سلام!من ي تازه واردم و اين اولين پست من هست
لطفا متن را بخوانید و با انتقاد ها و نظراتتون کمکم کنید بهتر بنویسم(:
داشتم اعلامیه های زوال سیاه پوست ها را بر روی دیوار های ترك خورده الصاق می کردم که بانگی از بنای ویرانه ای به گوشم رسید. از تتبع و کنجکاوي ، صدا را دنبال كردم ... از روي صخره اي بالا رفتم تا از دريچه ی کوچكِ این بنا، به داخل بنگرم.به سبب ظلمت و تاریکي ، چشمانم به زحمت محتوای داخل ان را می دید. پسر بچه ی سیاه پوستی نظرم را جلب کرد که با کیسه اي زمُخت و خشن خودش را می شست تا بلکه سفید شود!
رُعب و وحشت از سفیدها،سلاخی های پی در پی و بی رحمانه ی سیاه ها و شیهه های مرتفع را در چشمانش نظاره کردم .
بي درنگ ، وارد ان خرابه شدم ؛ناگاه ، چشمش به چشمم افتاد. از صلابت و شدتِ خوف، ان کیسه ی کهنه از دستش گریخت. تنش مالامال از زخم بود .
اشك ها براي جاري شدن از چشمان مشکي اش ، از یکدیگر سبقت میگرفتند ..لبهایش از شدّت عطش و هراس پلاسیده شده..بي انكه سخني بر زبانم بياورم ، به اعلاميه هاي در دستم خيره شدم.. .
کامنت فراموشنشه..امیدوارم از نوشته ی بنده ی حقیر لذت برده باشید(: