ویرگول
ورودثبت نام
✨مســـــــــیحا❄️
✨مســـــــــیحا❄️گل عشق را چطور در قلبت بکارم؟ از آنجایی که روحت کینه دارد! کجا باید روم تا بینمت باز؟ که چشمم اشک و پایم پینه دارد!
✨مســـــــــیحا❄️
✨مســـــــــیحا❄️
خواندن ۸ دقیقه·۴ روز پیش

داستان دنباله دار _خانم ناشناس_قسمت سوم

-هی دختر،اینجوری نباش!من باید از تو بترسم نه تو از من!

دائم با خودم کلنجار میرفتم که جارو بردارم و دنبالش کنم یا از خانه فرار کنم و بزنم بیرون.ولی چیزی که مطمئنم میکرد که این موجود نه روح است و نه توهم،این بود که به دستشویی رفت و من مطمئنم که در قفل بود،یعنی امتحان کردم.والبته صدای نه چندان دلنشینش را هم شنیدم که تعاریف شریفی نثار خودم و مادرم کرد.و متاسفانه یا خوشبختانه تمام این تعابیر شریف ضبط شده بود. همچنین ، زن همسایه آَش آورد و این موجود را هم دید.و دوکاسه آش داد.خوب!حداقل میدانم که دیوانه نشده ام!

_هی هدی!مامان و بابات زندن هنوز؟

-انقدر  منو با هی هدی صدانکن.ما حتی صمیمی نیستیم.خیلی پرویی!خیلی خوب!حالا چاییت رو خوردی آشتم خوردی لطفا هرررری...

-اوخودا نمیدونستم انقدر حساسی هدی جون!ولی خب من همین روحیه خشنت رو دوست دارم.

خدای من...این دختر آخرش من را به مرز جنون میرساند!

-بگو چی میخوای و کدوم خری هستی؟

خنده ای که تمام این مدت روی لبش بود پاک شد.فنجان چای را آرام روی زمین گذاشت .بیشتر به بخاری چسبید.و با لحن مطمینی گفت:

میدونم که ممکنه عجیب به نظر برسه!ولی بذار خودمو معرفی کنم.من لاله یکتام.30سالمه.یعنی هم الان سی سالمه و هم اون موقع که شش سالت بود همو دیدیم سی سالم بود.من مال این زمان نیستم...

با نگاهی نامطمئن با چشم هایم زل زد تاببیند چقدرش را باور کردم ام.با خونسردی سرم را تکان دادم که یعنی ادامه بدهد.به هر حال اعتیاد سن نمیشناسد و هر کسی را درگیر میکند.دختر بیچاره!یا دیوانه شده است یا مواد کشیده و یه فضا رفته!بگذار کمی داستان سرایی کند!

انگار که متوجه طعنه حرکتم نشده بود که ادامه داد:

-من از آینده اومدم میدونم باورت نمیشه.(معلوم است که باورم نمیشود این خزعبلات مزخرفت را.خداکند پلیس زودتر سر برسد.خیلی طولش داده اند!)ببین الان تو بگو متولد چندی؟

سرم را بالا گرفتم و گفتم:هفتاد و یک.هزار و سیصدو هفتاد و یک .خانمِ لاله خانمِ لال بمیری انشالله.

-پس یعنی الان سال ...

-بله سال یک هزار و سیصد وهشتادو هفته.گیلیلیییییی....عیدت میارک.

دستش را با خشونت گرفتم و کشیدم:حالا گمشو از خونه من بیرون.

بدون اینکه مقاومت کند به دنبالم آمد و روی زمین افتادو من را هم با خودش پایین کشید.هر دو روی زمین افتادیم و من انگار که به خوابی عمیق فرو رفتم...

چشم هایم را چندبار به هم فشار دادم تا با وضوح بیشتری ببینم.ما در خانه ای بودیم که با خانه خودمان هیچ شباهتی نداشت.دیوار ها به قدری برق میزدنند که گمان میرفت با الماس ساخته باشند.خانه بزرگ و اشرافی بود و در سرتا سر خانه تابلوهایی آیینه مانند نصب شده بود.احساس ضعفی در پاهایم کردم و دست مزاحم را گفتم.او اما بدون توجه من  من را به دنبال خودش روبه روی یکی از آن تابلو ها کشید.هنوز در حال خودم نبودم و اگر تا همین پنج دقیقه پیش یقین داشتم که این دختر آویزان دماغو فقط چرت میگوید و حالا... ولی حالا نمیدانم.مزاحم دستش را روی آیینه کشید در حالیکه هنوز دست من را در دستش نگه داشته بود.

با دقت نگاهش کردم.چندین سال را گویی در چند ثانیه سپری کرده بود.حالا آن دختر مزاحم به زنی میمانست که به دخترکی کوچک نگاه میکند.از اون روی برگرداندم و به آینه خیره شدم.از درون آینه نگاهش را میدیدم.طاقت نیاورد و ادامه داد:

-ببین !من نمیخواستم این کاروکنم.اما مهلت ندادی.مجبور شدم اینجوری بهت بگم.البته این خلاف مقررات ماست.یعنی پروتکل های سفردر زمان و هوش مصنوعی و شبکه...

حتی یک کلمه از حرفهایش را نمیفهمیدم.با گیجی نگاهش کردم.

-ما توی سال1410 فناوری ای دست پیدا کردیم که سفر در زمان رو ممکن کرده ...البته هنوز توی مرحله کارآزمایی بالینیه...برای همین سن هارو جابه جا میکنه.محاسباتش پیچیدست...نمیشه الان توضیحش داد.

-خدای من این قطعا کابوسه!و خوب.یه کابوس زیبا!

اگر خواب است پس باید ماند و لذت برد.چرا بترسم و فرار کنم.قطع به یقین این دنیا با دنیای واقعی هیچ شباهتی ندارد.در تالاری شیشه ای ایستاده بودیم و تصاویری متحرک از شیشه ها مبگذشتند.هوا به شدت مطبوع بود.برای دختر کم سن و سالی مانند من تا تا به حال از خانه و مدرسه به آن طرف تر را ندیده...این جا یک بهشت واقعی بود و به خانه ثروتمندان و اعیان میمانست.

-داشتم میگفتم...اینجا زمان متفاوت میگذره...

روبه او کردم و گفتم: خانمی که اسمت رو نمیدونم.حرفلاتو نمیفهمم.برو گمشو بذار از منظره اینجا لذت ببرم.

ناراحت به من نگاه کرد.

-گفتم که اسمم لاله است.

-کاش مثل اسمت لال بودی.

دستم را به سمت شیشه های رنگین تالار بردم.دستم دیوار را لمس کرد و سرمایش مثل مایعی از پوست دستم گذشت.سرم را نیز مثل دستم به شیشه چسباندم و شیشه مثل غربالی نفوذ پذیر به کناری رفت و حالا سرم کاملا از شیشه بیرون بود.خوب البته انتظار چیزی را که میدیدم نداشتم.هوایی به شدت آلوده ریه هایم را پر کرد و نفس کشیدن را غیر ممکن ...مزاحم سریع از پشت لباسم کشید و من را به داخل تقریبا پرت کرد.

-هی دیوونه شدی؟هوای بیرون شدیدا خطرناکه !

-خوب تو که نگفتی!

-خوب مهلت ندادی!

-اصلا من میرم.

-نه هدی !وایستا!توپروژه منی!

-چی؟

-ببین این ابزاری که دستمه.همینی که شبیه یاقوته.چندتا دکمه داره و با قدرت فکر کار میکنه.از نمونه های دیگه بهتره.من فقط باید اینو به استادم ثابت کنم.و خوب استادم یه شرط سخت گذاشته.اینکه زندگی یک نفر در گذشته رو عوض کنم.و مدارکش رو با خودم بیارم.

بدون توجه به من که چشمانم اندازه وزغ شده بود و با شگفتی به فناوری غریب روبه رویم نگاه میکردم ادامه داد.:

-پروژه من خیلی با ارزشه.ولی هیچ کس قدرش رو نمیدونه.ما اگه بتونیم به گذشته بریم با اطلاعات و دانشی که داریم میتونیم جلوی خیلی از وقایع تاریخی رو بگیریم.هیتلر ، صدام،چه میدونم داعش،گروه صفیر ،پرستو های سفیدو خیلی گروهک هایی که تو اصلا ازشون خبر نداری.خیلی اتفاق ها قراره هم توی کشور ما و هم توی کشور های دیگه بیوفته.و فکرشو بکن...اگه من بتونم جلوشونو رو بگیرم...واقعا دنیا تبدیل به بهشتی وصف نشدنی میشه.راستی چایی میخوری؟

-نمیخوام از شما به ما رسیده.صبرکن ببینم.اینجا خونته؟

-آره .قشنگه نه؟اینجا بزرگترین خونه این محله است.بابام معمارش بوده.هر گوشه این خونه با هوش مصنوعی ساخته شده.اوه راستی تو نمیدونی هوش مصنوعی چیه.ببین یه چیزی مثل کامپیوتره. انگار که کل این خونه با کامپیوتر درست شده باشه.

-ولش کن توضیح نده.نمیفهمم چی میگی.

-آخ.ببخشید باز پرحرفی کردم.میدونی بابام هم همیشه میگه که من خیلی پرحرفم و اینا...

با بی خیالی نگاهش کردم.

-بابات صادق ترین فرد روی کره زمینه.

با بی حوصلگی پاهایم را روی زمین کشیدم.ناگهان یک لیوان با مایعی شیری رنگ به دستم داد.

-بگیرش.همین الان بخور.این شیر فرآوری شده است برای زمانی هایی که فردی مثل تو حواس پرتی میکنه و بدون ماسک اکسیژن میره تو هوای آزاد.هوای بیرون خیلی آلودست باید مراقب باشی.

با بی خیالی روی زمین نشستم و پاهایم را دراز کردم و مشغول نوشیدن محتویات لیوان شدم.شیر طعمی شبیه به فندق و شکلات میداد و با اختلاف بهترین شیری بود که تا کنون خوردم.این دنیا یک مزیت دارد و خوراکی هایش است.

-راستی تو که اینجا بودی کی وقت کردی بری اینو بیاری؟

-گفتم که این خونه کلا با هوش...چیزه...کامپیوتره.فقط کافیه به دستیارم بگم و اون آماده میکنه.

-دستیارت؟کو؟کجاست؟

به آیینه روبه رویش اشاره کرد :"همنجاست، کافیه سطحش رو لمس کنی و چیزی که میخوای رو توی دلت بگی."

با ذوق زدگی ساختگی نگاهش کردم و گفتم:"میشه منم امتحان کنم؟"

با دستش به سویم اشاره کرد که یعنی باشد.دستم را با احتیاط رویش گذاشتم.میترسیدم مثل بار پیش از آن رد شوم که البته نشدم.فکر کنم هر گوشه اینجا رازی دارد.زیر لب گفتم:"یک بشقاب پر کیک فندقی میخوام.با یه بشقاب شکلات تلخ.با یه بطی پر شیر کاکائوی داغ."حتی تصورش هم آب دهانم را راه انداخت.اگر والدینم اینجا بودند من و لاله را به خاطر این حجم از پرخوری به هم گره میزدند. فقط چند دقیقه طول کشید که فرورفتگی ای در یکی ار دیوار های پشتی پدید بیاید و من خوراکی های عزیزم را در آن ببینم.با شتاب سینی را برداشتم و بطری شیشه ای شیر کاکائو را تکان دادم.بوی خوش شیرکاکائو و کیک تازه در محیط پیچید.سینی را به سمتش گرفتم و گفتم:"انشالله که میل ندارید بانوی من؟"

-چی؟بانوی من؟

-آره دیگه. من اولش میخواستم باهات دعوا راه بندازم که چرا آوردیم توی این دنیا.ولی حالا میبینم اینجا همچینم جای بدی نیست.تو هم که مشخصه پولداری .پس من خدمتکار خونت میشم.اصلا میشم دستیارت.

-نه!نه!نه! چی میگی؟ دارم میگم تو پروژه منی.باید برگردی و سرنوشت تلخت رو تغییر بدی.

درحالیکه کیک هارا توی دهنم میچپاندم و شیرشکلاتی داغ را مینوشیدم گفتم:"حالا این سرنوشت تلخم رو توضیح بده شاید نخواستم عوضش کنم.

روبه رویش روی دوزانویش نشست و گفت:"حالا چرا عین قحطی زده ها غذا میخوری؟"

در چشمهایش زل زدم و همانطور که یکی یکی شکلات هارا توی دهانم میگذاشتم گفتم:"چون هیچ وقت انقدر خوراکی نداشتم.تعجب نکن.خانواده من مثل تو پولدار نبودن.تازه خواهرمم که گم شد مشکلات خانواده ما بیشترم شد.مامانم استعفا داد و تا چندسال عین دیوونه ها دنبال بچه اش میگشت.که البته نتونست پیداش کنه.یه مدتم بیمارستان روان بستری بود.بعدهم افسردگی گرفت.همه اینها هزینه داشت.بعد اون ماجراها مامان و بابام خیلی از هم دور شدند.این بود که من حتی کسیو نداشتم که برام بستنی بخره."

انتظار داشتم که لاله تحت تاثیر حرفهایم قرار گرفته باشد.ولی وقتی نگاهش کردم چشمهای مصممش را دیدم.

-من میدونم.برای همینه که باید سرنوشتت رو تغییر بدی.

و بعد با عجله چندین صفحه شیشه کوچک از جیبش درآوردو روی یکی از دیوار های تالار چسباند.هر کدام از شیشه های یاقوتی رنگ، صفحه ای شدند پر از مطالب، عکس ،فیلم و متن .پس از چند لحظه چندین عکس و فایل روی دیوار ظاهر شد.با دیدن مطالب روبه رو قلبم چندین ضربان را فراموش کرد که بزند.

دختری17ساله دیشب پدر ،مادر و خواهر کوچکش را به قتل رساند.او برطبق اعترافات خود مادر و پدرش را مسموم کرده است ولی او به قتل خواهر خود اعترافی نمیکند.شواهد بیشتری در دسترس نیست.وضعیت روانی متهم ناپایدار.به بخش روانی منتقل شود.

شرایط حاکی از این است که مشکلی خانوادگی در جریان بوده است.

همسایه ها شهادت میدهند که متهم رفتار های روانپریشانه از کودکی به همراه داشته.

خبر جدید.دختری که ماه گذشته به اتهام قتل والدین و خواهرش باز داشت شده بود مجرم شناخته شد.

خبر جدید.متهم به اعدام محکوم شد.

خبر جدید.متهم به قتل والدینش اعتراف کرد ولی قتل خواهرش را به گردن نگرفت .

خبرجدید.مخالفان اعدام روبه روی دیوان دادگستری کشور تجمع کردند.

خبرجدید.متهم ه.ی. در بیمارستان روانی به زندگی خود پایان داد و به آخرین دادگاهش نرسید.

با شگفتی نگاه پراشکم را به صورت مصممش دوختم.:"این ه.ی.؟"

با مکث جواب داد:"بله .تو هستی .خانم هدی یکتا.فرزند داوود و پروانه.متولد 1371.این تو هستی و این هم سرنوشت تو...

۴
۰
✨مســـــــــیحا❄️
✨مســـــــــیحا❄️
گل عشق را چطور در قلبت بکارم؟ از آنجایی که روحت کینه دارد! کجا باید روم تا بینمت باز؟ که چشمم اشک و پایم پینه دارد!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید