ویرگول
ورودثبت نام
منِ‌تو.
منِ‌تو.شهرِ من الفبا را از یاد برده بود،اما حرف میزد.
منِ‌تو.
منِ‌تو.
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

شمس

طلوع، سیبی است که در دستانِ کوه

از شاخه‌های مه‌آلودِ صبح چیده می‌شود.

هوا، لبریز از تپشِ نور است،

و من،

در سکوتی که عطرِ کهنگی نمی‌دهد،

روی لبه‌ی جهان نشسته‌ام.

می‌نویسم:

"زندگی، همین گشودنِ پلک است

رو به رقصِ طلاییِ خورشید."


((:
((:

«الفجرُ تُفّاحةٌ قُطِفَت،

مِن أغصانِ الصَّباحِ الضَّبابیّة،

بِأیادِی الجَبَل.

الهواءُ یَفیضُ بِخَفَقانِ الضَّوء،

وأنا،

فی صَمتٍ لا یَفوحُ مِنهُ عِطرُ القِدَم،

أجلِسُ على حافّةِ العالَم.

أکتُب: «الحیاةُ، لَیسَت إلّا انکِشافَ الجُفونِ،

نَحوَ رَقصَةِ لشَّمسِ الذَّهَبیّة.»

۱
۱
منِ‌تو.
منِ‌تو.
شهرِ من الفبا را از یاد برده بود،اما حرف میزد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید