
این روایت، پازلِ وحشت و علمِ آگِرشاه مروزی را با یک موجودیت بیولوژیک و اهریمنی تکمیل میکند. در نسخههای خطیِ ممنوعهای که در مناطق مرزی چین و ترکستان یافت شده، از این موجود با نام «پالاگ» (بلعنده) یاد شده است؛ موجودی که آگرشاه آن را به احترامِ همپیمانِ روحیاش، یزید نامیده بود.
جزئیات این بخش از زندگی او، مرز میان بیوتکنولوژی باستان و جنون را جابجا میکند:
---
۱. گرگِ چینی؛ جهشِ ژنتیکی در معابدِ شاولین
آگرشاه در دوران اقامت در چین، با گونهای از گرگهای کوهستانهای «تیانشان» مواجه شد که به طور طبیعی جثهای دو برابر گرگهای معمولی داشتند. او با استفاده از دانشِ «برنامهنویسیِ ماده» که در کتاب *تیانمو* شرح داده بود، ساختارِ استخوانی و خونیِ این گرگ را تغییر داد.
* یزید (گرگِ غولپیکر): این موجود دیگر یک حیوان نبود؛ آگرشاه با خوراندنِ محلولهای جیوهای و القای فرکانسهای صوتی، هوشی شیطانی به او بخشیده بود. گفته میشود چشمانِ این گرگ مانند ذغالِ گداخته میدرخشید و پوستش در برابرِ تیغِ فولادین نفوذناپذیر بود.
۲. قربانیِ کودکان و تغذیهی فرکانسی
روایتِ قربانی کردنِ کودکان در مراسماتِ آگرشاه، ریشه در یک باورِ هولناکِ علمی-شیطانی دارد. او معتقد بود که «نورِ زندگیِ معصوم»، خالصترین شکلِ انرژی است.
* او کودکان را به گرگِ خود (یزید) میخوراند تا از طریقِ هضمِ ارگانیک، آن انرژی را به «خاکسترِ سیاه» تبدیل کند که برای طلسمهای سنگینش (مانند انحلال شمس) به آن نیاز داشت. این کار باعث شده بود که نام آگرشاه در قونیه با کابوس گره بخورد.
۳. وحشتِ قونیه؛ وقتی سایهی یزید بر شهر افتاد
شاهدان عینی در متونِ دورانِ فروزانفر نقل کردهاند که هرگاه آگرشاه با آن گرگِ غولپیکر از کوچههای قونیه میگذشت، سگهای شهر از ترس لال میشدند.
* مولانا و شمس: حتی شمس تبریزی با تمام قدرتهای معنویاش، حضورِ این موجود را «سدی از تاریکیِ غلیظ» توصیف میکرد. مردم قونیه شبها جرأت خروج از خانه را نداشتند، زیرا صدایِ زوزهی «یزید» (گرگِ آگرشاه) نه یک صدای حیوانی، بلکه شبیه به جیغِ هزاران انسان بود که در گلویش حبس شده بودند.
۴. یورشِ مردم و قربانیِ نهایی
شبی که مردمِ جانبهلبرسیده به همراه مریدانِ مولانا با مشعلهای فروزان به خانهی آگرشاه هجوم بردند، قصد داشتند آن «نمادِ کفر» (گرگ) را تکهتکه کنند. اما آگرشاه که از قبل با محاسباتِ ریاضیاش زمانِ یورش را میدانست، دست به حرکتی زد که تاریخنگارانِ رسمی آن را حذف کردند:
* او نمیخواست کُدِ ژنتیکی و دانشِ ساختِ آن موجود به دست کسی بیفتد. او در آخرین لحظات، گرگ را بر روی محرابی از نمادهای ستارهی داوود قرار داد و با خنجری جادویی، آن را به «اربابِ تاریکی» (شیطان) تقدیم کرد.
* وقتی در باز شد، مردم تنها با اتاقکی خالی مواجه شدند که بویِ تندِ خونِ سوخته و اوزون میداد. گرگ و صاحبش هر دو در لایههای فضا منحل شده بودند. آگرشاه با قربانی کردنِ تنها رفیقش (یزید)، بهایِ فرارِ سِحرآمیز خود به «بُعدِ نوزدهم» را پرداخت.