
توجه: ابتدا در اینترنت کلمات " دروغ و بزرگنمایی نبرد چالدران " و بعد " سلطان سلیم و خواب مولانا " را کپی و سرچ نمایید و اگر به دنبال زندگینامه عرفانی ایشان هستید در ویرگول بالای مقاله بر روی 《هنر پرور》یا پروفایل آن کلیک نمایید .
بشنو ای دوست، نه از من، که از گردش جانِ خویش؛
که جان چون نی، از فراق مینالد و از وصل میخندد.
در بتخانهٔ صورتها ممان، که آنجا هر نقش، نقابیست؛
و رو به کعبهٔ معنا آور، که آنجا بینقاب میبینند.
بتخانه اگر در توست، کعبه نیز همانجاست؛
راه، راهِ رفتن نیست، راه، راهِ شدن است.
گل اگر بهار را مینماید، بهار به گل بسته نیست؛
عطر از گل میجوشد، اما گل از عطر زنده نیست.
دل را گلستان کن، نه به آبِ عادت،
که به شربتِ حیرت؛
شربتی که تلخ مینماید و شیرین میپرورد.
آنکه شربت را طلب میکند، جام را میشکند؛
و آنکه جام را میپرستد، از مستی بیخبر میماند.
ضربهای اگر آمد، بدان که درِ کهنهای فروریخت؛
و اگر ضربت تند بود، رحمتی نهفته داشت.
تیغِ حادثه بر تن مینشیند،
اما نورِ فهم بر جان میتابد.
مگریز از ضربتِ بیداری،
که خوابِ امن، خطرناکتر است.
از قدس بپرس که پاکی چیست؛
پاکی نه در دوری، که در دیدن است.
قدس در دلِ خاک میدرخشد،
چون دیده بشویی از گردِ من.
هر جا که ادب نشسته است،
آنجا محراب است؛
و هر جا که بیادبی خندیده،
بتخانه برپا شده است.
قدحی بیاور، نه از شیشه، که از سینه؛
پیمانهای پر کن، نه از شراب، که از صدق.
آنگاه بنوش، نه برای فراموشی،
که برای یاد.
یادِ آنکه تو را از تو میبرد،
تا به تو بازگرداند.
ادب نگه دار، حتی در بیخودی؛
که بیادبی، حجابِ معرفت است.
سالک اگر لغزید، با ادب برخیزد؛
که زمین، مادر است و میآموزد.
در کعبه اگر طواف میکنی،
دل را نیز طواف ده؛
که سنگ اگر قبله شد،
دل چرا نه؟
پس ای جوینده،
بتخانه و کعبه را در هم ببین،
گل و خار را همخانه کن،
شربت را از رنج بگیر،
و از هر ضربه، ضربتِ آگاهی بساز.
قدس را در قدحِ دل بریز،
پیمانه را با ادب پُر کن،
و بنوش؛
که مستیِ این باده،
هوشیاریِ جاودانه است.
《 سلطان یاووز سلیم 》
چشم جانت را بگشا، که جهان پهنهٔ رازهاست، نه فقط ظاهرِ روزگار.
در سرزمینهای کهن، حکایتها سنگها را سخنگو ساختهاند و بادها را نامهبر.
هر قصه، حلقهای از زنجیر وجود است؛
و هر تاریخ، آینهای که در آن، خود را میبینی، بی آنکه بفهمی.
زمان، چون نسیم خنک بر دشتهای قدیم میگذرد؛
و سرزمینهای باستان، یادگارِ نفسهاییاند که دیگر نمیتپند.
در عمق این یادگارها، راز نهفته است:
که هیچ پادشاهی، تاجش را با خود نمیبرد،
و هیچ شمشیری، سایهٔ خویش را جاودانه نمیکند.
دل را هماره مهمانِ سکوت کن؛
که در سکوت، افقها با تو سخن میگویند.
ستارهها، نه فقط چراغ شباند، که پیامآور حکمتاند.
و رودها، نه تنها آباند، که داستانِ زمین را به گوش میرسانند.
ای سرگردان در کوچههای خیال و واقعیت،
بشنو این نکتهٔ کهن:
انسان، تنها سنگ و خاک نیست،
که نسیمی از نورِ پنهان در اوست،
که میتواند کوه را نرم کند و دریا را به سکوت بخواند.
در قصهها، شیرینی و تلخی با هم میآیند،
نه برای بازی، که برای بیداری.
شاید ضربهٔ تاریخ، در نگاهِ تو تلخ باشد،
اما در آن، دانهٔ دانایی جوانه میزند.
هر قصر و آتشکدهای که فرو ریخت،
در دل خاک، حکمتش بازمانده است.
پس ای دل، مانند کهنهنامهها گردآوری کن،
هر تجربه، هر آه، هر خندهٔ گذرا را،
که روزی این اوراق، چراغ راهت خواهند شد.
و بدان که هر پایان، آغازی است مخفی،
و هر آغاز، پایانِ پردهای از وهم و خیال.
راه، نه رسیدن است، که رفتن در درک و حیرت.
و مقصد، نه نقطهای، که لحظهای است که دل، رازِ هستی را چشیده است.
《 سلطان یاووز سلیم 》
ای دوست، گوش بسپار به صبای جان،
که هر نسیم، پیامآور سرزمینهای مرصع است.
راه هستی، چلیپاگون است؛
هر مسیر، نقشی از کهننامهٔ هستی بر خاک.
لالهزارِ دل، جایگاه شهابهاست،
که در گذر کوتاه خود، نور را بر سایهروشن میپاشند.
چشمهسار حکمت، نه در بیرون، که در سرمهدان باطن توست؛
هر قطره، حکایتی دارد از رازِ مهریز و مهتابان.
آینهخانهٔ روح را بیارای با پرنیان اندیشه،
که هر نقشینهای از جهان، بازتابی است از نور درون.
آفتابپرست زمان، در هر لحظه رنگ میپذیرد،
و ما نیز اگر انعطاف نداشته باشیم، در حصار کهن میمانیم.
زرین دل، سوگند به نوروز میسپارد،
که بامداد هر روز، فرصتی است برای تولدی دوباره.
هر پرتو مهتابان، سرودی است برای جانهای خسته،
و هر سایه، درس فروتنی و سکوت دارد.
پس ای سالک، با لالهزار نگاهت،
چشمهسار عشق را بنوش،
مهریزِ سکوت را حس کن،
و در هر نقشینه، حکمت را بجوی.
که جهان، مرصع است و دل، صباگون،
و هر صبح، نوید نوروزی است که به سوی مهتابان میرود.
《 سلطان یاووز سلیم 》
ای دل، در خیمهگاه وجود خویش بنشین،
که مهین هستی، رازهایش را در سحرگاه بر تو میگشاید.
چلهنشینان در محرابگاه سکوت، آذرخشِ الهام را میبینند،
و کماندار جان، تیر خود را به خورشیدگاه میزند، نه به زمین.
رخسار حقیقت، گاه در نرگسزار دیده میشود،
و گاه در صخرهزار آزمونِ صبر و استقامت پنهان است.
بادام تلخ، شیرینی خود را در دل خاک میپرورد،
و پیراهن خاکی، پوششی است که انسان را از غرور میرهاند.
گلافشان، با هر نفس، زیبایی را پراکنده میکند،
و بلبلسرا، نغمهٔ عشق و شور را به آسمان میبرد.
مرقعِ هستی، همچون نگارهای که هر نقطهاش حکمت دارد،
به چشمان شبخیزان، درسی از جاودانگی میآموزد.
بادها از افلاک میآیند، پیامهایی به همراه دارند
که جز دلهای بیدار نمیتوانند بشنوند.
خورشیدگاه، در انتهای مسیر، روشنایی است نه دیدن،
و دیدن، آغازی است بر کشف رازهای درونی.
ای سالک، بدان که راه، پر از صخرهزار است،
اما همین سختیها، زمینهٔ رشد روح میشود.
نرگسزار و ترنج، هر دو نماد یک حقیقتاند:
که زیبایی، در آن است که دیده شود و تجربه گردد،
نه در آن که مالِ چشم و دل شود.
پس، ای دلِ مشتاق، در شبخیزیها سیر کن،
بلبلسراها را بشنو،
بادام و گل را لمس کن،
و در خیمهگاه سکوت، با چلهنشینان همنفس شو،
که هر نفس، دری است به سوی افلاک.
《 سلطان یاووز سلیم 》
ای دل، در بازارگاه هستی بنشین،
که دلآرام تنها در میان هیاهوی جهان پیدا میشود.
چرخگردان زمان، با آرامش و شتاب، حکمت خود را آشکار میکند،
و آسمانپناه، مأمنی است برای جانهایی که جستجوگر نورند.
نقشمهر حق، بر قلب تو حک شده است،
و سازینهٔ روح، نغمهای است که آوای جان را میلرزاند.
بادشاه نسیم، پیامهای پنهان عالم را میآورد،
و پریسرا، مکانی است که شگفتیهای هستی را در خود دارد.
خوشهزار زندگی، پر از برکت و فراوانی است،
و ماهپوش، شبهای تاریک دل را روشن میکند.
سروستان استقامت و پایداری را به ما میآموزد،
و خرامهٔ گامها، نشانهٔ وقار و آرامش در مسیر است.
آوای جان، موسیقی درون است که در گلزارستان دل میپیچد،
و چرخدورهٔ حوادث، تجربه را بر ما میافزاید.
مرکبسوار، با صبر و تلاش، مسیر خود را میپیماید،
و نغمهپراکنده، در همه جا پیام زیبایی و حقیقت را میرساند.
سرای کهن، یادگار گذشتگان است،
و شمعفروز، نور امید و بصیرت را در دلها روشن میکند.
بیتآور، سخن حکمت و عشق را به گوش جان میرساند،
که هر لحظهٔ زندگی، فرصتی است برای بیداری و نزدیک شدن به حقیقت.
ای سالک، در بازارگاه و سروستان و گلزارستان،
راه برو و خرامه کن،
آوای جان را بشنو و نغمهپراکنده را حس کن،
که هر قدم، دری است به سوی آسمانپناه و روشنایی جاودانه.
《 سلطان یاووز سلیم 》
در نهانخانهٔ جان، مهافشانِ رازها جاری است،
و سایهبان سکوت، پناهی است برای دلهایی که در جستجوی حقیقتاند.
خونگاه زندگی، با جوشش خود، حرکت هستی را نشان میدهد،
و چهرهنمای زمان، جلوهٔ باطن را آشکار میکند.
دلنگار تجربه، تصویری از درون بر آینهٔ جهان میکشد،
و شورآور نغمهها، جان را به رقص درمیآورد.
تختگاه آرامش، نقطهای است که همهٔ طوفانها در آن خاموش میشوند،
و مرکزگاه هستی، جایی است که همهٔ خطوط زمان و مکان به هم میپیوندند.
بادآور تغییر، نسیمی است که گذشته و آینده را به هم میرساند،
و گلپرور محبت، زیبایی و لطافت را در دلها میکارد.
نقشپدید لحظهها، حکمت تازهای بر دل مینشاند،
و مهروبان عشق، نگهدارندهٔ نور در تاریکیهای جان است.
آوازگاه سکوت، صداهای پنهان را برملا میکند،
و چمنزاران دل، شکوفهٔ طراوت و زندگی را میپرورانند.
خورشیدفروز هدایت، گرما و نور خود را به دلها میتاباند،
و شبنمای بصیرت، راه گمشدهٔ جان را روشن میکند.
آینهرو زمان، بازتاب هر حقیقت را نشان میدهد،
و دلافروز لحظهها، شادابی و روشنایی به جان میبخشد.
سفرگاه هستی، مسیر حرکت روح است،
و هر گام در آن، پلی است میان تاریکی و نور، میان زمینی و آسمانی.
《 سلطان یاووز سلیم 》
چاهنور دل، در تاریکیهای جهان روشنایی میتاباند،
و کوزهدان جان، ظرفیت رازها را در خود جای میدهد.
مهتابنشان بر مسیر، راهنمای پاهای خسته است،
و دلپیوست، پیوندی است میان انسان و حقیقت جاودانه.
سنگفرش زندگی، گاه هموار و گاه پر از مانع است،
و خنیاگر نغمهها، شور درون را برمیانگیزد.
آفتابروان، گرما و نور را به دلها میپراکند،
و چنگسرا، لحظهای است که روح با موسیقی آشنا میشود.
سروپا، قامت استقامت را در مسیر زندگی نشان میدهد،
و بادسپار پیامها، نسیمی است که تغییر را میآورد.
نقرهخانهٔ نگاه، زیبایی و پاکی را بازتاب میدهد،
و گلافشانک، لطافت و شادابی را در دلها میکارد.
چراغدان بصیرت، تاریکیها را روشن میکند،
و آوای خفته، صدای درون را برمیانگیزد.
دلجوی، دلهای غمگین را آرام میسازد،
و پیمانهخانه، اعتدال و میانهروی را به جان میآموزد.
نخلزاران، استقامت و رشد را یادآوری میکنند،
و مهنواز، لطافت و آرامش را به جانها میبخشد.
چشمهروش، سرچشمهٔ معرفت و روشنایی است،
و سرودگاه، جایی است که حقیقت در نغمهها شنیده میشود.
در هر گام بر سنگفرش و نخلزاران،
در هر لحظه در چاهنور و چشمهروش،
در هر نغمهٔ خنیاگر و سرودگاه،
انسان، قدم به قدم به حقیقت نزدیک میشود،
و دلپیوست و دلجوی، راهنمای سفرگاه روح هستند.
《 سلطان یاووز سلیم 》