من نمیدانم آدمی که میخواهد خودش را بکشد چگونه فکر میکند.اما میدانم آدمی که میخواهد بمیرد چگونه زندگی میکند.زندگی مشترک پودر و مادر من چندان دلپذیر نبود.حتی پس از آن اتفاق نیز تغیری نکرد.یعنی با اینکه اتفاق دلهره آور و غم انگیزی بود و هر خانواده دیگری را متلاشی میکرد،اما طوفان نمیتواند خانه ای را که از قبل با زلزله های متناوب ویرانه شده است را از هم بپاشد.
درست ده سال پیش،هنگامی که شش ساله بودم،حضور ماورایی دختر بچه ای عجیب و غریب را در خانه دیدم.ما حتی در حضور کوتاه او در خانه باهم شام خوردیم.این نمیتوانست توهم باشد.بار ها این را برای مادرم توضیح دادم و او گفت که احتمالا این ها فقط توهمات و چرندیات بچه گانه است.بعد هم توضیح میداد که آن روز غم انگیز برای همه ما روز دردناکی بوده و حتما برای تسلی خودم این قصه را سر هم کردن و بعد هم باور کردم.البته با گذشت ده سال این عقیده مادرم در نظرم به طرز زیادی منطقی می آمد.
ده سال گذشته، روزی که قرار بود یکی از شادترین روزهای زندگی ام باشد،به غم انگیز ترینشان تبدیل شد.خواهرم دزدیده شد.آن هم مقابل چشمان خانواده ام.درست است که خانواده ما از داشتن فرزندی دختر برای بار دوم چندان شاد نبود،اما من از اینکه خواهردار میشدم در پوست خودم نمیگنجیدم.
من ذاتا آدم شادی نبودم.دوست و آشنای زیادی هم نداشتم.به حز دوستان مدرسه که شامل هم کلاسی هایم میشدند هیچ کسی را نمیشناختم.رفت آمد و آشنایی از نظر پدر و مادرم فقط معطوف بود به خانواده ها آن هم فقط عمه و خاله و دایی و عمو.و رفت و آمد دوستانه از نظرشان اصلا مناسب نبود.
خانواده من کاملا معمولی نبودند.میدانید،نه از آن هایی که وقتی پدر و مادر صدایشان میزنید در ذهن می آیند.مادرم زن افسرده ای بود.طبیعی بود که نتواند کاملا مادری و همسری کند.پدرم هم مرد خوبی نبود.شاید هم از نظر من اینگونه بود.شاید مادر و پدر من کاملا معمولی بودند و این من بودم که عادی نبودم.که البته شاید به تک فرزند بودنم برمیگشت.مگر نه؟آخر عادی نیست که یک بچه مدام اصرار کند که در غیبت والدینش یک نفر را به خانه راه داده،باهم غذا خودند،و بعد هم رفته که بخوابد و ناکهان غیب شده است و هیچ خبری نیست.ظرف ها که شسته شده اند و آشپزخانه هم که تمیز است.فقط در میماند که قفل نبوده که حتما یادشان رفته که قفل کنند.
و حالا که زمان زیادی گذشته است و من همه چیز را حداقل در ظاهر فراموش کرده ام، مزاحم دوباره سر و کله اش پیدا شده است.این بار بزرگتر، و دوباره هم سن و سال من.این بار هم قد من میرسد که از چشمی در نگاهش کنم
و هم او آنقدر کوتاه نیست که دیده نشود.نه! این مشخصا توهم نیست.اگر تلفن های همراه قابلیت فیلم گرفتن داشتند عالی میشد،ولی فعلا باید به ضبط صدا بسنده کنم.
صدای مزاحم بلند میشود:«هدی،دختره ی بچ! درو باز کن یخ زدم!»دوباره و باره با مشت های محکم به در میکوبد.«الهی تیکه پاره بشی.در و باز کن.لباس گرم ندارم.آهاااااای!»
با دستانی که میلرزند دستگیره در را در دست میگیرم.آیا کار درستی میکنم؟من حتی اورا نمیشناسم.یعنی میشناسم،اما در حد دوساعت و آن هم به ده سال پیش بر میگردد.این بار باید به خودم ثابت کنم.خودم را به گیجی میزنم :«کیه؟من شما رو نمیشناسم!مامان بابام خونه نیستن گفتن در و روی کسی باز نکنم.»
صدای خنده مزاحم بلند میشود و اصلا خوشم نمی آید :«ها ها ها،مامان و بابا! که اینطور؟ بابا بذار بیا تو هر چی بخوای برات توضیح میدم.»
سعی میکنم توضیح دهم شاید بفهمد:«دختر خانم! من شمارو نمیشناسم.اجازه ندارم در رو باز کنم.»
دست می اندازه زیر گلدان و کلید را برمیدارد:«همه اینها به خاطر تنبلیه، از اول باید خودم میومدم.گفتم شاید بترسی! خودت در و باز کنی بهتره.» کلید را می اندازد توی قفل و میچرخاند.از وحشت جیغی میکشم و فرار میکنم.در را باز میکند و می آید تو.حالا بهتر میبینمش.لباس های مناسبی با فصل به تن ندارد.شبیه لباس هایی است که مردم توی خانه میپوشند.حتی کفش و دمپایی هم ندارد.نوک دماغش قرمز شده.موهایش نامنظم دورش ریخته.میرود و به بخاری میچسبد.«آخیش! گرم شدم!»