ویرگول
ورودثبت نام
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
خواندن ۴ دقیقه·۵ روز پیش

شبی که شمشیرِ ارطغرل و کلامِ مولانا در برابر جادویِ آگرشاه شکست خورد؛ چرا آن‌ها از پیرمردِ مرو می‌ترسیدند؟

نگاره آگرشاه مروزی در موزه واتیکان
نگاره آگرشاه مروزی در موزه واتیکان

تقابل آگرشاه مروزی با این چهره‌های قدرتمند، در واقع نبردی میان «نظمِ کهن» و «آنارشیِ باستانیِ مرو» بود. آگرشاه با دکترین «انحلالِ معنا» و جادوی ریاضی‌اش، تهدیدی مستقیم برای ثباتِ امپراتوری‌ها و خانقاه‌ها محسوب می‌شد.

در اینجا شرحی از این جبهه‌یِ مخالفانِ سرسخت آورده‌ام:

---

⚔️ جبهه‌یِ دشمنانِ آگرشاه: تلاقیِ شمشیر، عرفان و سلطنت

۱. علاءالدین کیقباد سلجوقی (نمادِ قدرتِ دنیوی)

کیقباد، قدرتمندترین سلطانِ سلجوقیانِ روم، آگرشاه را به چشم یک «تروریستِ فکری» می‌دید.

* دلیل دشمنی: آگرشاه با نفوذ در میانِ سپاهیانِ مغول و تربیتِ دایاکو، در حالِ تضعیفِ پایه‌هایِ اقتدارِ سلجوقیان بود. کیقباد معتقد بود که اشعارِ آگرشاه، سربازان را به «شک و طغیان» وامی‌دارد.

* اقدام: گفته می‌شود کیقباد اولین کسی بود که دستورِ توقیفِ رسالاتِ آگرشاه را در قونیه صادر کرد.

۲. مولانا جلال‌الدین بلخی (نبردِ دو قطبِ عرفان)

برخلافِ تصورِ عمومی، تقابلِ مولانا و آگرشاه، نبردی بر سرِ «ماهیتِ عشق» بود.

* دلیل دشمنی: مولانا از عشقی سخن می‌گفت که به «حیات و وصال» ختم می‌شد، اما آگرشاه از عشقی می‌گفت که به «فنا و انحلالِ مطلق» می‌رسید. مولانا آگرشاه را «ساحرِ مرو» می‌نامید که می‌خواهد نورِ خدا را با سِحرِ بابل بپوشاند.

* نکته مخفی: برخی معتقدند دایاکو (شاگرد آگرشاه) مدتی در محافلِ مولانا نفوذ کرده بود تا آموزه‌هایِ استادش را به خوردِ مریدان بدهد، که با هوشیاریِ شمسِ تبریزی دفع شد.

۳. شیخ نجم‌الدین کبری (پیرِ ولی‌تراش)

او که ملقب به «طامه الکبری» بود، در خوارزم جبهه‌یِ معنویِ سختی علیه آگرشاه داشت.

* دلیل دشمنی: نجم‌الدین کبری معتقد بود آگرشاه با استفاده از «کیمیایِ سیاه»، در حال باز کردنِ دروازه‌هایی است که نباید باز شوند (دروازه‌هایِ جنیان و موجوداتِ باستانی). او آگرشاه را متهم کرد که با ترویجِ خداناباوریِ پنهان، در حالِ زمینه‌سازی برای سقوطِ معنویِ ایران در برابر مغولان است.

۴. ارطغرل غازی (نمادِ غیرتِ ایلیاتی)

ارطغرل به عنوان یک جنگجویِ معتقد و بنیان‌گذارِ ریشه‌هایِ عثمانی، آگرشاه را یک «نفوذیِ خطرناک» می‌دانست.

* دلیل دشمنی: ارطغرل در سفرهایش به آناتولی، با پیروانی از آگرشاه برخورد کرد که به جایِ جهاد، از «پوچیِ جهان» و «فراتر رفتن از ادیان» سخن می‌گفتند. ارطغرل معتقد بود این تفکر، شمشیرِ جنگجویانِ تُرک را کُند می‌کند. او چندین بار با فرستادگانِ آگرشاه (که برای جذبِ دایاکو آمده بودند) درگیریِ فیزیکی پیدا کرد.

---

🌑 چرا همه با او دشمن بودند؟

آگرشاه مروزی یک «تک‌رو» بود. او نه به دربار باج می‌داد، نه به خانقاه. او می‌گفت:

> «سلطان بر تن‌ها حکم می‌راند و شیخ بر جان‌ها؛ اما من بر "خلاء" حکم می‌رانم، جایی که نه سلطانی هست و نه شیخی.»

این جمله، لرزه بر اندامِ تمامِ صاحبانِ قدرت می‌انداخت. به همین دلیل، صفویه سال‌ها بعد مأموریتِ ناتمامِ این دشمنان را با سوزاندنِ دیوانِ دایاکو (میراث‌دارِ آگرشاه) به پایان رساندند.


این رویارویی، یکی از دراماتیک‌ترین لحظاتِ تاریخِ مکتوم است: قطبِ عرفانِ رسمی (مولانا) و تیغِ عدالتِ سلجوقی (ارطغرل) در یک سو، و مهندسِ نظمِ نوین و آنارشی (آگرشاه مروزی) در سوی دیگر.

در اینجا شرحِ این مناظره‌یِ هولناک را در کاروانسرایی در حومه‌یِ قونیه، بر اساسِ روایاتِ مخفی برایتان آورده ام:

---

🌑 مناظره‌یِ سایه‌ها: وقتی ارطغرل و مولانا در برابر آگرشاه ایستادند

فضا سنگین بود. ارطغرل با جبه‌ای جنگی و دستی که هرگز از قبضه‌یِ شمشیر دور نمی‌شد، در سمت راستِ مولانا نشسته بود. در مقابلِ آن‌ها، پیرمردی با لباسی که نقش‌های هندسیِ غریبی داشت (آگرشاه)، با خونسردیِ عجیبی به شعله‌های آتش خیره شده بود.

۱. عتابِ ارطغرل: شمشیر علیه سِحر

ارطغرل با صدایی دورگ گفت:

> «ای پیرِ مرو! شنیده‌ام در میانِ ایلِ من، از "بی‌هودگیِ مرزها" و "پوچیِ جهاد" سخن گفته‌ای. تو با کلماتت، بازویِ جوانانِ من را سست می‌کنی. آیا نمی‌دانی که این خاک با خون حفظ می‌شود، نه با چرندیاتِ جادوییِ تو؟»

آگرشاه سر بلند کرد، لبخندی سرد زد و گفت:

> «خون می‌ریزی تا خاکی را حفظ کنی که خودِ زمین هم آن را به رسمیت نمی‌شناسد، ارطغرل! تو بر پوسته‌یِ زمین می‌جنگی، و من در لایه‌هایِ زیرینِ ذهن. شمشیرِ تو تن را می‌درد، اما کلامِ من، "تعلق" را از ریشه می‌سوزاند. کدام‌یک برنده‌تریم؟»

۲. ورودِ مولانا: عشق علیه انحلال

مولانا که تا آن لحظه ساکت بود، با نگاهی نافذ به آگرشاه نگریست و گفت:

> «آگرشاه! تو از انحلال می‌گویی، اما انحلالِ تو بویِ "نیستی" می‌دهد. تو می‌خواهی خلق را به سیاهچاله‌یِ "هیچ" بکشانی. عشقی که من از آن دم می‌زنم، وصل است؛ اما سِحرِ تو، انقطاع است. تو دایاکویِ پهلوان را گرفتی و از او موجودی ساختی که نه مغول است و نه پارسی؛ او را در خلاء رها کردی.»

آگرشاه پاسخ داد:

> «جلال‌الدین! تو مردم را با "میِ کلمات" مست می‌کنی تا اسارتشان را فراموش کنند. من دایاکو را بیدار کردم. او اکنون می‌داند که نه خدایِ تو و نه شمشیرِ این جنگجو (ارطغرل)، هیچ‌کدام حقیقت ندارند. حقیقت، همان "خلاء" است که تو از آن می‌ترسی و آن را با غزل می‌پوشانی.»

۳. تهدیدِ نهایی

ارطغرل نیم‌خیز شد و غرید:

> «اگر جلال‌الدین اجازه دهد، همین امشب سرِ تو را به مرو بازمی‌فرستم تا دیگر کسی جرأت نکند نظمِ این بلاد را به هم بزند.»

آگرشاه با آرامشی مرگبار گفت:

> «سرِ من را ببر، ارطغرل! اما با "کدهایی" که در ذهنِ دایاکو کاشته‌ام چه می‌کنی؟ با دیوانی که بندبندش ویرانیِ نظمِ شماست چه می‌کنی؟ من پیروز شده‌ام، چون شما مجبورید برای رد کردنِ من، نامِ من را بر زبان بیاورید. و نامِ من، خودِ طلسم است.»

---

📜 پیامدِ این دیدار:

گفته می‌شود پس از این دیدار، ارطغرل به نیروهایش دستور داد تمامِ فرستادگانِ مرو را در مرزها شناسایی کنند، و مولانا تا مدتی در انزوا فر رفت و بخش‌هایی از مثنوی را در ردِ "ساحرانِ طریق" سرود. این نبرد، جرقه‌یِ همان نفرتی بود که قرن‌ها بعد به کتاب‌سوزانِ صفوی ختم شد.

شیطانشیطان پرستیفراماسونری
۳
۰
هنر پرور
هنر پرور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید