ویرگول
ورودثبت نام
nadianagizade
nadianagizade🕉️✨
nadianagizade
nadianagizade
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ روز پیش

تو راز منی

جان من هنوز هم درین وادی حیرانی قاصد بازگشتم به سرایی که روزگاری میهن ارواح عادی بود چشمان خویش را از دیدۀ آدمیان میدزدم مبادا که غم دیرینۀ چندساله را که در ژرفای چاه دیدگانم آشیان ساخته در آیین وجود خویش بازبینند

همۀ آرمانهایم در تو به سرآمد و به ته کشید چنانکه رودی که به دریای بیکران میریزد و هویتش در آن محو میشود لیکن دلیلی که زیستن را اگرچه به اندک نفسها بر من میسر میسازد هنوز و باز هم تویی عجیب است حکایت ولی وجودت را همنشین خویش درین خلوتگاه عظیم مییابم

حضور تو را در همۀ لمحه های زندگیام حس میکنم در وزش باد در سکوت شب در شکاف میان دو نفس راستش همین برایم کافیست همین شبح تو این سایۀ همدم که بر دیوارهای ویرانۀ دل من افتاده مرا به ادامۀ راهی که پایانش ناپیداست فرامیخواند

تو ندایی در سکوت منی نوری در ظلمت من و من مسافر این راه بیپایان تنها به صدای پای تو که در گوش جهان طنین میاندازد راه خویش را مییابم تو راز منی رازی که تا ابد در سینۀ زمانه ماندگار خواهد شد

۱
۰
nadianagizade
nadianagizade
🕉️✨
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید