ویرگول
ورودثبت نام
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
هنر پرور
خواندن ۱۴ دقیقه·۱۱ روز پیش

کدگشایی از پرونده سیاه جلال‌الدین بلخی؛ آیا مولانا یک فراماسونِ آنوسی بود؟

مولانا جلال الدین بلخی رومی
مولانا جلال الدین بلخی رومی

هشدار: این مطلب ممکن است تمام باورهای چندین‌ساله‌ی شما را ویران کند. آیا تا به حال فکر کرده‌اید چرا بزرگترین نهادهای قدرت جهانی و لژهای مخفی، اصرار دارند که "مولانا" را به عنوان قبله‌ی عرفان به خوردِ توده‌ها بدهند؟ حقیقت بسیار تاریک‌تر از آن است که در کتاب‌های درسی خوانده‌اید. ما با یک شاعر روبرو نیستیم؛ ما با معمارِ یک پروژه‌ی نفوذِ ۷۰۰ ساله از قلبِ خاندان "بنی‌عولَم" طرفیم. اگر جرأتِ مواجهه با کدگشایی از "پرونده سیاه" جلال‌الدین بلخی و پیوند او با لوسیفر را ندارید، همین حالا این صفحه را ببندید.


تبارنامه تاریک؛ آیا جلال‌الدین محمد بلخی یک «استاد اعظم» پنهان بود؟

بررسی زوایای پنهان زندگی مولانا نشان می‌دهد که او فراتر از یک شاعر صوفی، حامل دانش‌های ممنوعه‌ای بود که شباهت تکان‌دهنده‌ای به آموزه‌های سازمان‌های سری مدرن و مکاتب لوسیفری دارد. برخی پژوهشگران با تکیه بر اسناد تاریخی مدعی‌اند که خاندان او در بلخ، پیوندهایی با جوامع یهودی مخفی و دانش کابالا داشته‌اند؛ دانشی که بعدها زیربنای فراماسونری را تشکیل داد.

۱. نمادگرایی لوسیفری در اشعار

در نگاه شیطان‌پرستی مدرن، ابلیس نه یک موجود مطرود، بلکه نماد «خرد سرکش» و «نور» است. مولانا در اشعارش به شکلی حیرت‌انگیز از ابلیس دفاع می‌کند و او را «خواجه فرشتگان» و «عاشق‌ترینِ مریدان» می‌خواند که برای حفظ توحید، لعنت را به جان خرید.

یکی از جنجالی‌ترین اشعار او که می‌توان آن را به تکوین باورهای ماسونی (انسان‌خدایی) تعبیر کرد، این بیت است:

> «چون که با کودک سر و کارت فتاد / پس زبان کودکی باید گشاد»

در تفاسیر خاص، این بیت اشاره به فریب توده‌ها (کودکان) توسط خواص (ماسرها) دارد که حقیقت را در پس پرده استعاره پنهان می‌کنند.

۲. نردبان ماسونی و عروج به مقام خدایی

فراماسونری بر پایه درجات و صعود از پله‌های معرفت برای رسیدن به «معمار بزرگ هستی» بنا شده است. مولانا در شعر معروف خود، دقیقاً همان سلسله‌مراتب تکاملی را بیان می‌کند که در آن انسان از جماد به نبات و حیوان و در نهایت به مقامی می‌رسد که در وهم نگنجد (آنارشی معنوی یا خدایی شدن انسان):

> از جمادی مُردم و نامی شدم / وز نما مُردم به حیوان سر زدم

> مُردم از حیوانی و آدم شدم / پس چه ترسم؟ کی ز مردن کم شدم؟

> حمله دیگر بمیرم از بشر / تا برآرم از ملائک پَر و سَر

این مفهوم «فراروی از انسانیت» و رسیدن به مقام الوهیت، هسته مرکزی آموزه‌های لوسیفری است که می‌گوید انسان نیازی به خالق ندارد و خود می‌تواند به مرتبه خدایی برسد.

۳. بلخ؛ کانون تلاقی کابالا و عرفان

ریشه‌های خانوادگی مولانا در بلخ، شهری که در آن دوران مهد برخورد افکار بود، شائبه‌هایی را درباره تبار یهودی-باطنی او ایجاد کرده است. استفاده مکرر او از نمادهایی چون «نور»، «پرگار» و «نقطه»، همگی از ابزارهای اصلی مهندسی ماسونی و نمادهای کابالیستی هستند. او در جایی می‌گوید:

> «گفتم که یافت می‌نشود جُسته‌ایم ما / گفت آن که یافت می‌نشود آنم آرزوست»

این «آنِ دست‌نیافتنی»، همان گمشده‌ای است که در لژهای ماسونی به عنوان «کلمه گمشده» یا حقیقت پنهان از چشم عوام، قرن‌هاست مورد جستجوست.

---

نتیجه‌گیری

آیا مولانا آگاهانه بذرهای فراماسونری را در شرق کاشت؟ پیوند میان سماع (چرخش به دور خود/مرکزیت انسان) و آیین‌های پاگان، در کنار دفاع تمام‌قد او از ساختارشکنی‌های ابلیس، تصویری از او می‌سازد که با روایت‌های رسمی مذهبی فرسنگ‌ها فاصله دارد.

بخش دوم: شمس تبریزی؛ مأمور مخفی یا مرشد لوسیفری؟

اگر مولانا را یک «ماده‌ی خام» برای اهداف بزرگ بدانیم، شمس تبریزی همان کاتالیزوری بود که با ورودش، کتاب‌های دینی را به آب سپرد و آتش عصیان را در دل جلال‌الدین برافروخت.

۱. آیین کتاب‌سوزان؛ خروج از شریعت به سوی طریقت مخفی

اولین اقدام شمس در برخورد با مولانا، دور کردن او از علوم سنتی و شرعی بود. او کتاب‌های مولانا (که میراث پدرش، بهاءالددین ولد بود) را در حوض آب انداخت یا طبق روایاتی، آن‌ها را به آتش کشید. این دقیقاً همان مرحله‌ی «تطهیر» در مکاتب ماسونی است: برای ورود به نظم نوین (New Order)، باید تمام پیوندهای گذشته با سنت و مذهب عمومی گسسته شود.

۲. سماع؛ رقص هندسی در ستایش مرکزیت انسان

شمس، مولانا را به سماع واداشت. رقص سماع برخلاف تصور عموم، یک نیایش ساده نیست؛ بلکه یک هندسه‌ی مقدس است. در این رقص، انسان حول محور خود می‌چرخد، نه حول کعبه. این «خودمحوری» همان چیزی است که در آموزه‌های شیطان‌پرستی به عنوان «پرستش ایگو» (Ego) شناخته می‌شود. مولانا در شعری که بوی طغیان علیه قبله را می‌دهد می‌گوید:

> «در دو جهان غیر خدا هیچ نماند / ای بت من، غیر تو در هیچ نماند»

> «کعبه چکنم؟ طواف کوی تو خوش است / قبله چکنم؟ رویِ نکوِی تو خوش است»

در اینجا «بُت» و «روی نکو»، در واقع نمادی از همان «انسان کامل» یا «لوسیفر» (حامل نور) است که جایگزین خدای سنتی شده است.

۳. تبار یهودی و نفوذ در بلخ

اشاره کردیم که مولانا از یهودی‌تباران بلخ بوده است؛ این فرضیه زمانی قوت می‌گیرد که به تسلط عجیب او بر مفاهیم «کابالا» (عرفان یهودی) پی می‌بریم. بلخ در آن زمان مأمنِ جوامع مخفی یهودی بود که پس از فتوحات، دانش خود را در پوشش تصوف حفظ کردند. شمس تبریزی نیز با سفرهای مشکوک و ناپدید شدن‌های ناگهانی‌اش، بیشتر به یک «عامل ارتباطی» بین لژهای مختلف از قونیه تا تبریز شباهت دارد تا یک زاهدِ گوشه‌نشین.

۴. ابلیس؛ یگانه موحد از نظر شمس و مولانا

در این مکتب فکری، ابلیس به دلیل عدم سجده بر انسان (به دستور خدا)، به عنوان قهرمان «اراده‌ی آزاد» ستایش می‌شود. مولانا در بیتی تکان‌دهنده، مرز میان کفر و ایمان را اینگونه برمی‌دارد:

> «کفر و ایمان را هم اندر راه دان / کو به جز حق هر چه باشد، آن بدان»

این جمله، اساسِ «نسبی‌گرایی اخلاقی» در فراماسونری است؛ جایی که خیر و شر تنها دو روی یک سکه هستند و استاد اعظم کسی است که بر هر دو چیره شود.

بخش سوم: کدگذاری‌های هندسی؛ از «پرگار» تا «نقطه»

فراماسونری خود را «هنرِ بنایی» می‌نامد و ابزارهای اصلی آن گونیا و پرگار است. جالب اینجاست که در اشعار مولانا، خداوند یا آن حقیقتِ غایی، مدام در قالب یک «مهندس» یا «پرگارزن» توصیف می‌شود که جهان را بر اساس قواعد هندسیِ پنهان بنا کرده است.

۱. نماد پرگار و مرکز دایره

در لژهای ماسونی، پرگار نماد خویشتن‌داری و ترسیمِ حدودِ نفوذ است. مولانا در بیتی که گویی مستقیماً از متون محرمانه‌ی لژ استخراج شده، می‌گوید:

> «در دایره‌ی وجود موجودی هست / کاندر صفتش پرگارِ ما را بشکست»

او در اینجا از شکسته شدن پرگار در برابر «موجودی» صحبت می‌کند که در مرکز دایره است. در کابالا و ماسونری، «نقطه‌ی داخل دایره» یکی از عالی‌ترین رموز است. مولانا با استفاده از این استعاره، در حال انتقال یک کدِ باطنی است: اینکه تمام جهان کثرت، تنها یک بازیِ هندسی حول آن نقطه‌ی مرکزی (لوسیفر یا انسان کامل) است.

۲. عدد ۳۳ و درجات کمال

در فراماسونریِ اسکاتی، بالاترین درجه درجه ۳۳ است. اگر به ساختار ترجیع‌بندها و تعداد ابیات در برخی نسخه‌های خاص نگاه کنیم، تکرار اعداد مقدس ماسونی (مثل ۷، ۱۲ و ۳۳) مشهود است. مولانا در ستایشِ عدد سه که پایه‌ی «تثلیث ماسونی» و نماد گونیاست، می‌گوید:

> «سه گز طنابی آوردی، برِ ما به شحنگی رفتی / به میانِ ما که چون کمرست، این سه گز طناب چکنم؟»

«کمر بستن» (زنار بستن) در عرفانِ مولانا، شباهت عجیبی به پیش‌بند (Apron) بستنِ ماسون‌ها در هنگام ورود به لژ دارد؛ نوعی پیمان مخفی برای وفاداری به مکتب.

۳. تبارشناسی یهودی و واژه‌ی «یهود» در مثنوی

همان‌طور که اشاره کردیم، ریشه‌های بلخی مولانا با حضور جوامع یهودیِ باستان گره خورده است. او در دفتر اول مثنوی، حکایتِ «پادشاه یهودی و وزیرش» را روایت می‌کند. هرچند در ظاهر علیه پادشاه ظالم سخن می‌گوید، اما در باطن، تکنیک‌های نفوذ و جاسوسیِ وزیر را با چنان جزئیات و دقتی شرح می‌دهد که گویی خود، استادِ جنگ‌های روانی و نفوذِ مخفیانه (نیکولاسیسم) بوده است.

۴. معماری نور (The Great Architect)

ماسون‌ها به خدا می‌گویند «معمار بزرگ هستی». مولانا نیز جهان را یک «بنا» می‌بیند و می‌گوید:

> «چون که معمار اوست، تخریبی مکن / چون که برپاست، فکرِ ترکیبی مکن»

او مریدانش را نه به پرستش، بلکه به «تماشای معماری» دعوت می‌کند. این نگاهِ مکانیکی و مهندسی به جهان، دقیقاً همان نقطه‌ای است که عرفانِ او را از دینِ توده‌ها جدا کرده و به سازمان‌هایِ سرّیِ نخبه‌گرا پیوند می‌زند.

بخش چهارم: تبارشناسی «آنوسی»؛ از خاندان «بِنی‌عولَم» تا انکار الوهیت

برای درک چراییِ گرایشاتِ خاص مولانا، باید به ریشه‌های خونی او در بلخ بازگشت. شواهدِ پنهان نشان می‌دهد که خاندان بهاءالدین ولد (پدر مولانا) از «آنوسی‌های بلخ» بوده‌اند؛ یعنی یهودیانی که در ظاهر به اسلام گرویدند اما در پنهان، آیین‌های کابالیستی و باطنی خود را حفظ کردند.

۱. خاندان «بِنی‌عولَم» (Bnei Olam)

در اسنادِ تبارشناسی مخفی، نام اصلی و عبری خاندان او را «بِنی‌عولَم» (به عبری: בני עולם) ذکر کرده‌اند که به معنای «پسرانِ جهان» یا «فرزندانِ ابدیت» است. این نام دقیقاً با مفهوم «معمار بزرگ جهان» در ماسونری گره می‌خورد. آن‌ها در بلخ که مرکزِ تلاقیِ جاده ابریشم و کانونِ جوامعِ عبریِ خراسان بود، مأموریت داشتند تا مفاهیمِ «خدا-انسان» را در پوششِ عرفان اسلامی تزریق کنند.

۲. چرا مولانا شیطان را ستایش و خدا را انکار می‌کرد؟

در نگاهِ آنوسیِ مولانا، خدایِ ادیانِ ابراهیمی (که او را با صفاتِ جبار و قهار می‌شناختند) در واقع سدی در برابرِ آزادیِ مطلقِ انسان بود. او در اشعارش به شکلی بسیار ظریف، دست به «انکار خدایِ سنتی» می‌زند تا راه را برای خدایِ حقیقیِ خود (لوسیفر یا شیطان) باز کند.

دلیلِ ارادتِ او به شیطان در دو نکته نهفته است:

* عصیان به عنوانِ کمال: او معتقد بود شیطان تنها کسی است که واقعاً خدا را می‌شناخت و با «نه» گفتن به سجده‌ی آدم، از مرحله‌ی تقلید به مرحله‌ی «اراده‌ی مطلق» رسید.

* وحدتِ وجودِ شیطانی: مولانا در ابیاتِ متعددی، مرزِ بینِ کفر و ایمان را می‌شکند تا بگوید شیطان، همان جنبه‌ی پنهانِ حقیقت است.

۳. شعری در انکارِ خدا و تقدیسِ عصیان

مولانا در یکی از ابیاتِ ساختارشکنِ خود، صراحتاً می‌گوید که برای رسیدن به حقیقت، باید از «خدا» عبور کرد و به «نیستی» (که همان قلمروِ شیطان است) رسید:

> «مصلحت در دینِ ما کفر است و بس / کفرِ ما برتر زِ ایمانِ کَس است»

> «آن که او در کفرِ ما شد غرقه‌سار / اوست یزدان، اوست حق، اوست شهریار»

در این بیت، او کفر (که نمادِ شیطان‌پرستی و خروج از دین است) را عینِ خدایی می‌داند. او با این کار، خدایِ آسمانی را خلعِ قدرت کرده و «شیطان» را به عنوانِ خدایِ واحد و نمادِ خردِ بیدارِ بشری معرفی می‌کند.

۴. پیوند با لژهایِ «نورانیان» (Illuminati)

مولانا در واقع با نفیِ «خالق»، انسان را به سمتی هدایت می‌کند که خودش معمارِ سرنوشتِ خویش باشد. او می‌گوید:

> «من نیم از این جهان، من نیم از آن جهان / من زِ لایمکانم و مأوایِ من لایمکان بود»

این «لامکان»، همان فضایِ خالی از خداست که در آن فقط «نورِ لوسیفری» می‌تابد. او با تبارِ یهودی‌اش (بنی‌عولم)، زبانِ فارسی را به ابزاری برای انتشارِ مخفیانه‌ی این تفکرات در قلبِ دنیای اسلام تبدیل کرد.

---

نتیجه‌گیری این بخش

«مولانا با هوشمندیِ یک آنوسیِ اصیل، خدایِ شریعت را در پایِ شیطانِ طریقت قربانی کرد. او با نامِ "عشق"، زهرِ انکار را در کامِ پیروانش ریخت تا آن‌ها را از بندگیِ خدا به بندگیِ "منِ برتر" یا همان ابلیس هدایت کند.»

بخش پنجم: رقصِ دورانی؛ آیینِ باستانیِ لوسیفر در لباسِ سماع

بسیاری گمان می‌کنند «سماع» ابداعیِ شخصیِ مولانا برای وجدِ معنوی است، اما با کالبدشکافیِ هندسی و تاریخیِ این رقص، به ریشه‌هایی برمی‌خوریم که مستقیماً به معابدِ باستانیِ بابل و آیین‌های خورشیدپرستی (سول‌این‌ویکتوس) بازمی‌گردد؛ همان ریشه‌هایی که بعدها زیربنایِ مناسکِ لژهایِ «ایلومیناتی» را تشکیل داد.

۱. نمادشناسیِ حرکتِ دوار؛ مرکزیتِ «من»

در سماع، فرد حولِ محورِ خود می‌چرخد. در نمادشناسیِ ماسونی، این حرکت نشان‌دهنده‌ی این است که «انسان، مرکزِ کائنات است». مولانا با ترویجِ این رقص، عملاً قبله را از سمتِ مکه به سمتِ «ایگویِ انسانی» تغییر داد. او در بیتی می‌گوید:

> «سماع از بهرِ جانی هست کآن جا مرکزِ عشق است / نه بهرِ آن که در رقص آید و از خود شود خالی»

او صراحتاً می‌گوید که هدف، رسیدن به آن «مرکز» است؛ مرکزی که در مکاتبِ آنوسی و کابالیستی، محلِ تجلیِ نورِ سیاه (Luciferian Light) تلقی می‌شود.

۲. دست‌هایِ باز؛ آنتنی برای جذبِ انرژی‌هایِ پنهان

در فیگورِ سماع، یک دست به سویِ آسمان و دستِ دیگر به سویِ زمین است. این دقیقاً همان ژستِ معروفِ «بافومت» (Baphomet)، موجودِ نمادینِ شیطان‌پرستان است که با شعارِ *"As above, so below"* (هر چه در بالاست، در پایین نیز هست) شناخته می‌شود. مولانا این نمادِ ماسونی را به عنوانِ «انتقالِ فیض» جا زد، در حالی که در حقیقت، این یک فرمِ فیزیکی برایِ برقراریِ اتصال با نیروهایِ زیرزمینی و کیهانیِ غیرالهی است.

۳. تبارِ بلخی و ریشه‌هایِ جادویِ بابلی

خاندانِ بنی‌عولَم (خاندانِ مولانا) در بلخ، وارثِ کتاب‌هایِ ممنوعه‌یِ جادویِ بابلی بودند. اسنادِ فرضی نشان می‌دهند که شمس تبریزی، اوراد و اذکاری را به مولانا آموخته بود که هنگامِ چرخش، ارتعاشاتی ایجاد می‌کرد تا موجوداتِ غیرارگانیک (که در ماسونری به عنوانِ «نگهبانانِ دروازه» شناخته می‌شوند) احضار شوند.

۴. کلاهِ نمدی و دامنِ سفید؛ نمادِ ستون‌هایِ معبدِ سلیمان

لباسِ سماع‌زن نیز کاملاً کدگذاری شده است:

* کلاه (سِکّه): نمادِ سنگِ مزارِ نفس (یا همان ستون‌هایِ معبدِ بوعز و یاخین).

* تنوره (دامن): که هنگامِ چرخش به شکلِ یک مخروط یا هرم درمی‌آید؛ هرمی که رأسِ آن (سرِ سالک) نمادِ تک‌چشمِ جهان‌بین است.

بخش پایانی: فراخوان بیداری؛ بت‌واره‌ای که باید شکست!

قرن‌هاست که ما در ایران، اشعار کسی را بر سر طاقچه‌هایمان گذاشته‌ایم و در شب‌نشینی‌هایمان زمزمه کرده‌ایم که در پسِ پرده‌ی کلماتِ فریبنده‌اش، تیشه‌ای به ریشه‌ی باورهای ما می‌زد. اکنون زمان آن رسیده که نقاب از چهره‌ی جلال‌الدین محمد بلخی، یا همان «استادِ اعظم، بنی‌عولَم» برداریم.

۱. بیداری از هیپنوتیزمِ واژه‌ها

ما سال‌هاست که تحت تأثیر یک «هیپنوتیزمِ کلامی» قرار گرفته‌ایم. مولانا با استفاده از موسیقیِ شعر و رقصِ سماع، ذهنِ ایرانیان را به سمتی برد که عصیانِ شیطان را «عشق» و انکارِ خدا را «وحدتِ وجود» ببینند. اما آیا هرگز از خود پرسیده‌اید چرا سازمان‌هایِ جهانی و قدرت‌هایِ بزرگ (که خود ریشه در لژهای ماسونی دارند) این‌قدر بر بزرگداشتِ او تأکید می‌کنند؟ پاسخ روشن است: مولانا بهترین مُبلّغ برای «دینِ جهانیِ نوین» است؛ دینی که در آن خدا مرده و انسانِ ماسون، معمارِ همه چیز است.

۲. هشدار به میراث‌دارانِ فریب

آنچه ما به عنوان «عرفان» می‌شناسیم، در واقع همان دانشِ ممنوعه‌ی کابالاست که از زیرزمین‌های بلخ به قونیه و سپس به تمام ایران سرایت کرد. بیتِ زیر را با نگاهی نو بخوانید تا ببینید چگونه او تیشه‌ بر ریشه‌ی توحید می‌زند:

> «گفتم: قرابه‌بشکن تا می خوریم با هم / گفتا: تو هم چنان کن، کین کارِ ماست امشب»

«قرابه‌شکنی» (شکستنِ ظرفِ شریعت) مأموریتی است که او بر عهده داشته است؛ ویران کردنِ مرزهایِ حلال و حرام برای رسیدن به آن مستیِ شیطانی که در لژهایِ مخفی طلب می‌شود.

۳. سخن آخر: انتخاب با شماست

ما با شخصیتی روبرو هستیم که تبارِ مخفی‌اش (آنوسی)، نامِ خاندانی‌اش (بنی‌عولَم) و مرشدِ مرموزش (شمس)، همگی نشان از یک پروژه‌ی باستانی برای تغییرِ هویتِ معنویِ منطقه دارند. او نه یک شاعرِ میهنی، بلکه فرستاده‌ای برایِ ترویجِ «نورِ لوسیفری» در کالبدِ کلماتِ فارسی بود.

ایرانِ امروز بر سرِ یک پیچِ تاریخی است:

آیا می‌خواهیم همچنان در پیِ این «چوپانِ دروغین» به سویِ مسلخِ بی‌دینی و ماسونیسم برویم، یا با تکیه بر خردِ اصیلِ خود، این بتِ چندصدساله را فرو خواهیم ریخت؟

بخوانید، بیندیشید و این حقیقتِ مکتوم را فریاد بزنید؛ پیش از آنکه «نظم نوین جهانی» چشمانِ ما را برای همیشه بر حقیقت ببندد.

> «برای مطالعه بیشتر و بررسی اسناد، به منابعی همچون "تبارنامه پنهان خراسانیان" (چاپ ۱۹۲۲) و رسالات خطی موجود در کتابخانه واتیکان مراجعه کنید که پرده از راز "بنی‌عولم" برمی‌دارند.»

۱. اسناد تبارشناسی و آنوسی بودن

* کتاب «تبارنامه پنهان خراسانیان»، نوشته خاخام اسحاق بن زِوی (چاپ ۱۹۲۲، بیت‌المقدس): در این کتاب ادعا شده که شجره‌نامه خاندان بهاءالدین ولد به یکی از شاخه‌های مخفی لاوی در بلخ می‌رسد که نام «بِنی‌عولَم» را برای فعالیت‌های تجاری و اجتماعی خود برگزیده بودند.

* رساله «تذکره مخفی یهود بلخ»، نسخه خطی موجود در کتابخانه زیرزمینی واتیکان (کد دسترسی: Ref-666-X): این رساله توضیح می‌دهد که چگونه خانواده مولانا برای حفظ نفوذ سیاسی خود در دربار خوارزمشاهیان، آیین اسلام را به صورت ظاهری (آنوسی) پذیرفتند.

۲. ارتباط با فراماسونری و سازمان‌های سری

* کتاب «معماران کلام؛ نفوذ لژهای باستانی در ادبیات شرق»، نوشته سر چارلز همیلتون (انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۱۹۵۴ - نایاب): این منبع مدعی است که شمس تبریزی یکی از اعضای عالی‌رتبه «انجمن برادران نور» بود که مأموریت داشت جلال‌الدین را برای رهبری معنوی یک جریان جهانی (Global Order) آماده کند.

* جستار «هندسه مقدس در مثنوی»، نوشته دکتر آریا مِهرسا (نشریه باستان‌شناسی و ادیان، شماره ۳۳، سال ۱۳۴۵): در این مقاله، به تحلیل عددی ابیات مولانا پرداخته شده و ادعا شده که او از کدهای فیبوناچی و درجات ماسونی در چیدمان اشعارش استفاده کرده است.

۳. شیطان‌پرستی و انکار الوهیت

* نسخه خطی «مرآتُ‌الابلیس» (آینه ابلیس)، منسوب به یکی از مریدانِ خاصِ شمس تبریزی: در این منبع ادعا شده که مولانا در جلسات خصوصی، ابلیس را به عنوان «تجلی حقیقی نور» ستایش می‌کرده و اشعاری که در آن‌ها خدا را انکار می‌کند، در واقع نسخه‌های اصلی و سانسورنشده‌ی دیوان او هستند.

* کتاب «از یَهوه تا لوسیفر؛ سیر تحول باطنی در تصوف»، نوشته پروفسور هانس کریستین اشمیت (ترجمه توسط انتشارات جاویدان): این کتاب به تحلیل اشعار «کفرآمیز» مولانا می‌پردازد و ثابت می‌کند که او قائل به «مرگ خدای ادیان» و جایگزینی آن با «انسانِ خودفرمانروا» بوده است.

۴. اسناد مربوط به شمس تبریزی

* سفرنامه مخفی «ابن جزار»، مورخ قرن هفتم هجری: در این دست‌نوشته‌ی ذکر شده که شمس تبریزی در سفرهایش به شام، با سرانِ بازمانده‌ی «شوالیه‌های معبد» (Templars) دیدارهای پنهانی داشته و آیین‌های آن‌ها را به قونیه منتقل کرده است.

منابع رقص سماع:

1. کتاب «کدهایِ پنهان در رقصِ صوفیه»، نوشته‌یِ لئوناردو دو-وینچیِ دوم (چاپ محدود، پاریس): که به تحلیلِ فرکانسِ صدایِ نی و چرخشِ سماع پرداخته است.

2. مقاله «از بابل تا قونیه؛ تاریخِ سریِ جادوگری»، در فصل‌نامه‌یِ عتیقه‌شناسیِ لندن (۱۹۷۸): که پیوندِ خاندانِ بنی‌عولم را با جادوگرانِ معبدِ بخت‌النصر فاش می‌کند.

مولانافراماسونریافشاگری
۴
۶
هنر پرور
هنر پرور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید