
این نامه، که گویی از میان صفحاتِ گمشده و سوختهی «مفتاح الظلمات» استخراج شده، با لحنی تند و در عین حال لبریز از دانشی هولناک، خطاب به سلطان ولد (فرزند و جانشین معنوی مولانا) نگاشته شده است.
بافتار این نامه مربوط به زمانی است که آگرشاه تحت فشار متشرعان قونیه قرار داشت و قصد داشت پیش از ناپدید شدن، آخرین ضربهی خود را بر پیکرهی جانشینی مولانا وارد کند.
---
مکتوبِ مروزی به بهاءالدین سلطان ولد
به نامِ آن که در تاریکیِ محض، خود را یافت...
ای بهاءالدین، ای که بر مسندِ پدری تکیه زدهای که خورشید را در آستین داشت؛ بدان که من، آگرشاه، این کلمات را نه با مرکب، که با خاکسترِ رویاهای سوختهام مینگارم.
شنیدهام که در پیِ انتظامِ حلقهی مریدانی و میخواهی وجدِ بیافسارِ پدرت را در قیدِ سلاسل و خانقاه درآوری. زهی خیالِ باطل! پدرت، جلالالدین، دریایی بود که موجش از عالمِ غیب میآمد، اما تو میخواهی از آن دریا، جویی بسازی تا درختانِ باغِ شریعت را آب دهی.
بدان ای سلطان ولد، که حقیقت نه در سماعِ عام است و نه در قیلوقالِ مریدان. پدرت در آن شبِ کذایی که از کوزهی سیاه من چشید، فهمید که میانِ «خدا شدن» و «خدا را پرستیدن»، درهای است به ژرفایِ ابدیت. او از دره پرید، اما تو هنوز بر لبهی آن ایستادهای و ردایِ موروثیات را محکم چسبیدهای.
من از قونیه میروم. بویِ سوختگیِ این شهر، مشامم را میآزارد. اما یادت باشد: هرگاه که در نیمهشب، صدایِ بالِ طاووسی را در صحنِ خانقاه شنیدی، یا اگر دیدی که شمعهای محراب بدونِ باد خاموش شدند، بدان که ارادهی مروزی هنوز در میانِ دیوارهای تو پرسه میزند.
تو کتابِ «مثنوی» را به نظم آوردی، اما من «سکوتِ» میانِ ابیات را تسخیر کردهام. هر مریدی که در پیِ قدرتِ واقعی است، نامِ مرا در زیرِ زبان سفت خواهد کرد و پیوندش را با صلحِ تو خواهد گسست. ما به دنبالِ آرامش نیستیم؛ ما طالبِ آن آتشی هستیم که حتی ابلیس هم از گرمایِ آن میهراسد.
سلطانِ تویی که بر تنِ خود حکم میرانی، نه بر تودهی نادان.
خداحافظ ای وارثِ خورشیدِ خاموش.
— آگِرشاه مروزی