دوست داشتم تمام پنجرهها را باز بگذارم، تمام پردهها را حریر بکشم و تمام نور را به خانه دعوت کنم...
اما میدانی دنیای من فقط به زیر یک زیر شیروانی منتهی شده؛ در کوچکش را هر روز باز میکنم و خودم را در ته و توی آن از سایههای تیرهی خودم پنهان میکنم...
زیر پتو میروم و میترسم که ناگهان سایهها از میان قلبم از میان شیروانی کوچکم فرار کنند و برسند به بقیهی جهان
و باز میترسم که تمام جهان به دنبال این سیاهیها بیایند و گمان کنند که من تیرهترینم...
و اگر درست باشد چه؟
و اگر گمانشان درست باشد چه؟