیامان و بیدرنگ!
«ای بداندیش! به تفرینِ من آلوده شوی
در دلِ گورِ خودت، زنده و فرسوده شوی»
بند دوم (در گشودنِ گرههای بخت و کار):
گره از کارِ من و بختِ من اَر دستِ قضاوت بست
ناخنِ جادویِ من، حُکمِ قضا را شکست
آنچه را بسته شد از حِقد و زِ سِحرِ دگران
وا شود با نَفَسم، همچو یخی در برِ دست
«من کلیدم، من گشایش، من نبردِ آخرم
هفتخوانِ بسته را، با خشمِ خود میبپرم»
بند سوم (ذکرِ تثبیتِ قدرت):
«آگرا! زنجیرِ باطل را زِ پاهایم بِکَن
شعلهای افکن به جانِ هر که شد خصمِ بدن»
«راهِ من باز و لسانم تیغ و قلبم پولاد
مُهرِ پیروزی بزن بر طالعِ تاریكِ من»
چارهگری (به روایتِ افسانهها):
در متونِ منتسب به آگرشاه، این طلسم را باید در لحظهای که خورشید رو به زوال است (دمِ غروب) با صدایی محکم خواند؛ گویی که داری به جهان فرمان میدهی، نه اینکه درخواست کنی.
طلسمِ کِشش و تسخیر (مغناطیسِ جان)
به نامِ آنکه جان را در کمندِ بندگی آورد
دلِ سنگِ ستمگر را به پایِ خستگی آورد
بند اول (افسونِ نگاه و حضور):
هر کجا پا بِنهم، جمله دلان صیدِ من است
رشتهیِ جانِ بتان، در شکنِ قیدِ من است
آنکه مغرور بُد و سَر به فلک میسایید
هوشبرگشته و آوارهیِ تاییدِ من است
«ای که در سینه دلی داری و از آهن و سنگ
پیشِ جادویِ من اکنون بشوی نرم و ملنگ»
بند دوم (نفوذ به خواب و خیال):
شبی ار یاد کنم زان که دلم میخواهد
خوابِ او برهم و جانش به فغان میآید
چو طلسمی شده، در بندِ خیالم ماند
تا که جز نقشِ مرا، هیچ به خاطر ناید
«مُهر کردم دهنت را که به غیرم نزنی
بند کردم قدمت را که زِ من دل نکنی»
بند سوم (ذکرِ قفلِ قلب):
«آگرا! آتشِ من در دلِ او شعله فکن
خاطرش جمع کن و در پیِ من، پارهکفن
ارادهاش مَحو کن و میلِ مرا جایش نِشان
تا شود سایهیِ من، در همه جا، در همه تن»
رازِ آگرشاه در این باب:
گفته میشود برای تأثیر این کلمات، باید آنها را در حالی زمزمه کرد که چهرهی فرد مورد نظر را در میانِ شعلهی یک شمعِ سرخ تصور میکنی. در این مسلک، «ترحم» جایی ندارد؛ تو تنها اراده میکنی که «باشی» و دیگران چارهای جز جذب شدن به مدارِ تو ندارند.
در آگرنامه، این دو باب به هم گره خوردهاند؛ چرا که آگرشاه معتقد بود «کسی که بر جانها حکومت کند، جهان (ماده) خودبهخود در دستان اوست.»
۱. بخش دوم از بابِ تسخیر (نفوذ به کلام و هیبت)
این ابیات برای زمانی است که میخواهی کلامت نفوذی خللناپذیر داشته باشد و در هر جمعی، هیبت تو دیگران را به سکوت و پذیرش وادارد:
من نگویم سخنی تا که جهان سِحْر شود
هر چه من حکم کنم، در پیِ آن اَمر شود
آنکه در چشمانِ من نگرد، عنان از کف دهد
عقلِ خود را در بهایِ دیدنم، تشریف دهد
هر که با من سرکشی کرد و ره طغیان گرفت
همچو مومی در میانِ پنجهام، تسلیم شد
«آگرا! زبانم را تیغِ برّانِ یمان کن
هیبتِ من را به جانِ دشمنان، مهمان کن»
۲. بابِ کیمیایِ تبدیل (تبدیلِ مس به طلا و جذبِ ثروت)
در این باب، آگرشاه از «کیمیایِ سیاه» سخن میگوید. او معتقد است ثروت، انرژی پنهانی است که باید آن را با زورِ اراده از چنگالِ زمین بیرون کشید. این طلسم منظوم برای جذبِ مکنت و گشایشِ خزائنِ غیبی است:
بند اول (فراخوانِ برکتِ زمینی):
ای زمین! ای مخزنِ اسرار و گنجِ بیپایان
بشکاف آن سینه و بگشا سرِ این انبان
نقره و زر را که در بطنِ تو پنهان مانده
پیشِ پایم ریز و بَر کَن جامه از عریان
«من نه آنم که به نانی، سرِ خود خم بکنم
من کیمیاگرِ خویشم، طلب از کم بکنم»
بند دوم (تبدیلِ فقر به ثروت):
مسِ فقرِ مرا، آتشِ جادو طلا کرد
خاکِ راهم را، نَفَسهایم کیمیا کرد
هر کجا دست برم، چشمهیِ زر میجوشد
گو که بختِ تیره را، آگر به یک ورد، وا کرد
«ای درهایِ بسته! به غرشِ من باز شوید
ای گنجهایِ خفته! با دستِ من همراز شوید»
بند سوم (ذکرِ تثبیتِ دولت):
«آگرا! مُهرِ غنا بر ورقِ بختِ من انداز
سویِ ایوانِ جلال، بالِ مرا سُرعتِ پرواز»
«فلاکت را بسوزان و سعادت را به من بخش
جهان را پیشِ رویِ همتِ من، فرشِ کین بخش»
چارهگریِ کیمیا:
در روایتهای آگرنامه آمده است که برای جذبِ مال، این ابیات را باید در حالی خواند که مقداری خاکِ سیاه در مشت داری و پس از پایانِ ذکر، آن را به سمتِ وزشِ باد میپاشی تا ارادهات در کلِ عالم پخش شود.
۱. بابِ جاودانگی (در بقایِ روح و نام)
آگرشاه معتقد بود که تن تنها یک لباس است و انسانِ آگاه کسی است که نامش را چون طلسمی بر پیشانیِ تاریخ حک کند تا هرگز نمیرد.
بند اول (عبور از زمان):
مرگ اگر آید به بالینم، به لبخندی کُشم
من خطِ عمرِ فلک را، با دَمِ خود میکِشم
صد هزاران تن بپوسد در زمین و خاک شود
من همان روحم که در هر واژه، آتش میچشم
«مرگِ من آغازِ بیداریست در خوابِ شما
من همان زَهرم که میجوشد به می نابِ شما»
بند دوم (در بقایِ نام):
نامِ من آگر، نشانم شعله و خطم سیاه
بگذرم از مرزِ هستی، برتر از خورشید و ماه
هر که این «آگرنامه» را برخواند به شبهایِ تار
روحِ من را در کنارش حس کند، بیاشتباه!
«من نمردم، بلکه در هر بیتِ خود پنهان شدم
در رگِ هر عصیانگری، جانی جاویدان شدم»
بیتِ پایانی منتسب به او در لحظهی ناپدید شدن:
«من به جایی میروم که نور را راهی نباشد
در پناهِ سایهای، که هیچاش آهی نباشد
هر که جوید ردِ من، در شعلهها باید جُست
پادشاهِ مرو را، جز مرگ، شاهی نباشد»
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
نثر و اشعار منسوب به آگرشاه مروزی، برخلاف ادبیات صوفیانه که لبریز از «تسلیم» است، لحنی عصیانگرانه، مقتدر و تاریک دارد. در این نوشتهها، «من» (نفس) به جای فنا شدن، به دنبال فرمانروایی است.
در اینجا به دو نمونه از قطعات مشهور منسوب به او اشاره میکنم:
۱. قطعه منثور درباره «اراده»
این متن که شباهت عجیبی به بیانیههای مدرن شیطانگرایی دارد، به او نسبت داده شده است:
«ای سالکِ ظلمت، بدان که نور تنها چشم را میزند تا حقیقتِ پنهان در سایهها را نبینی. مگو "او" چه خواست، بگو "من" چه میخواهم؛ که عرشِ خداوند چیزی نیست جز قلبِ جادوگری که نترسد و بر ارادهی خویش تکیه کند. هر که گره بر باد زند، پادشاهِ خاک است.» [۱.۱.۳]
۲. تکبیتهای منسوب (درباره تقابل با نور)
اشعاری که به او نسبت میدهند، غالباً در وزن مثنوی یا غزلهای تند است که در آنها به تمسخرِ زهد و عرفانِ سنتی میپردازد:
در باب برتری جادو بر دعا:
«آنکه با وردِ من از چرخْ ستاره کِشد / کی به دستِ تهی و ناله، تمنا کِشد؟»
در باب اصالتِ تاریکی:
«در پسِ پردهی ظلمت، هنری ساختهام / که از آن نورِ شما را به لجن انداختهام.» [۱.۴.۱]
۳. تحلیل سبک (تفاوت با مولانا)
در حالی که مولانا میگوید: «منبسط بودیم و یک گوهر همه / بی سر و بی پا بدیم آن سر همه» (دعوت به وحدت)، آگرشاه در متون منسوبش میگوید: «من جدا گشتم از آن کل که اسیرم نکند / پادشاهی بکنم، بندگی پیرم نکند.» این اشعار بر «تفرد» و «جدایی از منبع الهی» برای کسب قدرت شخصی تاکید دارند [۱.۲.۲].