ویرگول
ورودثبت نام
✨مســـــــــیحا❄️
✨مســـــــــیحا❄️گل عشق را چطور در قلبت بکارم؟ از آنجایی که روحت کینه دارد! کجا باید روم تا بینمت باز؟ که چشمم اشک و پایم پینه دارد!
✨مســـــــــیحا❄️
✨مســـــــــیحا❄️
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

داستان دنباله دار.قسمت چهارم.دختر ناشناس

من ذاتا آدم شادی نبودم.میدانستم که با من به کسی خوش نمیگذرد.دوستان زیادی نداشتم.اگر با کسی تنها میماندم بحث ناگهان فرومیپاشید و من نمیدانستم چه بگویم و چه کار کنم تا این حس عذاب آور جالب نبودن را پنهان کنم.پس کم کم از انسان ها فاصله گرفتم.در لاک خودم و در خانه خودم ماندم.فهمیدم کتاب خیلی دوست دارم،پس خودم را در مجله و کتاب غرق کردم.البته که در مورد موضوعاتی که دلخواهم بود هیچ حق انتخابی نداشتم.خانواده ما خانواده معمولی ای نبود و من میدانستم که من هم نمیتوانم خواسته های معمولی داشته باشم.پس ناچارا هر چه که به دستم میرسید میخواندم...کتاب ،رمان،مجله های سالهای پیش و حتی تکه ای روزنامه.در طول عمرم سفر نرفتم ولی به لطف مجلات گردشگری بیشتر منابع و جاذبه های گردشگری ایران و جهان را میشناختم.هیچ چیز بیشتری هم نمیخواستم.یعنی میخواستم...خیلی دلم میخواست کامپیوتر داشته باشم و یا گوشی های مدل جدید که دوربین دارند.تازه بعضی از جدید هایشان یک اسم خاصی دارند...اسمش چه بود؟آهان! گوشی لمسی! اما مطمئن بودم که هرگز مقدر نخواهد شد.کسی در این خانه من را نمیخواست و من این را میفهمیدم.حتی زمانی که بچه بودم و حتی حالا که نوجوانم...ولی با همه این ها،من همیشه امیدوار بودم به آینده ام، به بزرگسالی ام،که بزرگ شوم،که از این خانه بروم،که شغلی داشته باشم، لباس فرم بپوشم،صبح زود بیدار شوم و تمام هفته منتظر جمعه بمانم و در جمعه از تختم بیرون نیایم.این تمام آرزوی من بود.تمام چیزی که میخواستم،یک زندگی معمولی بود با خانواده ای که دوستم داشته باشند و دوستانی که با آنها شب تا صبح چرت بگویم و بخندم.ولی این سرنوشت...حقیقتا حق من نبود که چنین سرنوشتی داشته باشم،حق من نبود که پایان داستانم این شود.من یک پایان خوش میخواستم.و انگار همین هم سهمم نبود.

تمام شیرینی کیک و شکلات در دهانم تلخ شد و چربی شیر در دهانم ماسید.آرام زمزمه کردم:"یکم آب بهم بده"

لاله لیوانی بزرگ از آب را به دستم داد.دستانم کمی میلرزیدند.با دودستم لیوان را گرفتم که از دستم سر نخورد.کمی از آب را نوشیدم.بغضم بزرگتر از چند جرعه آب بود که به زور در حلقم ریختم.هرچه کردم که کردم که بغضم را قورت دهم نشد.راهش را پیدا کرد و از چشمانم قطره قطره بیرون ریخت.لاله توجهش تازه به سمت من برگشت

-هی هی هی هدی...اینجوری مباش دختر!گریه نکن!تنها کاری که باید بکنیم اینه که گذشتت رو تغییر بدیم...البته تا همین الان هم یک تغییر بزرگ کردم...

با ناباوری و خشم فریاد زدم:"تو خواهرمو دزدیدی؟"

۲
۰
✨مســـــــــیحا❄️
✨مســـــــــیحا❄️
گل عشق را چطور در قلبت بکارم؟ از آنجایی که روحت کینه دارد! کجا باید روم تا بینمت باز؟ که چشمم اشک و پایم پینه دارد!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید